تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Negin جمعه 4 فروردین 1391, 09:21 ق.ظ

سلاااااااااااااااااااااااااااااام بچه هاااااااا...

خوبییییییییییین؟ 

من که خوب نیستمممم.....   چرا نظرا اینقد کمه؟؟؟؟6تا؟؟؟؟واقعا فقط  6تا؟؟؟؟؟  

خب اگه داستان بده یا مشکلی داره خب بهم بگینننننننن...درهر صورت اینم از قسمت بعدیییییی...ادامهههههههههههه


              


تمام بعداز ظهر رو بچه ها رو بردم بیرون و حسابی گردوندمشون ....برای خودمم دو دست لباس مردونه گر
فتم
تو راه برگشت به خونه..دست دوتاشونو گرفته بودم و اروم و پیاده با هم راه می رفتیم
- بچه ها تا یه مدت باید برید پیش هیون جو
ایونا- چرا ایون می ؟
-چون می خوام برم یه عالمه پول بیارم
کیونگ هی- خیلی طول می كشه كه بیای
-نمیدونم شاید
کیونگ هی- از كی باید بریم..؟
- از امشب .... تا وقتی هم دنبالتون نیومدم با هیچ كس دیگه ای جایی نمی رید ....حتی تو كوچه هم نیاید....
سرشونو تكون دادن...
*********
- می خوام یه چند شبی مراقبشون باشی به هیچ كسم نگو پیش توان ...بهشون گفتم از خونه هم بیرون نیان ...
دست تو جیبم كردم ...
هیون جو- ایون می احیتاجی نیست ..مثل بچه های خودم ....
-تو اره... ولی شوهرت شاید گیر بده... نمی خوام اذیت بشی ...بچه های ارومین ...سرشون به
كار خودشون گرمه..
- هیون جو تا خودم نیومدم دنبالشون.... دستشونو تو دست هیچ کسی نمی زاری
هیون جو- باشه خیالت راحت....حالا مگه كجا می خوای بری ؟
-ندونی راحتری ...
هیون جو- باشه ...
خوابم نمی برد...كارم درست مثل رفتن به جنگ بدون اسلحه بود ...
دم دمای صبح بلند شدم ...به موهای بلندم تو اینه نگاه كردم ...قیچی رو برداشتم دلم نمی یومد ....
اگه كلاه بذارم كسی كه نمی فهمه
اگه فهمید چی ؟
نه بابا حساس نشو ..نمی فهمه ..قیچی رو گذاشتم كنار .......به ساعت نگاه كردم 4 صبح بود
باندارو برداشتمو و محكم دور خودم بستم ..شاید كارم طول می كشید.... نمی شد ریسك كرد ...
... بعد از پوشیدن لباسام .... شده بودم عین پسرا...
باز به موهام نگاه كردم ...بزنم راحترم شاید یه هفته ای كار طو ل كشید
قیچی رو برداشتم و خواستم موهامو بزنم كه صدای زنگ خونه در امد ...
رفتم درو باز كردم ...
دستیار کیو بود...
کیو گفت :بیام دنبالت
- الان میام ...
- همین یه بار ...چشممو بستمو باز كردم و به سرعت ا ز خونه زدم بیرون
وقتی رسیدم به محل قرار..جونگی و کیو و دستیارش توی یه ماشین دیگه بودن ..پیاده شدم ور فتم تو ماشین اونا...
کیو- چقدر عوض شدی ایون می....
جوابشو ندادم ..
کیو - بیا بگیریش....
_ خالیه ....
کیو- اگه بخوای پرش می كنم ...
-نه همین خوبه ...
کیو- بهت نمیاد ترسو باشی
-ترسو نیستم .......نمی خوام باعث كشتن كسی بشم ...
کیو- ساعت الان 6.... تا یك ساعت و نیم دیگه از اینجا رد می شه ...جونگی ادرسو كه داری ...؟
جونگی سرشو تكون داد..
کیو - بیا ایون می این موبایلم همرات باشه ....هر كاری داشتی به جونگی بزنگ اون بهم می گه ...اگرم گیر افتادی اسم منو نمیاری ..می فهمی كه
-اره ..........سفته ها ؟
دست كرد تو جیبش ....اینم سفته ها و جلوی چشمام پاره اشون كرد .... شیشه رو داد پایین و ریختشون بیرون
تا نزدیك ساعت 7و نیم تو ماشین نشسته بودیم ..
کیو- حالا وقتشه برید پایین ...
خیابون خلوت بود.......کیو ودستیاراش رفتن خیلی پایین تر و منتظر شدن ...جونگی هم تو ماشین پشت فرمون نشست ...
هوا خیلی سر د بود.....تو جام كمی درجا زدم ......شماره ماشین و مدلشو می دونستم ....پشت یه درخت قایم شده بودم ...تا به محض دیدنش دست به
كارشم ..
از دور یه ماشینو دیدم كه داشت به سمتم می یو مد ..به جونگی نگاه كردم ..بهم اشاره كرد كه همینه ....سرعت ماشین زیاد نبود ...بطری خونو از فرق سرم
ریختم رو صورتم و پرتش كردم دور
از جوی اب پریدم.... و كمی به خودم حالت دو دادم ...ماشین به دست انداز رسید ..سرعتش كم شد....و منم توی یه حركت خودمو پرت كردم رو كاپوت
ماشین ..كه ماشین به شدت ترمز كرد
كمی عجله كرده بودم ..چنان پرت شدم كه احساس كردم تمام روده هام امد تو دهنم....با وجود درد به بازی كردن نقش خودم ادامه دادم ..
مرد از ماشین پیاده شد ودوید به سمتم..حالا بالای سرم بود
-اخ اخ ....مگه كوری ...بد بخت شدم ...داغونم كردی ...
مرد با دلهره - تو از كجا پیدات شد...
دختر- چی شده هیون جونگ؟
هیون- برو تو ماشین ...اقا حالت خوبه؟
-حالم خوبه؟خونو نمی بینی... تیكه تیكه ام كردی ......نمی تونم تكون بخورم ..وای خدا كمرم ...واییییییییییییییی ....  به دادم برسین..... 
هیون- می تونی پاشی ...؟
دختر- هیون
هیون- با داد مگه با تو نیستم برو تو ....اقا ؟
یه دفعه خودمو زدم به تشنج ...
هیون - اقا.... اقا
محكم منو نگه داشت ...چند نفر از عابرا برای كمك امدن
زود ببرش یه بیمارستانی ..جایی ...اینطوری تلف میشه ...
توی یه حركت منو كشید تو بغلش... لرزشمو كم كرده بودم... چنان منو تو بغلش كشید ..كه .ته دلم خالی شد ....دست راستم اویزون بود
دختر- هیون
هیون- هیونومرض... در عقبو باز كن ....
دختر- هیون با من اینطوری حرف نزن
هیون- الان وقت كلاس تربیتی نیست
بلاخره منو گذاشت رو صندلی ...
هیون- صدامو می شنوی اقا
به سرعت دوید و پشت فرمون نشست
هیون- بیا اینم از اول صبح ما
دختر- كجا می ری؟
هیون- بیمارستان
دختر- پس دانشگاه من چی میشه؟
هیون- دانشگاه تو واجبه تره یا جون این...
دختر- هیون
هیون- چیه هی هیون هیون می كنی ....خانوم می میرن یه روز به دانشگاهشون نرسن ....
زیر چشمی به دوتاشون نگاه می كردم ..
دختر- یعنی یه ادم بی ارزش ..از من مهمتره
هیون- میونگ سون
دختر- امروز چت شده ؟...تو هیچ وقت با من اینطوری حرف نمی زدی...
هیون- برای اینكه نمی شناختمت..بعدشم من همیشه همین طور بودم ..............تو اصلا برای جون ادما ارزشم قائلی ....
دختر به حالت قهر روشو كرد طرف پنجره و به بیرون نگاه كرد ...
چندبار مرد برگشت و منو صدا كرد ...چند بارم تكونم داد....
خوب شد بانداژو بستم وگرنه سه سوته لو رفته بودم
دختر- اصلا تقصیر منه ..بهت محبت می كنم كه می زارم صبحا بیای دنبالم ...
هیون- اوه واقعا ممنون ..یادم باشه توی یه فرصت مناسب ازت تقدیر كنم
دختر- هیون چته؟ ...
هیون- من چمه؟ یا تو چته؟ ...
دختر- تو می خوای آمریکا رفتی از اینكارا كنی ...
هیون- هزار بار من بیا آمریکا نیستم ....
دختر- پس بی خود كردی كه امدی خواستگاریم ...
هیون- میونگ سون اون روی منوبالا نیار ...اگه مجبور نبودم......
میونگ سون- مجبور نبودی چی ؟
جواب نداد
میونگ سون با داد -مجبور نبودی چی ؟
هیون از عصبانیت با پشت دست یه كشیده خوابوند تو دهن میونگ سون...(اخ كه دلم خنك شد...)
هیون - با این سن و سالت هنوز نفهمیدی باید چطور حرف بزنی ...
میونگ سون شروع كرد به گریه ....
هیون- اقا ...اقا صدامو می شنوی طاقت بیار الان می رسیم ....
گوشیم رو ویبره بود...با احساس ویبره گوشی فهمیدم وقتشه ...اروم دستمو بردم پشتمو و تپانچه رو در اوردم ...
...
اینم عکس میونگ سون...نامزده هیون
خب اینم از این قسمت...
منتظر نظرای قشنگتون هستمممممم  
میدوستمتوووووووون...خیلییییی زیااااااااد...

دسته بندی : Love & Fire ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin