تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Negin چهارشنبه 2 فروردین 1391, 11:02 ق.ظ

سلاااااااااااااااام  بچه هااااااا...

عیدتووووووون مفالککککککککککککککک

ایشالله ساله خوبیو داشته باشییییییییییین

بفرمائید ادامههههههههههه...نظر یادتون نرههههههه


به جونگمین یه راه درست بی دردسر برای بدست اوردن پول نشون دادم ...اما از اونجایی كه تو عرضه اش شك دارم ..تو هم باید تو كار باشی ..

 

کیو- این كار با بقیه كارا فرق می كنه ..

 

کیو- پول زیادی توشه.... انقدر كه حتی تهش برای تو هم می مونه ..البته به شرطی كه درست و حسابی انجامش بدی ...

- اگه نخوام انجامش بدم چی ؟

به طرف ایونا رفت...با پشت دست گونه اشو نوازش كرد

كوچولو چند سالته ...؟

ایونا با ترس... 4 سال

کیو- ایون می می گه 4 سال..فقط 4 سالشه ..تو كه دلت نمی خواد فقط تو عمرش 4تا بهارو دیده باشه ...

 

از تهدیدش عصبانی شدم ....خواستم به طرفش حمله كنم كه دستیارش محكم از پشت دستمو فشار داد ...

 

کیو- میون می عزیزم من ادم بی رحمی نیستم ...ببین تازه فقط یكیشونو انتخاب كردم نه دوتاشونو ...

 

زبونم بند امده بود ....

 

کیو- حالا چی می گی ؟

 

- من باید چیكار كنم ...؟

کیو- افرین حالا شدی همون ایون میه خودم...

 

کیو- تا حالا رفتی اون بالا بالا های کره ...

 

دیدی چه خونه هایی اونجاست ......

 

بهش نگاه كردم..

 

خودتم می دونی خیلیاشون لیاقت اون خونه ها و ماشینا رو با اون همه پولو ندارن ...

 

منم گفتم چه بهتر كه ما حقمونو ازشون بگیریم ...اینطوری هم حقمونو می گیریم ....هم من به حق و حقوقم می رسم ...

 

تازه یه درس عبرت هم می گیرن ...

 

من این افتخارو بهت می دم ....كه تو حقو ازشون بگیری ..

 

خوب اگه این راه قبول كنی می رسیم به مرحله نقشه و تقسیم وظایف ...

 

و اما راه دوم ...

 

کیو به دوتا دستیاراش نگاه كرد

کیو- دستشو ول كن ... اون دوتا بچه رو ببر بیرون تو هم می تونی بری بیرون ...

 

دستیارش مچ دستمو ول كرد انقدر درد می كرد كه مچ دستمو با دست دیگم گرفتم و شروع كردم به مالیدن مچم ....

 

کیو شروع كرد به راه رفتن ...بهم نزدیك شد ..مچ دست راستم تو دست چپم بود و سرم پایین ...دورم چرخید ... و امد رو به روم وایستاد...

 

کیو- راه دوم خیلی بهتره ...چون هم عزیز تر می شی ..هم اینكه همه قرض و قوله جونگمین تموم میشه...

 

کیو- خودتم می دونی من نمی خوام به زور اینكارو كنم ...در عجبم تو بین این همه دختر .......چرا فقط مهر تو به دلم نشسته ...با خشم

به چشاش نگاه كردم ..

 

لبخندی زد ...البته چاره جز قبول كردنش نداری ..

...دستمو با خشم به طرف صورتش پرت كردم چیزی نمونده كه كف دستم بخوابه تو دهنش كه با دست محكم مچ دستمو گرفت ...

 

ایون می اخرین بارت باشه...چنین کاری با من می كنی ...... چون کیو همیشه اروم نیست.....

 

تا فردا بهت وقت می دم ..اگه راه اولو انتخاب كردی بیا تا نقشه رو بهت بگم ...و اما اگه راه دومو انتخاب كردی ..لبخند ی زد ....مچمو رو رها كرد و چند

قدم عقب رفت ..... دستاشو از هم باز كرد ..اگه راه دومو انتخاب كنی کیو با اغوش باز می پذیرت ...

-برو بیرون ....

 

کیو- یادت باشه تا فردا ..فكر فرار هم تو سرت نباشه ...با دوتا بچه دست و پا گیر هیچ كاری نمی تونی بكنی ..در ثانی به فكر 4 بهار عمرشم باش...

 

با گفتن این حرف از حیاط خارج شد ...

 

طولی نكشید كه ایونا و کیونگ هی امدن تو حیا ط ...

- اذییتون كرد...

 

با حركت سر نه...

 

جونگمین ...خیلی بدی ...

 

و اروم شروع كردم به ریخن اشك.....

 

نفس عمیقی كشیدم

یه دزدیه دیگه .........

 

سرمو گذاشتم رو بالشت و به چهره معصوم دوتاشون نگاه كردم با دست گونه ایونا رو نوازش كرد م ....

 

نمی زارم كسی بهتون اسیب برسونه........... ایون می نمی زاره ....

چشمام سنگین شد و به خواب رفتم

تصمیمو گرفته بودم

 

....تنها راه برای من راه اول بود..یعنی دزدی.....اگه ایونا و کیونگ هی دست و پاگیرم نبودن هیچ وقت این کارارو نمیکردم...

 

فقط می دونستم کیو هر كاری كه بخواد می كنه...

 

می دونستم تا الان بهش خبر دادن كه من دارم میام .....

 

قبل از نزدیك شدن به خونه اش سركوچه وایستادم ..خوب اطرافو نگاه كردم كه كسی نباشه ..

 

لباسمو زدم بالا چاقو ضامن دارمو یه بار امتحان كردم و با احتیاد

گذاشتم بین شلوارو كمرم و مطمئن شدم كه جاش محكمه ..زود لباسمو دادم پایین ...رو زمین زانو زدم پاچه شلوارودادم بالا یه چاقوی دیگه هم تو جورابم

 

....شوك الكتریكی هم تو كیفم گذاشتم تا اگه گشتن و پیداش كردن .... مطمئن بشن چیز دیگه ای ندارم ...

 

به طرف خونه راه افتادم ..سر ظهر بود...هوا سر بود ..ولی افتاب خودنمایشو می كرد ..

 

زنگو فشار دادم .....بعد از چند دقیقه ای در باز شد...دستیارش جلوم ظاهر شد ...

 

کیو خیلی .وقته منتظره ..

.پامو گذاشتم تو

 

-برو كنار ...

 

از جلوم رفت كنار ...

برم کیو رو صدا كنم ؟...

-اره برو کیوتو صدا كنه ...

 

کیو بالای پله ها وایستاده بود ...

 

با دست اشاره كرد كه برم توی یكی از اتاقایی كه داشت نشونم می داد...

 

به بالای پله ها رسیدم ..دستشو به طرف دراز كرد...

 

ایون می- از من گفتن.... همیشه مرد باشو به یه مرد دست بده ....

 

کیو- خوب منم دارم همین كارو می كنم ...

- پس لازم شد حتما بری پیش یه چشم پزشك....

 

وارد اتاق شدم اونم پشت سرم ..

 

یه میز بزرگ كهنه ....چندتا مبل دربو داغونم نزدیك میز ...

-انقدر خرج می كنی لااقل دستیار هاتو بفرست دوره خونه داری ببینن كه حال و روزت این نباشه ..

 

کیو- اگه ایون می قدم رنجه كنه و پا رو چشم ما بذارن دیگه چرا دستیارهامو بفرستم

 

- ببین من وقت ندارم ......امدم بهت بگم باشه قبول می كنم ...

 

کیو- یعنی حاضری كه بامن....

- تو ریاضیت از اولم همیشه ضعیف بوده ....برای همین هیچ وقت پیشرفت نكردی ..روی یكی از مبلا نشستم ..پامو انداختم روی اون یكی پام ....و به عقبتكیه دادم ....

-اول یك بعد دو ...می خواستم بگم راه اولتو قبول می كنم ....

 

دستاشو بهم قلاب كرد ..... سرشو تكون داد و به عقب تكیه داد...

 

کیو- می دونستم عقل نداری...

- برنامه ات چیه ؟

کیو با صدای بلند دستیارشو صدا کرد ...

کیو- برو جونگمینو بیار ...

کیو- مطمئنی نمی خوای بیشتر از این فكر كنی ؟ ...

-اره چون اگه بیشتر فكر كنم ..به احتمال زیاد قید این یكی كارو هم می زنم ....

 

جونگمین با قیافه ی دربو داغون جلوی در ظاهر شد ...

 

سرمو با تاسف براش تكون دادم ...

 

جونگی- ایون می اینجا چیكار می كنه؟

کیو- ساکت جونگمین ....

 

جونگی وارد اتاق شد ..... كنار در نشست و به دیوار تكیه داد...

-چیكارش كردی ؟

کیوجونگ دستاشو از هم باز كرد ...من ؟هیچی ..........خودش زیاده روی كرده ...

-اره تو هیچ وقت كاری نمی كنی ....

-می خوای با جونگی برات كار كنم ...؟

در حالی كه دوباره رو مبل می نشست ....برای همین گفتم باید خودت كارو تموم كنی ..جونگمین فقط كارای جزئی رو می كنه ...

- دقیق بگو چیكار باید بكنم ...؟

مورد تو یه شركت بزرگ داره ...خونه اشم بچه ها پیدا كردن ...پولش از پارو بالا می ره...

 

تازگیا متوجه شدم نامزدم كرده ....قراره نامزدشو گروگان بگیریم و بابتش پول بگیریم ...

 

کیو- تو باید نامزدشو گروگان بگیری ....و از طرف بخوای كه پولو جور كنه بدون اینكه اسم منو بیاری .........كار باید طوری انجام بشه كه انگار تو و جونگی

دست به این كار زدید....

- جونگمین كه كاری نمی تونه بكنه

کیو- درسته ولی تو دختری ....

- قرارم نیست كه بفهمن من دخترم

کیو- یعنی چی ؟

 

-یعنی اینكه تیپمو عوض می كنم و خودمو مثل پسرا می كنم ....فقط از كجا بدونم سرمون كلاه نمی زاری ....؟

کیو- نصف سفته ها رو قبل از شروع كار جلوی چشات پاره می كنم ...بقیه رو هم بعد از پایان كار ..

 

ایون می- مبلغ باید چقدر باشه ...؟

کیو- 2میلیارد ..

-طرف انقدر پولداره؟ ..

 

کیو- بیشتر از اینا پول داره ولی برای ما كافیه

 

- اما جونگمین انقدر به تو بدهكار نیست ...

 

کیو- اره بقیه اش بین من و تو تقسیم میشه ...هر چی هم بخوای بچه ها برات فراهم می كنن تا مشكلی نداشته باشی...

- امدیم طرف پول بده نبود؟

کیو- نامزدشو بیشتر از این حرفا دوست داره ...

- دختر رو كجا نگه می داریم؟

کیو- تو كار گرو گانگیری و انجام بده ...جای نگهداریش با من ..خوبه؟...

- كار باید از كی شروع بشه ...؟

کیو- هر چه زودتر بهتره ....رو اینا نمیشه حساب باز كرد ..هر روز یه اب و هوا می خوره به سرشون .....الان دیدی کره ان...فردا یهو رفتن آمریکا

 

- بعد از اینكه دخترو رو تحویلت دادیم چی میشه..؟

کیو- كارتو تازه شروع میشه...شانسمون اینكه خانواده دختره برای چندماهی رفتن سفر.... تا تحویل پول باید پیش طرف باشی كه پای پلیس وسط كشیده

نشده...

- چی؟

از جام بلند شدم ..

-اینكار می دونی یعنی چی ؟.......یعنی با سر رفتن تو دهن شیر .....

 

کیو- اروم باش ایون می....تو رو كه به حال خودت ول نمی كنیم ...کاری میکنیم كه دست از پا خطا نكنه...

- اره اونم ترسید و منو به حال خودم گذاشت...

 

کیو- از چی می ترسی ایون می...اون تنها زندگی می كنه ..نامزدشم كه پیش ماست ....

- حالا می خوای چطوربترسونیش ....؟

کیو- چندتا از انگشتای نامزد عزیزشو براش می فرستیم ...چطوره؟

 

- نه.... انگار تو تا منو تا اخر عمر نندازی زندون ول كن نیستی

کیو- خوب می گی چیكار كنیم؟.... با این كار خیلی میترسه...

- نمی دونم.......... ولی ادم ازاری رو من نیستم ....

 

کیو- خوب چون تو نمی خوای ...یه كار دیگه می كنم كه فقط بترسه خوبه ....

-مثلا چی؟

کیو- تو به بقیه اش كاری نداشته باش ....

 

كار باید توی یه هفته ای تموم بشه ....زودتر م تموم شد...... چه بهتر....

 

سرجام نشستم ..دستامو تو هم مشت كردم و به سمت پایین خم شدم ..

.می دونسته می خواد چیكار كنه كه می گفت راه اول سخته....

 

ترس تو تمام وجودم برای اولین بار زبونه كشید....

 

کیو- چی شد ایون می؟ ...به نظرت سخت میاد.؟...هنوز دیر نشده می تونی به راه دومم فكر كنی ....

 

جونگی سریع به من نگاه كرد ...

 

به جونگمین نگاه كردم و دوباره سرمو انداختم پایین ....

 

کیو- یا حالا جواب بده....... یا اینكه....

 

از جام بلند شدم ..دوتاشون بهم خیره شدن....

- كارو از فردا شروع می كنیم ....فقط باید قول بدی به كسی اسیبی نمی رسه ...

 

کیو فقط سرشون تكون داد...

 

کیو- بچه ها ساعتای رفت و امدشو به شركت دارن ..معمولا صبحا با نامزدش تا شركت می ره ....ولی بعد از ظهرا همیشه تنها بر می گرده... هر كاری می

كنی باید صبح باشه...

 

کیو- جونگی تو باید با ماشین اماده باشی تا وقتی كه ایون می دختررو بهت تحویل میده با دارو بیهوش كنی و یه راست بیاری جایی كه من ادرس می دم ........

 

کیو روشو به طرفم بر گردوند ...می دونی كه باید چیكار كنی ؟- اره نگران من نباش... كارمو بلدم .....قفط قبل از رفتن میام كه نصف سفته ها رو پاره كنی ..

 

کیو- باشه من سر قولم هستم ...

 

بلند شدم كه برم

خب اینم از این قسمت...

دوستون دارمممممممممممممممممممم...


دسته بندی : Love & Fire ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin