تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : suzan چهارشنبه 24 اسفند 1390, 06:54 ب.ظ
I'M NOT ME...S1...PART 8&9&10



I’M NOT ME (ep 8)
روز بعد وقتی هیون و جونگ به سلول برگشتن یونگ به محض دیدن هیون از رو تختش بلند شد،به سمتش رفت و محکم بغلش کرد.اشکاش سرازیر شدن.هیون دلیل گریه یونگ رو نمیفهید.با خودش اونو روی تخت نشوند و گذاشت توآغوشش گریه کنه.وقتی گریش تموم شد سرش رو بلند کرد.صورتش و چشماش پف کرده بود و سرخ شده بود.آروم گفت:ببخشید.همش تقصیر منه.اگه بیشتر مراقب میبودم... بغض دوباره ای که گلوش رو فشرد نذاشت ادامه حرفش ر وبزنه.از پله بالارفت و خودشو روی تختش جمع کرد.هیون چیزی نگفت و روی تختش دراز کشید.میدونست که یه موضوعی هست که اون سه نفر ازش پنهان میکنن.
...........................................
مین جی به تحقیقات روبروش خیره شد.با کلافگی از جاش بلند شد و به سمت ماشینش رفت.میخواست به خونه هو یونگ سنگ بره.با کلیدی که از رییسش گرفته بود وارد خونه شد.تمام اتاقا رو گشت اما چیزی که توجهش رو جلب کرد مقداری رنگ عجیب و یک قطره خون بود.از هردو نمونه برداری کرد و فرستاد برای آزمایشگاه.هرچقدر بیشتر پیش میرفت به بی گناهی اونا بیشتر پی میبرد.براش عجیب بود چرا هیچ کدوم از چیزایی که پیدا میکنه توی پرونده وجود نداشته و مسئولین پرونده چرا اینقدر کوتاهی کردن.
حدود 6 ساعت بعد جواب رفت آزمایشگاه تا جواب رو شخصا بگیره.مسئول آزمایشگاه مرد مسنی بود به اسم آقای کیم.
آقای کیم جوابار وداد به مین جی و گفت:اولین نمونه که قطره خون بود مال یکی از زندانی های جدید به اسم کیم کیوجونگه.همون خواننده هه. دومین نمونه هم که رنگ بود... چطور بگم.بخوام به زبان عامیانه بگم رنگ پوسته
مین جی :رنگ پوست؟اون دیگه چه کوفتیه؟
آقای کیم:چیزی که وقتی ماسک های صورت رو برای تغییر قیافه میسازن ازش استفاده میکنن تا رنگ صورت کاملا جلوش طبیعی باشه. خیلی کمیاب و البته گرونه.فقط سرویس های مخفی و گروه های خلافکاری ازش دارن.هرکسی نمیتونه داشته باشه.
مین جی نتیجه رو ازش گرفت و تشکر کرد.توی دفترش نشسته بود با کلی پرونده.یعنی ممکن بود؟ولی نه هیچ گزارشی از ناپدیدی هو یونگ سنگ یا کیم کیوجونگ داده نشده بود و اونا هردو توی همه کنسرت ها و برنامه ها شرکت کرده بودن.اما پس چرا باید یه ماسک ساخت باشه؟با کلافگی موهاش ر وبهم ریخت و از جاش بلند شد.تصمیم گرفت با خانواده پسرها صحبت کنه.از خانواده های هیون جونگ و هیونگ جون چیزی نتونست بدست بیاره.خانواده جونگ مینم واقعا مخش رو خوردن و کلی چرت و پرت از گذشته و اینا تحویلش دادن.نوبت به خانواده یونگ سنگ رسید.
مین جی:خانم هو.این اواخر تو رفتار پسرتون چیز عجیبی ندیدین؟
خانم هو:خب راستش اون همیشه پسر گرم و صمیمی و مهربونی بود.چطور بگم این اواخر... راستش یه دفعه تغییر کرد.سرد و نچسب. توضیحش سخته. چند روز غیر قابل تحمل شده بود ولی یهو به حال عادی برگشت.شد همون یونگ سنگ قدیم.وگرنه غیر از اینا چیزی نبود.
مین جی یک ساعت دیگه هم اونجا موند و به خونه خانواده کیم کیو جونگ رفت.بعد از صحبت با پدر و مادرش پرسید:ببخشید ولی میتونم با دخترتون ایون آه هم صحبتی داشته باشه؟
قیافه مادرش که تا اون موقع گریون بود یه دفعه برق زد و گفت:متاسفانه نه.اون رفته آمریکا.شنبه گذشته برادرش گفت که اونو با پول خودش فرستاده آمریکا درس بخونه.اصلا ...
مادر کیو همینطور جرف میزد که یهو مین جی پرسید:شنبه گذشته؟مطمئنید؟
-آره
مین جی بعد از چندتا سوال دیگه از اونجا خارج شد.با شرکت هواپیمایی تماس گرفت.مطمئن بود که شنبه ها هیچ پروازی به آمریکا وجود ندارد و صد البته بین مسافرهای هیچ پروازی طی یک ماه اخیر مسافری به نام کیم ایون آه وجود نداشته.
.
.
مین جی با خستگی وارد دفترش شد،شب گذشته تمام مدت با یه روانشناس صحبت میکرد و نتونسته بود درست بخوابه.به محض اینکه روی صندلی نشست دره  دفترش باز شدو رییسش.لی سونگ جی- وارد اتاق شد.مین جی به محض دیدنش سرش رو انداخت رو میز و گفت:خوابم میاد ولم کن
سونگ جی خندید و رو صدنلی جلوی میزش نشست و گفت:قبلنا وقتی مافوقمون میومد تو بلند میشدیم و جامون رو بهش میدادیم و بهش احترام میذاشتیم.هییییییی یاده گذشته ها بخیر.
مین جی سر رو بلند کرد و براش زبون انداخت و با اخمی ساختگی پرسید:چیکارم داری؟
سونگ جی یه دفعه جدی شد و گفت:ببین عزیزم،تو جای دختر نداشتمی.از همون روز اول من حمایتت کردم و هوات رو داشت حالا هم یه خواهش ازت دارم.دست از سر این پرونده بردار.اون پسرا گناه کارن و باید مجازات شن.فقط داری خودتو خراب میکنی.
مین جی دوباره سرش رو روی میز گذاشتو گفت:فقط یه کنجکاوی شخصیه.میشه دخالت نکنی؟حالام اگه حرف دیگه ای نداری باید برم دادستانی برای پرونده تیراندازی هفته گذشته تو دادگاه...بای بای...
.................................................................................................
-هئویونگ سنگ ملاقاتی داری
یونگ با خستگی از روی تختش بلند شد و اجازه داد دستبندش بزنن و به اتاق ملاقات ببرنش.دختر جوونی اونجا منتظرش بود.روی صندلی نشست و با لحن سردی پرسید:خبرنگاری؟
مین جی که از لحنت سرد یونگ ناراحت شده بود اخمی کرد:نخیرم...افسر پروندتونم.میخوام اگه حرفی داری بشنوم.
یونگ به اون زن نگاه کرد.شاید تنها شانسشون بود،به نظر قابل اعتماد میرسید.همینکه دهنش رو باز کرد یه چیزی محکم بهش برخورد کرد،روشو برگردوند وبا دیدن لی سوک خشکش زد.لی سوک لبخند چندش آوری زد،روی صندلی کناری نشست و بجای حرف زدن با ملاقاتیش فقط اونو نگاه میکرد. یونگ که دیگه نمیدونست چی بگه به ناچار اخم کرد وبا بدخلقی گفت:همون که رسانه ها گفتن.من یه خواننده فاسدم که جامعه هنری رو به گند کشیدم.بهتره دیگه اینجا نیای.
.
.
مین جی با عصبانیت از زندان خارج شد.متوجه نگاه های خیره اون مرد به یونگ سنگ و ترسی که تو چهرش سایه انداخت شده بودحالا باید چیکار میکرد؟بی توجه به اطراف به طرف خیابون حرکت کرد،یه دفعه با ضربه ای که بهش خورد و به کناری پرت شد به خودش اومد.ماشینی با سرعت از اونجا رد شد.روشو برگردوند و دختر جوونی که اونو از سرراه ماشین کنار برده بود دید.دختر بهش کمک کرد که بلند شه و گفت:بهتره مواظب باشید خانم،دنیای خطرناکیه.    
رفت و مین جی رو با کلی سوال تنها گذاشت.
.......................................................................................................................................................................................
-رییس با من کاری داشتید؟
رو صندلی جابه جاشد و پاشو روی هم انداخت و با لبخند مرموزی گفت:کیم کیوجونگ رو بیار بیرون.


























I’M NOT ME (ep 9)
-کیم کیوجونگ بیا بیرون...تو آزادی
کیو با چشمانی از حدقه در اومده به هیونگ نگاه کرد،با تعجب پرسید:یعنی چی آزادم...بقیه چی؟چیشده؟
نگهبان با بی حوصلگی گفت:پاشو بیا بیرون اینقدر وراجی نکن و چون دید کیو بیرون نمیاد به زور کشیدش بیرون.احساس گناه میکرد.این همه دردسر رو بخاطر خواهر اون کشیدن حالا اون بیرون اومده بود و برادراش تو دردسر بودن. نگهبان وسایلی که اش گرفته بودن رو بهش داد و از اونجا خارج شد.کیو پرسید:برادرام چی؟اونا رو آزاد نمیکنید؟
نگهبان به آرومی بهش نزدیک شد وزیر گوشش زمزمه کرد:یه نفر قراره تاوان پس بده،فکر نکنم برادرات خیلی گناه کار باشن.
پوزخندی تو صورت کیو زد و به سمت در خروجی رفت.انتظار داشت کلی فن و خبرنگار دم در باشن در ازاش یه ماشین مشکی با شیشه های دودی رو دید.مردی با کت شلوار مشکی و عینک ری بن از ماشین پیاده شد و درو براش باز کرد.کیو به وضوح میتونست برجستگی اسلحه رو ببینه.بی هیچ حرفی به طرفش رفت و سوار ماشین شد.مرد به شیشه کنار دستش اشاره کرد و گفت:بخورش.
کیو شیشه رو برداشت،مایع بی رنگی شبیه آب توش بود،با ترس اونو ب سمت دهنش برد،چشماش رو بست و یه نفس سرکشید،در عرض چندثانیه همه جا سیاه شد و از هوش رفت.
.........................................................................................
با نوری که تو چشماش خورد از جاش پرید،سعی کرد بلند شه.سرش گیج بود و چشماش سیاهی میرفت،به زحمت روی پاهاش ایستاد.ایون آه رو دید که کمی اونور تر به صندلی بسته شده.به سرعت از جاش بلند شد و به طرف ایون آه رفت.دست و پاش رو باز کرد و اونو محکم تو آغوشش کشید.ایون آه متقابلا کیو رو بغل کرد و زد زیر گریه:اوپا من میترسم...خیلی میترسم
کیو اونو محکم تر به خودش فشرد.حالا که تو بغل برادرش بود بیشتر احساس امنیت میکرد.با باز شدن در کیو ایون آه رو پشت سرش خودش کشید وبا لحن التماس امیزی گفت:شماها منو دارین.بذارید خواهرم بره.ارزش من براتون بیشتره
جونگ بوم لبخندی زد و گفت:درسته ارزش تو برامون بیشتره اما به خواهرت هم نیاز داریم چون اهرم فشار توئه.ولی اگه کاری که میگیم انجام بدی میذاریم بره
کیو به سرعت گفت:هرکاری بگید میکنم،قسم میخورم.
جونگ بوم اسلحش رو به طرف کیو گرفت و گفت:راه بیفت. اونو به اتاق دیگه ای برد،تلویزون رو روشن کرد ور و اخبار زد.
-کیم کیوجونگ عضو گروه سابق دبل اس 501 که به علت قتل و شکنجه ه 40 سال زندان محکوم شده بود صبح امروز به طور باورنکردنی از زندان گریخت.
کیو با ناباوری به جونگ بوم نگاه کرد.جونگ بوم تلویزیون رو خاموش کرد و با لبخند خونسردانه ای گفت:میبینی؟همه پلیسای شهر دنبالتن.خب به هرحال باید یه ویدئو برامون پر کنی و بعد از اون خواهرت آزاده.این کارو میکنی؟
کیو بی هیچ فکری سرش رو به نشونه مثبت تکون داد.
نیم ساعت بعد کیوجونگ روی یه صندلی نشسته بود،برای آخرین بار به متنی که باید میخوند نگاه کرد.
جونگ بوم:آماده ای؟
کیو کاغذ رو بدست جونگ بوم داد.بغض بدی گلوش رو فشرده بود.همیشه از خیانت متنفر بود اما این تنها راه نجات خواهرش بود.تو دلش گفت:متاسفم پسرا
جونگ بوم دگمه ضبط رو فشار داد و کیوجونگ شروع کرد:سلام،من کیم کیوجونگ هستم.درسته همون خواننده معروف عضو گروه دبل اس 501 و کسی که به جرم قتل و شکنجه به زندان افتاد.الان فراری ام چون از زندان در رفتم.میخوام تمام حقیقت رو همینجا روشن کنم.
قاتل اصلی اون دختر هئویونگ سنگه و کیم هیون جونگ و پارک جونگ مین به گیرانداختنش کمک کردن  اما من و کیم هیونگ جون بی گناهیم.دلیل فرارم هم این بود که میخواستم از دست پسرا خلاص شم.کیم هیون جونگ کسی که همیشه به عنوان برادرم میشناختم میخواست منو ببکشه چون قصد داشتم حقیقت رو فاش کنم.من چاره دیگه ای نداشتم.امیدوارم به زودی بی گناهیم ثابت شه و بتونم به زندگی عادی برگردم.
در اینجا از تمام فن ها عذرخواهی میکنم که باعث تشویش خاطرشون شدم
متاسفم.

جونگ بوم ضبط رو متوقف کرد و گفت:عالی شد.اینطوری تایه مدت ذهن رسانه ها منحرف میشه.یه بار هم از رو دوشمون برداشته میشه.اسلحش رو دراورد و به طرف ایون آه نشونه گرفت و گفت:فکر کنم دیگه نیازی به این دختر نباشه.
ایون آه به گریه افتاد و کیوجونگ با فریاد گفت:نه خواهش میکنم بذار بره... من که کاری که گفتید کرد.دست از سرش بردار... التماست میکنم کاریش نداشته باش.
جونگ بو فقط لبخندی  چندش اوری زد.کیو خواست به طرف ایون آه بره که دونفر جلوش رو گرفتن.فقط فریاد میزد و التماس میکرد اما هیچ تردیدی توی چشمای جونگ بوم دیده نمیشد و اون به راحتی درحالیکه تو چشمای ایون آه زل زده بود ماشه کشید.صدای فریاد کیو تو شلیک گلوله گم شد.کیو ساکت شد،اشکاش آروم اروم روی گونه هاش پایین میومدن.
بالای سر ایون آه زانو زد و با مهربونی موهاش رو از روی صورتش کنار زد.حتی توان گریه کردن هم نداشت.چطور به همین سادگی خواهرش رو از دست داده بود؟سرش رو در بغل گرفت،پیشونیش ر وبوسید و به همون حال موند.
...........................................................................................................................................
مین جی توی دفترش نشسته بود و با بی حوصلگی قهوه جلوش رو هم میزد.به بن بست رسیده بود.کیوجونگ با فرارش گندزده بود به تمام زحماتش.اگه یک درصد هم میتونست بی گناهیشون رو ثابت کنه حالا با گندکیوجونگ امکان نداشت.میخواست با پسرا صحبت کنه اما میدونست زیر نظرش دارن.میترسید از دفترش خارج شه چون براش روشن شده بود قصد جون خودش رو هم کردن.تو بد مخمصه ای افتاد بود.
تلفن رو برداشت.ممکن بود به جرم فریب مامور قانون دستگیر شه اما تنها راه بود.
-سلام عزیزم.چه کمکی از دستم برمیاد؟
-یه گواهی میخوام.به اسم پارک جونگ مین
بدون اینکه منتظر جواب بمونه تلفن رو قطع کرد.اسلحش رو توی کمرش جاسازی کرد و به سرعت از اونجا خارج شد.سونگ جی یواشکی نگاهی به مین جی که اداره رو ترک میکرد انداخت و زیر لب گفت:خواهش میکنم مین جی...خواهش میکنم دست بردار.منو مجبور به کاری که نمیخوام نکن.
.
.
مین جی موهاش رو کامل روی صورتش ریخت،از ماشین پیاده شد و به طرف زندان حرکت کرد
جونگ روی نیمکت محوطه نشسته بود که صدای یکی از نگهبانا رو شنید ر
-زندانی پارک جونگ مین،ملاقاتی داری.
جونگ سرش رو بلند کرد و با تعجب پرسید:ملاقاتی؟الان که ساعت ملاقات نیست.
-همسرت اومده میخواد ببینتت
پسرا با حالت طلبکارانه به جونگ نگاه کردن.جونگ با تعجب بلند شد و به دنبال نگهبان رفت.همسر؟بعد از بازرسی کامل وارد اتاق خصوصی شد.اتاق زیبایی بود با یه فضای شاعرانه.مناسب برای گذروندن یه شب به یادموندنی.دختر زیبایی روی تخت نشسته بود و با لبخند به جونگ نگاه میکرد.جونگ با تمسخر گفت:فکر نمیکردم بعد از زندان رفتنم هم فن ها با جعل مدرک دنبالم بیان.خانم همسر.
مین جی تویه لحظه لبخندش ناپدید شد.موهاش رو کنار زد و گفت:من همسرت نیستم..مین جی هستم مسئول پرونده.باید باهم صحبت کنیم.اینجا در امانی.هیچ چیز یا هیچ کسی مزاحممون نمیشه.
جونگپوزخندی زد.روی صندلی نشست و گفت:مامورای قبلی خیلی خوب تونستن عرضشون رو نشون بدن.توهم بهتر از اونا نیستی.حالام اگه دنبال رابطه ای باید بگم اشتباه گرفتی.
مین جی بااین حرف جونگ از عصبانیت سرخ شد.تویه لحظه تنها صدایی که شنیده شد سیلی ای بود که به صورت جونگ نواخته بود.جونگ با ناباوری به مین جی نگاه کرد.مین جی با خشم گفت:اینجا یه اتاق خصوصیه.یعنی حتی صدا هم از دیوارش رد نمیشه و تا من دگمه رو فشار ندم در رو باز نمیکنن.پس هرچقدر هم شکنجت کنم کسی نمیفهمه.چرا مثل یه بچه خوب قضیه رو کامل تعریف نمیکنی؟
جونگ با ترس به مین جی نگاه کرد.از تو چشماش میخوند که تو تصمیمش جدیه.نفس عمیقی کشید و گفت:من اصلا نمیدونم قضیه چیه.من اونجا نبودم.تنها چیزی که از یونگ سنگ و کیوجونگ شنیدم اینه که یه مدت یه نفر خودشو جای یونگ حا میزنه.کیو و یونگ رو میدزدن و با گروگان گرفتن ایون اه مجبورمون میکنن به خواستشون تن بدیم.من چیزی نمیدونم.توهم نمیتونی کمکمون کنی چون ایون آه میمیره.این سرنوشت ماست که تا ابد ازمون به عنوان چندتا قاتل فاسد که با بی رحمی دختری رو شکنجه کردیم یاد بشه.
مین جی بلند شد و به طرف در رفت.چیزی برای گفتن نمونده بود.از طرفی نمیتونست مطمئن باشه توی اون اتاق شنود کار نذاشته باشن.اما صدای نفس های بلند و نامنظم جونگ اونو سرجاش نگه داشت.برگشت و با ناباوری به جونگ مین که پشت به اون روی تخت نشسته بود نگاه کرد.لرزش شونه هاش حکایت از یه مرد شکسته رو داشت.به ارومی بهش نزدیک شد،با تردید دستش رو روی شونه جونگ مین گذاشت. لرزش شونه هاش متوقف شدن.لبش رو به شدت فشار میداد تا جلوی گریش رو بگیره.اشکاش رو پاک کرد واز جاش بلند شد و با لبخندی ساختگی گفت:شاهزاده اجازه مرخصی میفرمایند؟
منتظر جواب نموند و به طرف در رفت که مین جی دستش رو گرفت.جونگ به همون حالت موند.مین جی گفت:بهت قول میدم جونگ مین.قول میدم از اینجا درت میارم.حتی اگه به قیمت زندگیم باشه بی گناهی هر 5 تاتون رو ثابت میکنم.















I’M NOT ME (ep 10)
کیوجونگ روی تخت رنگ و رورفته ای دراز کشیده بود،اشکاش به آرومی به گونه های یخ زدش بوسه میزدن.اما همدردی اشک ها نمیتونست از درد قلبش کم کنه.با باز شدن در و ظاهر شدن جونگ بوم روشو برگردوند و پشت به اون دراز کشید.
جونگ بوم با لحن بچه گونه ای پرسید:باهام قهری؟مگه بچه شدی که قهر میکنی؟...به هرحال روتو برگردون کارت دارم...(با فریاد)بهت میگم روتو برگردون.
کیو به آرومی برگشت.نمیخواست به جونگ بوم نگاه کنه.جونگ بوم دوربینش رو درآورد و عکسی از کیوجونگ انداخت.عکسی که همونجا ظاهر شد رو تو دستش گرفت.نگاهی بهش انداخت.زیر لب زمزمه کرد:فقط کافیه اعدام شه اونوقت این قضیه تموم میشه و من به خواستم میرسم
هیون به یکی از میله های بارفیکس تکیه داده بود وبا یکی از زندانی های تازه وارد صحبت میکرد.یونگ صداش زد.عذر خواهی کرد و به طرف یونگ و هیونگ و جونگ که منتظرش بودن رفت.یونگ سرش پایین بود و از نگاه کردن به هیون اجتناب میکرد.جونگ با ترس گفت:ببین هیونگ...چیزی هست که باید بگیم.
هیون به حالت انتظار بهشون نگاه کرد.یونگ توانایی نگاه کردن به چشمای هیون رو نداشت.به آرومی تمام قضایا رو تعریف کرد.حرفاش که تموم شد جونگ چند قدم عقب رفت.هیونگ و هیون فقط با ناباوری به یونگ سنگ نگاه میکردن.هیون پوزخندی زد و گفت:یونگ سنگ...بگو...بگو که این حرفات همش یه شوخی بود.التماست میکنم بگی داری باهام شوخی میکنی(با فریاد) بگوووووو-زندانی ها برگشتن و به اون چهارنفر نگاه کردن- باورم نمیشه.من الان توی این خراب شدم فقط و فقط بخاطر حماقت تو احمق؟چرا بهم نگفتی؟فکر کردی با لاپوشونی میتونی همه چیز رو درست کنی؟که  گندبزنی به زندگی هر 5 نفرمون فقط چون میخواستی از من محافظت کنی؟میدونی چیکار کردی؟ پوزخند دیگه ای زد و کمی روشو برگردوند.
یونگ سنگ با صدای ضعیفی گفت:من فقط...
هیون تویه لحظه مشت محکمی تو صورت یونگ خوابوند.یونگ روی زمین افتاد.خواست بلند شه که هیون لگدی به شکمش زد و با صدای بلندی جمله یونگ رو کامل کرد:ازت محافظت کنم...هه.از من محافظت کنی؟ تو با پنهان کردن قضیه و گندزدن به زندگی ما بدتر از اون قاتلایی... یه آشغالی...خودتو کیوجونگ خائن ترین آدمایی هستین که تابحال دیدم.اون از کیوجونگ که هممون رو تو هچل انداخت وخودش الان آزادانه میچرخه،اینم از تو که ...تو از یه قاتل زنجیری که زندگیش رو با نابود کردن زندگی دخترا میگذرونه بدتری
وزنش رو روی یونگ انداخت و شروع به مشت زدن تو صورتش کرد.جونگ و هیون میخواستن به کمک یونگ سنگ برن اما زندانی ها گرفته بودنشون.نگهبانا که متوجه اجتماعشون شده بودن سریع به سمتشون رفتن.یکیشون هیون رو به طرفی پرت کرد و با باتون ضربه ای بهش زد تا تکون نخوره و نگهبان بعدی با کمک جونگ مین یونگ رو به بیمارستان زندان بردن.
نگهبان رو به زیردستاش کرد و با حالت نفرت انگیزی به هیون اشاره کرد:بندازینش انفرادی تا بفهمه اینجا قانون وجود داره.
.
.
مین جی تو صحنه جنایت ایستاده بود و اطراف رو به دقت نگاه میکرد.براش عجیب بود دختری با مقام سوهیون اونوقت شب تنهایی توی همچین محله ای اومده.حتما دلیلی وجود داشته.به اطراف نگاه کرد.تنها ساختمون زنده یه مهمان خانه کوچیک و کثیف بود.با تردید واردش شد.پشت پیشخون نشست و یه قهوه سفارش داد.صاحب قهوه ی ارزون وبی کلاسی رو جلوش گذاشت.مین جی کمی از قهوه رو مزه مزه کرد و پرسید:اینجا اتاق هم میدین؟
صاحب مهمان خانه:به تو نه.فقط به یه دختر و پسر باهم میدیم.اگه اینجا اتاق میخوای باید یه هم اتاقی از جنس مخالف پیدا کنی.
مین جی ابروهاش رو بالا انداخت و پرسید:برحسب اتفاق تو تاریخ... یه دختر و پسر اینجا نیومدن؟-عکسی رو جلوی مرده گذاست-و بر حسب اتفاق دختره این شکلی نبود؟
صاحب مهمان خانه گفت:پولی برای تمیز کردن اینجا ندارم.نمیتونم اسباب اثاثیه رو تغییر بدم و سقف یکی از اتاقا هم از بین رفته.مهمون خونه من همچین جاییه.فکر نمیکنی این دختر برای همچین جایی زیادی خوشگله؟
مین جی چندلحظه مرد رو از نظر گذروند سپس پاکتی ور جلوش انداخت و گفت:یادت نیومد؟
مرد پاکت رو برداشت و توش رو نگاه کرد.با لبخند کجی گفت:الان که فکر میکنم میبینم این دختره یا یه پسر اومده بود اینجا.بعدشم از هم جدا شدن.
مین جی:میتونی مشخصات پسره رو بدی؟کلا میتونی چهره نگاریش کنی؟
مرد سرش رو به نشانه مثبت تکون داد.
مین جی یک بار دیگه آدرس رو با دقت چک کرد.زنگ در رو فشار داد.پسر جوان و جذابی در رو باز کرد و با صدای شیرینی گفت:چطور شده که این خانم جوان و زیبا به من افتخار دادن که ملاقاتشون کنم؟
مین جی لبخندی زد و گفت:میتونم بیام تو؟
پسر کناری رفت ومین جی وارد شد.خونه زیبا و شکی بود.روی یکی از مبلا نشست و با دلبری به پسر نگاه کرد:مین جی هستم....سومین جی
پسر با لبخندی گفت:جین وو.خوشبختم
مین جی:راستش با دیدن خونتون به این نتیجه رسیدم که باید آدم با شخصیت و پولداری باشین.اما فردی با جایگاه شما توی مهمانخانه...با یه دختر از طبقه بالا چیکار میکرده؟-جین وو ابروهاش رو بالا داد-نمیخوای درمورد سوهیون بهم بگی؟
جین وو لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت:پدرش با رابطه ما مخالف بود منم شب رو بردمش اونجا.مشکلیه؟من حتی شب رو هم پیشش نموندم پس خلافی نکردم.میشه بگید چرا مثل کارآگاه ها شدید؟
مین جی کارتش رو جلوی جین وو گذاشت و گفت:سربازرس پلیس جنایی سومین جی.روی پرونده سوهیون شی تحقیق میکنم.میدونم شبی که به قتل میرسه با تو بوده.بهتره هرچیزی میدونی بهم بگی چون برام سخت نیست قتل رو گردن تو بندازم.
به چهره مصمم جین وو که با لبخندی بهش نگاه میکرد زل زدد.با عصبانیت از جاش بلند شد.میخواست از اونجا خارج شه که صدای جین وو متوقف شد:میتونی کمکش کنی؟
مین جی برگشت.دیگه از اون لبخند و اعتماد به نفس خبری نبود.الان به نظرش جین وو یه شاخته شکسته بود که  دیگه تحمل بار روی شونه هاش رو نداشت.لرزش لب هاش نشون دهنده بغضی بود که به گلوش فشار میاورد.
-من نمیخواستم...قسم میخورم من نمیخواستم اینطوری بشه
مین جی کمکش کرد روی مبل بشینه.لیوان ابی به دستش داد.جین وو گفت:من...شرکتم داشت ورشکست میشد.به پول احتیاج داشتم.اونا ازم خواستن مین جی رو اون ساعت به مهمان خانه ببرم منم بردمش...نمیدونستم اینطوری میشه.قسم میخورم...پشیمونم...خیلی پشیمونم.دلم براش تنگ شده.با دستای خودم عشق زندگی رو نابود کردم.
مین جی به ارومی شونه های جین وو رو میمالید:بهت قول میدم اگه کمکم کنی از عذاب وجدانت کم شه.فقط بهم بگو کی ازت این درخواست رو کرد.
جین وو سرش رو بین دستاش گرفت:نمیدونم ... نمیدونم.یه بار دیدمش و فقط یه شماره ازش دارم.  وشماره رو به مین جی داد.
.
.
هیون توی انفرادی به گوشه دیوار تکیه داده بود.به دستاش که آلوده به خون یونگ سنگ بود نگاه کرد.باورش نمیشد اینطوری یونگ رو زده.حس عذاب وجدان رهاش نمیکرد.نمیذاشتنش از اونجا خارج شه تا یونگ رو ببینه از طرفی کسی هم خبری از حالش نمیداد.
یونگ به آرومی چشماش رو باز کرد،صورتش به شدت درد میکرد.خواست بلند شه که دستی مانعش شد.
-لی یانگ سو هستم پزشک اینجا.پیشنهاد میکنم دراز بکشی.
یونگ دراز کشید،دهنش رو باز کرد که حرف بزنه اما از شدت درد دوباره بستش.یانگ سو گفت:چیزی نیست.یه مقدار شدت ضربه ها زیاد بود.تا فردا دردت میخوابه میتونی حرف بزنی.ولی الان یه ذره بهش استراحت بده.الان بهت مسکن میزنم دوباره بخوابی.
یونگ سرش رو به شدت تکون داد میخواست بره پیش هیون،باید باهاش حرف میزد.باید مطمئن میشد که اون ببخشدش.یانگ سو با عصبانیت شونه هاش رو به تخت فشار داد و با لحن محکمی گفت:اگه یک بار دیگه تکون بخوری مجبور میشم با دستبند رو تخت نگهت دارم.حالیته؟
.
.
مین جی توی کافی شاپ اداره نشسته بود و به پرونده روبروش خیره شده بود.گوجونگ بوم،22 ساله با تنها سابقه درگیری تویه کافه.آدرس یا شماره تلفنی ازش نبود.با تعجب چندبار دیگه هم پرونده رو زیرورو کرد اما بجز اسم و سن و دلیل بازداشت هیچ چیز دیگه ای نمیتونستی پیداکنی.ناامید پرونده رو کناری گذاشت و یه قلپ از قهوش رو نوشید.
میخواست پرونده رو پس ببره که متوجه سیاهی کوچیکی توی عکس شد،بادقت تونست خالکوبی روی بازوی پسر رو تشخیص بده.عجیب بود که عکسی مستقل از خالکوبی توی پرونده نذاشته بودن. دیگه مطمئن شده بود که اون افراد به پلیس جنایی نفوذ کردن.کیف و پروندش رو برداشت و به طرف ماشینش راه افتاد.
-خیلی عجیبه.بعد از ده سال این خالکوبی رو دیدم.-مین جی مثل علامت سوال به دوستش نگاه میکرد- بذار واضح بگم.28 ساله پیش یه گروه خلافکاری یا بهتره بگم مافیایی وارد خاک کره شدن.رییس اصلیشون هیچ وقت معلوم نشد.اونا کره ای هارو فقط به چشم چندتا لوبیا یا شایدم بادم میدیدن-متوجه قیافه خشمگین مین جی شد.همیشه وقتی شوخی میکرد قیافه مین جی این شکلی میشد- خیلی خب ببابا اون قیافه رو نگیر. ببین این گروهی که وارد کره شدن پسرای جوون حدود 15 تا 19 سال رو که بی خانمان بودن یا دنبال پول میگشتن میگرفتن و آموزش میدادن.از همون موقع هم یه نوع خالکوبی خاص روی بازوشون میزدن تا هیچ وقت نتونن فرار کنن.میدونستی اگه یه نفر رو بااین خالکوبی میگرفتن حبس ابد میخورد؟
مین جی روی صندلی نشست:میدونستی حتی یک کلمه از حرفاتم نفهمیدم؟
-ببین 20 سال پیش که تو تازه به دنیا اومده بودی جرم و جنایت کره بالا زده بود.یه گروه مافیایی وارد خاک کره شده بودن.نمیدونم رییسشون روس بود یا آمریکایی اما مهم اینه که گندزدن به این کشور.جوونایی زیادی با ناآگاهی به اونا پیوستن.روزی نبود که یه خانواده قتل عام نمیشدن.اینقدر جرم و جنایت زد بالا که هرکس به اونا ربطی پیدا میکرد بی هیچ تخفیفی حبس ابد میخورد.خلاصه اینکه یکی از سران ارتش کره تونست کمی این جنگ رو بخوابونه.از ده سال پیش دیگه هیچ کس بااین خالکوبی ندیده بودم.واسه همین برام عجیبه.این فردی که بهم نشون دادی چندسالشه؟
-22
-این نشون میده این گروه دوباره فعالیت هاش رو داره شروع میکنه.نمیدونم چه ربطی به اون گروه خوانندگی داره اما بهتره مواظب باشی.هرلحظه ممکنه یه گلوله از پنجره داخل بیاد و تورو به سرنوشت سوهیون دچار کنه.گروه های مافیایی رو دست کم نگیر.به هیچ کس اعتماد نکن


دسته بندی : I'm not me ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin