تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : MarYamI_yOunGi شنبه 5 فروردین 1391, 12:16 ب.ظ

سلام به دوستای گل خودم. چطورین جیگرای من؟ عیدتون بازم مبارکککککک. سال نویی بهتون خوش میگذره یا نه؟ بنده که دیشب یه ضدحال عظیم خوردم دستم آخرشبی رفت لای در. امروز صبح هم دوباره اون انگشت وسطیه که از همه بیشتر ضربه دیده بود محکم خورد به دیوار. کلا الان بنده یه وری دارم تایپ میکنم

اومدم با پارت آخر داستانم. آخی دلم واسه ی این داستانم خیلی تنگ میشه. با اینکه خیلی هم خوب نبود ولی من خیلی دوسش دارم. خیلی واسش وقت گذاشتم تا شد اینی که هست. چقدر هم دلم میسوزه که تموم شد

زیاد حرف نزنم بهتره تشریف ببرین ادامه. دیگه آخرین پارتشه کم لطفی نکنین جون من


خونه عین همیشه آروم بود و با جمع سه نفره که کمتر پیش میومد کسی اونجا مهمون باشه.

یونگ سنگ روی مبل لم داده بود و چشماش بسته بود.

کیوجونگ کنارش نشست و با تاسف سری تکون داد: جنابعالی کوه کندین که اینقدر خسته تشریف دارین؟

-: خسته نیستم.. دارم فکر میکنم چیزی رو برای فردا فراموش نکرده باشم.

-: فکر کردی من به امید کارهای تو نشستم؟ نخیر.. فیلم بردار و عاقد رو فراموش کرده بودی که خودم رزرو کردم.

-: چشماشو باز کرد: آه خوش شد گفتی اصلا یادم رفته بود.

کیوجونگ با عصبانتیت نگاش کرد و داد زد: مثلا تو دامادی من چرا باید دنبال کارات باشم؟

عصبانیتش اینقدر خنده دار بود که یونگ سنگ با بهت و تعجب نگاش کرد: خب حالا.

سریانگ با تعجب به یونگ نگاه کرد: اوپا تو جدا چیز به این مهمی رو فراموش کرده بودی؟

-: اصلا یادم نبود که باید کشیش رو هم خبر کنیم.

-: کیوجونگ: ساقدوش چی؟ انتخاب کردی؟

-: هومممم. هیون جونگ میشه ساقدوشم.

-: به سریانگ نگاه کرد: تو چی؟

-: سریانگ نگاه طلبکارانه ای بهش انداخت: تا وقتی تو هستی چرا باید دنبال ساقدوش بگردم؟

-: کیوجونگ خنده ای کرد: هر دوتون.. هر دوتون پرو رواین خیلی.

-: یونگ به سریانگ نگاه کرد: دخترا چرا نیومدن؟ قرار نبود بیان اینجا؟

-: چرا. ولی بورا با جونگ مین قرار داشت.. هایرین هم اصلا حالش خوب نبود. میترسم واسه ی عروسیمون همینجور بیمار بمونه.

-: کیوجونگ: اون که چیزیش نمیشه.. ایون آه هم درگیر کارای فارغ التحصیلیشه تا شب میاد پیشت.

یونگ سنگ به سریانگ نگاهی انداخت:" بهتره همین امشب با دنیای مجردیت خداحافی کنی.. چون از فردا مال خودم میشی. به صورت قانونی و رسمی.

-: با نگرانی به یونگ نگاه کرد: اوپا اگر خبرنگار ها بفهمن چی؟

-:کیوجونگ: اونا چیزی نمیفهمن.. تازشم اگر بفهمن شما رسما دارین با هم ازدواج میکنین.

-: یونگ سنگ با مهربونی نیگاش کرد: اگر نمیخوام رسانه ها بفهمن واسه ی اینه که هنوز نمیتونم جشن عروسی بزرگی بگیرم.. به محض اینکه همه چیز جور بشه( خندید): دوباره عروسی میگیریم و به همه میگیم بیان به عروسیمون.

-: کیوجونگ به هردوشون نگاه کرد: من مطمئنم فردا عروسیتون بزرگترین و با شکوه تر از همه ی عروسی ها میشه. بهتون قول میدم. ( از جاش بلند شد): من میرم بیرون..

یونگ سنگ به ساعتش نگاه کرد: ساعث 8؟ سر شبی کجا میخوای بری؟

-: قرار خیلی مهمی دارم.. معلوم نیست کی برگردم شما منتظر من نمونین.

منتظر جوابشون نموند و سمت در حرکت کرد.

___________________________

جلوی در بزر گ آهنی واستاد تا در باز بشه. به محض باز شدن در پاشو روی گاز فشار داد و تا خود عمارت با سرعت زیادی رفت. ساختمون سفید عمارت عین همیشه زیبا بود.

از ماشین پیاده شد و روی پله ها رفت. هنوز دستش به در نرسیده بود که در باز شد.

لبخندی روی لبهاش نشست: سلام خاله جون..

خانوم هئو: سلام عزیزم.. خوش اومدی بیا داخل.

دست کیوجونگ رو گرفت و دنبال خودش کشوند. کیوجونگ با دیدن آقای هئو رفت سمتش و بهش دست داد: چطوری پسرم؟

-: ممنونم ( نگاهی به دور و بر انداخت): خیلی وقته اینجا نیومدم. عمارت خیلی زیباتر شده.

-: آقای هئو: دیگه مسئولیتش به خانوم بوده.

-: خندید: خاله شما همیشه سلیقتون عالی بوده.

خانوم هئو خندید: مرسی عزیزم.. یونگ سنگ چرا باهات نیومده؟

-: خب یکم درگیر کارهاشه.. فردا میخوان عروسی بگیرن.

-: باز هم غم توی دلش سر باز کرده بود. نم اشکی چشماشو پوشوند: بالاخره داره کار خودشو میکنه..

-: خاله باید بهش حق بدین اون دوتا واقعا همو دوست دارن.

-: اما همه چیز دوست داشتن نیست. الان سرشون گرمه.. از زندگی هیچی نمیفهمن.

-: اونا بچه نیستن خاله.. هر کدومشون اونقدر عاقل شدن که از علایق و احساساتشون مطمئن شده باشن.

رو کرد به آقای هئو: عمو شمام با خاله موافقین؟ شما که با سریانگ صحبت کردین. شما هم میگین اون دختر به درد هیونگ نمیخوره؟

-: سرشو انداخت پایین: من از او هم از این  دختر بدم نمیومد.... مهرش همون روز اول به دلم نشست. این مادشه که راضی نیست.

خانم هئو به گریه افتاد: چیکار کنم؟ پسرمه. دلم نمیخواد روی بد زندگی رو ببینه اون دختر با این وضعیت خانوادگی چطوری میتونه پسرمو خوشبخت کنه؟

کیوجونگ لبخندی زد و به روبرو خیره شد: اگر شما میدونستین اون دختر چقدر یون سنگ رو دوست داره هیچ وقت این حرفو نمیزدین.. این دوتا بدون هم نمیتونن زندگی کنن. عین دو نیمه ی کامل میمونن که وقت در کنار هم معنا میدن.  سریانگ و یونگ سنگ خیلی زجر کشیدن.. برای اینکه با هم باشن خیلی زجر کشیدن... دیگه طاقت مشکل دیگه ای رو ندارن.. فقط یه ضربه.. یه دوری بینشون اونا رو از پا در میاره.. خواهش میکنم.. خواهش میکنم شمام اینجوری اذیتشون نکنین.. همه ی دلخوشیشون به شماس.

خانوم هئو با بهت و نگرانی به کیوجونگ نگاه کرد. هیچ وقت فکر نمیکرد اوضاع اینجوری باشه.. اون پیش خودش مطمئن بود اون دختر فقط و فقط برای شهرت و پول اومده.

آقای هئو دستشو روی شونه ی کیوجونگ گذاشت. کیوجونگ سریع اشکشو با دستش پاک کرد و سرشو گرفت پایین: من واسه ی همین موضوع اومدم.. اونا فردا عروسی میکنن. نمیشه بهشون کمک کنین تا بهشون خوش بگذره؟

خانوم هئو بدون حرفی فقط به کیوجونگ نگاه کرد....

___________________________

بورا به گوشیش نگاه کرد و سریع جواب داد: سلام اوپا...

_:...

-: به سریانگ که عین مروارید جلوش میدرخشید نگاه کرد: بله.. عروس خانوم حاضر و آماده اس.

-:...

باشه. شما راه بیفتین منم منتظر جونگ مین و کیوجونگم.. تا 5 دقیقه ی دیگه راه میفتم.

گوشی رو قطع کرد و به سریانگ نگاه کرد: یونگ سنگ گفته باید زودتر راه بیفتیم. مثل اینکه دیگه طاقت دوری نداره.

سریانگ خندید و به خودش توی آینه نگاه کرد. با اینکه آرایش خیلی ملایمی داشت ولی فکر نمیکرد اینقدر زیبا بشه.

با مهربونی به بورا نگاه کرد: خیلی کارت خوبه بورا.. مرسی... امیدوارم یه روزی جبران کنم.

-: عزیزم من که کاری نکردم.. صورت خودته که اینقدر جذابه.

خندید و سرشو انداخت پایین.

با صدای زنگ در بورا به سریانگ کمک کرد تا بلند شه: بریم اومدن.

کیوجونگ با دیدن سریانگ سوت بلندی کشید: واو حرف نداری دختر.

جونگ مین تندی بغلش کرد: وای ببین دخترم چقدر چه بزرگ شده داره عروسی میکنه!!( بلند زد زیر خنده): واقعا زیبا شدی سریانگ.. از همین الان دلم واسه ی یونگ سنگ میسوزه.

-: با تعجب نگاش کرد: میسوزه؟ چرا؟

-: خنده ی شیطونی کرد: واسه اینکه اینهمه ساعتو باید تحمل کنه تا تنها شین.

کیوجونگ و بورا پقی زدن زیر خنده. سریان از شرم حسابی سرخ شده بود. سرشو انداخت پایین.

کیو جونگ روم زد پس گردم جونگ مین: گمشو داخل بشین دیرمون شده.

 درحالیکه میخندید سریانگ رو سوار ماشین کرد.

همینکه نشستن سریانگ گوشی کیوجونگ رو ازش قرض گرفت: اوپا میشه زنگ بزنم؟

-: البته.

شروع به شماره گرفتن کرد. حسابی نگران هایرین بود.

-: سلام هایرین.. چطوری عزیزم؟

-: آه سلام سریانگ. کجایی؟ داری میری واسه ی مراسم؟

-: آره تو مگه قرار نیست بیای؟

-: آه یکشید: شرمندتم عزیزم.. فعلا اومدم بیمارستان.

-: بیمارستان واسه ی چی؟

-: نگران نباش. اومدم جواب آزمایشاتی رو که دکتر واسم نوشته رو بگیرم.. قول میدم قول میدم تا یه ساعت دیگه خودمو برسونم.

-: مطمئنی حالت خوبه؟

-: خندید: آره عزیزم من خوب خوبم.

-: باشه . پس من منتظرتم.

-: حتما حتما میام. بهتون خوش بگذره.

گوشیو قطع کرد و داد دست کیوجونگ.

-: بورا: بیمارتان بود واسه ی چی؟

-: نمیدونم میگفت رفته پیش دکترش.. ولی گفت چیز مهمی نیست.

-: جونگ مین: هنوزم با هیون جونگ قهره؟

-: فکر نکنم.

سریانگ: داریم از شهر خارج میشیم؟ چرا؟

-: واسه ی اینکه مراسم ازدواجتون اونجاس.

تا رسیدن به مقصد حرف خاصی بینشون رد و بدل نشدو

جونگ مین کنار ساحل زد روی ترمزک مسافرین عزیز رسیدیم حالا پیاده شین.

سریانگ با تعجب به اطراف نگاه کرد: اینجا؟

بورا دستشو گرفت: پیاده شو عزیزم.

سریانگ به  تبعیت از بقیه پیاده شد. مسیر کمی رو طی کرد اما با بهت به روبروش خیره شد. فرش قرمز! چند تا صندلی! محراب! همه و همه توی فضای باز و روی ساحل دریا.

با خوشحالی به بورا نگاه کرد: وای خدای من.. این کار یونگ سنگه مگه نه؟

-: کیوجونگ: اوهوم. نمیدونم چرا؟ ولی اصرار داشت همینجا عروسی بگیرین.

سریانگ در حالیکه بغض کرده بود به روبروش خیره شد. یونگ سنگ به همراه هیون جونگ که پشت سرشو واستاده بود کنار کشیش واستاده بودن و منتظر سریانگ بودن.

ایون آه و هیونگ جون و یون پا هم روی صندلی نشسته بودن. جونگ مین و بورا هم بهشون ملحق شدن. کیوجونگ دستشو دراز کرد سمت سریانگ: حاضری؟

سریانگ با رضایت کامل دستشو به کیوجونگ داد. راه افتادن.

وقتی پاشو روی فرش قرمز گذاشت قلبش به شدت میزد. دوتا دختر کوچولو با لباس فرشته پشت سرشون بودن و با سبدهای گل برگ توی دستاشون گل بارون میکردن اونجا رو.

وقتی به یونگ سنگ رسیدن نفس توی سینش حبس شد. چقدر جذاب شده بود. با اینهمه جذابیت چطور حاضر شده بود با یه همچین دختری ازدواج کنه؟

کیوجونگ دستشو برد سمت دست یونگ سنگ و دستای لرزون سریانگ رو گذاشت توی دستاش.

سریانگ نگاه تشکر آمیزی بهش انداخت و با یونگ سنگ همقدم شد.

کشیش با اعلام آمادگی یونگ سنگ و سریانگ دفتری رو باز کرد: حالا مراسم ازدواج رو شروع میکنیم..

رو به سریانگ کرد: عروس خانوم شما حاضرین در تمام...

هنوز حرف کشیش تموم نشده بود که کله ی بلند و رسای "بله" که از دهن سریانگ بیرون اومده.

این کارش اول از همه خنده رو روی لبهای یونگ سنگ آورد.

کشیش روشو سمت یونگ سنگ کرد و با خنده گفت: آقای داماد شما...

ایندفعه یونگ سنگ به حرف اومد: من این دختر رو از دوست دارم و حاضرم تمام عمرم رو با این دختر زندگی کنم و در کنار سختی ها و خوشی ها همراهش باشم.

کشیش حسابی خندش گرفته بود.: خب کسی با این ازدواج مخالفه؟

وقتی دید صدای اعتراض کسی بلند نشد گفت: از این به بعد تو هئو یونگ سنگ  و تو پارک سریانگ رو زن و شوهر اعلام میکنم. ( کمی صداشو پایینتر آورد): حالا میتونین همو ببوسین.

یونگ سنگ صورتشو برد جلو خیلی آروم و لطیف بوسیدش.

صدای دست زدن بچه ها بلند شد و همه به احترامشون بلند شدن.کیوجونگ اول از همه اومد سمتشون. یونگ سنگ رو بغل کرد: بهتون تبریک میگم.. واقعا از ته دلم خوشحالم. تبریک میگم.

به ترتیب بقیه هم برای تبریک و روبوسی اومدن جلو.

هنوز دسته گل رو سریانگ پرت نکرده بود که گوشی یونگ سنگ زنگ خورد. با تعجب به اسم روی صفحه نگاه کرد: مامان؟

سریع گوشی رو جواب داد: سلام.

-: سلام پسرم. چطوری؟

-: مرسی... ک.. کاری داشتین؟

-: کجایی؟

-: من.. دریا.. مامان.. با سریانگم.

-: خیلی خب. همین الان بیا خونه کارت دارم.

-: مامان الان نمیشه.. خیلی از خونه دورم.

-: خانوم هئو با جدید صداشو بلند کرد: تا یک ساعت دیگه اینجایی. سریانگ رو هم با خودت بیار.

تنها صدایی که توی گوشی پیچید صدای بوق ممتد بود.

با حرص و بهت به سریانگ نگاه کرد: مامان گفت همین الان بریم اونجا.

-: الان؟ با این لباس؟

-: یونگ سنگ به غروب آفتاب نگاه کرد: نمیدونم باز قراره چیکار کنه؟

-: سریانگ ناراحت بود. دلش نمیخواست به این زودی ها لباس عروسش رو در بیاره. اما لبخند آرومی زد:  پس بریم خونه تا من لباسمو عوض کنم.

-: کیوجونگ اومد جلو: نه عوض نکن. همینجوری برو.

یونگ سنگ با تعجب نگاش کرد: دیوونه شدی؟ اگر ما رو اینجوری ببینه دق میکنه.

-: هیون جونگ: حق با کیوجونگه. بالاخره باید بفهمه شما عروسی کردین. بنظرم با همین لباس برو.

یونگ سنگ به سریانگ نگاه کرد: نظرت چیه؟

-: هر چی تو بگی من همونو گوش میدم.

جونگ مین اومد جلو: یبارم شده به حرفمون گوش کن. اینجوری بهتره.

یونگ سنگ با گیجی سری تکون داد. دست سریانگ رو گرفت و سمت ماشینش حرکت کرد.

اینقدر افکارشون درگیر بود که تا رسیدن به خونه ی پدریش هیچ کدوم حرفی نزدن.

به محض رسیدن جلو در چندتا بوق زد تا در باز شه. اما سرایدار باغ اومد بیرون. سرشو آورد پایین و با تعجب به سریانگ و یونگ سنگ نگاه کرد: سلام.

-: سلام.. دروباز کنین لطفا میخوام برم داخل.

-: ببخشید ولی نمیتونین ماشینو ببرین داخل. آقا دستور دادن کف پوش باغو دارن درست میکنن. واس هی همین نمیشه ماشینو ببرین داخل.

با کافگی از ماشین پیاده شد و سوییچو داد دست سریایدار: ماشینو یه گوشه پارک کن.

رفت و در رو برای سریانگ باز کرد.

کمکش کرد تایاده شه.

دستشو محکم توی دستش گرفت و با هم داخل باغ شدن.

سریانگ به اطرافش که فاقد کوچیکترین نور بود نگاه کرد: من میترسم.. اینجا چرا اینقدر تاریکه؟

-: دستشو انداخت دور شونه ی سریانگ و اونو به خودش نزدیک کرد: من اینجام عزیزم.. حتما واسه ی تعمیرات برق این قسمت قطعه.. دامنتو با دستت نگه دار زمین نخوری.

راه زیاد بود.  توی کل را سریانگ از جفت یونگ سنگ تکون نخورد. همیشه از تاریک میترسید. به استخر که رسیدن با ترکیدن چیزی هردوشون از جاشون پریدن.

نور زیادی اطراف رو روشن کرده بود که منشاء اون توی آسمون بود. سرشونو بالا گرفت. منور آبی رنگ بزرگی توی آسمون ترکیده. نوشته شده بود: عروسیتون مبارک.

بعد از ناپدید شدن روشنایی منور صدای دست زدن جمع زیادی اومد و در نتیجه روشن شدن همه جا شد.

با تعجب به مهمون هایی که دور تا دور حساط واستاده بودن و داشتن با خوشحالی نگاشون میکردن و براشون دست میزدن نگاه کردن.

آقا و خانوم هئو در حالیکه دست میزدن اومدن سمتشون.

خانوم هئو به هردوشون نگاه کرد. رو کرد به سریانگ: برای همه ی حرفام متاسفم.. من فقط خوشبختی پسرم رو میخواستم.. خوشحالم که الان اینجایی.

اول یونگ سنگ و بعد سریانگ رو تو آغوش کشید. با شرم و مهربونی نگاش کرد.: خیلی حرفها دارم که باهات بزنم... اما توی یه فرصت مناسب تر.

آقای هئو با لبخند و شادی نگاشون کرد: بهتون تبریک میگم عزیزای من..

هردوشون هنوزم توی بهت بودن. باورشون نمیشد؟

با دیدن پسرا تعجبشون بیشتر شد که داشتن میومدن سمتشون.

جونگ مین: اااااااا جمع کنین فکتونو زشته.. دیدی بهت گفتم بهمون اعتماد کن؟

یونگ سنگ خندید: شما ها میدونستین؟

-: هیون جونگ: همه ی زحمات به گردن کیوجونگ بود.

سریانگ نگاه قدر شناسانه ای بهشون انداخت: بابت همه چیز ممنونم.

کیوجونگ: تنها کاری بود که میتونستیم انجام بدیم.

هیونگ جون به پشت سر سریانگ نگاه کرد: اوه اون هایرین نیست؟

هایین با خنده خودشو بهشون رسوند و اول از همه سریانگو بغل کرد: بهت تبریک میگم عزیزم.

-: حالت بهتره؟

-: خندید: خوب خوبم.. بهتر از همیشه.

یونگ سنگ رو بغل کرد: بهت تبریک میگم اوپا.. بالااخره موفق شدی.

هنوز حرفش تموم نشده بود که عوقی زد و شکمشو گرفت.

هیون جونگ با ترس نگاش کرد: چی شد؟

-: یدفعه حالم بد شد... فکر کنم واسه بوی عطر باشه.

هیون جونگ با تعجب نگاش کرد: تو که همیشه با شیشه عطر دوش میگیری!!!!!!!

-: دوباره عوقی زد:: هیون جونگ برو عقب حالم از بوی عطرت بهم میخوره.

هیون جون با تعجب نگاش کرد: این همونیه که تو خیلی دوسش داری.. واسه ی تو زدمش.

سریانگ دستشو گرفت: چت شده تو؟

ایون آه رفت سمتش و به هایرین نگاه کرد: ببینم.. نکنه.. نکنه این یه نوع ویاره؟ یعنی تو...

ساکت شد و با تعجب نگاش کرد.

جونگ مین زد زیر خنده: هایرین این کلک هات دیگه قدیمی شده.

هایرین با عصبانیت نگاش کرد: کدوم کلک؟

از توی کیفش برگه ی آزمایشی در آورد و گرفت جلوش: بیا ببین. من حامله ام...

هیونگ جون دستشو گذاشت جلو بینیش: هیشششش..الان بدبختمون میکنی.

هیون جونگ برگه ی آزمایشو از دستش قاپید. با خنده و بهت به برگه ی آزمایش نگاه کرد. درست میدید؟

سرشو آورد بالاو به هایرین نگاه کرد: وا.. واقعا من دارم بابا میشم؟

هایرین ایندفعه با خجالت سرشو پایین انداخت.

هیون جونگ رفت جلو و محکم بغلش کرد: من دارم بابا میشم کیم هایرین؟ دیدین؟ بالاخره منم دارم بابا میشم.

جونگ مین سریع جلوی دهنشو گرفت: دیوونه شدی؟ میخوای همه بفهمن؟

-: چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که من دارم بابا میشم.... بالاخره که همه باید بفهمن.

هایرین بیشتر از همه میخندید و خوشحال بود.

دوباره منوری توی آسمون ترکسید. همه با خنده بهش نگاه کردن: عروسیتون مبارک...


اینم از پارت آخر این داستان. دیگه از شرش حسابی راحت شدین. تا  داستان بعدیمو توی وب بذارم حدود یه ماهی طول میکشه هم اینکه میخوام یکم داستانو جلو ببرم هم اینکه فعلا درگیر پایان نامه و پروژه هستم.بچه ها جون من این پارت آخری تنبلی نکنین نظرتنو بگین حتی اگر بد بوده باشه. دلم میخواد بدونم نظرتون راجع به داستانم چیه؟ حتی از بد هم بوده باشه و انتقاد کنین روی چشمام. بنده این داستانم تموم شده ولی هنوزم از شرم راحت نشدین تو پست ثابت پلاسم ک ک ک.  دانلودش رو هم تو قسمت دانلود داستان میذارم. نظر فراموش نشه... منتظرتونم هااااا. دوستون دارم خیلی خیلی زیاد.


دسته بندی : .:With you:. ,
برچسب ها : With you::part 55 (END) ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin