تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Fati khanoomgol جمعه 4 فروردین 1391, 10:33 ب.ظ

سلام به همه دوستای گلم خوبین؟؟

سال نوتون مبارک باشه..ایشالا که این سال جدید براتون پر باشه از شادی و سلامتی و خوشبختی...

قبل از هرچیزی بگم ببخشید بابت دیر کرد...من انقدر سرم شلوغه خودمم گم کردم هی مهمون میره میاد...

دوم اینکه این قسمت بی نهایت کمه...به همون دلیل که گفتم..اما قول میدم خیلی زود بیام باشه؟؟

سعی میکنم یا فردا یا پس فردا بیم...ببخشید

دوستون دارم و بفرمایید ادامه.

از نظراتتون هم اصلا راضی نیستم..امیدوارم تو سال جدید تجدید نظر کنید.



قسمت نهم

خسته و بی حال وارد خونه شد.خودش رو روی کاناپه ولو کرد و چشمهاش رو بست...حرفهای جونگ مین تمام ذهنش رو پر کرده بود...جق با اون بود..باید یه دوست پیدا میکرد اما کی؟به کی میتونست اعتماد کنه؟؟خود جونگ مین؟؟تنها کسی بود که میتونست بهش نزدیک باشه و بهش اعتماد کنه...بدون اینکه خودش هم بدونه چرا اشکهاش شروع به ریختن کردن...دلش پر بود از دنیایی که توش زندگی میکرد...همونطور که روی مبل دراز کشیده بود خوابش برد...

صداهایی به گوشش خورد که باعث شد چشمهاش رو از هم باز کنه...اولش کمی گیج و منگ بود اما بعد از چند دقیقه متوجه صدای زنگ در شد که بی وقفه در حال زده شدن بود..از جاش پرید و به سمت در رفت.همین که در رو باز کرد با چهره آقای کیم مواجه شد.آقای کیم که از نگرانی رنگش پریده بود بدون اینکه منتظر تعارف آنیسا باشه داخل شد و با لحن طلبکارنه و نگرانی گفت:

-کجایین شما خانم خجسته؟؟

آنیسا سرش رو پایین انداخت و گفت:

-معذرت میخوام آقای کیم...انقدر خسته بودم که نفهمیدم چطور خوابم برد...بفرمایید بشینید.

سریع به اتاقش رفت و دستی به سر و صورتش کشید و برگشت.

-ببخشید که نگرانتون کردم آقای کیم...

آقای کیم که انگار آروم تر شده بود گفت:

-اشکالی نداره...من فقط ترسیدم اتفاقی افتاده باشه براتون...

آنیسا سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت.

-راستش صبح که حالتون رو اونطوری دیدم کمی نگرانتون شدم....گفتم بیام و یه حالی ازتون بپرسم...حالتون بهتره؟

آنیسا سرش رو بلند کرد و لبخندی زد.

-ممنون..بهترم...نمیدونم صبح چم شده بود...

-من شما رو درک میکنم..به هر حال تنهایی خیلی سخته...

-ممنون که درکم میکنین...

آقای کیم کمی نشست و بعد بلند شد و از اونجا رفت.آنیسا دوباره تنها شد...حوصله اش توی خونه خیلی سر رفته بود...دلش میخواست کاری انجام بده اما نمیدونست چیکار کنه...ناخودآگاه ذهنش رفت سمت جونگ مین..چند باری که تروسنده بودش با اینکه واقعا ترسیده بود اما براش جز شیرین ترین لحظه ها بود...حس میکرد وقتی پیش جونگ مینه تنها نیست و غم وجودش رو فرا نگرفته...لبخندی به لبش اومد وزانوهاش رو توی بغلش گرفت...فکر کردن راجع به جونگ مین حس خوبی بهش میداد و باعث لبخند زدنش میشد...یهوی به خودش اومد و لبخند رو از روی البهاش دور کرد و با دستش زد توی سرش.

-دختره دیوونه....خل شدی؟؟واسه چی عین خل و چلا نشستی اینجا داری واسه خودت خیال بافی میکنی؟؟؟همینت مونده بیای نسبت به صاحبخونه ات احساس پیدا کنی!!!

تند تند و پشت سر هم به خودش فحش میداد و تو سرش میزد.برای اینکه بیشتر از اون به جونگ مین فکر نکنه بلند شد و مشغول کار کردن شد.انقدر درگیر کار شد کهمتوجه گذشت زمان نشد...وقتی روی مبل نشست تازه متوجه شد که شب شده و اون از سر ظهر تا الان هیچی نخورده...صدای قار و قور شکمش در اومده بود..دستش به شکمش کشید و بلند شد و به سمت آشپز خونه رفت تا غذایی برای خودش آماده کنه.بعد از اینکه غذای مختصری آامده کرد نشست پشت میز و همین که خواست مشغول خوردن شه دوباره ذهنش به سمت جونگ مین رفت.به روبه روش و به صندلی که جونگ مین روش می نشست خیره شد.دوباره لبخند زد و گفت:

-الان اگه اینجا بود با اشتها داشت غذا میخورد...

اشکی گوشه چشمش خونه کرد...قاشق رو توی بشقابش گذاشت و به پشتی صندلش تکیه داد.چشمهاش رو بست و زیر لب گفت:

-تو چت شده آنیسا؟؟انقدر تهایی بهت غلبه کرده که به این زودی عاشق شدی؟؟؟اونم عاشق کسی که هیچی ازش نمیدونی و حق دوست داشتنش رو نداری؟؟؟

سرش رو پایین آورد و میون دستهاش گرفت.اشکهاش به آرومی از چشمهاش پایین میریختن...اشتهایی که تا چند دقیقه قبل وجودش رو فرا گرفته بود کور شد..از پشت میز بلند شد و به سمت اتاقش رفت.خودش رو روی تختش انداخت و با صدای بلند شروع رکد به گریه کردن...حالا که نیاز داشت کسی کنارش باشه نبود...ای کاش میتونست با جونگ مین صحبت کنه..شاید اون وقت آروم میشد...اما نمیتونست....هیچ شماره ای ازش نداشت که بخواد باهاش در ارتباط باشه...ساعتی توی اتاقش گریه کرد...نزدیکی های نیمه شب بود اما انیسا آروم و ساکت بیدار نشسته بود و به هیچ فکر میکرد...ذهنش خالی از هرگونه فکر و خیال بود...تهی....گویی توی زمان گم شده بود...هیچ چیز رو احساس نمیکرد...تنها چیزی که حس میکرد نفس های گرمش بود که به دستهای یخ زدش برخورد میکرد...همون طور ساکت و خشک عین مجسمه نشسته بود که صدایی اونو از جاش پروند...صدایی شبیه افتادن چیزی روی زمین...با ترس از جاش بلند شد و به سمت در اتاقش رفت...با چشم داخل اتاقش رو گشت تا شاید چیزی که بتونه از طریق اون از خودش دفاع کنه پیدا کنه اما هیچ چیز ندید...به اجبار و با ترس در رو که نیمه باز بود بیشتر باز کرد و وارد هال شد.


دسته بندی : طلسمی به نام زندگی ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin