تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : suzan چهارشنبه 24 اسفند 1390, 07:02 ب.ظ
اینم قسمت آخر فصل اول
ایشالا وب به حال عادی برگشت قسمت جدید که میشه قسمت اول فصل دوم رو میذارم
نویسنده ها دلتون بسووووووووووووووزه...کاره من تموم شد
حیف اون هم هزحمتی که اوسه پستا کشیده بودم
به علاوه من مسابقه قسمت قبل رو نمیدم چی بود


 

هیونگ چشماش رو بست.تصمیمش رو گرفته بود.یک بار برای همیشه باید ترس رو کنار میذاشت:جونگ مینا...دوستت دارم داداشی.  و ماشه رو کشید.

جونگ مین با وحشت به صحنه روبروش نگاه کرد،هیونگ جون با چشمای باز روی زمین افتاده بود،از جاش بلند شد و کنار هیونگ زانو زد،تکونش داد و چند بار صداش زد اما هیونگ خیلی اروم و بی حرکت روی زمین دراز کشیده بود،خون رو از گوشه کنار لبش پاک کرد،اختیار اشکاش رو از دست داده بود.دستی به موهاش زد و گفت:معذرت میخوام داداشی...معذرت میخوام...

-بندازش اون تو

جونگ برگشت وبا نفرت به اون مرد نگاه کرد

-گفتم بندازش اون تو.  و اسلحش رو روی سر جونگ مین گذاشت:اگه نمیخوای خودم این کارو کنم بندازش اون تو.  و چون جونگ عکس العملی نشون نداد لگدی به جسد زد و کمی به طرف گودال روندش.

جونگ طاقت نداشت ببینه چطور اون مرد حتی جسم برادرش هم تحقیر میکنه.با فریادی گفت:ازش فاصله بگیر-صداش به حد زمزمه رسید و با گریه گفت-خودم انجامش میدم.

بلند شد و هیونگ رو در آغوش گرفت و به آرومی درون قبر گذاشت.

-روشو بپوشون

جونگ سرش رو تکون داد و گفت:خواهش میکنم. مرد تیری به بازوی جونگ شلیک کرد.جونگ محکم به بازوش چنگ زد.چاره ای براش نمونده بود.بیل رو برداشت و ذره ای خاک روی هیونگ ریخت.به هق هق افتاده بود.چطور میتونست اینطوری برادرش رو زیر خروارها خاک تنها بذاره.برادری که با تمام وجود دوستش داشت.

-زود باش

بیشتر وبیشتر خاک ریخت.فقط قسمتی از صورتش بیرون بود.زیر لب زمزمه کرد:متاسفم هیونگ جونا...من بببخش. و به طور کامل اون رو در زیر خاک مدفون کرد.کارش که تمو شد روی زمین نشست.دیگه دردی حس نمیکرد.مرد اسلحه رو به سمت قلبش نشونه گرفت.جونگ تنها با چشمانی اشک بار وبی روح بهش نگاه میکرد.به ارومی گفت:شلیک کن...راحتم کن... نمیخوام با عذاب وجدان زندگی کنم.

مرد پوزخندی زد،ماشه رو کشید و گلوله به سینه جونگ شلیک شد.جونگ ناله ای کرد و کنار قبر هیونگ با چشمانی بسته به خاک افتاد.

............................................................

مین جی بالای روی صندلی کنار تخت جونگ مین نشست،با دیدن جونگ که هنوز با یه دستگاه نفس میکشید اشکاش ناخودآکاه پایین میومدن.بلند شد و دستی برد و موهای بهم ریختش رو صاف کرد.لب های داغش رو بر پیشانی جونگ فشرد و کنار گوشش زمزمه کرد: تو زنده میمونی...من میدونم که زنده میمونی.

-آماده اید آقای کیم؟

هیون سرش رو به نشانه مثبت تکون داد و از ماشین پیاده شد.به طرف کلیسا به راه افتاد.از قبل به کشیش گفته بود حرفی واسه گفتن نداره.ردیف جلو نشست و به سه تابوتی که روبروش قرار داشتن چشم دوخت.گریه نمیکرد،حتی لب به اعتراض نمیگشود تا ناراحتیش رو بیان کنه.حق نداشت خودش رو  سبک کنه،نه تازمانی که انتقام برادرانش رو نمیگرفت.

نور فلش دوربین ها آزارش میداد.زمانی که گل های سرخ رو درون قبر هرسه که کنار هم بودن مینداخت زیر لب گفت:حتی اگه این سه گودال تبدیل به چهار تا قبر بشه و من هم در کنارتون جای بگیرم قسم میخورم انتقامتون رو از تمام کسانی که این بلا رو سرتون آوردن میگیرم.از هیچ کدوم نمیگذرم حتی اگه از خون خودم باشه.

با پایان یافتن مراسم همونطور که اونجا رو ترک میکرد گفت:تا زمانی که انتقام نگیرم لیاقت دیدار شمارو ندارم.

وارد خونه شد،کتش رو روی مبل انداخت و تلویزیون رو روشن کرد.تمام خبرها درمورد اونا بود.

دبل اس اوه گونگ ایل گناه کار یا قربانی؟

کیم هیون جونگ بدون ابراز ناراحتی مراسم خاکسپاری را ترک کرد

پارک جونگ مین همچنان در کما به سر میبرد

پیکر کیم هیونگ جون،هئویونگ سنگ و کیم کیوجونگ سه عضو گروه دبل اس 501 که به طرز وحشیانه ای شکنجه و به قتل رسیده بودند امروز به خاک سپرده شد

چه کسی پشت این وقایا است؟جامعه هنرمندان درخواست پیگیری سریع این قضیه را دارند

پوزخندی زد و تلویزیون رو خاموش کرد.اون لحظه که التماس میکردن و اصرار داشتن بی گناهن این رسانه ها کجا بودن؟مسلمه.رسانه ها فقط واسه خوراک خودشون تلاش میکنن.زندگی و ابروی کسی براشون مهم نیست.

.

.

مین جی میخواست از اتاق خارج شه که صدای ضعیفی ر وشنید.برگشت و در نهایت ناباوری جونگ رو دید که چشماش ر وباز کرد.سریع دگمه بالا تخت رو فشار داد.دست جونگ رو گرفت و گفت:حالتون خوبه جونگ مین شی؟

-آ...آب...می..می..خوا..م

پزشکا وپرستارا به سرعت وارد شدن و وضعیت جونگ رو بررسی کردن.پزشک وقتی مطمئن شد تمام اعصاب جونگ سالمن و وضعیتش ثابته اونجا رو ترک کرد و مین جی هم به سرعت به هیون خبر داد.

هیون با عجله خودشو به بیمارستان رسوند.با دیدن جونگ که با چشمانی باز روی تخت دراز کشیده به طرفش رفت و اونو محکم تو اغوش کشید.جونگ عکس العملی نشون نداد.حتی لبخندی هم نزد.هیون با نگرانی پرسید:حالت خوبه؟دونگ سنگی...بامن حرف بزن.

جونگ فقط روشو از هیون برگردوند.هیون با نگرانی به طرف مین جی برگشت و مین جی مطمئنش کرد که جونگ سالمه.

هیون چندبار جونگ رو صدا زد اما اون همچنان روش رو از هیون گرفته بود.بالاخره هیون مجبورش کرد روشو برگردونه.با ناراحتی پرسید:داری گریه میکنی؟ اشکاش رو به ارومی پاک کرد.حرفی برای کم کردن رنج و درد جونگ نداشت وقتی خودش هم از درون درحال سوختن بود.

-اون دستگاه رو بکش و بذار بمیرم

هیون و مین جی با ناباوری به جونگ مین زل زدن.هیون پرسید:چی میگی؟...جونگ مین... به من نگاه کن...

اما جونگ ملافه رو کامل رو سرش کشید و به سمت مخالف چرخید.

 

 

 


دسته بندی : I'm not me ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin