تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ShelernaZ شنبه 5 فروردین 1391, 01:50 ق.ظ
سلاااااااااام به همه ی دوستای خوبم...خوبییییییییین؟؟؟؟سال نوی همتون مبارک...ایشالله که یه سال عالی و پر از شادی باشه برای همتون...همچنین امیدوارم که مثل پارسال همراهم من باشین و داستانام رو دنبال کنین...من بعد از یه غیبت کبری اومدم...واقعا شرمندم...میدونم خیلی بد بودم ولی باور کنین که دلیلش رو مدیران میدونستن...من ویندوزم پریده بود و تمام دار و ندارم به باد رفت...منظورم داستانام بود...الانم میخوام از همه خواهش کنم اگه کسی قسمت 23 ی داستان ساشا و داره برام میل کنه...خواهش میکنم...بعد این که بابای من این چند روزه نمیدونم چش شده که یه سره از صبح تا نصف شب با لب تاپ من میره تو نت و منو ناکام میذاره...منم اونجوری نه میتونم تایپ کنم نه میتونم سر بزنم...منو با یه گوشی ول میکنه و میره...ای خدااااااااااااا...خب بسی زیاد حرف زدم بفرمایید ادامه و نظر به هیچ وجه یادتون نره که اونوقت همین اول سال قهر میکنم و میرم...تو این قسمت یه اتفاق مهم میوفته یووهاهاهاهاهاهاهاهاها
آپلود سنتر عکس رایگان


راستی این پارت رو با این اهنگ بخونین...خیلی میچسبههههه

دستمو دور گردنش حلقه کرده بودم و میبوسیدمش...تمام روز رو در ارزوی همین بودم...در ارزوی این که به جای فکر کردن به دادگاه به من و همون لحظه فکر کنه...منو کشید سمت خودش و سرش رو روی شونم گذاشت و گفت:
بیا رامن بخوریم...من یکم گرسنمه...
نشستم و ظرف رامن رو توی بغلم گرفتم اونم از پشت بغلم کرد و سرش رو کنار صورتم روی شونم گذاشت...یکم خودم میخوردم و یکم هم میدادم اون بخوره...از اون نزدیکی خیلی خوشحال بودم...دلم میخواست که برای همیشه همونجا بمونیم و دیگه هیچوقت برنگردیم...دلم میخواست اون دادگاه هیچوقت نرسه...دلم میخواست برای همیشه با هیون همون طوری بمونم...غروب هوای ساحل سرد شده بود و دیگه نمیشد همونجوری نشست...هیون اتیش درست کرد و منم پتویی که جونگ مین بهمون داده بود رو از تو ماشین اوردم و چند تا سیب زمینی شیرین هم با خودم اوردم...پتو رو دور خودمون پیچیدیم و سیب زمینی ها رو توی اتیش انداختیم تا کباب شن و خودمون کنار اتیش نشستیم...اونطوری نشستن کنار هیون اونم زیر یه پتو و جلوی اتیش برام مثل یه خواب بود...انقدر خوشحال بودم که اصلا تو حال و هوای خودم نبودم...به اتیش زل زده بودم و هیچ حرفی نمیزدم که هیون یهو گفت:
به چی فکر میکنی که انقدر ساکت شدی؟؟؟
خندیدم و گفتم:
به خیلی چیزا...
برگشت و نگام کرد و گفت:
مثلا به چی؟؟؟؟
ساشا: به تو...
هیون خندید و گفت:
سوژه کم اوردی که به من فکر میکنی؟؟؟؟؟؟؟
سرم رو به بازوش تکیه دادم و گفتم:
شاید برات خنده دار و مسخره باشه ولی برای من تو مهم ترین و قنگ ترین سوژه ای...
دوباره بینمون سکوت برقرار شد...هیون یه چوب برداشت و یکم با اتیش ور رفت...دلم میخواست بدونم به چی فکر میکنه که اینجوری ساکت شده...دلم میخواست بدونم در مورد احساسم چه فکری میکنه...اروم سرم رو بلند کردم و گفتم:
تو به چی فکر میکنی؟؟؟؟
هیون:یه سوال ازت دارم...
جا خوردم...از این که به جای جواب دادن به سوالم ازم سوال داشت تعجب کردم...با صدای ارومی گفتم:
چه سوالی؟؟؟؟
هیون سرش رو چرخوند و زل زد تو چشمام و گفت:
اگه من بمیرم تو هم حاضری با من بمیری؟؟؟؟
تمام تنم با شنیدن کلمه ی مردن یخ زد...احساس کردم که توی یه تابوت پر از یخ افتادم...انقدر شکه شدم که به تته پته افتادم و گفتم:
ای...این دیگه چه جور سو...سوالیه؟؟؟
هیون با جدیت بهم خیره شد و گفت:
حاضری؟؟؟
جوابی ندادم...دوتا فک هام به هم قفل شده بودن و تکون نمیخوردن...نمیتونستم هیچ جوابی بهش بدم...هیون روشو برگردوند و گفت:
حاضر نیستی نه؟؟؟میدونستم...هیچ کس حاضر نیست...
به زحمت فک هام رو از هم باز کردم و بریده گفتم:
با تو...حاضرم...فقط با تو حاضرم بمیرم...
روشو برگردوند و با تعجب نگام کرد و گفت:
مجبور نیستی همچین دروغی بگی...
زل زدم تو چشماش و گفتم:
دروغ نمیگم...قبلا هم بهت گفتم...من به خاطر تو همه چیزم رو ول کردم چون برام خیلی عزیز بودی و هستی...اگه تو نباشی من هم نیستم...
دستش رو محکم گرفتم و به قفسه ی سینم چسبوندم و گفتم:
عشقم رو باور کن...بذار اون کسی که برای تو زندگی میکنه و باهات میمیره من باشم...
هیون لبخندی زد و دستش رو از دستم بیرون کشید و روی سرم گذاشت و موهام رو بهم ریخت و گفت:
خیلی وقته که تو برام اون شخص شدی...
از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شدم...یه لبخند به پهنای صورتم زدم و گفتم:
بیا سیب زمینیا رو بخوریم...
هیون فقط لبخند زد و سیب زمینی ها رو از تو اتیش بیرون اورد و به من داد...
هیچوقت اونقدر احساس خوشحالی و ارامش نکرده بودم...نزدیکای ساعت 10 همه ی وسایلمون رو جمع کردیم و راه افتادیم...توی ماشین هیچکدوممون حرفی نمیزدیم...من زیر چشمی به صورت بدون حالت هیون خیره بودم و لبخند میزدم...نمیدونم چرا انقدر دلم میخواست به صورتش نگاه کنم...هیون مدتی سکوت کرد و بعد اروم گفت:
تا کی میخوای همونجوری به من زل بزنی؟؟؟
جا خوردم که متوجه نگاهم شده بود و گفتم:
متوجه شدی؟؟؟
هیون اروم خندید و گفت:
اگه متوجه نمیشدم عجیب بود...
ساشا:معذرت میخوام...اذیت شدی؟؟؟
همونطور که اروم میخندید گفت:
یکم سختم میشه وقتی اونجوری بهم خیره میشی...اونم وقتی کسی کنارمون نیست...
خندیدم و گفتم:
ولی من دوست دارم که همینجوری بهت خیره بشم و صورتت رو که هیچ حالتی نداره نگاه کنم...
هیون:چرا؟؟؟؟
ساشا:اخه به نظرم خیلی خوش قیافه میای...مخصوصا وقتی صورتت هیچ حالتی نداره...دلم میخواد بوست کنم...
هیون بلند خندید و گفت:
واقعا؟؟؟؟پس بوسم کن...
ساشا:واقعا؟؟؟؟بوست میکنماااااا...
هیون دوباره خندید و گفت:
خب بوسم کن...
اروم صورتش رو گرفتم و گونش رو محکم بوسیدم...بلند شروع کرد به خندیدن و گفت:
چه محکمممممممم...
از این که انقدر خوش اخلاق شده بود هم متعجب بودم و هم خیلی خیلی خوشحال...این اولین بار نبود که انقدر باهام خوش اخلاق بود ولی نمیدونم چرا اون یک بار اونقدر برام عجیب بود...همش احساس نگرانی میکردم...همش حس میکردم که قراره فردا یه اتفاق بد بیوفته...میخواستم این حسم و به هیون بگم...میخواستم بهش بگم که نگرانم...اومدم دهنم و باز کنم که گفت:
از این که منو اوردی بیرون ممنونم...خیلی استرسم کم شد...
دلم یه تپش دیوانه وار کرد طوری که یکم پشتم خم شد...اروم خندیدم و گفتم:
امروز یکم عجیب شدی...
هیون:چطور؟؟؟؟
ساشا:حرفایی میزنی که معمولا نمیزنی...تشکر میکنی...شوخی های جدید میکنی...
هیون مدتی سکوت کرد و بعد اروم گفت:
شاید دوباره شانس انجام دادن این کار هارو نداشته باشم...
دلم با این حرفش یهو ریخت...اب دهنمو قورت دادم و اروم گفتم:
منظورت چیه؟؟؟
هیون ماشین و یه گوشه ی جاده برد و محکم زد رو ترمز و منو محکم کشید سمت خودش و سریع لبش رو روی لبام گذاشت و شروع کرد به بوسیدنم...تو شک بودم و هیچ عکس العملی نمیتونستم نشون بدم...با چشمای کاملا باز به هیون نگاه میکردم...هیون با چشمای خمار همیشگیش داشت منو اب میکرد...منو بیشتر به خودش چسبوند و هممین باعث شد که ناخوداگاه چشمام رو ببندم و دستمو تو موهاش فرو کنم...از اون حرف ها و کارهای غیر منتظرش ترسیده بودم...احساس بدی داشتم...اون لحظه نمیدونستم که اون حس چیه...اروم ازم جدا شد و نوک بینیم و بوسید و گفت:
جالب نیست؟؟؟این که یه دفعه اینطوری بهت حمله کنم؟؟؟؟
سعی کردم لبخند بزنم و گفتم:
داشتم سکته میکردم...این دیگه چجور رانندگی کردنه؟؟؟؟
هیون خندید و گفت:
به نظر نمیومد ترسیده باشی...مثل همیشه اماده به پاسخ بودی...
سرم و انداختم پایین و گفتم:
این خیلیییییییی خجالت اورهههههههه...
بلند تر خندید و دوباره راه افتاد...به بیرون از پنجره خیره شدم و با خودم دعا کردم که این حسم فقط به خاطر نزدیک شدن به فردا باشه و هیچ اتفاق بدی نیوفته...ولی تمام وجودمو نگرانی و ترس و اظطراب پر کرده بود طوری که نمیتونستم دیگه تحملشون کنم...اروم دهنم و باز کردم و با یه صدا که به زور شنیده میشد گفتم:
هیون جونگ...
هیون بدون این که سرش رو تکون بده گفت:
همممممم؟؟؟؟؟؟
ساشا:من خیلی نگرانم...
هیون با صدای بلند گفت:
چییییییییییییییی؟
یکم صدام رو بلند تر کردم و گفتم:
خیلی نگرانم...
هیون زیر چشمی نگاهی به من انداخت و گفت:
واسه فردا؟؟؟؟
سرم و انداختم پایین و شروع کردم به بازی کردن با انگشتای دستم و گفتم:
نمیدونم...نه...انگار برای اون نیست...
هیون پوزخندی زد و گفت:
پس واسه چی نگرانی؟؟؟؟
ساشا:نمیدونم...ولی خیلی نگرانم...همش میترسم یه اتفاقی بیوفته...
هیون دوباره پوزخندی زد و گفت:
مگه به احساسه؟؟؟منم از صبح احساس میکنم امروز میمیرم...مگه مردم؟؟؟
داد کشیدم:
مسخره نشو...این چه حرفیه؟؟؟
بلند خندید و گفت:
خودت مجبورم کردی...
وارد شهر شدیم و مسیر خونه ی خود پسرا رو پیش گرفتیم که گفتم:
منو نمیبری خونه؟؟؟
هیون زیرچشمی نگام کرد و گفت:
نه...امشب کارت دارم...نمیخوام ببرمت خونه...
ساشا:اخه مامانم خونه تنهاست...اگه دیر برم شاکی میشه...
خندید و گفت:
خودم بهش زنگ میزنم و میگم که امشب نمیری خونه...
ساشا:یعنی چی نمیرم خونه؟؟؟؟
هیون:میگم کارت دارم احمق...
یعو دوهزاریم افتاد که منظورش چیه...خجالت کشیدم و خندم گرفت و اروم گفتم:
همه ی پسرا خونه ان...ایون اه هم هست...
هیون:خب باشن...تو اتاق من که نیستن...
ساشا:اخه...
هیون:دیگه بهونه نیار که بدجور قاطی میکنم...امروز که دیدی چجوری قاطی کرده بودم...
خندیدم و گفتم:
اووووووووووف ارهههه...ولی خیلی بدجنسی...من خیلی امروز گریه کردم...
اروم دستش رو روی سرم گذاشت و خندید و موهام و بهم ریخت و گفت:
میدونم...متاسفم...
دستمو بلند کردم که روی دستش بذارم اما هنوز دستم به دستش برخورد نکرده صدای ترمز وحشتناک یه ماشین و بعد هم صدای برخورد دوتا ماشین به هم به گوشم رسید...دیگه چیزی نفهمیدم و بیهوش شدم...
اروم چشمام رو که از درد حاضر به باز شدن نبودن رو از هم باز کردم و سعی کردم موقعیتم رو درک کنم ولی هر چی نگاه میکردم چیز اشنایی نمیدیدم...همه چیز به هم ریخته بود و دور و برم پر بود از ادمای نا شناس...هیچ صدایی نمیشنیدم و تو گوشم فقط صدای بوق زیری شنیده میشد...سعی کردم که یادم بیاد چه اتفاقایی افتاده ولی با یاداوری مکان قبلی و اتفاقای قبلی تنها کاری که تونستم بکنم این بود که با صدای بلند جیغ کشیدم:
هیون جوووووووووونگ...
همون موقع چند تا پرستار اومدن طرفم و بالاخره فهمیدم که تو بیمارستانم...پهلوم و دست راستم خیلی درد میکرد ولی بهشون توجهی نکردم...یکی از پرستارا اومد و گفت:
خانم اروم باشین...شما نباید حرکت کنین...
با دوتا دستام پیراهن پرستار رو گرفتم و با گریه گفتم:
هیون جونگ کجاست؟؟؟اون کجاست؟؟؟؟
پرستار همونطور که سعی میکرد منو بخوابونه رو تخت گفت:
خانم شما تصادف کردین...کسی که تو ماشین کنارتون بود اصلا حاش خوب نیست...خواهش میکنم شما حداقل اروم باشین تا بتونیم کمکتون کنیم...
وقتی گفت اصلا حاش خوب نیست مرگ و جلوی چشمام دیدم...نمیتونستم نفس بکشم...قفسه ی سینم کاملا سنگین شده بود و دیگه قادر نبودم که حرکتش بدم...هیون جونگم...

آپلود سنتر عکس رایگان

دسته بندی : let me be the one ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin