تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : SohA پنجشنبه 3 فروردین 1391, 06:32 ب.ظ
میبینم که وضع نظرات خرابه...8 تا؟...واقعا 8 تا؟؟؟؟؟؟...خیلی نامردید....
به هر حال قسمت بعدی رو اوردم...این قسمت به کل همه چی زیر و رو میشه و هر چی که فکرشو نمیکردید اتفاق میفته اتفاق میفته...کم هم نیست...به اندازه نوشتم...پس برید بخونین...من که از نظرات نا امید شدم
پ.ن: این قسمت رو با اهنگ even though my heart breaks یونگ سنگ گوش کنید خیلی فاز میده...


کیو: پسر...تو که می دونستی سو یونگ دختری نیست که به درد تو بخوره...چرا عاشقش شدی؟...چرا؟
سرمو روی فرمون ماشین گذاشتم...ولی ناگهان صدای خورد شدن شیشه رو شنیدم...سرمو بلند کردم و دیدم چند تا کله گنده دور ماشینم هستن و یکیشون میله ی اهنی دستشه با اون شیشه ی ماشینم رو خورد کرده...یکی دیگشون در طرف من رو باز کرد و منو کشید بیرون...با دستم دستشو که روی یقم بود گرفتم تا خودمو ازاد کنم ولی قوی تر از این حرفا بود...
کیو: ولم کن...چیکار میکنی؟...
-دفعه ی اخرت باشه میای این طرفا جوجه...جای تو اینجا نیست...
کیو: خیله خب...خیله خب...من داشتم میرفتم...
-فکر کردی میزارم در بری؟...کور خوندی بچه...
همون  موقع یه مشت نثارم کرد که افتادم رو زمین...خون کنار لبمو با پشت دستم پاک کردم و از روی زمین بلند شدم...
کیو: من کاری به شماها نداشتم و ندارم...بزار برم...
-تو داشتی رئیس ما رو دید میزدی...ما هم وظیفمونه از رئیس محافظت کنیم...
کیو: اخه من با رئیس تو چیکار دارم؟...این رئیسه توئه که داره با دوست دختر من حال میکنه...
دوباره اومد جلو و یه مشت دیگه زد تو صورتم...پوزخندی زدم و خون توی دهنمو تف کردم بیرون...
سو یونگ: ولش کنید...
سرمو بر گردوندم و دیدم سو یونگ داره با چشمایی پر از اشک منو نگاه میکنه...با حرفش اونا کنار رفتن و منم در حالی که به سو یونگ نگاه میکردم سوار ماشینم شدم و سریع از اونجا دور شدم...

از زبان هیون:
جی یون: هیون...
هیون: تو...مخالفی؟
جی یون: بهم یکم وقت بده...
هیون: وقت واسه چی؟...
جی یون: من باید فکرامو بکنم...
هیون: چی؟...ولی...تو قبول کرده بودی و به خاطر همون با هم نامزد کردیم...چرا می خوای فکر کنی؟...
جی یون: اخه...اخه...
که دیدم یهو زد زیر خنده...با تعجب بهش نگاه کردم...
جی یون: اخه دیوونه...خودت می دونی که جوابم چیه...چرا الکی میپرسی؟...من از خدامه زودتر باهات ازدواج کنم...
همون جا رو زمین نشستم و به میز تکیه دادم...
هیون: خیلی مسخره ای...
خندید و دستمو گرفت تا بلند شم...
جی یون: بیا بریم بیرون...حوصلم سر رفته...
منم خندیدمو سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم...

از زبان سها:
سوار ماشینش شدم...سرد تر از همیشه بود...هر بار میدیدمش صدای شکستن قلبم میومد...دوباره شده بودم مثل قبل...دوباره حرف نمیزدم و فقط گریه میکردم...بابام نمی زاشت پیشش باشم و حتی موبایلمم چک میکرد...به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم...برام مهم نبود کجا منو میبره...یا دیر شده...
زد کنار و پیاده شد...با هم وارد کافی شاپ شدیم...فقط بهم خیره بود...حرفی نمی زد جز این که بهم خیره میموند...منم حرفی نمی زدم و بهش نگاه میکردم...چرا حس بدی داشتم؟...چرا احساس می کردم این اخرین دیدارمونه؟...چرا چشماش به خاطر اشک می درخشید؟...چرا مثل قبل نبود؟...چند بار پلک زد تا از ریختن اشکاش جلوگیری کنه...لبخند بی رمقی زدم و به قهوه ی دست نخوردم نگاه کردم...
دلم برای رفتار های قبلش تنگ شده بود...برای خنده هاش...حرف زدناش...اغوش گرمش...دستاش که هر بار دستای یخ زدمو گرم میکردن...بوسه هاش...ولی...خیلی وقت بود اینا رو تجربه نکرده بودم...دلیلش خودمم...این منم که جرئت ندارم با پدرم مخالفت کنم...این منم که میترسم اگه چیزی بگم هیونگ رو برای همیشه از دست میدم...
هیونگ: چند روزه غذا نخوردی؟
-غذا؟...نمی دونم...
هیونگ: به خودت تو اینه نگاه کردی؟...شبیه مرده ها شدی...
سرمو بلند کردم و توی چشماش خیره شدم...چرا چشماش دیگه اون ارامش قبل رو نداشت؟...چرا بهم لبخند نمی زد؟...
-من خوبم...
هیونگ: بیا بریم یکم قدم بزنیم...
بلند شد و دستمو گرفت و بلندم کرد...دستامو توی دستاش جا دادم و باهاش رفتم...بدون این که حرفی بزنیم توی تاریکیه شب قدم میزدیم...نمی دونستم کجاییم...ولی هیچ کس اونحا نبود...از خیابون دور شده بودیم...از سرما داشتم میلرزیدم ولی چیزی نگفتم...هنوزم هیونگ هر چند ثانیه یک بار بهم خیره میشد و به راهش ادامه میداد...
ناگهان جلوم ایستاد و گفت: سها...باید یه چیزی رو بهت بگم...
منتظر موندم تا حرفشو بزنه...صداش میلرزید...بغض کرده بود؟...
هیونگ: بیا....بیا تمومش...
با حالت گیجی بهش نگاه کردم و گفتم: چی رو؟
هیونگ: رابطمونو...همه چی رو...
خشکم زد....همونطور نگاهش کردم و چیزی نگفتم...اساس کردم قلبم خالی شده...ترسیده بودم...حس درد اوری توی قلبم بود...در عرض چند ثانیه نفس کشیدن برام سخت شد...
-داری شوخی میکنی؟
هیونگ:نه...کاملا جدی گفتم سها...دیگه خسته شدم....خسته شدم با کسی بمونم که هیچ وقت دوسش نداشتم و فقط تظاهر میکردم...از تظاهر خسته شدم...تو اید واقعیت رو میفهمیدی...
-چی داری میگی؟...من...من واقعا...نمی فهمم...
هیونگ: چی رو نمی فهمی؟....این که دوست ندارم؟....معذرت می خوام...ببخشید که به بازیت گرفتم...تو دختر خوبی هستی...نمی خواستم گولت بزنم....راستشو بخوای ازت میترسم....از چشمات...
-تو...تو دوسشون داشتی...
هیونگ: اره...یه زمانی...ولی وقتی فکر میکنم پدر مادرت به خاطر رنگ چشمات مردن...نمی تونم تحمل کنم اگه همین سر من بیاد...
-مگه...نگفتی...اون...تقصیر...من...نبود؟
نفسم بالا نمیومد و زانوهام داشتن خم میشدن...هرچی انرژی توی بدنم بود خالی شده بود....حتی نمی تونستم دیگه لبامو ازهم باز کنم تا حرفی بزنم...
هیونگ: خب...من داشتم دلداریت میدادم...انتظار داشتی چی میگفتم تا گریت بند بیاد؟
سعی کردم روی دو تا پاهام وایسم...ولی نمی تونستم....حتی نمی تونستم حرفای هیونگ رو تجزیه کنم....کلماتی که می گفت انگار برام اشنا نبود...انگار من اون زبان رو بلد نبودم....با حالت ضعفی گفتم: چی داری میگی هیونگ؟...من....نمی فهمم....
هیونگ: بهتره بفهمیش هیورین...
اون حتی دیگه سها صدام نکرد...اشکام صورتمو خیس کرده بودن...
-ازت یه چیز میخوام...تو چشمام نگاه کن و دوباره بگو....
-دوست ندارم...همش دروغ بود....
دیگه واقعا نمی تونستم نفس بکشم...روی دو تا زانوهام روی زمین افتادم...نمی تونستم باور کنم...نمی تونستم...
هیونگ: ببخشید هیورین...بازم میگم...تو خیلی دختر خوبی هستی...به خاطرهمین من نتونستم ادامه بدم....ازت انتظار ندارم منو ببخشی...ولی ازت خواهش دارم دیگه بهم فکر نکن...هیچوقت به یادم نیفت...یه پسر خوب پیدا کن که بتونی باهاش خوشبخت بشی...مواظب خودت باش....سها...
به صورتش نگاه میکردم...هنوز اشکام بدون وقفه روی صورتم میریخت...چطور می تونستم بهت فکر نکنم؟...چجوری امکان داره این همه رفتارات و حرفات دروغ باشه...هیچ صدایی ازم نمیومد...ولی تو قلبم داشتم فریاد میزددم...خم شد و خیلی اروم و طولانی بوسه ای به پیشونیم زد و از اونجا رفت...منو همونجا ول کرد....
با تمام انرژی ای که داشتم از روی زمین بلند شدم...چشمام تار میدید...با این که عینک رو چشمام بود...بازم تار میدیدم...پلک میزدم و سعی میکردم که راهمو تشخیص بدم...ناگهان یه ماشین جلوی پام زد روی ترمز...شیشه رو داد پایین...
-خانوم حالتون خوبه؟...
از ماشین پیاده شد و اومد دستمو گرفت...
-بزارید برسونمتون خونتون...این موقع شب اینجا خیلی خطرناکه...
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و بهم کمک کرد سوار ماشین بشم...خودشم پشت فرمون نشست....سرمو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و به جایی که از هیونگ جدا شدم نگاه کردم...دیگه اشکی نداشتم که بریزم...

از زبان راننده:
به صورتش نگاه کردم...رنگش شده بود مثل گچ...حتی نمی تونستم به خودم بقبولونم که الان داره نفس میکشه....هیونگ جون شی گفت هر جور شده برسونمش خونشون...ولی چرا این شکلی شده بود؟...چرا هیونگ جون شی اینقدر سرد و خشک بود؟...سرمو تکون دادم....
-خانوم؟...خانوم؟...
برگشت و با اون چشماش بهم نگاه کرد...
-ادرس خونتون...کجاست؟
سها: از...همین...راهه...
-می خواین ببرمتون بیمارستان؟...حالتون خیلی بده...
سها: خوبم...


از زبان سها:
تلفنمو از توی جیبم در اوردم....به نایونگ زنگ زدم...ولی بر نداشت...احتمالا پیشه جونمین بود...ناگهان فکرم رفت پیش یونگ سن...کسی که همیشه با لبخنداش تمام چیز ها رو از یادم میبرد...کسی که هر وقت هیونگ پیشم نبود مراقبم بود...لبخند کمرنگی زدم و شمارشو گرفتم...
یون سنگ: چه عجب از این ورا؟...
سها: سونبه...
یونگ سنگ: چرا صدات گرفته؟...خوبی؟...
-میشه...بیام...پیشت؟...
یونگ سنگ: چی؟...چرا اینطوری حرف میزنی سها؟...چرا نفس نفس میزنی؟...هیونگ پیشته...
نمی تونستم نفس بکشم...دستم روی گلوم بود و سعی داشتم نفس بکشم...ولی نمیشد...نمی تونستم...راننده زد کنار و بازومو تکون داد...
-خانوم؟...خانوم خوبید؟...
و تلفنمو ازم گرفت و با یونگ سنگ حرف زد....هیچی از حرفاشون حالیم نشد...بالاخره موفق شدم نفس بکشم...چشمامو بستم و همراه باهاش یه قطره اشک از چشمام پایین اومد...سرمو به صندلی تکیه دادم...راننده حرکت کرد...انگار که صدامو گم کرده باشم نمی تونستم چیزی بگم...بعد از چند دقیقه راننده ایستاد و در طرف من باز شد...
یونگ سنگ: سها...خوبی؟...منو میبینی؟....
راننده: بهتره ببرینش بیمارستان یونگ سنگ شی...
یونگ سنگ: ممنون راننده هوانگ...
و یه دستشو برد زیر پاهام و اون دستشم برد زیر کمرم و منو از تو ماشین بیرون کشید...دستام میلرزید...دوباره بغض کرده بودم...یون سنگ همونطور منو تا داخل خونه برد...منو روی مبل گذاشت و خودش اومد کنارم...زدم زیر گریه و با دستام صورتمو پوشوندم...
یونگ سنگ: اروم باش...بگو چی شده؟...هیونگ کجاست؟...
حرفی نزدم...موبایلشو از توی جیبش در اورد...ولی با دستام محکم دستشو گرفتم...
-نه...خواهش میکنم سونبه...بهش زنگ نزن...
یونگ سنگ: باشه...باشه...زنگ نمی زنم...
رفت و برام یه لیوان اب اورد...زیر سرمو گرفت و کمکم کرد تا اب رو بخورم...

از زبان یونگ سنگ:

زیر سرشو گرفتم و کمکش کردم اب رو بخوره تا اروم تر بشه...ولی هنوز یه قلب رو هم نخورده بود شروع به سرفه کرد...فکر کردم اب پرید تو گلوش....زدم روی پشتش ولی فایده نداشت...ترسیده بودم...باید چیکار میکردم؟...بهش دستمال دادم...اونم گرفت جلوی دهنش...ولی...چرا دستمال خونی شد؟....داشت...داشت خون بالا میاورد....




دسته بندی : the green eye girl ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin