تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ELHAM* پنجشنبه 3 فروردین 1391, 11:11 ب.ظ

جای اسم تو

سه نقطه میگذارم...

جای احساسم به تو

سه نقطه میگذارم...

بجای تمام دلتنگی هایم...

سه نقطه میگذارم

نگاه میکنم و میبینم

زندگی ام پر شده از...

نقطه ها

پر شده از تو

_________________

آهنگ این پارت (از دستش ندین) : Safe in your embrace

مد نظرم قسمتای هیونه اما میتونین با کل این پارت گوش بدین



امروز به خاطر موفقیت و تلاشی که توی اولین پروژه داشتن به شام دعوتشون کردم....کارهایی که پدرم نمی پسنده و شدیدا باهاش مخالفه......اما میدونه که روش کار من همینه....بالاخره هر مدیری واسه خودش سیاستی داره!..................

سرش رو روی برگه هایی که بهش داده بودم انداخته بود....با دقت مطالعه میکرد....مکثی میکرد ویادداشتی برمیداشت....قهوه رو سمتش گرفتم...سرش روبلند کرد : یونگمی شی میتونی پرونده رو ببری خونه...لازم نیست همه رو همین الان بخونی

قهوه رو ازم گرفت و پرونده رو بااحتیاط روی میز گذاشت : خواستم یه نگاهی بندازم

: اما مثه همیشه غرق خوندن شدی

لبخند شیرینی زد : بله...حق با شماست....

لحظه ای به فنجون و بعد دوباره بهم نگاه کرد....نگاه پرسشگرش رو به چشمام دوخت و با همون لحن رسمی وجدی پرسید: آقای کیم...اگه کاره دیگه ای ندارین من برم

: قهوه ت رو نخوردی

: ممنون...من قهوه نمیخورم...همینجوریم شبا به سختی خوابم میبره

از اینکه بحثی باز شد و فرصت صحبت پیدا کردم خوشحال بودم...با تعجب گفتم : چرا نمیتونی بخوابی؟ نکنه کار جدید برات سنگینه؟

سرش رو پایین انداخت : راستش...استرس کار ....یکم باعث کم خوابیم شده

: میخوای چند روز مرخصی بگیری؟

سرش رو بلند کرد....با نگرانی نگام کرد و گفت : نه نه....لازم نیست....من تازه کار پیدا کردم....نمیخوام از دستش بدم

بلند خندیدم و گفتم : منظورم واقعا مرخصی بود....بدون کسر حقوق...این حقه توئه یونگمی شی...

: نه...به مرخصی نیاز ندارم...عادت میکنم...باید عادت کنم

جوابش نگرانم کرد...چند لحظه سکوت برقرار شد....دعوت شام رو به کلی فراموش کرده بودم....دوباره سرش پایین بود...

: امشب وقتتون آزاده؟ شما و جیناشی

با تردید سرش رو تکون داد : بله...

: بعد از ساعت کاری بیاید اتاقم

دوباره سرش رو تکون داد و آروم گفت : بله...

خندمو بزور نگه داشتم و بلند شدم : میتونی بری یونگمی شی

.

.

.

آدرس رستوران رو بهشون دادم و خواستم سر ساعت خودشون رو برسونن....یونگمی مخالفت میکرد اما جینا راضی به نظر میرسید....وقتی بهش گفتم این کار جزو قوانینه و اونو یه دستور بدونه  تعجب کرد....اما بالاخره قبول کرد.......

از وقتی رسیدن تا زمانی که شام تموم شد یک کلمه هم حرف نزد...با اینکه ازشون خواسته بودم باهام راحت باشن و خارج از محیط اداری برخورد کنن....اما یونگمی ساکت بود....برعکس جینا که با کمال میل هیون جونگ شی صدام میزد و دائم گیلاسم رو پر میکرد....

: یونگمی شی...از غذا خوشت نیومده؟

جینا با همون حالت شادش بجاش جواب داد : از وقتی اومد کره عاشق گوشت وال شد...هی یونگمی چرا نمیخوری؟

همونطور که با غذاش بازی میکرد آهسته گفت : میخورم...

لبهام رو تمیز کردم و شامپاین رو برداشتم : افتخار میدین خانما؟

جینا سریع لیوانش رو جلوم گرفت...با آرنج به پهلوی یونگمی زد تا از دنیای خودش بیرون بیاد و لیوانش رو برداره.....

بعد از شام خوشبختانه جینا برای انجام کاری ازمون جدا شد....اولش قصد رسوندنشون رو نداشتم...میدونستم  زیاده روی میشه....اما با رفتن جینا و تنها موندن یونگمی تو اون ساعت ازش خواستم تا همرام بیاد.....راضی کردنش ساده نبود اما بالاخره قبول کرد و سوار ماشینم شد...برای اولین بار.....عطری که زده بود توی فضای بسته ماشین بیشتر حس میشد.....در طول راه هیچ حرفی نزدیم....وقتی میدیدم غرق فکره و خیره به خیابون....نمیتونستم خلوتش رو بهم بریزم..ترجیح دادم تا رسوندنش ساکت بشینم و از بودن باهاش لذتی تازه رو تجربه کنم.........

به محض رسیدن درو باز کرد و سریع پیاده شد...کمی عقب رفت و تعظیم کرد....به لبخندی اکتفا کردم....نرم کردن این دختر خیلی سخته....منتظر بود تا من اول برم....میدونستم اونجا ایستادن فایده ای نداره....بوق کوتاهی زدم و باسرعت به یه خیابون فرعی پیچیدم....تا همین الان ...هنوزم میتونم بوی عطرش رو حس کنم...آدم گرمایی مثه من...حتی نخواست شیشه ماشینش رو کمی پایین بده...اونم از ترس از بین رفتن عطر یه دختر.....هه....کیم هیون جونگ....داری دیوونه میشی....مگه نه؟

 

 

با صدای در از جاش پرید....هول کرده بود...سریع دفترچه رو بست و سرش رو روش گذاشت...چشماش رو بست....در اتاق به آرومی باز شد...صدای مین جی بود که آروم میگفت : آره یونگ سنگ...برگشته...خوابش برده....

یونگ کنار مین جی ایستاد : چرا اونجا خوابیده؟! بیدارش کن بره رو تختش

نانا لبهاش روروی هم فشرد....مین جی داخل رفت اما پشیمون شد وبرگشت : چند شبِ که درست نمیخوابه...میترسم بیدارش کنم دیگه تا صبح خوابش نبره....یونگ سنگ مکثی میکنه...کمی به مین جی خیره میشه...لبخندی میزنه وسرش رو تکون میده : باشه...

آهسته در رو میبنده ........نانا چشماش رو باز میکنه...نفس راحتی میکشه....سرش رو از روی میز بلند میکنه و به جلد سیاه دفترچه خیره میشه........

 

همونطور که چشماش بسته ست عمیق بو میکشه...بوی غذا همه خونش رو پرکرده....چشماش رو به آرومی باز میکنه....نگاهی به دور وبرش میندازه....دختری رو کنار میز میبینه....با بیخیالی پتو رو روی سرش میکشه....واسه یه لحظه شوکه میشه....فکر میکرد خواب میبینه ولی انگار.....پتو رو با شدت کنار میزنه....دستش رو تکیه گاه میکنه و روی تخت میشینه....جینا؟

با کلافگی دست تو موهاش میبره و چنگشون میزنه ... گلوش خشک شده...میخواد حرف بزنه که سرفش میگیره....جینا ظرف سوپ رو روی میز میذاره و با یه لیوان آب سمتش میره....کنارش میشینه و با لبخند لیوان رو سمتش میگیره : صبح بخیر ... خوب خوابیدی؟

هیون با تندی لیوان رو میگیره و سر میکشه...نگاهی سرتا پاش میندازه و بلند میشه...تازه متوجه بدن برهنه ش میشه....لیوان میون انگشتاش فشار میده وسمت جینا که هنوز روی تخت نشسته بود برمیگرده.....سمتش میره....زانوش رو روی تخت میذاره...خم میشه سمت جینا...جینا عقب میره و کم کم روی تخت میخوابه...هنوز لبخند میزنه....دست هیون سمت یقه لباسش میره و محکم میون دستش مچاله میکنه...دندوناش رو روی هم فشار میده و با صدایی گرفته وخشن میگه: تو اینجا چه غلطی میکنی شین جینا؟ بهت گفتم نمیخوام تو خونم ببینمت

جینا دستاش رو روی دست هیون که یقه شو چسبیده میذاره : این جای تشکرته؟ میدونی اگه دیشب نمیرسیدم ممکن بود چه اتفاقی برات بیفته؟

: رمز وروردی رو از کجا آوردی؟

: هی....ریزمیخنده وبا انگشت اشاره رو گونه هیون میکشه : تو هنوز شین جینا رو نشناختی؟

هیون با عصبانیت یقه لباسش رو رها میکنه.....عقب میره و لیوان رو روی میز میکوبه : همین الان میری بیرون....از حموم برگردم نمیخوام ببینمت....شنیدی چی گفتم؟

جینا سعی میکنه با صدایی لرزون حرف بزنه...بلند میشه و کنارش میره : چرا با من اینطوری میکنی هیون؟ میدونی چقدر نگرانت شدم وقتی به تلفنام جواب ندادی؟ میدونی چقدر ترسیدم وقتی دیدم با اون حال روی مبل افتادیو ناله میکنی؟ فکر میکنی چه حالی داشتم وقتی تمام شب بالا سرت نشسته بودم و دستمال خیس روی پیشونیت میذاشتم؟ هه....داشتی تو تب میسوختی....چیه؟ نکنه فکر کردی انقدر پستم که توی بدحالیت به خواست دل خودم برسم هان؟

هیون با تعجب نگاش میکرد...اما اخم روی پیشونیش از بین نرفته بود...

جینا سمت دیگه ای چرخید....به هیون پشت کرد تا لبخند گوشه لبش دیده نشه....خودش هم از دروغاش خندش گرفته بود....

: وقتی دیدم تبت بالاست ، مجبور شدم لباست رو در بیارم....من دیگه اون آدمی نیستم که تو و دوستات میشناختین....سمتش چرخید..خبری از عصبانیت تو چهره هیون نبود....انگار سعی داشت حرفی بزنه....جینا این رو به راحتی حس میکرد...

سمت مبل رفت وکیفش رو برداشت : حالام که بیدار شدی و میبینم حالت بهتره میرم....خوشحالم که تبت قطع شد...بعد از دوش گرفتن حتما غذات رو بخور...نیم نگاهی بهش انداخت : و بیشتر مراقب خودت باش.....دستی لای موهای جلوی صورتش برد و اونها رو پشت گوش داد....لبخند کم رنگی به هیون که مثه مجسمه خشک شده بود زد و سمت در رفت....صدای پای هیون رو شنید....لبخندش عمیق شد....دستی بازوش رو محکم گرفت....هیون دو دوستی شونه هاش رو گرفت وسمت خودش برگردوند...کمی خم شد و به چشماش نگاه کرد : ممنونم جینا...لبخند قشنگی زد و اونو به آغوش کشید : معذرت میخوام...تند رفتم

سرش رو روی سینه هیون گذاشت و از ته دل لبخند کوچیکی زد!

**

چشم...چشم....دو ابرو....بینی خوش فرم...لبای بزرگ....یه گردو....چشماش رو روی هم فشار داد و دوباره بازشون کرد...یهو از جاش بلند شد...طوری که پیشونیش به پیشونی جونگمین خورد

: آخخخخ...چه خبرته....این چه وضعه پاشدنه...اخ سرم!

به لکنت افتاده بود : تو....تـ...تو ..خو...خودت..چرا....مـــ...مثه جن بالا ســـ...سرم واستادی؟!

جونگمین روی تخت نشست و سرش رو کمی کج کرد : داشتم تو خواب نگات میکردم

نانا بالشتش رو برداشت و سمتش پرت کرد....جونگمین خندید و جاخالی داد : چی میخوندی واسه خودت؟ هنوز خواب بودی نه؟ چشم..چشم...بلند زد زیر خنده...

نانا با حرص بلند شد و پتو رو روی سر جونگمین کشید.....

.

.

.

دست و صورتش رو شست و سر میز صبحونه نشست...همه بهش سلام کردن....با لبخند جوابشون رو داد...جونگمین براش لقمه ای گرفت و روبه سونمی کرد : باز که کله صبح پیدات شد

کیو سرش رو بلند کرد : اوووی...با زن من درست صحبت کن...

سونمی ریز خندید و به نانا نگاه کرد : چطوری ؟ مثه اینکه خیلی خوب خوابیدی

نانا که مشغول جویدن لقمه جونگمین بود لبخندی زد و سرش رو تکون داد

کیو شیطونی خندید : معلومه کاملا....چشمات پفی کرده دیدنی! صورتتم گل انداخته، چه خبر بوده دیشب ناقلا؟!...همه بلند میخندیدن که کیو آخ بلندی گفت و خم شد... دستش رو روی پاش گذاشت و مالید....با حرص به جونگمین نگاه کرد...جونگمین ابروهاش رو بالا انداخت و دستش رو دور شونه نانا گذاشت : با دوست دختر من درست صحبت کن آقای کیم کیوجونگ....

در حالی که بقیه میخندیدن و صحبت میکردن، نانا زیر چشمی به جونگمین نگاه میکرد وساکت بود " یعنی قبول کرد؟ حالا منو به چشم دوست دخترش میبینه؟یه استراتژی جدید واسه آروم کردن خودش... "

: هی نانا..چرا نمیخوری؟

: ها؟؟

مین جی به بازوش زد : میگه چرا نمیخوری؟ دستش شکست...لقمه رو بگیر ازش

همشون زیر زیرکی میخندیدن....نانا لبخند کم رنگی زد و لقمه رو از جونگمین گرفت.

کیو جونگ پاکتهایی رو از کیفش درآورد و یکی به همشون داد...مین جی بلند گفت : چی؟ عروسی؟ آخ جوووون...یونگ سنگ خندید و همراهش به نوشته های روی کارت نگاه کرد....کیوجونگ کارتی دیگه به جونگمین داد : ممکنه هیون رو نبینم تا اون روز...اینو حتما بهش بده...

سونمی صداش رو صاف کرد و گفت : آخر همین هفته جشنمونه...همتون میاین مگه نه؟ من و کیوجونگ منتظرتونیم

جونگمین که سرش روی کارت بود ومیخندید آروم گفت : معلومه میایم...میخوایم واسه بار آخر کیو رو با مو ببینیم...بعدش دیگه معلوم نیست که چـــ......

سونمی با حرص از جاش بلند شد: یااااااااااااا....پارک جونگمین....

کیفش رو برداشت و محکم به بازوش زد...اینبار خود کیو هم از خنده سرش رو روی میز گذاشته بود وبلند نمیکرد............

**

پاورچین سمت در سفید رفت...دستش رو روی دستگیره گذاشت و آهسته چرخوند....با صدای تقی کوچک در باز شد...نور زیاد چشمش رو آزار میداد....نور سفیدی که اتاق رو پر کرده بود....نمیتونست جلوی پاش رو ببینه...همه جا بیش از حد سفید بود...دستش رو جلوی چشماش گرفت تا نور کمتری اذیتش کنه....با صدای بوق ماشینی سرش رو پایین آورد...به ماشینی اسباب بازی که زیر پاش رفته بود نگاه کرد...خم شد وبرش داشت...اون ماشین رو خیلی خوب میشناخت.....صدای پرنده ها باعث شد سرش رو بلند کنه....نور سفید کم وکمتر میشد....حالا میتونست درختای بلند و سرسبز و زمین سبزی که روش ایستاده بود رو ببینه...چند قدم جلوتر رفت....ماشین کوچیک رو میون دستش فشرد......حالا میتونست پسربچه ای رو که پشت بهش نشسته بود ببینه....رنگ موهاش...موهای لخت ونرمش.....لباسی که برای اولین تولدش گرفته بود....اولین کریسمس بدون سایون....همون لباس بود.....چند قدم جلوتر رفت : سایون؟

آهسته سرش رو چرخوند....چشمای درشت وقشنگش رو به پدرش دوخت.....ماشین پلیسش رو بالا گرفت ونشونش داد

هیون روی زانوهاش خم شد : سایونم...

لبخند شیرینی زد و کامل سمت هیون برگشت....دستش رو سمت صورت کوچیکش دراز کرد....دستاش میلرزید.....میخواست یبار دیگه گونه هاش رو نوازش کنه....یبار دیگه دست روی موهاش بکشه .... دوست داشت دوباره با لبهاش نرمی لپهای کوچیکش رو حس کنه.....اما هرچی نزدیک تر میشد حس میکرد سایون دور و دورتر میشه......: نه.....نه سایون......نه.........نه....نهههههههههه

با حالتی عصبی از خواب پرید....عرق روی صورتش رو حس میکرد....نگاهی به غذاهای دست نخورده روی میز انداخت....بلند شد و روی مبل نشست....خواست بلند شه وکمی آب بخوره...اما دوباره افتاد روی مبل....لبهاش لرزیدن گرفت...آرنجش رو روی زانوهاش گذاشت.....دستش رو روی صورتش....و اجازه داد اشکاش بی صدا بریزه.........

**

 

:کیوجونگ؟

کیو تیوی رو خاموش کرد وبه نانا نگاه کرد : چیزی شده؟ یه جوری گفتی کیوجونگ

نانا لبخندی میزنه : نه...نه...ایییمم...راستش یه خواهشی ازت داشتم

کیو صاف میشینه و کنارخودش جاباز میکنه : بشین

نانا کنارش میشینه...نمیدونه چطور بگه : راستش....فکر میکنم خواسته زیادی باشه...حتما فکر میکنی خیلی پررو ام....

: حرفتو بزن...من هیچ وقت همچین فکری نمیکنم

نانا نفسش رو بیرون داد و آروم گفت : میشه بهم چندتا کارت دعوت بدی؟

کیو چشماشو ریز میکنه : میخوای کسی رو دعوت کنی؟

: اگه برای تو مشکلی پیش نمیاره

کیو سریع کیفش رو برداشت و چندتا کارت بیرون کشید : این چه حرفیه...حالا کیا هستن؟

نانا با لبخند نگاش کرد و بعد به کارتها.......

.

.

.

سوار ماشین شد و کمربندش رو بست

جونگمین به نانا نگاهی انداخت : مطمئنی؟

: ازچی؟

: از کاری که میخوای بکنی....

: اوهوم....خیلی وقت نیست که برگشتم سئول...اما حسابی دلتنگ سایون شدم...میخوام به یه بهونه ببینمش

: باشه...

.

.

.

جونگمین دوباره زنگ رو زد :  خونه نیست؟

: با حالی که دیشب داشت نمیتونه جایی رفته باشه!

: امیدوارم جینا نباشه....اصلا حوصله شو ندارم

نانا با تعجبی که سعی در مخفی کردنش داشت نگاهش کرد....دوست داشت ازش بپرسه جینا دقیقا کیه....چی بین اونا و جینا گذشته که اینطور ازش متنفرن...اما میدونست از دفترچه بیشتر گیرش میاد تا پسرا....با صدای در سرش رو برگردوند...با دیدن حال هیون.... بی اختیار جلو رفت وداخل شد....جونگمین هم نگران بنظر میرسید....پشت سر نانا و هیون داخل رفت ودر وبست

هیون تلو تلوخوران سمت مبل رفت وروش نشست.....لبخند کم رنگی به هردوشون زد و اشاره کرد بشینن

جونگمین کنارش نشست ونانا روبه روش

جونگمین با نگرانی به چشمای پف کرده وقرمزش نگاه کرد : هیون...حالت خوبه؟

سرش رو از عقب به مبل تیکه داد : خوبم...

نانا آروم گفت : ولی صورتت اینو نمیگه

هیون پوزخندی میزنه : صورتم خیلی چیزا رو نمیگه....تو همشو میفهمی....مگه نه کیم نانا.....مثه اونوقتا....مثه اون روزا.....

چشماشو بست....نمیخواست جلوشون اشک بریزه....لبهاش رو روی هم فشار داد و خودش رو کنترل کرد

جونگمین: ما...دیشب اومدیم دیدنت....وقتی فهمیدیم حالت خوب نیست....نگران شدیم....

هیون سرش رو بلند کرد و با سردرگمی به جونگ خیره شد...منتظر شنیدن ادامه حرفاش ، نانا خواست حرف بزنه که جونگمین پیشی گرفت : جینا گفت که حالت خوب نبوده...و بهت آرام بخش داده ...

هیون به نانا نگاه کرد....نانا ازش چشم برنداشت ...همونطور که نگاش میکرد شمرده گفت : میگفت بعضی شبا میاد یپشت.....

هیون یهو پقی خندید.....خندش عمیق تر شد....سرش رو تکون داد و بلندتر خندید.....انقدر خندید که اشکاش دراومد...جونگمین شونه هاش رو گرفت

:هیون جونگ.....هی....هیون...آروم باش....به نانا نگاه کرد : الان وقتش نبود....بدتر شد!

نانا سرش رو پایین انداخت و با بند کیفش مشغول شد....

هیون اشکاشو پاک کرد : آآآآرهههه....بعضی شبا با هم میخوابیم....لبه مبل نشست و به نانا خیره شد : میدونی چرا؟

همونطور که میخندید آروم گفت : چون خیلی تنهام....

بینیش رو بالا کشید و به جونگمین نگاه کرد : نگفتی واسه چی اومدین؟

جونگمین با تاسف نگاش کرد : چقد خوردی هیون؟ بازم زیاده روی کردی...دستش رو گرفت و سعی کرد بلندش کنه ..همونطور که سمت تختش میبرد گفت : یکم بخواب تا هرچی خوردی از سرت بپره...بعد صحبت میکنیم...

هیون که وزنش رو روی جونگمین انداخته بود برگشت و به نانا که بیحرکت سرجاش نشسته بود نگاهی انداخت : جونگمین...اون هنوز دوستم داره...مگه نه؟

یه لحظه سر جاش ایستاد....هیون رو که داشت از میون دستاش سر میخورد محکمتر گرفت و روی تخت خوابوند : استراحت کن برادر....تو خوب میشی.

نانا با دیدن حال هیون...از فکری که تو سر داشت مطمئن شد....

.
.
.
شرمنده که سه شنبه نیومدم

دسته بندی : Bittersweet ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin