تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : .:Nilo0F@rI:. شنبه 5 فروردین 1391, 11:21 ب.ظ

سلام به همه دوست های خوبم.........

عیدتون مبارک...ایشالله که سال خیلی خوبی داشته باشید.... به خاطر غیبت طولانیم معذرت میخوام... نت نداشتم... الان هم با bluetooth connection  اومدم و سرعتم خیلی خیلی پایینه...نه میتونم لینک داستان رو بذارم نه پست های قبلی ...همین پست رو هم میهم چند بار پروند...... ایشالله نتم درست بشه جبران میکنم.....

بچه ها چند روز پیش تو وب یکی از دوستان دیدم که گروه شین هوا بعد از چهار سال دوباره با هم برگشتن...دلم خیلی گرفت..همه اش با خودم فکر میکردم نکنه پسرای ما هم تا چهار سال نیان....البته بعید هم نیست....  خوش به حال فن های این گروه...چقدر الان حس خوبی دارن.... ایشالله که دبل اس هم زودی برگردن.....

بووووووووووووووووس...برید ادامه

 


الما عقب ماشین نشسته بود و دائما شماره ی رها رو میگرفت ...اما جواب نمیداد...دیگه کلافه شده بود...متوجه نگاه های سامان توی اینه شده بود....بهش اخم کرد و روشو برگردوند.... کیوجونگ نگاهی به اون دوتا انداخت و گفت.....
-: شما دوتا چرا اینجوری هستید؟؟....با هم دعوا دارید.....
سامان و الما-: نخیر.......
-: بیا بزن....اینجوری بهتون نمیچسبه......
الما-: اقای کیم لطفا مزه نریز........
کیو برگشت و با لبخند بهش نگاه کرد و گفت....
-: چشم..... و انگشتش رو روی لبش گذاشت....
لبخندی روی لب های الما نشست و سرش رو تکون داد و تا خونه دیگه هیچ کس حرفی نزد......وقتی رسیدن الما اخرین کسی بود که وارد خونه شد.... سام خیلی سریع سمتش دوید و گونه اش رو محکم بوس کرد....الما انتظار همچین رفتاری رو نداشت.... نگاهش کرد و گفت....
-: چی شده سامی؟؟؟....دلت واسم تنگ شده بود خاله؟؟.....
سام سری تکون و داد و با خنده سرش رو به سمت سامان برگردوند و بهش خیره شد......
سارا دست هاشو دور بازوی جونگ مین حلقه کرد تا از افتادن خودش جلوگیری کنه و با التماس رو به جونگ مین کرد...اون حال بهتری نداشت....هر دو از ترس اینکه نکنه سام حرفی بزنه یخ کرده بودن.... جونگ مین که دید حال سارا مساعد نیست سریع جلو رفت و سام رو از اغوش الما بیرون کشید.....
جونگ -: بابایی مگه قول ندادی بچه خوبی باشی....واسه چی اویزون خاله شدی.......
سام-: من که فقط بوسش کردم......تو که خودت گفتی....
جونگ مین سریع جلو دهانش رو گرفت و گفت-: خب دیگه.......بریم بازی....سونگ مین کجاست و به سمت اتاق رفت....
سارا و الهام نفسی تازه کردن...خطر بزرگی از بیخ گوششون گذشته بود..... الما کیفش رو روی میز گذاشت و روی صندلی نشست.... سرمای هوا گلوشو خشک کرده بود...سرش رو بالا برد و به الهام و مریم و سارا نگاه کرد....رو به روش ایستاده بودن و بهش خیره بودن ....الما لبخندی تصنعی زد و گفت....
الما-: یه لیوان ...آب.... لطف....
هنوز حرفش تمام نشده بود که الهام و سارا از جا پریدن و گفتن...
الهام و سارا-: الان میاریم عزیزم......
الهام-: اصلا برات یه ابمیوه درست میکنم.... سارا اون پودر شربت پرتغال رو بده......
هر دو مشغول کار شدن...الما به خنده افتاده بود...مطمئنا همه ی افرادی که الان توی خونه بودن از این جریان خبر داشتن....شکی نداشت.... فقط مریم بود که عادی ایستاده بود و با خنده بهشون نگاه میکرد....... ارامشش اون رو هم اروم کرده بود..... به صندلیش تکیه داد...اخه کی رو باید مقصر میدونست.....!!!!
الهام توی لیوان بزرگی براش شربت پرتغال ریخت.... الما نگاهی بهش کرد و الهام تازه به یاد اورد که الما از پرتغال بدش میاد.....
الهام-: ای وای...... من....
اما قبل از اینکه بخواد کاری کنه الما سریع لیوان رو ازش گرفت و یه نفس خوردش...
الما-: مرسی الهام....واقعا تشنه ام....پرتغال هم خوشمزه اس ها.......
الهام بی اختیار بغض کرده بود....حس میکردم گناهی نابخشوندی انجام داده.... و این رو هم فقط مریم میفهمید..... قیافه ی الهام ناراحتیش رو فریاد میزد.... قهوه ها رو توی فنجون ریخت و سینی رو دست الهام داد....
مریم-: برو تعارف کن...الان دیگه مهمون ها میرسن.......
سارا-:اگه کاری هست بگو من هم انجام میدم........
مریم-: برو کمک الهام......
مریم میدونست جو به وجود اومده حالا حالا ها اروم نمیشه...... میدونست الما هم از جریان این خواهر و برادری خبر داره..... نگاهی به جو توی هال انداخت و رو به روی الما نشست.....
الما-: میدونی......مگه نه؟؟؟
-: اوهوم.......
-: مریم من چیکار کنم.....؟؟...این مسخره بازی ها چیه اخه؟؟؟... اگه به گوش مامان و بابام برسه...
-: نمیرسه..... نگران نباش.... تازه برسه هم چیزی نمیشه...یه اشتباهه دیگه.....
-: کی این اشتباه مسخره رو بین همه انداخت.......؟؟...ای خدا.... داشتم زندگیمو میکردم ها......
-: با سامان حرف زدی.....؟؟
-: نه...روم نمیشه.....
-: باید حرف بزنی...هر جور شده تمومش کن الما.... تو اهل خجالت نیستی خودت هم خوب میدونی......
این رو گفت و توی هال رفت....الما کلافه بود و لیوانش رو توی دست جابه جا میکرد... باید تمومش میکرد.....یاد حرف رها افتاد...سریع گوشیشو برداشت تا دوباره بهش زنگ بزنه ....
الما-: یعنی واقعا به کیوجونگ اون حرف رو زده.....!!! دیوونه.........
.
.
به فنجون قهوه  و کف هایی که روش جمع شده بود نگاه میکرد..... نمیدونست چه اینده ای در انتظارشه.... فنجون رو به لب نزدیک کرد و بی توجه به داغیه اون سرش کشید...... نعلبکی برداشت و اون رو روی نفجون گذاشت ..چشم هاشو بست و نیت کرد.....  سمت قبلش گرفت و اون رو برگردوند........ بعد نفس عمیقی کشید و رو به الهام گفت.....
سامان-: الهام..... فالمو میگیری.......؟؟
کیوجونگ خیره به سامان و کار عجیبی که انجام میداد بود..... الهام پاشو روی پا انداخت و گفت....
-: فکر کنم گفته بودی دیگه به فال احتیاجی نداری......
-: هنوز هم ندارم.....ولی این بار رو لطف کن و انجام بده.....
کیو-: چیکار میکنی.....؟؟
سامان نگاهی گذرا به کیو انداخت...بی اختیار باهاش سرد برخورد میکرد....از فکر اینکه اون به رها نزدیک بشه داشت دیوونه میشد.......
الهام-: میخوام براش فال بگیرم........
کیو-: مگه بلدی......؟؟
سامان پوزخندی زد و گفت- : مثل اینکه تخصص الهام اینه ها.................. فال هاش امکان نداره  غلط از اب در بیاد......
کیوجونگ باقی مونده ی قهوه اش رو سریع خورد و از الهام پرسید باید چیکار کنه..... و همه ی اون کار هارو انجام داد...همه منتظر موندن که فنجون ها اماده بشه.....( من خودم عاشق فال قهوه ام... اعتقاد زیادی ندارم اما خیلی از این کار خوشم میاد...خواهشا کسایی که اعتقاد ندارن در این مورد جبهه نگیرن...یه داستان بیشتر نیست)
الما و مریم هم به جمعشون اضافه شده بودن...... دیگه چیزی تا اومدن مهمون ها نمونده بود.... الما رو به روی سامان نشست و سرش رو پایین انداخت....شنیدن حرف های رها خیلی دقمش کرده بود..... نفس عمیقی کشید و به جمع خیره شد..........
الهام فنجون سامان رو برداشت و توی دست چرخوندش.... لبخد گوشه ی لب هاش نشسته بود... سامان با حالی عصبی بهش نگاه میکرد..... الهام فنجون کیوجونگ رو هم برداشت  .... کمی بعد با نگاهی متعجب بهش خیره شد....
همه منتظر بودن که الهام حرفی بزنه..... تکیه داد و خندید....
الهام-: پس با دوتا عاشق طرفم.....
نگاه همه به سمت اون دوتا رفت..... سامان و کیوجونگ هم از این حرف جا خورده بودن.....
الهام-: سامان .... سکوت هیچ چیزی رو درست نمیکنه....  اگه میخوای پیروز این میدون باشی باید بجنگی....حرفت رو فریاد بزن......
دستش رو روی سینه اش گذاشت و گفت -: گاهی اوقات دل ادم راز دار خوبی براش نیست......
سامان سرش رو پایین انداخت.... الما نگران بود.... اون کی رو دوست داشت؟؟... حتی تصور اینکه سامان بهش علاقه داره هم میترسوندش..........  نگاهش به کیوجونگ افتاد که مدام لب هاشو تر میکرد...... اون چرا مضطربه....؟؟
الهام رو به کیو کرد و خواست حرفی بزنه که صدای زنگ در بلند شد...و بعد همه با همهمه ی زیادی وارد خونه شدن.... کیوجونگ که منتظر شنیدن حرف های الهام بود سریع کنارش رفت و گفت.....
کیو-: بگو..... من چی؟؟
الهام بهش نگاهی کرد و گفت-: خودت باش کیوجونگ...این جوری زندگی هم برات راحت تره..... از چیزی هم که میخوای ترس نداشته باش....حق خودته.....بهش بگو که دوستش داری....اون منتظره حرف هایه توه.......
این رو گفت و با لبخند سمت مهمون ها رفت..... کیو صاف ایستاد و نفسش رو اروم بیرون داد.... سرش روبالا گرفت و نگاهش با نگاه متعجب الما گره خورد......اگه بخواد حرفی بزنه، .... پس رها چی میشه؟؟؟
.
.
.
بی هدف توی خیابون ها راه میرفت و قوطیه کنسروی که جلوی اش بود رو پرت میکرد...توی دلش به خودش فحش میداد که اینقدر بی فکر عنل کرده...حالا کیوجونگ راجع بهش چی فکر میکرد.....
گوشیش برای هزارمین بار زنگ خورد.... باز هم الما.... با حرص ایستاد و جواب داد....
رها-: چی از جونم میخوای؟؟......
-: کوفت....کجای تو ؟؟...چرا زنگ میزنم جواب نمیدی....
-: چون حوصله تو ندارم........
-: بس کن رها... من میدونم که نمیخواستی اینجوری بشه....
-: دونستن تو به من چه ربطی داره....کاری که نباید میکردم و انجام دادم.... خودم هم مقصرم...اومدم ثواب کنم شدم جوجه کباب....تو راست گفتی الما...اصلا به من چه ارتباطی داشت.....
-: بسه تو رو خدا....خودم هم حال درست و حسابی ندارم...کاش تو هم میومدی....
-: خیلی ممنون.... مامانم به اندازه ی کافی به خونم تشنه هست....
-: رها......من چیکار کنم....؟؟... مریم میگه باید با سامان حرف بزنم.....
-: کار درستی میکنی.....برو...همه چیز رو بهش بگو...یه سوء تفاهمه دیگه.... منم باید گندی که زدم رو درست کنم.....
-: چه جوری....؟؟
-: کیوجونگ رو برای یه خواستگاریه دیگه اماده کن.......
.
.
.
همه  در حال خوردن شام بودن...سارا هم از ترس اینکه سام حرفی نزنه تند تند قاشق رو پر میکرد و توی دهانش میذاشت.... در اخر هم سام مشت محکمی بهش زد و گفت.....
-: مامان خفه ام کردی.......
مادر-: خب مادر راست میگه....چرا اینجوری بهش غذا میدی......
سام-: من قول دادم چیزی نگم ....
سامان-: چی رو نگی دایی؟؟
جونگ-: هیچی بابا....دیشب خرابکاری کرده ....
سام-: من یا شما.....؟؟؟
جونگ-: بابایی غذاتو بخور......
سام با حالت قهر از روی صندلیش پایین پرید و با اسباب بازی هاش خودشو سرگرم کرد.....خاله ی سارا رو به جمع کرد و گفت.....
-: کیوجونگ...مادر...تو هنوز هم میخوای ازدواج کنی.....؟؟؟
کیو سرش رو بالا گرفت و به خاله نگاهی انداخت.....  همه به یاد خواستگاریه قبلیه کیو به خنده افتاده بودن....کیو صاف نشست و گفت....
-: نه....قربون شما...مرسی......
مادر-: وا؟؟...چرا...؟؟....دلیل دیر اومدن ما هم همینه....یه دختر خوب و برات پیدا کردیم......
کیو-: نه......
خاله-: دیگه نه نیار....من قرار رو واسه فردا شب ریختم.....
مادر-: اره...من خودم هم با مامانت صحبت میکنم....ایشالله با همین نازنین خانوم عروسی میکنی......
الما به سرفه افتاده بود و با مشت به سینه اش میکوبید..... با چشم هایی از حدقه در اومده به مادرش خیره شد.....
الما-: کدوم نازنین؟؟!!!!!
خاله-: همون دوستت.....خیلی دختر خوبی هم هست.....
الما وا رفته بود...... نازنین مخ کلاس بود.... از اون خر خون ها بود.... یه کمی هم تپل بود...دختر بدی نبود ولی مطمئنا از اون دخترهایی نبود که کیوجونگ پسند باشه....... به قیافه ی گرفته ی کیو نگاه کرد....کاملا مشخص بود که اشتهاش کور شده...با غذاش بازی میکرد... نفس عمیقی کشید....رها اخه این چه کاری بود؟؟؟؟..... دلش برای کیوجونگ میسوخت...اون بیچاره هم بازیچه ی دست این ادم ها شده بود......
بعد از غذا  تصمیمش رو گرفت هر جور شده با سامان حرف بزنه.... اول باید این قضیه رو تموم میکرد و بعد به کیو میرسید.... هر جوری بود با اشاره ی چشم و ابرو به سامان فهموند که بیاد توی حیاط تا باهاش حرف بزنه..... همه اونقدر مشغول حرف بودن که متوجه اون دوتا نشدن.....
الما کنار باغچه ایستاده بود و به غنچه های باز نشده اش خیره بود.....
سامان-: عقل تو سرت نیست اومدی تو این سرما؟؟؟
الما برگشت و خیلی جددی گفت-: باید حرف بزنیم...........
سامان اروم به طرف تاب چوبیه کنار باغ رفت و روش نشست.... الما هم قدم زنون پشت سرش ایستاد و تاب رو هل داد..... نفس عمیقی کشید و گفت.....
-: سامان.....میدونم که....
-: حتی لازم نیست راجع بهش حرفی بزنی دختر خاله..... خودم میدونم.....این سوء تفاهم بوده.......
برگشت و به الما نگاه کرد....
-: هنوز هم برام همون الما هستی.....
لبخندی زد و تاب رو محکم تر هل داد......
الما-: ممنون سامان....خیلی نگران بودم......
سامان خندید و هوف بلندی کشید -: بیچاره کیو........ نمیدونم اینا چرا گیر دادن که این بدبخت رو زن بدن.......
-: اره....دل من هم براش میسوزه.....از دست این رها.......
-: رها.....؟؟؟....به اون چه؟؟
-: برنامه های اونه دیگه........
-: ای خدا از دست شما دخترا...... من این نازنین رو دیدم..... سه تا کیوجونگه.....
سامان بلند شد و ایستاد
سامان-: من جاش بودم گریه ام میگرفت........
به طرف رفت که الما صداش زد -: سامان.......
برگشت و بهش نگاه کرد...الما کنارش اومد و گفت.....
-: نمیگی کی رو دوست داری؟؟.... کی رو اینجا پنهون کردی.....؟؟؟
و به قلب سامان اشاره کرد....ولی وقتی سکوتش رو که با خنده قاطی شده بود دید با شوق گفت....
-: سامان بگو.... به خدا قول میدم کمکت کنم که بهش برسی..... هر کی باشه...قول میدم......
به چشم هاش خیره شد....باید میگفت؟؟....برگشت و چند قدم ازش دور شد ...
سامان-:  رها..................
-: چـــــــــــــــــــی؟؟....
-: نخودچی......
اما این حرفش توی جیغ گوش خراش الما گم شد و از جا پرید.... الما وسط حیاط ایستاده بود و با جیغ بالا و پایین میپرید و جیرجیرک های روی سرش رو کنار میزد..... سامان بالا رو نگاه کرد و سام و سونگ مین رو دید که توی تراس ایستاده بودن و به اون دوتا میخندیدن...............
.
.
.
توی کارگاه تا اونجایی که میشد سعی کرد که تو دید کیوجونگ قرار نگیره..... زیاد هم باهاش هم کلام نشد...کلا اون روز ساکت بود.... نگاه های خیره ی الما هم دائما بی جواب میموند......
کیوجونگ و سامان هر دو روی رباط افتاده بودم و باهاش کار میکردن.....رها روی صندلی نشست و لیوان چاییش رو توی دست گرفت.... بی اختیار نگاهش سمت اون دوتا رفت......
سامان رو به کیو کرد و گفت-: این قطعه باید عوض بشه..... کارت عالی بود......
کیو روی زمین نشست و عرق پیشونیش رو پاک کرد.....
کیو-: اگه میدونستم قراره بیام ایران حمالی کنم عمرا نمیومدم.......
سامان خندید و اون هم کنارش روی زمین نشست....کیو نگاهی بهش انداخت و گفت.....
-: مذاکرات نتیجه ای هم داشت؟؟؟
-: چی؟؟؟!!!!
کیو با لبخندی محو به الما اشاره کرد و گفت....
-: دیدم دیشب رفتید بیرون....
-: کیوجونگ...همه اش یه سوء تفاهم بود...المای دخترخاله ی منه و با سارا هیچ فرقی برام نداره....نمیدونم چرا این توهم برای همه ایجاد شده بود که ما به هم علاقه داریم.........؟؟؟...من دوستش دارم اما نه به عنوان یه عشق.......
کیو متجب به حرفاش گوش میداد.... لب هاش رو به هم فشار داد و سرش رو کمی پایین گرفت... چهره اش مثل یه علامت سوال بود...این دقیقا برعکس تصورات خودش و الهام و سارا و جونگ مین بود........اروم سری تکون داد و زیر لب زمزمه کرد.....
-: پس حدسش اشتباه بود........
-: حدس کی......؟؟؟
-: هان....هیچی...
-: کیوجونگ..... مجبور نیستی امشب بری خواستگاری ها.....
-: وای یادم ننداز....خدا رو شکر که امشب به بهانه ی رفتن هیونگ میتونم زود از اونجا برم....
-: اخه تو نخوای ما همه کمکت میکنیم که نشه......... نگران نباش.......
سامان بلند شد و خاک پشت شلوارش رو پاک کرد و رفت....  لبخند همیشگی روی لب های کیوجونگ کم کم محو میشد...... سرش رو کمی بالا گرفت و روی زانوهاش گذاشت... برای ثانیه ای با الما چشم تو چشم شد و به سرعت هردو نگاهشون رو دزدیدن.....حرف های الهام توی گوشش بود " بهش بگو که دوستش داری....اون منتظره حرف هایه توه..." ... شاید داشت درست میگفت...از گول زدن خودش هم خسته و دل گرفته بود.... گوشیش رو از توی جیب بیرون اورد و نگاهی به عکس دو نفره ی خودش و هیون جونگ انداخت........
کیو-: ای کاش بودی....................................

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>.

این اول سالی نظر بده دلم رو شاد کن...بوووووووووووووووووووووووووووووووووس


دسته بندی : Eyes Like Diamonds ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin