تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : SohA یکشنبه 6 فروردین 1391, 06:16 ب.ظ
سلاممممممم...خب اول از همه یه چیزی بگم...داستان دو زندگی و یک روزا رو من کامل ندارمش و مهتاب جون قراره بهم بدتش...پس موقعی که داد میزارمش...تا اون موقع دختر چشم سبز رو میزارم...و اینکه از نظرات راضی نیستم...اصلا و ابدا....تا موقعی که نظرات به بالای 30 نرسه من قسمت بعدی رو نمی زارم...کاملا هم جدیم...دیگه خود دانید....
پ.ن: من این قسمت رو با اهنگ i love you...i'm sorry یونگ سنگ نوشتم...اگه اهنگ خواستید با همین گوش کنید....


از زبان یونگ سنگ:

زیر سرشو گرفتم و کمکش کردم اب رو بخوره تا اروم تر بشه...ولی هنوز یه قلب رو هم نخورده بود شروع به سرفه کرد...فکر کردم اب پرید تو گلوش....زدم روی پشتش ولی فایده نداشت...ترسیده بودم...باید چیکار میکردم؟...بهش دستمال دادم...اونم گرفت جلوی دهنش...ولی...چرا دستمال خونی شد؟....داشت...داشت خون بالا میاورد....
هل کرده بودم...اخه واقعا تو این موقعیت باید چی کار کرد؟...گوشیمو برداشتم و به اورژانس زنگ زدم و اونا هم گفتن الان امبولانس رو میفرستن...چند تا دستمال برداشتم و خون روی دستشو پاک کردم...سرفش بند اومده بود ولی دهنش هنوز خونی بود...معلوم بود اونم ترسیده...با بهت و ناباوری به دستاش نگاه میکرد...
در حالی که خون روی دستشو پاک میکردم گفتم: اروم باش...الان میان...تو خوب میشی...باشه؟...
ولی چیزی نگفت...چشماش بسته شد و افتاد تو بغلم...بی حرکت موندم...حتی نمی تونستم اب دهنمو قورت بدم...پس چرا نمیان؟...

دو روز بعد:
در دفتر دکتر رو باز کردم و داخل شدم...دکتر لی مثل همیشه عینکشو برداشت به احترام از سر جاش بلند شد...تعظیمی کردم و روی صندلی نشستم...
یونگ سنگ: حالش خوب میشه؟...
لی: راستشو بخوای...ما حتی نمی دونیم بیماریش چیه...این علایم...خیلی عجیبن...من تا حالا اینطوریشو ندیده بودم...
یونگ سنگ: منظورتون چیه؟...
لی: خون دماغ شدن...ضعیف شدن چشم...احساس ضعف و سر گیجه...سر درد...بالا اوردن خون...اینا با هم نمی خونه...انگار سیستم بدنیش داره به کل ضعیف میشه...و در اخر...اگه نشه کنترلش کرد...از کار میفته...
یونگ سنگ: هیچ درمانی واسش نیست؟...
لی: بهتره زیر دکترای امریکا باشه...این بیماری ها جز بیماری های نادره...این علایمیه که ما داریم میبینیم...ولی معلوم نیست توی بدنش داره چی اتفاق میفته...
دستامو توی هم قفل کردم و سرمو انداختم پایین...اگه هیونگ اون کارو نمی کرد الان سها اینطوری نبود...
لی: امروز مرخصش میکنم...ولی باید یه کاری کنی که توی یه محیط اروم باشه...یه محیط شاد...نباید اجازه بدید به گذشتش یا هر چیزی که براش زجر اوره فکر کنه...تو این دو روز هیچکس نتونسته کاری بکنه تا یک کلمه حرف بزنه...
یونگ سنگ: یعنی مسافرت؟
لی: اره..خوبه...یه سوال ازت دارم یونگ...
سرمو بلند کردمو بهش نگاه کردم و گفتم: بله؟
لی: اینا...پدر مادر واقعیشن؟...
یونگ سنگ: اونطور که من از هیونگ شنیدم...نه...پدر مادر واقعیشو تو سن 8 سالگی از دست داده و دلیلشو رنگ چشماش می دونه....چون خالش گفته همش به خاطر دیدن رنگ چشماش تند اومدن و تصادف کردن...بعد هم که میره پرورشگاه و اینا میشن مادر پدرش...
لی: همم...باشه...من برم کارای مرخص شدنشو بکنم...تو هم دیگه خسته شدی...بهتره استراحت کنی...خبرنگارا ریختن دم بیمارستان فکر کردن سر تو بلایی اومده...
ناگهان از سر جام بلند شدم و گفتم: اونا نباید چیزی در مورد سها بفهمن...
لی: پس می خوای چیکار کنی؟...
یونگ سنگ: خب...نمی دونم...
لی: من یه فکر دارم...ولی فن هات از نگرانی میمیرن...
یونگ سنگ: چی؟...
رفت و یه پانسمان برداشت و یکم روش بتادین زد...گذاشتش روی کنار پیشونیم و چسب زد...
لی: مواظب باش دیگه نیفتی زمین سرت زخمی بشه...
خندیدم و تشکر کردم...
یونگ سنگ: من به نایونگ شی میگم که مواظب سها باشه...منم دیگه برم...بازم ممنون دکتر لی...شنا مثل پدرم می مونید...
لی: مواظب خودت باش پسرم...
دوباره تعظیمی کردم و از دفتر خارج شدم...رفتم پشت در اتاق سها...نایونگ پیشش بود و مامانشم اون طرف اتاق نشسته بود...چشماش از گریه سرخ بود...نفسمو بیرون دادم و از بیمارستان بیرون اومدم...کلی خبرنگار و فن اونجا بودن که با دیدن سرم شروع به جیغ کشیدن کردن...خندیدم و براشون دست تکون دادم...بادیگاردام خبرنگارا رو کنار میزدن تا من جلو برم...تنها گفتم این بود که دیشب لیز خوردم و سرم خورد به میز و الان کاملا خوبم و سوار ماشین شدم...

از زبان جونگمین:
باید چیکار میکردم؟...چجوری نایونگ رو از سیوون جدا میکردم؟...گفت بیمارستان پیش سهاست...بازم حالش بد شده...هیونگم که معلوم نیست کجا غیبش زده...دستمو توی موهام فرو بردم و چشمامو بستم...فکرم کار نمیکرد...نایونگ خودشو به مریضی زده بود تا نره پیش سیوون ولی اون هنوز سر حرفشه و می خواد ببرتش...اخه این پسر چرا اینقدر احمقه؟...
در باز شد و نایونگ اومد تو...چشماش سرخ بود...در حالی که با دستمال اشکاشو پاک میکرد اومد پیشم...توی بغلم گرفتمش...با این که نمی دونستم گریش برای چیه ولی گذاشتم تا خودش بگه...دلم نمی خواست به ماری مجبورش کنم...
نایونگ: حالش بده جونگمین...حتی حرف نمیزنه...
جونگمین: کی؟...سها؟
نایونگ: هیونگ جون شی باهاش بهم زد...اگه این کارو نمیکرد الان سها اینطوری نبود...
گریش شدید تر شده بود...بیشتر توی بغلم فشردمش و با تعجب گفتم: بهم زد؟...هیونگ؟...کی این کارو کرد؟...
نایونگ: نمی دونم...ولی حالش خیلی بده جونگمین...اون مثل خواهرمه...بیماریش معلوم نیست...دکترا هیچ کاری نمی کنن...
از تو بغلم کشیدمش بیرون و گفتم: اروم باش نایونگ...خوب میشه...مطمئنم که خوب میشه...اروم باش...
سرشو انداخت پایین...دستمو زیر چونش گذاشتم و سرشو اوردم بالا و تو چشماش نگاه کردم...
جونگمین: سیوون چی شد؟...
دستشو روی دستم گذاشت و همونطور بهم نگاه میکرد...
نایونگ: یجوری میپیچونمش...نگران نباش...
جونگمین: موبایلتو بده...
در حالی که اشکاشو پاک میکرد گفت: واسه چی؟
جونگمین: گفتم بده...
موبایلشو از تو کیفش در اورد و داد بهم...مستقیم رفتم توی پیامک هاش...
نایونگ: هی...نخونشون...
خواست ازم بگیره ک با یه دستم هر دو تا دستاشو گرفتم و با اون یکی دستم می خوندم...
جونگمین: دوست دارم....پس کی میای پیشم؟....حالت چطوره؟...مریضی؟....جواب نمیدی؟....خیلی دلم می خواد..........
چشمم روی کلمه ای که نوشته بود موند...
جونگمین: چییییی؟؟؟؟؟؟؟؟
نایونگ: اینو بده به من....
و موبایلشو از تو دستم کشید بیرون...همشونو پاک کرد...
جونگمین: این چرت و پرتا چیه نوشته؟....
نایونگ: جونگمین...خواهش می کنم عصبی نشو...من دارم تمام سعیمو می کنم تا ازش جدا بشم...پس کارا رو خراب نکن...
نفس عمیقی کشیدم و بهش نگاه کردم و گفتم: خیل خب...باشه...همین امروز این کارو بکن...ازش جدا شو...
نایونگ: ولی جونگمین...
جونگمین: همین که گفتم...
و بلند شدم و رفتم توی اشپزخونه تا اب بخورم....

از زبان سها:
انگار یه نفر به قلبم چنگ زده باشه...درد میکرد...بعضی اوقات نفس کشیدن برام سخت میشد...ولی چیزی نمی گفتم...کنار پنجره نشسته بودم و به بیرون نگاه میکردم...اشکام بدون خواسته ی من پایین میریختن...یه بغض همیشگی توی گلوم بود...ولی نمیشکست...چشمامو بستم و سرمو به دیوار تکیه دادم...
دوباره تنگی نفس داشتم...دستم رو روی سینم گذاشتم و فشردم...با صدای بلند سعی میکردم نفس بکشم...ولی موفق نمی شدم...دستم پایین افتاد...نفسمو نگه داشتم...نمی خواستم نفس بکشم...ولی به طور غریزی دهنم باز شد و نفس گرفتم...هنوز سخت بود...همون موقع خون از بینیم سرازیر شد...ولی انگار انرژی ای برای برداشتم دستمال نداشتم...
نایونگ: سها...
فقط حس کردم با دستمال داشت صورتمو پاک میکرد...عکس العملی نشون ندادم...حتی متوجه نشدم کی اومد توی اتاق...به زمین خیره شدم و چیزی نمی گفتم...
نایونگ: بلند شو باید بلوزتو عوض کنی...خونی شده...
ولی نمی تونستم بلند شم...همونطور بدون حرفی به زمین خیره شدم...
نایونگ: سها...خواهش میکنم...یکم تو هم کمکم کن بلوزتو در بیارم...
و بلوزمو در اورد و یکی دیگه تنم کرد...جلوم نشست و بهم نگاه کرد...دستامو توی دستاش گرفت و گفت: نمی خوای حرف بزنی؟...هان؟...دلم برای صدات تنگ شده سها...چرا این شکلی شدی اخه؟...
اشک تو چشماش جمع شده بود و لباش موقع حرف زدن میلرزید...ولی من همونطوری توی چشماش خیره شده بودم و لبامو از هم باز نمیکردم...
نایونگ: سها...دارم ازت خواهش میکنم...نمی خوای چیزی بگی؟...
اشکاش پایین ریختن...چشماشو بست و سرشو انداخت پایین...هنوز دستای یخ زدم توی دستاش بود...طاقت گریشو نداشتم...
-گریه...نکن.....
سرشو بلند کرد وبا تعجب به صورتم نگاه کرد...خیلی ناگهانی منو توی اغوشش برد...
نایونگ: مرسی....مرسی سها...
سرشو اورد و عقب و دو تا دستاشو روی صورتم گذاشت...
نایونگ: همه چی درست میشه...همه چی...
سرمو برگردوندم و بازم به بیرون خیره موندم...

یک ماه بعد:
دکترا اصرار داشتن من از کره خارج بشم و برم امریکا...ولی قبول نکرده بودم...نمی تونستم از کره بیرون برم...نمی تونستم...نایونگ و مامان خیلی اصرار میکردن...ولی من...مثل همیشه فقط خیره بهشون نگاه میکردم...غذایی نمی خوردم...همش سرم بهم وصل بود...به جعبه ی قرص ها روی میزم نگاه کردم...من چرا به این روز افتادم؟...چرا؟
یونگ سنگ: جات راحته سها؟...چیزی نمی خوای؟...
مثل همیشه چیزی نگفتم...انگار که فکم قفل باشه حتی نمی تونستم بازشون کنم و حرفی رو به زبون بیارم...
نایونگ: من نمیزارم این اتفاق بیفته...
یونگ سنگ: ما نمی تونیم کاری بکنیم نایونگ...اون امروز میاد...
نایونگ: اصلا کیه؟....از وضعیت سها خبر داره که داره میاد؟...
ر.ی تخت نشست و گفت: نمی دونم...
نایونگ: اخه تو این موقعیت؟...تازه یه ماه از وضعیت سها گذشته...
یونگ سنگ: پدرش که نمی دونه سها اینجاست؟
نایونگ: نه...گفتم میبرمش یکم هوا بخوره برای شب شاید حالش بهتر شه...
یونگ سنگ: بچه ها دارن میان اینجا...
نایونگ: هیونگ جون شی چی؟
یونگ سنگ: خودت که می دونی...
نایونگ: نمیشه بگم سها رو گم کردم؟...
یونگ سنگ: برای خودت بد میشه...امشب نشد...یه شب دیگه...پدره ول کن نیست...
نایونگ: خودتون چی؟ خوبید؟...شنیدم دارید البوم میدید بیرون...
یونگ سنگ: اره...ولی به خاطر سریال هیون یکم تاخیر افتاده توش...

از زبان نایونگ:
زنگ در به صدا در اومد...رفتم و در رو باز کردم...جی یون شی و هیون جونگ شی بودن...پشت سرشون جونگمینم اومد تو...
هیون: سها چطور؟
نایونگ: همونطوری...
هیون: موضوع خواستگار چیه؟...
نایونگ: پدرش پسره رو داره میاره...گفته امشب باید حاضر بشه...
هیون: با این وضعیت؟...سها حرفی نمی زنه در بارش؟
نایونگ: نه...هنوز به بیرون پنجره خیره شده...حتی یه کلمه هم نگفته...

یک روز بعد:

یونگ سنگ: سونگمین؟...چانگ سونگمین؟...
نایونگ: اره...خودشه...
یونگ سنگ: اون مگه استادش نیست؟...
نایونگ: اره...
اشکام پایین ریختن...سها داشت زجر میکشید...می تونستم با تمام وجودم حسش کنم...چطور امکان داشت سونگمین...خواستگار سها باشه؟...
یونگ سنگ: اونا...الان نامزدن؟
نایونگ: پدرش چطور تونست این کار رو بکنه؟...اخه مگه وضعیتشو نمیبینه؟...
به صورت سها نگاه کردم...صورتش خیس بود...ولی کوچکترین صدایی ازش در نمیومد...نمی تونستم اونو اینطوری ببینم...ناخوداگاه از هیونگ جون شی متنفر شدم...اون باعث اینا شده...اگه...اگه اون کارو نمیکرد...سها اینطوری نبود....




دسته بندی : the green eye girl ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin