تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : maryam پنجشنبه 3 فروردین 1391, 01:00 ب.ظ

سلام بر دوست هایه خوبم.

ساله نو مبارك من اومدم با قسمته جدید امیدوارم خوشتون بیاد.

نظر یادتون نره.در ضمن ببخشید ویرایش نشده..واقعا با عجله نوشتمش ...

بفرمایید


مین سو سعی كرد...با سلام كردن این سكوت را بشكند....اما قبل از اینكه این كلمه از دهانش خارج شود..هیون رویه تخت در مقابلش نشست.

ومین سو از چهره هیون فهمید كه او ماننده كوهه اتشفشانی است كه دیر یا زود فوران خواهد كرد....

او این تجربه را داشت...فورانه هیون...همه چیز را خاكستر میكند.اما نمیدانست علته ناراحیه او چیست...درسترین كار انتظار بود...حتما خودش به حرف میاید....

با نگاهی خیره به مین سو نزدیك شد. كنارش رویه تخت نشست.از صورته ارام اما چشمانه متلاتمش میشد فهمید چه حالی دارد.اما این ارامش او مین سو را بیشتر میترساند..نگاهه هیون برویه صورته مین سو ثابت ماند.لبانه خوش فرمش گشوده شد.و با عجز اما...اعتماد به نفسه ساختگی گفت

-میدونی چرا كمكت كردم از كلوپ فرار كنی

مین سو ارام به او نگاه میكرد...اما در دلش غوغایی بود...منتظره جواب نشد وادامه داد.اما قبل از ادامه دادن ماننده كودكی سرش را برویه پایه مین سو گذاشت

- چژون پدره یونسنگ عاشقت شده بود.چون میخواست باهات اذدواج كنه.میدونی چرا عاشقت شده بود....چون شبیه عشقه و زنه ثابقش هستی.میدونی چرا یونسنگ دلبسته تو شده.... چون چون شبیه مادر نداشته اش هستی...میدونی چرا یونسنگ نمیخواست با پدرش ازدواج كنی ....چون نمیخواست مادر خونده اش هرزه باشه....میدونی چرا دائم باهات رابطه داره...چون میخواد یادش باشه ...تو یك هرزه ای ونباید با پدرش ازدواج كنی...میدونی چرا ما كمكش كردیم كه تو رو فراری بده....چون ما یونسنگ دوست داریم....نمیخوایم از دستش بدیم...میدونی چرا داشتیم از دستش میدادیم...چون اون گفت اگه پدرش با تو كسی كه دوستاش همشون باهاش ارتباط داشتند ازدواج كنند یا فرار میكنه ...یا خود كشی میكنه...

دیوانه وار سوال میپرسید وخودش به سرعت جواب میداد...بلند شد و روبرویه مین سو نشست..صورتش قرمز بود...مشخص بود...فشاره زیادی تحمل میكند...به چشمانه بهت زده مین سو خیره شد...مشخص نبود...مین سو به چه چیزی فكر میكند...فقط به صورته هیون خیره بود...اما حواسش كجا بود....

هیون سرش را به گوشه مین سو نزدیك كرد وبا بغض كفت...

- اما......اما....حالا یونسنگ اومده میگه....عاشقه تو شده....

سرش را پایین انداخت...و دوباره بالا اورد...

- مین سو خودت بگو حالا چیكار كنم.....بگو با تو چبكار كنم....چطور تو رو از یونسنگ دور كنم.....چطور این عاشقی رو از سره یونسنگ بپرونم...

مین سو

رفتاره هیون برایم عجیب بود...در صدایش خشم بود...ولی در رفتارش ارامش....این دوگانگی مرا میترساند...وقتی شروع به حرف زدن كرد....كلمه كلمه اش جوابه سوالهایم بود...و اینكه ...چقدر من هنوز خام هستم.....

كلمه كلمه اش برام بهت اور بود...و شكه حرفهایش مرا گنگ كرده بود....هیون هرچه بیشتر میگفت من...داغونتر بودم....پدره یونسنگ عاشقم شده بود....یونسنگ عاشقم بود....این یعنی چی....باحرفه اخره هیون به خود امدم..

- مین سو حودت بگو چطور تو رو از یونسنگ دور كنم؟

با بهت گفتم

- چرا میخوای منو از اون دور كنی

-نمیدونی ....باشه میكم...چون با تو بودن برایه ادمهایی مثله ما رسواییه...

با این حرفه هیون دلم بیشتر از همیشه شكست...واقعیتی بود كه من سعی به فراموش كردنش داشتم ..اما هیون هر لحظه ان را یاد اوری میكرد .با بغض كفتم..

- نیازی به یاداوری نبود...موقعیتی كه من دارم...ناخواسته برام پیش اومده...

اما اشكم جاری شد وبقیه حرفم ناتمام ماند...

- مین سو...میخوای چیكار كنی؟

- نمیدونم...بگو چیكار كنم....

- برگرد كلوپ....

- چی!!!!!!!!!!!!! برگردم؟!!!!!!!! چطور این حرفو میزنی...

- باید برگردی..وسلطت میكنم برگردی ...قسم میخورم اگر برگردی صاحبه كلوپ ..اذیتت نكنه..كاریت نداشته باشه...اون رو حرفه من حرف نمیزنه....

- هیون جونگا.....

- جوابه من ...این نیست...جوابم یك كلمه است ...باشه...برمیگردم..ازت ممنونم كمكم میكنی برگردم...

سرم گیج میرفت...نه من نمیخواهم برگردم...من این ازادی را تازه به دست اورده ام....دوباره حرفهایه هیون مرا به خود میاورد...پدره یونسنگ عاشقم هست....پس ان حرفهایش همه از این حس نشات میگرفت. اما یونسنگ او با عشق با من هم خوابه شد.....نه با هوس...قلبه شكسته ام از این اعتراف لرزید...این یعنی اگر من با یكی از این دوازدواج كنم...دیگر ازادم....

سرم را بلند كردم و به هیون خیره شدم ..او منتظره جوابم بود..با اكراه و بدونه فكر..دهان باز كردم...كاش عاقلانه تر سخن میگفتم...

- من ترجیح میدم با پدره یونسنگ ازدواج....كنم...برنمیگردم...

 

هنوز جمله ام تمام نشده بود...كه با كشیده محكم هیون به یك طرف پرت شدم...

- عوضی تو....

درده كشیده اش را تحمل میكردم...همانطور كه نفس نفس میزدم....روبه او كردم...

- یكباره دیگه دستت بهم بخوره....

باز جمله ام را قطع كرد

- مثلا میخوای چیكار كنی؟!!!!!!!!!!!!

- من بالاخره از اینجا بیرون میام....

متوجه تهدیدم شد

فریاد كشید

- خفهشو....

دستش را بلند كرد...تا دوباره كشیده ای دیگر بزند...به او نگاه كردم...دستم را محافظه صورتم قرار دادم....

- هیون جونگ...مطمئن باش اگر مرد بودم...تلافی میكردم...اگر میتونستم .............درده یك كشیده روبهت میچشوندم...

دستش را پایین اورد...اما من هنوز به ان صورته خشمگین اما...درمانده نگاه میكردم....در ان نیمه شبه تاریك من در اپارتمانی بودم...وبا مردی كه عاشقش بودم...تنها بودم..دلم شكسته ..غرورم خورد شده...و صورتم سرخ بود...اما عشقم..درمانده وعاجز در مقابلم زانو زده بود...او عاشقم نبود...من عاشقش بودم....

- مین سو...تو اگه با پدره یونسنگ ازدواج كنی...یونسنگ میمیره...ما نابود میشیم...

اخه تو چرا خود خواهی...

سرم پایین بود...هنوز به كارم...مطمئن نبودم...اما بلاخره انجامش دادم...

- دوست دارم ..هیون....

به من نگریست...از نگاهش خواندم....به چه چیزی میاندیشد..

- راهش اینه....دوستم داری....

سرم را تكان دادم.

من نمیخواستم معامله كنم...من واقعا عاشقش بودم...اما او با من معامله كرد...برگشت به سمتم...

- خوب منم دوست دارم..مین سو....

و مرا بوسید....

اه..............

 

نظرتو بگو در نرو





» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin