تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : suzan یکشنبه 6 فروردین 1391, 11:56 ب.ظ
سیلام...خوبین؟ببخشید داشتن ویدئو گروه اسپیسا رو نگاه میکردم ببینتم کارشون چطوره...واسه همین یادم رفت داستان بذارم(همون گروهی که یکی از اعضاش تو کلیپ یونگ بود) ... کارشون خوب بود اما هیجی دبل اس خودمون نمیشه
توپولیییییییییییییی
خب این قسمت یکی مونده به آخری...قسمت آخر رو وقتی میذارم که پردیسی داستان بذاره(اگه به گوش پردیسی برسه من مستقیم توی چرخ گوشت پرتاب میشم)
خلاصه اینکه بروبچز میدونن من واسه گذاشتن قسمت اخر عادت بدی دارم


جواب مسابقه
1-لایریک آهنگ لاویا بود(یه ویدئو از یه گروهی دیدم یعنی فجیع ضایع بود از لاویا تقلید کردن)
2-موزیک ویدئو diistance بود.بچه ها من هزاربار 4 chance رو نگاه کردم اما چشمای کیوجونگ مثل ذغال بود
3-اونجایی که جونگ مین باید بپره روی پای هیون و هیونگ اصولا تعادلش رو از دست میده...حالا یا پسرا مجبور میشن بگیرنش...یا نفر دوم نمیتونه رد شه...یا میشینه رو گردن نفر دوم..(اونی ماله تورو هم حساب کردم)
------------
اترین جون اس ام اس هام هرچی میکنم نمیرسه

 

-قربان بهوش اومدن.

هیون وارد اتاق شد ،روی صندلی راحتی نشست و  پاهای بلندش رو روی هم انداخت...با خونسردی دست به زیر یقش برد و ماسک جویی رو از سرش کشید و با لذت به عکس العمل وحشت زده اون دونفر نگاه کرد.

-از کوچیکی دوتا چیز همیشه جذبم میکرد...کنسرت...مسابقات تکواندو...ورزشای رزمی رو دوست دارم خصوصا مبارزات آزاد رو...به دوروبرتون نگاه کنید...به نظرتون کجایین؟

سکوت....چندثانیه بعد یکیشون با صدای ضعیفی گفت:زمین مسابقات آزاد...

هیون بشکنی زد:دقیقا...چطوره یه مبارزه آزاد نشونم بدین... خب هرکس از اون تو زنده بیرون بیاد راحتش میکنم...نظرتون چیه؟فقط کافیه بر حریفتون غلبه کنید...

-اما این...

هیون با چهره خشن و بی رحمی گفت:شروع میکنید یا میخواید تا ابد توی اون قفس بمونید و بمیرید... اینطوری حداقل یه شانس دارین...

-آخه مرگ ما فایده ای به حالت نداره.

هیون به مردی که به کیو شلیط کرده بو نگاه کرد و با لحن خنده داری گفت:فایدش  به خودم مربوطه...

-تو...

اون روز که تو چشمام نگاه و شلیط کردی و جلوی چشمام برادرم رو کشتی باید میفهمیدی رهات نمیکنم...-با فریاد- شروع کنید...

دوئل اونا 15 دقیقه طول کشید تا آخر کسی که کیوجونگ رو کشته بود تونست شکنجه گر یونگ رو بکشه(تو جزییات نمیرم دیگه...بچه خوبی شدم) با سرو روی خونی و مچ شکسته روی زمین نشست و سعی کرد نفس تازه کنه.

هیون اسلحش رو برداشت،در رو باز کرد و با لبخند گفت:آفرین...کارت عالی بود... حالا نوبت جایزته...

اسلحه رو به سمتش گرفت و مستقیم توی قلبش شلیک کرد.

...........................................................................

مین جی از روی زمین بلند شد.... چشمش به شی تیز زیر تخت افتاد..در کمال خوشحالی دوتا تیکه فلز رو تونست تشخیص بده...برشون داشت و به سمت قفل در رفت.بالاخره بعد از 5 دقیقه کلنجار رفتن صدای تق خفیف و قابل رضایتی شنیده شد.مین جی به سرعت از اتاق بیرون رفت،تلفن رو برداشت وبا جونگ مین تماس گرفته اما خاموش بود.

با کلافگی موهاش رو بهم ریخت و روی مبل نشست... هیون هم خاموش بود... هیچ کاری جز انتظار نداشت.سرش رو گرفت وسعی کرد جلوی ریختن بغضش رو بگیره.

...........................................................................

هیون پاکتی رو که توش مبلغ قابل توجهی بود جلوی مرد روی میز انداخت و پرونده رو ازش گرفت.با صدای خفه ای گفت:حافظتو پاک کن.

مرد پاکت رو برداشت و به سرعت جیم شد.

هیون به اطراف نگاه کرد.کلوپ های آمریکا واقعا اوضاعشون خراب بود.صدیاد دخترای کره ای بخیر.صدای آهنگ کر کننده بود و نفسش از شدت دود زیاد و بوی الکل گرفته بود.صدبار فحش خودش داد چرا از بین این همه کلوپ خرابترینشون رو انتخاب کرده.دختری از بار رو صداش کرد که بیاد کنارش بشینه...همه چیز باید عادی میبود و کسی شک نمیکرد.دستش رو دورش حلقه کرد و با لحن وسوسه انگیزی گفت:این خانم جوان زیبا نمیخوان برام مشروب بریزن؟

اون دختر توی لیوان هیون مشروب ریخت،هیون لیوان رو برداشت و دم دهنش برد اما همون موقع چیزی محکم لیوان رو به گوشه ای پرتاب کرد.جونگ مین با خشم به دختر گفت:گمشو برو...

روی صندلی روبروی هیون که با بهت نگاش میکرد نشست و با تمسخر گفت:خوش میگذرونی

-ت..تو...ای..اینجا...

جونگ به صندلی تکیه داد:نزدیک به هفت ماهه قبل یه عده عوضی زندگی مارو نابود کردن و برادرامون رو کشتن... اما تو چیکار کردی؟عین یه ترسو برای فرار از واقعیت ها منو تنها گذاشتی و اومدی آمریکا و با بازی با دخترا و مشروب خوردن وقت میگذرونی؟

هیون فس عمیقی کشید و گفت:جونگ مین ...اینکه چطور زندگی کنم به خودم مربوطه...برگرد کره و زندگی خودتو بکن...گذشته رو فراموش کن...-میدونست ممکنه جونگ برای انتقام اومده باشه.باید یه جوری راضیش میکرد برگرده کره واون افراد رو فراموش کنه- اونا مردن جونگ مین...مردن...اما منو تو زنده ایم... میفهمی؟باید ادامه بدیم،هرجور که میتونیوپس برگرد کره و به خوانندگیت برس.

جونگ پوزخندی زد و زیر لب گفت:خوانندگی... پس تو اونا رو فراموش کردی؟

هیون با لحنی قاطع : بله...فراموش کردم.

جونگ:من به برادرام قول دادم از هرکی این بلاهارو سرشون آورده و کسانی که بهشون خیانت کردن انتقام بگیرم و...مکثی کرد و تو چشمای هیون زل زد...تو یه لحظه چاقویی رو روی دست هیون که رو میز بود کوبید. هیون نفسش رو با صدا تو سینش حبس کرد.چهرش از درد توهم رفته بود.قادر به تکون دادن دستش نبود.به زحمت درحالیکه از شدت درد میلرزید با دست دیگش چاقورو از توی میز درآورد و دستش رو محکم بغل کرد...با وحشت اسم جونگ مین رو صدا زد.جونگ با بی تفاوتی بلند شد و همونطور که میرفت گفت:و متاسفم که این تنها بلاییه که میتونم سر یه خائن بیارم.

هیون به زحمت از جاش بلند شد.دستش بدجوری خونریزی داشتفبه دستشویی رفت و دستش رو زیر شیر آب شست اما خونریزیش خیلی شدید بود.ماسک جویی رو سرش کرد و چسب صدا عوض کن رو گذاشت.دستمالی دور دستش پیچید و به سرعت به سمت خونه جویی حرکت کرد.فردا بعد از اینکه آخرین کارش رو انجام میداد باید میرفت و همه چیز رو به جونگ مین میگفت اما الان دروغ گفتن تنها راه محافظت از اون بود.

جونگ به محض خارج شدن از کلوپ سوار ماشینش شد و به فریاد روی فرمون ماشین میکوبید...با هرضربش هیون رو خطاب قرار میداد:دیوونه..(بقیش رو خودتون جایگزین کنید) من تورو برادر خودم میدونستم...ما تورو برادر بزرگتر خودمون میدونستیم...یه حامی که تا ابد باهامونه...چطور تونستی خیانت کنی؟چطور فراموشمون کردی؟

نفس عمیقی کشید و پاشو تا آخر روی گاز فشار داد.

...............................................................

هیون همونطور که روی تختش دراز کشیده بود سرش رو از روی کتاب مورد علاقه یونگ برداشت و به مشاورش گفت:امروز میخوام برم رییس اصلی رو ببینم...کسی که کل این تشکیلات رو در دست داره...

-اما قربان...دیدن اون تقریبا...

هیون:برام مهم نیست حتی اگه به مرگم ختم بشه...فقط باید ببینمش... به عنوان اخرین کار باید ببینمش...

از جاش بلند شد ،خودش رو تبدیل به جویی کرد و کت شلوار مشکی ای رو پوشید و یه پالتو بلند روش انداخت.از خونه جویی خارج و سوار لیموزین گرون قیمتش شد بدون اینکه بفهمه پسرجوونی از پشت دیوار با تمام نفرتش بهش چشم دوخته.

هیون به طور کامل سرش رو تو پرونده خودش فرو رفته بود که با ترمز شدید به خودش اومد:چیشد راننده؟چرا ایستادی؟

راننده:ببخشید قربان اما یه تریلی راه رو بسته...

هیون چندلحظه مکث کرد و بعد تقریبا با فریاد گفت:لعنت به تو احمق...دنده عقب بگیر...زودباش...فورا از ای...

اما دیگه دیر شده بود... کامیون بزرگی از بغل به ماشین کوبید و چپش کرد.هیون در اثر اصابت سرش به بدنه ماشین از درد آهی کشید و چشماش بسته شد.

جونگ با خونسردی و رضایت تمام به مردی که با دهن بسته به صندلی روبرو ش بسته شده بود نگاه کرد  و زیر لب گفت:گفتم که انتقام میگیرم جویی

-------------------------------------------------

مسابقه این قسمت

1-اولین موزیک ویدئویی که کیم هیونگ جون توش بازی کرد چیه؟

2-اسم 5 تا از آهنگای دبل اس که توش تیکه رپ داشت رو بگین(چه تکی چه غیرتکی)

3-از نظر کیوجونگ چه زمانی هئویونگ سنگ بیشترین شدت گریه رو داشت؟

4-کیم هیون جونگ زمانی که به دنیا اومد دکتر گفت که باید سقط میشده...چرا؟

............................................................

منو نکشین..نظرم یادتون نره


دسته بندی : I'm not me ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin