تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Sareh ! شنبه 5 فروردین 1391, 08:09 ب.ظ
سلام بچه ها ... ببخشید که نظرات رو جواب ندادم نتم قطع شده بود تازه وصلیدمش ...
قبل از اون بچه ها امیدوارم درک کنین ... من داستان رو دارم می ذارم اما اگه خواننده ها توی عید کمتر باشن این اجازه رو بهم بدین که بعد از عید بذارم ... ممنون میشم .

جمله ی منتخب :
خیلی دیر شده ...


بفرمایییییییییید ...

کیو – این خانوم برامون یه اطلاعاتی از هیونگ اورده ... با این که پلیسه اما ادم بدی به نظر نمیاد .

نارشا اخم می کنه – چرا فکر می کنین پلیسا باید بد باشن ؟

کیو – منظورم این نبود ... ببخشید ... میشه بیشتر در مورد هیونگ بگین ؟؟؟ اون ... ما رو لو داد ؟

نارشا سر تکون میده – بله لو داد ... اما فقط به من ... در واقع به من اعتماد کرد .

کیو – پس ... اون میتونه ازاد بشه ؟

نارشا لبخند میزنه -  من اونقدرا هم دستم باز نیست ... اما شاید بشه یه کارایی کرد . حالا اینا به کنار ... پول عمل ... جونگ مین ... اون جور نشده ؟؟؟

کیو اخم می کنه – چــــــــی ؟؟؟ اینو هم هیونگ بهت گفته ؟

نارشا – اره ... خودم هم قبل از این که بیام رفتم بیمارستانش ... دکترش میگفت وضع خوبی نداره ... میگفت هر چی هم به شما زنگ می زنه جواب نمیدین ...

کیو سرش رو پایین میندازه .

نارشا بلند میشه – من ... حاضرم کمکتون کنم ...

مینسا – ولی ... چطوری ؟؟؟ ما اون همه پول نداریم ...

نارشا – شاید بهتر باشه ... نقشه ی خودتون رو عملی کنیم ... 

هیون اخم می کنه – هی ... منظورت چیه ؟

نارشا – سادست ... شاید بهتر باشه دزدی کنیم ... البته از یه بانک دیگه .

کیو هم بلند میشه – فکر نمی کنم این قدرا هم ساده باشه .

نارشا – مثل اینکه هنوز به من اعتماد ندارین ...

یونگ – حالا کجا می خوای بری ؟

نارشا – خونه ... دلم واسه دخترم شور می زنه .

یونگ ابروهاش بالا میره – دخترت ؟؟؟

نارشا سر تکون میده .

کیو – اوه چه جالب ... اصلا بهتون نمیاد بچه داشته باشین .

نارشا لبخند می زنه – زود ازدواج کردم ... به هر حال ...

اینو میگه و یه کارت از توی جیبش در میاره – این شمارمه ... امشب باهام تماس بگیرین .

اینو میگه و به سمت در حرکت می کنه .

...

همه ی بچه ها بعد از رفتن اون توی سالن ولو میشن .

مینسا – میشه بهش اعتماد کرد ؟

یونگ اخم می کنه – فکر نمی کنم ...

کیو – چرا ؟؟؟ به نظر قابل اعتماد میومد .

هیون – به نظر منم دختر خوبی بود .

یونگ نمی دونست چطوری بهشون توضیح بده ... با کلافگی بلند میشه میره توی اتاقش ... اون دختر ازدواج کرده بود ... پس چطوری ادعا می کرد یونگ رو دوست داره ؟

یونگ لبخند میزنه ... فقط یه جمله توی ذهنش نقش می بنده – هه ... دختره دیوونست .

 

____________________________

 

1 ساعت بعد ...

 

در می زنن ... مینسا به طرف در می دوه و تا یونی رو می بینه خیالش راحت میشه – هی ... معلوم هست تو کجایی ؟؟؟ کارت این همه طول کشید ؟

یونی لبخند می زنه – ببخشید ... میای کمک ؟

مینسا تازه متوجه صورت عرق کرده و دست پر یونی میشه – این ساک چیه ؟

یونی وارد خونه میشه و روی مبل میشینه – میگم بهت .

کیو به سمتش میره – خوبی تو ؟

یونی سر تکون میده .

هیون یه لیوان اب میاره – دروغ میگی ...

یونی لیوان رو با دست سالمش می گیره – فعلا اینا مهم نیست . یونگ سنگ اوپا کو ؟

کیو – تو اتاقشه کارش داری ؟

یونی به مینسا نگاه می کنه – صداش می زنی ؟

مینسا – خیلی خوب ...

اینو می گه و بلند میشه میره طرف اتاق یونگ .

کیو – نمی گی چی کارش داری ؟

یونی – با همتون کار دارم .

هیون – چی کار ؟

یونی – صبر کنین می فهمین .

یونگ و مینسا میان توی سالن . یونگ سلام می کنه .

یونی – سلام . خیلی خوب ...

اینو میگه و ساک رو ، روی میز میذاره و درش رو باز می کنه . همه با دیدن اسکناسای توی ساک چشماشون گرد میشه .

مینسا – اونی ...

یونی لبخند نمی زد ... صورتش به طرز غیر عادی ای بی احساس نشون میداد – این پولا ... برای خرج عمل دوستتونه .

کیو – چی می گی یونی ؟؟؟

یونی دستش رو بالا میاره – خواهش می کنم اوپا ...

مینسا – اونی واسه چی ای..

یونی به مینسا نگاه می کنه و وسط حرفش می پره – مینسا ... من ... فقط سهم خودم رو از بانک کشیدم .

هیون – یونی میگی چرا این کار رو می کنی یا نه ؟

یونی اخم می کنه و به هیون نگاه می کنه ... سخت می خواست با اشکاش مبارزه کنه – یعنی تو نمی دونی اوپا ؟

کیو شک می کنه – چی میگی یونی ؟؟؟

یونی – هه ... خیلی بی معرفتین ...

یونگ به کیو نگاه می کنه – فکر کنم ... حرفای بعد از ظهرمون رو ...

یونی سر تکون میده و اشکاش بالاخره راه به بیرون پیدا می کنن – اوپا ... واقعا بی معرفتین ... واقعا ازتون بدم میاد ...

کیو میره طرف یونی و بغلش می کنه – یونی ... من ...

هیون با تعجب به حرکت کیو نگاه می کنه – منظورتون چیه بچه ها ؟

کیو اروم حرف می زنه – یونی ... می دونه الان کی روی تخت بیمارستانه .

یونی اروم ادامه میده – شماها ... می دونستین ... می دونستین من چقدر اذیت شدم ... چقدر احساس حقارت کردم ... چقدر گشتم ... چقدر تنها شدم ... اما هیچی نگفتین ...

هیون هنوز توی شک بود و نمی دونست چی باید بگه ... مینسا اشک توی چشماش حلقه زده بود و ترجیح می داد ساکت باشه . یونگ که کلا توی این موارد صغیف بود ... فقط کیو بود که باید جوابش رو می داد ... اما چی باید می گفت ...

 

_____________________________

 

نارشا بعد از این که پرستار بچه رو مرخص کرد تلفن رو بر میداره و شماره ی سرهنگ رو میگیره – سلام سرهنگ ... من رفتم ملاقات اون زندانی ... نمیشناختمش .

سرهنگ – خیلی خوب . بچه خوبه ؟

نارشا لبخند زد – اره ... خوابیده .

سرهنگ – مواظب خودتون باش ... من باید قطع کنم .

نارشا لبخندش عمیق تر شد و گوشی رو قطع کرد .

اما خیلی زود لبخندش به ترس و استرس تبدیل شد ... حالا باید چی کار می کرد ... یعنی جونگ خوب می شد ؟؟؟ تنها کاری که می تونست در حال حاضر انجام بده این بود که دعا کنه و کارا رو خیلی سریع پیش ببره .

 

______________________________

 

یونی – امیدوارم بتونیم پول عملش رو واریز کنیم .

هیون به پولا نگاه می کنه – اینا چقدری هست ؟

یونی – دقیقا نمی دونم ... حدودا ... 9 میلیون ون ... البته این تمام چیزیه که من دارم و جمع کردم ..

کیو – یونی ... می دونی که .. جونگ اگه بفهمه ...

یونی – مگر اینکه شما بخواین بهش لو بدین .

مینسا – فکر می کنم حق با یونی باشه ... حالا که نتونستیم بانک بزنیم ... باید حداقل جونگ رو عمل کنیم .

هیون به کیو نگاه می کنه – کیو ... می تونیم بعد از عمل جونگ این پولا رو به یونی پس بدیم .

کیو سر تکون میده – فکر می کنم بهترین کار قبول این پولاست .

مینسا – خودتون چقدری دارین ؟

کیو – فکر می کنم حدودا 13 میلیون ...

یونگ – فکر می کنین هنوز هم کم داریم ؟

کیو شونه بالا میندازه – شاید ...

هیون – فعلا با اینا می تونیم بریم بیمارستان . 

کیو سر تکون میده – اما ... به اون دختره چی بگیم ؟؟؟ اون پلیسه ...

یونی سعی می کرد چشماش از درد بسته نشه  – قضیه چیه ؟؟؟

یونگ چشماش رو ریز می کنه – یونی تو خوبی ؟

یونی قبل از این که بتونه جواب بده به خواب رفته بود ...

 

________________________________

 

یک روز بعد  ساعت 7 صبح

بعد از این که دو ساعت با پلیسا سر و کله زده بود که متفاعدشون کنه چیزی نمی دونه و نمی خواد بگه بالاخره تونست تنها بشه ... اما این تنهایی خیلی زود جای خودش رو به دکتر داده بود .

دکتر – خوب پسر جون ... مثل این که داری بهتر میشی .

هیونگ اخم می کنه ... می دونه اگه توی بیمارستان بمونه به نفعشه – اقای دکتر من ... خیلی درد دارم ...

سعی کرد صورتش رو از درد توی هم بکشه – آخ ... من شکمم واقعا درد می کنه ...

دکتر توضیح داد – معلومه ... گلوله جای بدی خورده بود ... هر دو تاش رو در اوردیم ... نهایتا تا دو ماه دیگه می تونی از دستت استفاده کنی استفاده کنی ... اما به خاطر شکمت باید تا اخر همون دو ماه هم بیمارستان باشی ...

هیونگ تعجب می کنه – دو ماه ؟؟؟ اما شما که گفته بودین تا سه هفته ی دیگه ...

دکتر لبخند می زنه – جدی ؟؟؟ من گفتم ؟؟؟ نه نه ... نظرم عوض شد ... باید تا دو ماه اینجا باشی ... فقط امیدارم تا اخر اون دو ماه ابروی ما رو نبری ...

اینو گفت و چشمک زد و رفت ...

هیونگ موند و یه عالمه سوال که توی ذهنش برای هیچ کدوم جوابی نداشت ...

 

___________________________

 

نارشا بعد از این که به دکتر هیونگ زنگ زده بود لبخند زد و رفت سمت دخترش . عوضش کرده بود و داشت شیرش رو می داد که همون موقع تلفنش زنگ می خوره . یه نگاه به شماره میندازه و وقتی می بینه نمیشناسش بر میداره – بله ؟

کیو – سلام ... من کیوجونگ هستم ... اااا ... فکر کنم نشناختین منو ... من دوست هیونگ هستم ... همونی که دی...

نارشا – بله بله ... شناختم ... دیشب تماس نگرفتین .

کیو – یه مشکلی پیش اومد که نشد زنگ بزنیم ... خواستم بگم ما پول رو جور کردیم ... البته امیدوارم کم نباشه ... ولی پول جور شده .

نارشا – به من دروغ نگین .

کیو – واقعیته ... پول عمل جور شده ... یکی از دوستامون کمکمون کردن .

نارشا – انتظار دارین باور کنم ؟

کیو – اونش خیلی مهم نیست . ممنون که خواستین کمکون کنین ...

نارشا – خیلی خوب ... پس الان دیگه لازم نیست بانک بزنیم ... عالیه ... ولی شما هنوز هم به من نیاز دارین ... مگه نه ؟

کیو – درسته ...

 

___________________________

 

کیو قطع می کنه .

یونگ – چی گفت ؟

کیو – هیچی ... گفت بالاخره توی موارد دیگه هم به من نیاز دارین ... راست هم می گفت . باید بفهمیم چی به سر هیونگ میاد .

اینو گفت و رفت که اماده بشه .

هیون – الان می خوای بری ؟

کیو – هر چی زودتر بهتر ...

دوباره بر میگرده توی سالن – بچه ها ... یکیتون با من بیاد .

یونگ بلند میشه – من میام .

هیون هم میره یه سر به یونی بزنه ... در می زنه و بعد از چند لحظه در رو باز می کنه .

هیون – خوبه ؟

مینسا – اره ... بعد از این که کیو گلوله رو در اورد فکر می کنم واقعا بهتر شده ... باید ازش ممنون باشم .

هیون لبخند زد – باید روز اولی این کار رو می کرد ... فقط کیوجونگه دیگه ... اعتماد به نفسش صفره .

مینسا هم خندید – اره ...

 

__________________________

 

ساعت 8 جلوی بیمارستان بودن .

یونگ – کیو تو برو پولا رو واریز کن ... من میرم با دکترش حرف می زنم .

کیو سر تکون داد و رفت . یونگ هم رفت طرف اتاق دکتر جونگ .

 

...

 

جونگ به شدت سرفه می کرد ... این بیماری توی تنفسش هم اختلال درست کرده بود . پرستار اکسیژن رو بهش وصل کرد ... بعد از چند لحظه جونگ اروم شد .

...

یونگ از بیرون اتاق داشت این چیزا رو میدید ... اشک توی چشماش جمع شده بود ... جونگ اصلا وضع خوبی نداشت ... با این حساب نمی دونست عملش موفقیت داره یا نه ...

دکتر از اتاق در میاد . یونگ سریع میره سمتش – چطوره ؟؟؟

دکتر یه نگاه به یونگ میندازه – خیلی دیر شده ...

______________________________ 

بچه ها بازم میگم من رو ببخشید ... اما اگه نظرات کم بود من بعد از عید میام چون دوست دارم خواننده های بیشتری داشته باشم و این داستان هم نهایتا تا 5 پارت دیگه تمومه ... ممنونم .


دسته بندی : we are gonna to fall down but ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin