تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : sahar پنجشنبه 3 فروردین 1391, 11:04 ق.ظ

من شعر سکوتم را در گوش تو خواهم خواند،

شب های بلندم را با یاد تو خواهم ماند، من ریشه ی عشقم را در قلب تو خواهم کاشت،

آن صحبت اول را در خاطره خواهم داشت..

سلام ...سلام  به دوستای گل خودم

خوفین؟؟ چطولین؟؟

 

باهوای عید چطوری؟؟ بهتون خوش میگذزه...خوب من اومدم با یه قسمت دیگه  از داستانم

 

بابت نظرهای خوبتون ممنونم ولی چرا اینقدر کمه ... خوب اشکال نداره بازم منتظر نظرهای خوبتون می مونم

 

اه راستی امکان داره نتوانم بقیه داستان رو بزارم چون می خوام برم مسافرت وقتی برگشتم ادامه داستان رو میزارم

 

پس زیاد منتظرتون نمیزارم برید ادامه... نظر یادتون نره

 

 


من و جونگی رفتم وداشتیم با هم می رقصیدیم  که بعد از مدتی هیون ویونسینگ هم اومدن داشتن با  ما می رقصیدن رو به جونگی کردم وگفتم

سحر:دیگه خسته شدم.... میرم اونجا می شینم..تو بعدا بیا

 رفتم سمت میزی که به جونگی گفته بودم ونشستم در همین حال که داشتم اونا رو تماشا می کردم چشمم به کیوافتاد که با هانی وارد سالن شدم طوری نشستم که منو نبینه از کنار م رد شدند ولی متوجه من نشد ن وبعد از اینکه رفتن جونگی اومد بهم گفت

 جونگی: کیو دیدی ... اومدش

سحر:اره

جونگی: بریم اون ور پیش بچه ها

سحر: نه تو تنها برو نمی خوام ببینمش برو پیششون من اینجام.. برو

جونگی: نه نمیرم ..پیشت می مونم

هیونگ به سمت ما اومد گفت

هیونگ :سحر چرا اینجا نشستی.. بیا بریم سر اون میز

 سحر:  نه اینجا خوبه

هیونگ :نکنه بچه ها کاری کردن که ناراحت شدی؟؟یا این جونگی کاری کرده؟؟

سحر :نه

هیونگ : اگه اینجوری نیست بیاد بیای سر میزما

 رو به جونگی کردم  بهم نگاه کرد گفت

 جونگی: بیا بریم من کنارتم نترس

و در همین حین یونگی اومد هیونگ ماجرا رو براش گفت واونم اسرار کرد  نمی دونستم چی بگم قبول کردم وبا اون سه نفر به سمت اون میز رفتم هیون تا منو دید فریاد زد

هیون: سحر خوش اومدی بیا اینجا بشین وتو جونگی بیا اینجا ..بشین

کیو وهانی به من نگاه میکردن به هر دوشون سلام کردم ونشستم هانی به من نگاه کرد گفت

هانی: سحر خوشحالم که می بینمت

 و منم هیچی نگفتم همه داشتن با هم حرف میزدن جونگی کنارم نشسته بود وکه در این ضمن هیونگ گفت

هیونگ: جونگی مدیر برنامه کارت داره برو باهاش حرف بزن

 جونگی ازم معذرت خواست ورفت وبهم گفت برمیگرده واز جام تکون نخورم هانی وکیوهم جلوم نشسته بودن و داشتن با هم حرف میزدن زیر چشمی به کیو نگاه کردم دیدم ناراحته ولی به روی خودم نیاوردم تا اینکه جونگی دوباره سر میز برگشت وکنارم نشست بهش گفته ام

سحر: کارت تموم شد

جونگی: اره

 و هانی برگشت گفت خوب بچه ها بیاید بریم برقصیم وخوش بگذرونیم همه با خوشحالی قبول کردن من نمی خواستم برم جونگی دستم رو گرفت و منو با خودش برد.. کیو با نگاهی ناراحت وعصبانی به من نگاه میکرد منم به روی خودم نیاوردم وبا جونگی رفتم تموم مدت رقص کیو منو زیر نظر داشت اینو حس میکردم و بعد از نیم ساعت یه ربع که رقصیدم به جونگی گفتم میرم سر میز وخسته شدم واونم قبول کرد به سمت میز رفتم پشت میز نشستم که دیدم کیو به سمت من اومد عصبانیت تو چشاش موج میزد رو بروی من نشست  وگفت:

کیو: خیلی وقته ندیدمت..حالت خوبه

سحر: اره... که چی؟؟؟؟

کیو: اینجا باجونگی چیکار میکنی؟

سحر: خوب مگه نمی بینی اومدم مهمونی

کیو: می بینم که اومدی مهمونی ....منظورم اینکه چه رابطی با هاش داری؟؟

سحر: دلیلی نمی بینم بهت بگم... تو که با من رابطی نداری.. الان دیگه نامزد داری؟؟

کیو: اره نامزد دارم... ولی دوست دارم می فهمی

سحر: بس کن...نمی خوام بشنوم

کیو: چرا ؟؟ جواب منونمیدی؟؟

سحر: نامزدت داره میاد؟

هانی: سحر خوبی ؟؟ چه خبرا؟؟ کم پیدای

سحر: مرسی....سلامتی

هانی: خوشحالم که دیدمت

در همین حال جونگی اومد سمت میز ما بهش گفتم

جونگی: من که کار دارم وباید برم خونه کسی خونه نیست وباید خونه باشم

 اونم قبول کرد از همه خداحافظی کردم وبیرون اومدم کیو هم پشت سر ما بیرون اومد و دنبالم دوید بهم گفت

کیو:سحر نرو ..نمی توانم فراموشت کنم

منم بهش در جواب گفتم

سحر:من فراموشت کردم هم تو رو وهم خاطراتت رو ودیگه مزاحمم نشو

 جونگی از سالن بیرون اومد من و کیو رو دید به سمتم اومد وگفت

جونگی: چی شده

 سحر: اتفاقی نیفتاده...چیزی نیست

  ورو به کیو کردم

جونگی: دارم میگم مزاحم سحر نشو می فهمی

و کیو هم از عصبانیت یه مشت به صورت جونگی زد و جونگی در جواب یه مشت به صورت کیو زد داشتن  با هم دعوا می کردن که گفتم

سحر:بس کنید

و هردو بس کردن رو به کیو کرد م وگفتم

سحر:من تورو فراموش کردم ودیگه تو دوست پسر یا عشق من نیست حالا یکی دیگه رو دوست دارم ومنو برای همیشه از ذهنت پاک کن

جونگی: بریم سوار ماشین بشیم

داشته سوار ماشین می شدم که کیو با صدای بلند گفت

کیو:باشه.. ولی اگه اتفاقی برای من بیفته تو مسئو لشی؟؟

منم اهمیت ندام وسوار ماشین شد م جونگی رودیدم که صورتش خونی شده بود ازش خواستم کنار یه داروخانه وایسته و قبول کرد از ماشین پیاده شدم ورفتم داخل  داروخانه یکم دارو گرفتم وبیرون اومدم وسوار ماشین شدم وازش خواستم که توی یه پارک نگه داره وقتی به پارک رسیدیدم بهش گفتم پیاده بشه ودنبالم بیاد از ماشین پیاده شدم و داخل  پارک رفتم وروی یه نیمکت نشستم واونم کنار من نشست دارو رو برداشتم وبه صورتش زدم و بهش گفتم

سحر: چرا به خاطر من با اون دعواکردی؟؟ نباید این کار رو میکرد ی خودم می توانستم جوابش رو بدم اگه اتفاق بدی می افتاد چی؟؟

جونگی رو به من کرد وبهم گفت

 جونگی :حاضرم برام هر اتفاقی بیفته وصدمه ببینم ولی اتفاقی برای تو نیفته و رو به ....من تورو دوست دارم از همون لحظه ای که دیدمت وحاضرم تمام سختی ورنج ها رو بکشم ولی اشک ها و درد ورنج تو رو نبینم

 من نمی دونستم چی بگم وباید چی بهش می گفتم ؟؟ بعد یه مدت سکوتی که شکست بهش گفتم

سحر:نمیدونم چی باید بگم وچه حرفی بزنم الان تو بد شرایطی هستم خودتم میدونی ودلم نمی خواد کسی به خاطر من اتفاق بدی براش بیفته... ومی خوام اینو بفهمی

 جونگی: امیدوارم روزی برسه که من اونو دوست داشته باشم

و گفت منو میرسونه به خونه با هم از پارک بیرون اومدیم وسوار ماشین شدیم بعد از نیم ساعت به خونه رسیدیم به خاطر همه چیز تشکر کردم ووارد خونه شدم هیچ کس خونه نبود رفتم توی اتاقم لباس هام رو عوض کردم وبه رختخوابم رفتم ... حرف کیو توی ذهنم بود نگران بودم کاربچه گونی نکنه ولی به خودم دل گرمی میدادم اون این کار رو نمی کنه یه هفته ای گذشت بود ومن بعضی موقع به حرف اون شب  وبه کیو فکر میکردم ولی  به خودم می گفتم که اتفاقی نمی افته اونروز دلم خیلی شور میزد .. مثل همیشه کارم کردم تلفنم زنگ خورد گوشیم رو برداشتم پشت خط یونگی بودتعجب کرده بودم بهم سلام کرد ومنم بهش سلام کردم بعد از حال واحوال پرسی بهم گفت به خاطر کیوبهم زنگ زده و می خواد که برم ببینمش بهش گفتم مگه اتفاقی براش افتاده گفت که دیشب وقتی  داشته میومده خونه با یه ماشین تصادف کرده وحالا توی بیمارستانه و اینجوری می خواسته خودکشی بکنه به این روش وحالا به هوش اومده و فقط اسمم منو صدا میکنه وغذا هم نمی خوره  وازم خواست برم به دیدنش و اسم بیمارستان روبهم گفت وخداحافظی کرد

نظر یادتون نره

 
 




» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin