تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Negin شنبه 5 فروردین 1391, 02:03 ب.ظ

سلاااااااااااااااااااممممم ...

من اومددددددددددددددددمممممممممم... (الان اینو گفتی که چی...)  

بپریییییییید ادامه مطلب...  

http://img4up.com/up2/36547099204980129130.jpg

 


سریع تو جام نیم خیز شدم و دست انداختم دور گردن مرد و اسلحه رو گذاشتم رو شقیقه اش ...
از ترس دستشو از روی فرمون برداشت ....و با چشای از حدقه در امده از توی اینه به من نگاه كرد ....
دختر شروع كرد به جیغ كشیدن ....
- اون صدا رو می بری یا سیمشو قطع كنم ...
میونگ سون - كمك.... كمك ...
برگشتم طرف هیون ..چطوری صدای اژیرشو هر روز تحمل می كنی ..این كه دوماهه پیرت می كنه ....
و با ارامش در حالی كه دختر جیغ می كشید با دسته تپانچه محكم كوبیدم رو گونش ...
یهو صداشو برید و به هق هق افتاد
هیون- چیكار می كنی ؟
اسلحه رو دوباره گذشتم رو شقیقه اش ...
-حالا دوتاتون ساكت باشید ....كه من زیاد اعصاب ندارم 
هیون - تو كی هستی چی می خوای ؟
-.ماشینو ببر اون كوچه ...
هیون - چی از جون ما می خوای ؟
- من كه از جون تو چیزی نمی خوام 
همینجا زیر درخت نگه دار....برگشتم و به عقب نگاه كردم
جونگیم دقیقا پشت سر ماشین بود..... پیاده شد...در طرف دخترو باز كرد
جونگی- بیا پایین ...
میونگ سون- هیون اینا كین ؟
هیون - با اون چیكار دارید ..
جونگمین - می گم بیا پایین
میونگ سون - من پایین نمیام ...
جونگی  موهاشو گرفت و هولش داد بیرون ...
هیون- ولش كن..
- هی اروم..... نگران نباش چیزیش نمیشه... البته اگه تو عاقل باشی و حرف گوش كن ...
هیون داشت غیرتی می شد و نیرو می گرفت و تو جاش دست و پا می زد ...
به موهاش چنگ زدمو و سرشو به طرف خودم كشیدم و سر تفنگو گذاشتم زیر چونه اش....
- می دونم داره غیرتت فوران می كنه ..همون چیزی كه داداش بی غیرت من نداره ..ولی بهت قول می دم باهاش كاری نداریم.....تو هم زیاد وول نخور
....اگه دختر اروم به سر به راهی باشه ..هیچ كس باهاش كاری نداره
هیون به ظاهر اروم شد...
هیون - چی می خوای ؟
-تو همیشه عادت داری از مهمونت تو خیابون پذیرایی كنی ؟
هیون - تو مهمونی ؟
- اره یه مهمون ناخونده مهربون ...دور بزن برو طرف خونه ات ....
هیون - اگه الان برم خونه شركتم چی میشه.... امروز چندتا جلسه مهم دارم..
- بزنگ بگو همشو برای امروز و چند روز اینده كنسل كردی ...
سریع به طرفم برگشت چی ؟چند روز
-عزیزم همه چی به تو بستگی داره ..هر چقدر كار منو زودتر راه بندازی تو هم زودتر خلاص می شی...
گوشیشو در اورد ..قبل از شماره گرفتن
-ای ای زرنگ بازی در نیاری ...هر تماسی با پلیس مساوی است با میونگ سون..بدون اژیر ...
سر تفنگو گذاشتم رو پهلوش ..
هیون- سلام خانم یو ...برای من مشكلی پیش امده امروز نمی تونم بیام تمام جلسه ها رو كنسل كن ...شایدم نتونم فردا بیام ....یه جور برنامه ها رو
جور كن كه چیزی بهم نریزی..
............
هیون- اره اره می دونم ....
................
هیون با عصبانیت - من رئیستم یا تو؟
...........................
هیون - پس همه رو كنسل كن...
تا گوشی رو قطع كرد گوشی رو ازش گرفتم ..
-حالا برو به سمت خونت ....
با دلخوری دنده رو جابه جا كرد ..و خیابونو دور زد ....
هیون - چرا نمی گی چی می خوای ؟
- زیاد حرف می زنی گفتم همه چی تو خونه ...تو خونه جز خودت كی هست؟
هیون- خدمتكارام..
-چندتان؟
هیون- كلا 3تا ..........فقط یكیشون دائمی و تو خونه زندگی می كنه ...
-الانم هست ...؟
نفسشو داد بیرون رفته بود مرخصی فردا بر می گرده ..
به خیابونا نگاه كردم ....
اوه اوه اینجا دیگه كجاست .....تو خوابم همچین چیزایی رو ندیده بودم ...
جلوی یه در بزرگ زنگ نگه داشت و چندتا بوق زد ...
- یادت باشه من دوستتم... كه برای چند روز امدم دیدنت...
با پوزخند به طرفم برگشت...
منم پوزخند زدم..اره حق داری تو هفت اسمونم از این دوست خوشگلا نداشتی ...
مرد مسنی درو باز كرد ...
-اسمت چی بود ؟
هیون جونگ..
-هیون ...دوست ندارم خدمتکارات چیزی بفهمن ..هر كی بیشتر بدونه میونگ سون جونت بیشتر تو دردسره ...
هیون- از كجا بدونم الان سالمه ؟
با گوشیم شماره جونگیو گرفتم ..گوشی رو بزار جلوی اژیر خانوم ....
بگو یكم برای هیون چهچه كنه ..
گوشی رو دم گوش هیون گذاشتم ...
میونگ سون- هیون اینا كین ؟نكنه كار خودته..... با این كارا می خوای از دستم خلاص بشی...
هیون - تو خوبی میونگ سون...
میونگ سون- نشنیدی چی گفتم
- اوه چقدر بهت اعتماد داره ....
هیون- میونگ سون كار من نیست .....
- خوب بسه ..به اندازه كافی صدای میونگ سونو شنیدی
حالا برو تو ..از زیاد پشت در موندن خوشم نمیاد ..
دستشو كرد تو موهاش و وارد حیاط شد.
از روی جاده سنگفرش شده به طرف ساختمون كه چیزی كمتر از كاخ نداشت راه افتاد....
..محو زیبایی اطراف خونه بودم ..اسلحه همچنان رو پهلوش بود و من با دهن باز بیرونو نگاه می كردم ..احساس كردم دستم داره گرم میشه زودی سر
چرخوندم ...
دستشو دیدم كه نزدیك دستمه و قصد داره تفنگو از دستم در بیاره ...
- باز پرو شدی ...حواست باشه من سرم كلاه نمی ره ها ...حالا دستتو بكش كنار
قبل از پیاده شدن...
- هی من تو یه چشم بهم زدن جونتو می تونم بیارم تو حلقت ..پس كار اشتباهی نكن ....
از ماشین پیاده شدیم ....
جلوتر از من راه افتاد...
- حیف تو كه نامزتت اون اژیره
اگه یه همچین موجودی تو محله ما بود...سه سوته دخترا تو هوا می زدنش...
سر ما هم حسابی بی كلاه می موند..
یه دفعه به طرفم برگشت...
- تو ادم نیستی قبل از برگشتن یه چراغ راهنما بزنی ...
دهنش بین بسته و باز موند ...
- حالا جریمه ات نمی كنم ...بگو چی می خواستی بگی ....
هیون- هیچی ...
دوباره راه افتاد.
به طرف دفتر كارش رفت ....
خدمتكار - سلام ...
هیون- سلام
خدمتكار - مهمون دارید ...؟.
- اره .....  
هیون در اتاق کارشو باز كرد و رفت تو ....
به طرف میزش رفت ...شونه اشو گرفتم
- شما بشین رو این صندلی قشنگه ...مهمون باید بالای مجلس بشینه ...
اروم رو صندلی نشست و سرشو تكیه داد به دستاش...... پشت میز بزرگش رفتم و رو صندلیش نشستم ..
و با لبخند ...اتاقت معركه است ....
- هیون جونگ
سرشو از روی دستاش برداشت
- كل وسایل این اتاق چقدر می ازره....؟
یه نگاه سر سری به اتاق كرد و همین طور كه سرشو می زاشت رو دستش...
هیون- 200 تایی می ارزه..
200 هزار تومن؟ -(نمیدونم اسم پوله اونا چیه...)
با تعجب باز بهم نگام كرد
میلیون
- برووووووووووووووووووووووو وووووووو..........
هیون- تو اصلا می دونی میلیون چندتا صفر داره؟
- معلومه
هیون- برا اینكارا خیلی بچه نیستی ...؟
همه می گفتن خیلی بچه ام...
هیون- چقدر می خوای...؟.
- چه زود رفتی سر اصل مطلب ...
هیون- خواهش می كنم میونگ سون دست من امانته...
دستمو تكیه دادم به میز و گذاشتم زیر چونم ...
و بهش خیره شدم...
هیون- خانواده اش نیستن ...اگه بفهمن چنین اتفاقی افتاده ...من باید جواب گو باشم
...هنوز داشتم بهش نگاه می كردم ...
هیون- می شنوی چی می گم؟
فقط سرمو تكون دادم
هیون- به نظرم 20 سالت ام نشده ...اگه پولی... چیزی می خواستی با زبون خوش می گفتی .....بهت می دادم ...چرا داری بچه بازی در میاری....؟
- سخنرانیت تموم شد....؟
هیون- بیست تا خوبه ....
- بیست تا چی ؟
هیون- میلیون..
واقعا شرم اوره .....نامزدت انقدر می ارزه؟
در حالی كه می خندیدم ...اگه بهش نگفتم یه اشت برات نپختم ...
 
اینم از خونه هیوووووووووون:
اینم همون اتاق کارش:
 
بعدا عکسای بیشتری از خونش براتون میزارم...
 
خببببب دیه این قسمتم به پایان رسییییییییییییییید...البته هنوز جاهای مهمترش نیومدهههههه...
خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی میدوستمتوووووووووووووووون...
byeee

دسته بندی : Love & Fire ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin