تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : suzan جمعه 4 فروردین 1391, 11:02 ب.ظ
سلام علیکم.خوب هستید؟
دوقسمت دیگه بیشتر نمونده
خب جواب مسابقه رو میذارم ادامه مطلب
دیگه اینکه چون عیده برای نظرات چیزی نگفتم وگرنه...
بچه ها جیییییییییییییییییییییییییییییییغ...وای من مردددددددددددم
یونگ سسسنننننننننننننننننننننگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ اصلا وقتی مصاحبش قبل از اجرای چترقرمز رو حتی بهش فکر میکنم فررررررررت میشم...خیلی عشق بودیکی رو میخوام خودمو تخلیه کنم...گریههههههههههههههههه
یه چندتا عکس از هیون جونگ خواب تو ادامه گذاشتم




جواب مسابقه
1-خب من خودم درمورد همشون نمیتونم بگم.
هیون جونگ:هیون یه آدم رک هست که این رک بودنش جذابیتش رو اضافه میکنه...در عین حال که جدیه اما شوخ هم هست و میتونه با هر حرف و کارش شمارو بخونه...به قول هیونگ با یک کلمه نمیدونم میتونه یه جماعت رو بخندونه
همیشه در نظر بقیه یه شخصیت سرد و بی تفاوت داره اما واقعیتش اینه که اون تو قلبش مراقب اطرافیانش هست و بهشون اهمیت میده.یک کلام بگم اگه برنامه we got married رو ببینید میتونید 60 درصد بشناسیدش که چجور آدمیه و به جرئت میخوام خیلی از دخترا همچین مردی رو میخوان.
گیر ندین دیگه من اصلا نمیتونم اون چیزی که تو ذهنمه بیان کنم
بعدیش یونگ سنگه.به جرئت میگم 95 درصد شخصیت یونگ سنگ رو میشناسم و تک تک کارهاش رو درک میکنم... کافیه دلیل یه رفتارش رو بپرسید 95 درصد اطمینان میدم که میتونم دلیل بیارم.درواقع من شخصیتی که یونگ سنگ داره رو کامل میشناسم.
به طور خلاصه میگم خجالتیه اما درعین خجالتی بودن جلف بازی براش تحقیرآمیزه...به حرف مردم خیلی اهمیتی میده... اطرافیانش براش مهم هستن اما هرگز نمیتونه احساساتش رو بروز بده واسه همین خیلی ها میگن آدم سرد و بی تفاوتیه.
یونگ صندوقچه اسرار نیست اما جزو دسته آدمای درون گراهست و چیزی رو بروز نمیده...نه اینکه نخواد...خود بخود نمیتونه
کیوجونگ حرف خاصی درموردش ندارم جز اینکه خیلی مهربونه و به فکر دیگرانه که همین موضوع کار دستش میده.و اینکه همیشه دوست داره خودش رو نشون بده و بهترین باشه.
جونگ مینم درست نمیدونم...فقط یه چیزی هست این پسر کلا نمیتونه جدی باشه.
به هرحال واقعیت جونگ مین اون چیزی نیست که نشون میده...بخشی از شخصیتش باعث میشه اینطوری مسخره بازی در بیاره و شخصیت اصلیش رو پنهان کنه.درواقع جونگ مین آدم مهربونیه و سعی میکنه از اطرافیانش مراقبت کنه و توی مواقع حساس کمک کنه.
هیونگ هم پسرکوچولوی خودم...همه میگن بچست اما من اینطور فکر نمیکنم...درسته بعضی از اخلاقاش مثل بچه کوچیکاست اما اگه دقت کنید این یه خصوصیت مشترک بین کره ای هاست..جوشون اینطوریه فقط بعضی ها بیشتر بروز میدن بعضی ها کمتر. درواقع هیونگ جون آدم مستقلیه فقط کافیه بهش میدون داد تا ببینید تنهایی چه کارها که نمیتونه بکنه.
گریه هاش هم نشونه بچه بودنش نیست...فقط کمی احساساتیه.
خب جواب سوال 2:سنگ یون از گروه کارا...همون دختره لوس بانمکه که من میدوستمش
جواب سوال 3 هم میشه موزیک ویدئو Black glasses
-------------------------------------------------------------------------------------



-رییس...رییس...رییس...رییس...رییس...رییس...رییس...رییس..
.رییس...رییس...رییس...ریییییییییییییییییییییییس...ریییییییییییییییییییییییس...

با حرص نفسشو بیرون داد،گوشیش رو درآورد و با رضایت دگمه پلی رو فشار داد...همون موقع صدای بلند عرعر توی اتاق پیچید...هیون با کلافگی از جاش پرید و به مشاورش که زیرزیرکی میخندید با وحشت نگاه کرد....کمی گذشت تا بفهمه چه اتفاقی افناده...با آخرین حد صداش فریاد زد:چه غلطی کردی؟نمیگی سکته میکنم؟

مشاور درحالیکه سعی میکرد لبخندش رو فرو ببره به روی خودش نیاورد و گفت:من تحقیق کردم...امشب یه مهمونی بالماسکه برگزار میکنن...شما هم دعوت شدین...به عنوان قاتل مرموز سریالی... تبریک میگم...افراد زیادی مشتاق دیدنتون هستن...

هیون متفکرانه گفت:اما هیچ کس نمیدونه که من فقط یک سوم قتلا رو انجام دادن...نمیدونم بقیش کاره کیه...

مشاور:مهم اینه که این تنها شانستونه و باید حتما برید... من همراهتون رو انتخاب کردم.دهنش قرصه و این کارست....اممممم کتتون رو گذاشتم تو کمد...

هیون با خستگی به طرف کمدش رفت و کتش رو پوشید و پرسید:جشن ساعت چنده؟

-نیم ساعت دیگه...بهتره الان راه بیفتید چون تا محل جشن یک ساعت راهه.

در باز شد و دختر زیبا و قدبلندی وارد شد وبا لبخندی دلبرانه دستشو به سمت هیون دراز کرد و گفت:جنیفر هستم...همراه امشبتون...

هیون دستای دختر رو فشرد و باهم به طرف پارکینگ حرکت کردن.

به محل جشن که رسیدن هیون و همراهش نقابی به صورتشون زدن.جنیفر دستش رو دور بازوی هیون حلقه کرد وباهم وارد شدن.

توی جشن هیون به دیوار و جنیفر هم به هیون تکیه داده بود تقریبا در آغوشش بود.مثل دوتا زوج واقعی به نظر میرسیدن و کسی بهشون شکی نمیکرد.هیو ندستش رو گرفت وبی هیچ اجازه ای به روی سن رقص کشیدش و به ارومی گفت:خراب نکن که تنها شانسمونه.

توجه حضار به دو زوج روی سن جمع شد و همه دورشون جمع شدن.هردو به نرمی و زیبایی و هماهنگ با آهنگ رقص آرومی رو به اجرا گذاشتن.با تمام شدنش چندلحظه تنها صدای تشویق حضار بود که به گوش میرسید.

هیون با خنده جنیفر به به گوشه ای برد و لیوانی مشروب بهش داد تا مدتی که کارش رو انجام میده مشغول باشه.به سمت میزبان رفت و گفت:افتخار چندکلمه حرف میدین؟

مرد که از قبل مجذوب رقص هیون شده بود بی هیچ شکی با هیون همراهی کرد.هیون با مهارت اون رو مجبور به گفتن حرفایی میکرد که نیاز داشت و به حدی کنترلش کرد که اون حاضر شد ماسکش رو برداره و با هیون عکس بگیره... هیون که از سادگی اون مرد تعجب کرده بود با لبخندی تعظیم کرد و به سمت جنیفر رفت.به آرومی گفت:کارم تموم شد...بریم...فردا نوبت توئه...

جنیفر لبخندی زد و به دنبال هیون از اونجا خارج شدن.

هیون با رضایت ماسک رو از دست مشاورش گرفت و سرش رو تکون داد.مشاور پرونده ای رو به دستش داد و گفت:جویی اسمیت...45 ساله...چهره رییس گروه...

هیون:چهره؟

مشاور:فکر کردی همشون اینقدر خنگن که به این راحتی بتونی ماسکشون رو بسازی؟نه جانم.. این یارو از اون اماتوراست و فقط کارایی که رییس اصلی میگه انجام میده..درواقع رابطه و نمیذاره کسی از چهره رییس اصلی باخبر شه...اما خب در همین حد برامون کافیه...کارشما فقط یک روز طول میکشه...یه دستور و بعد یه آتیش بزرگ

جنیفر به ساعتش نگاه کرد،تقریبا 11 شب بود.دامن فوق العاده کوتاه با یه تاپ نیم تنه پوشیده بود و اندام بی نقصش توجه هر مردی رو جلب میکرد...روی صندلی سرد و سنگی نشست و پاهای بلندش رو روی هم انداخت.مردی رو دید که از ساختمون خارج میشه،بهش چشم دوخت و وقتی نگاهش با نگاه مرد تلقی کرد لبخند جذابی زد...مرد احساس کرد چیزی در درونش فروریخت...اون دختر برای امشبش واقعا مناسب بود...میتونست خستگی تمام روز رو ار تنش خارج کنه... به طرفش رفت و کنارش نشست.با وجود سن بالاش اما چهره جذابی داشت.جنیفر دستشو دراز کرد و گفت:جنیفرسالمون...

مرد با جنیفر دست داد و گفت:جویی اسمیت...از دیدنتون خوش بختم...میتونم بپرسم این موقع شب خانم محترمی مثل شما اینجا چیکار میکنه؟

جنیفر گردنش رو کج کرد و از لای مژه هاش به جویی نگاه کرد:چرا حرف دلت رو نمیگی؟مگه نه اینکه در واقعیت کلمه خانم محترم برات دختر جوان جذابه؟

مرد از دقت جنیفر خندید و گفت:نگو که منتظر من بودی.

جنیفر بدون ذره ای خجالت توی چشمان مرد نگاه کرد و گفت:من واقعا به یه نفر نیاز دارم و چه کسی بهتر از تو که از دیشب قلبم رو ربوده...

جویی با تعجب پرسید:دیشب؟

جنیفر:بله...دیشب....مهمانی بالماسکه...

جویی بلند شد و با چشمش به جنیفر اشاره کرد و جنیفر هم بازوی اون رو گرفت وهردو به سمت ماشین جویی جرکت کردن.جنیفر با زیرکی گفت:میشه بریم خونه من؟حرارت اونجا بالاتره...

جویی خندید و مخالفتی نکرد.

.................................

هیون صدا خفه کن رو روی اسلحش گذاشت و اسلحه رو توی کمر گذاشت.وارد اتاقی شد که مردی با دستای بسته و سروروی خونی به یه صندلی بسته شده بود.بهش نزدیک شد،دستشو زیر چونش گذاشت و مجبورش کرد تو چشماش نگاه کنه:منو یادت میاد؟آره؟کیم هیون جونگ...-پوزخندی زد- نترس زود تموم میشه...   کمی از مرد فاصله گرفت،اسلحش رو روی پیشونیش گذاشت و بی هیچ تردیدی درحالیکه به آسودگی به مرد نگاه میکرد ماشه رو کشید.

از اتاق خارج شد و  خودش رو برای ماموریت جدیدش آماده کرد.

هیون تو ماشین نشسته بود،به اینه نگاه کرد و با دیدن صورت جویی اسمیت لبخندی بر لبانش نشست،چندبار صداش رو چک کرد و درآخر رضایت داد پیاده شه.

وارد ساختمون بزرگی شدفبه راحتی تونست دفتر کارش رو پیدا کنهفپشت میزش نشست و مشاورش رو خبر کرد و ازش خواست که افرادی که میخواد به انباری در خارج از شهر بفرسته چون نیاز داره مخفیانه ملاقاتی باهاشون داشته باشه...درمورد قتل های اخیر....هرچنددستور عجیبی بود اما مشاور بدون سوال قول داد تا فردا شب تمام کسانی که اسمشون تو لیست بود رو به اونجا ببره.

.

.

جونگ به عکس توی دستش نگاه کرد و زیر لب گفت:تو همونی هستی که بار اول یونگ سنگ رو گرفتی....جویی اسمیت ... قسم میخورم که انتقام برادرم رو ازت میگیرم.

.............................................

مین جی پتو رو کنار زد و به سختی از جاش بلند شد...حس میکرد سوراخ بزرگی تو قلبش بوجود اومده،دردش وحشتناک بود...دوباره روی زمین نشست اما حتی توان گریه کردن هم نداشت.چندبار با ناله اسم جونگ رو صدا زد ولی از سکوت مطلق میتونست بفهمه کسی اونجا نیست... اون هرگز نمیخواست جونگ مین رو لو بده ،فقط میخواست کمکش کنه اما چرا؟چرا جونگ این کاروباهاش کرده بود؟

..............................................

هیون(جویی اسمیت) با ابهت تمام از ماشین پیاده شد و به سمت اون  انبار رفت.روی صندلی سر میز نشست و به چهره تک تک افراد نگاه کرد.به خوبی میتونست چهره فردی که به کیوجونگ شلیک کرده بود و کسی که یونگ سنگ رو شکنجه داده بود تشخیص بده....سرش رو پایین انداخت و لبخند مرموزی زد...حیف بود اینطور بمیرن...

-شما دونفر...برید تو ماشین من منتظر بمونید سوالم نپرسید.

مردی که یونگ رو شکنجه داده بود واونی که کیو رو کشته بود بلند شدن و با چهره های متعجب از اونجا رفتن.

هیون پرونده ای رو جلوشون روی میز انداخت و گفت:این نقشه بعدیمونه

یکی از مرد ها با تمسخر به پرونده نگاه کرد:دزدی بانک؟فکر کردی ما آماتوریم که بانک بزنیم؟

هیون فقط با لبخند نگاش کرد و با خونسردی تمام گفت:اگه مشکلی بااین موضوع داری میتونی تشریف ببری زیر حاک.

مرد ساکت شد و با غیظ به هیون چشم غره رفت.

-تا یک ساعت دیگه اینجا میمونید و تکون نمیخورید.من یه کاری دارم

از جاش بلند شد و به سمت ماشینش رفت.روی صندلی راننده نشست و به اون دونفر پشت ماشین لبخند زد.به راه افتاد... دگمه ای رو فشار داد تا شیشه ای بین قسمت جلو و عقب قرار بگیره.وقتی به قدرکافی دور شد موبایلش رو برداشت و درحالیکه چشماش از خوشحالی برق میزد دگمه تماس رو فشار داد... چندثانیه بعد صدای انفجار بزرگی بگوش رسید و میتونستی دود سیاه عظیمی رو از دور تشخیص بدی.
به اون دونفر که حالا وحشت زده شده بودن و سعی داشتن پیاده شن چشمک زد،دگمه ای در ماشین فشار داد و ماده در قسمت پشت آزاد شد.چندلحظه بعد هردونفر مثل مرده روی صندلی افتاده بودن.
--------------------------------------------
مسابقه این قسمت
1-این لایریک کدوم آهنگه؟
Yeah, huh. Here we go once again. Guess who's back, let's go. This one is all about you. I really hate you but I love you. So what can I do? Now listen
(خیلی ضایعست..دیگه میتونید جواب بدید)
2-بچه ها توی کدوم موزیک ویدئو کیوجونگ لنز نداشت؟(واقعا نداشت یا من اشتباه میکنم؟)
3-توی اجرای  Be a star اصولا چه سوتی ای میدن ؟
---------------------------------------------------------
خب خب نظر فراموش نشههههههههههه


دسته بندی : I'm not me ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin