تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ShelernaZ دوشنبه 7 فروردین 1391, 07:52 ب.ظ
سلاااااااااااام به همه...من باز نصفه شب دارم پست میذارم...به خاطر پدر گرام...لب تاپم رو ازم دزدیدههههههههه...خب بگذریم...مهم اینه که من الان اومدم با قسمت جدید...خواهش میکنم برین بخونین و منو دوست داشته باشین...همچنین سعی کنین اخر داستان رو حدس بزنین...از اونجایی که خیلی به قسمت اخر داریم نزدیک میشیم دوست دارم بدونم درباره ی قسمت اخر چی فکر میکنین...پس نظررررررررررر فراموش نشه...بفرمایید ادامه
آپلود سنتر عکس رایگان



دوباره مثل همیشه اشکام از چشمام سرازیر شده بود و مثل دیوونه ها اسم هیون جونگ رو جیغ میکشیدم...نمیتونستم تحمل کنم که بلایی سر اون بیاد...همون موقع هیونگ و جونگ مین خودشون رو به کنار تختم رسوندن...با دیدن قیافه هاشون فهمیدم که اونا هم مثل من خیلی داغونن...استین جونگ مین رو توی مشتم گرفتم و همونطور که جیغ میکشیدم گفتم:
هیون جونگ کجاست؟؟؟؟تو چرا پیش اون نیستی؟؟؟؟
جونگ مین دستمو گرفت و گفت:
اروم باش...کیو و یونگ پیششونن...
با این که تو حال خودم نبودم وقتی فعل جملشو جمع بست متوجه شدم و گفتم:
پیششون؟؟؟؟دیگه کی؟؟؟؟
هیونگ که اروم اشک میریخت سرم رو توی بغلش گرفت و گفت:
اون تصادف کار هایرین بود...قبل از تصادف اومده بود خونه و وقتی فهمید شما دوتا با هم رفتین بیرون خیلی عصبانی شد و از خونه رفت...بعد از تصادف هم وقتی به ما خبر دادن و ما اومدیم بیمارستان دیدیم که اون هم اینجاست و روی یه تخت افتاده و داغون شده...فهمیدیم که کار اون بوده...اون هم تو وضعیت خیلی بدیه...خیلی بد...
گریم شدت گرفت و داد کشیدم:
بالاخره کار خودشو کرد؟؟؟؟بالاخره هیون جونگمو ازم گرفت و با خودش برد؟؟؟الان خوشحاله؟؟؟؟
هیونگ محکم تر بغلم کرد و گفت:
انقدر داد نکش...خود تو هم حالت خوب نیست...نمیبینی خونریزی داری؟؟؟؟درد نداری؟؟؟؟
به دستم که خونی شده بود نگاه کردم و بعد به پهلوم نگاه انداختم...انگار چیزی رفته بود تو پهلوم و باعث خونریزیم شده بود ولی اصلا درد احساس نمیکردم...قلبم بیشتر از پهلوم درد میکرد...دوباره شروع کردم به جیغ کشیدن...اصلا کار هام دست خودم نبود...نمیتونستم خودم رو اروم کنم...فکر این که هیون الان کنارم نیست داشت نابودم میکرد...جونگ مین هم مثل هیونگ منو تو بغلش گرفت...هر دو نفرشون سعی میکردن که منو اروم کنن اما من قصد اروم شدن نداشتم...انقدر جیغ کشیدم و خودم و اونا رو زدم که از شدت فشار عصبی و خونریزی بیهوش شدم...چیزی جز سیاهی نمیدیدم...چند بار سرم رو به اطراف چرخوندم اما باز هم چیزی جز سیاهی نمیدیدم...شروع کردم به راه رفتن اما انگار اصلا حرکت نمیکردم...یکم دیگه که رفتم صدای خوندن کسی به گوشم رسید...کم کم تونستم صداش رو تشخیص بدم...هیون جونگ بود که داشت میخوند...همون تیکه از اهنگ گروهیشون که منو به گریه انداخته بود...دوباره مثل همون موقع گریم گرفت...دوباره راه افتادم که بتونم به هیون برسم و ببینمش ولی فضای اطرافم هیچ تغییری نمیکرد...فقط سیاهی مطلق بود...بلند بلند گریه میکردم و اسم هیون رو جیغ میکشیدم ولی هیچ اثری از صورت جذاب و دوست داشتنیش نبود...با تکون های جونگ مین و فریادهای هیونگ محکم چشم هام رو باز کردم و به صورت نگران جفتشون خیره شدم...متوجه خیسی صورتم شدم و همین باعث شد همه چیز دوباره یادم بیاد...دست های هیونگ رو گرفتم و روی تخت نشستم و با التماس بهش گفتم:
من میخوام هیون جونگم رو ببینم...منو ببر پیشش...من دارم میمیرم...خواهش میکنم...
هیونگ که التماس های منو دید دوباره چشماش خیس شد...خودش رو کنترل کرد که بغضش نشکنه و بعد با صدای لرزونی گفت:
الان نمیتونی ببینیش...الان هیچکدوم از ما نمیتونه ببیندش...باید صبر کنیم...تو هم الان باید استراحت کنی...خون زیادی ازت رفته...
همونطور که هق هق میکردم گفتم:
من نمیخوام استراحت کنم...من میخوام هیون جونگم رو ببینم...مهم نیست اگه از خونریزی بمیرم...فقط میخوام ببینمش...
صدای بم و خشمگین جونگ مین بود که باعث جلب توجه من شد...
جونگ مین:یعنی فقط میخوای خودتو فدای اون بکنی؟؟؟؟خودت مهم نیستی و فقط اون مهمه؟؟؟؟هیچ به احساس اون فکر کردی؟؟؟نکنه فکر میکنی هیون جونگ داره میمیره؟؟؟اره؟؟فکر کردی هیون جونگ میمیره؟؟؟اون نمیمیره...هیچوقت این اتفاق نمیوفته...اما تو ممکنه بمیری...وقتی هیون جونگ حالش خوب شد و سراغ تو رو گرفت ما چی باید بهش بگیم؟؟؟باید بگیم به خاطر ترسو بودنش مرد؟؟؟باید بگیم انقدر ترسو و ضعیف بود که همین که شرایگ یکم پیچیده و سخت شد خودش رو فدا کرد؟؟؟اونوقت فکر میکنی هیون جونگ خوشحال میشه؟؟؟تو واقعا همچین ادمی هستی؟؟؟؟واقعا ازت ناامید شدم...
همونطور که اشکام دونه دونه از چشمام میریخت با التماس به جونگ مین نگاه میکردم...حق داشت عصبانی باشه...حق داشت کلافه باشه...من خیلی راحت جا زده بودم و هیچ اتفاقی نیوفتاده گریه و زاری راه انداخته بودم...اما دست خودم نبود...گریه ی من از ترس نبود...گریه ی من از نبودن هیون کنارم توی اون لحظه بود...این که اون سخت اسیب دیده بود نگرانم میکرد اما چیزی که من میخواستم این بود که تو اون لحظه اون کنارم باشه...ولی اون کنارم نبود...سرم رو پایین انداختم و به دست های مشت شدم نکاه کردم که با قدرت روتختی رو توی خودشون گرفته بودن...اشکام روی دستام میریخت اما صدایی ازم بلند نمیشد...جونگ مین دستش رو روی سرم گذاشت و گفت:
قوی باش و منتظر خبر های خوب از طرف هیون جونگ...اگه اینجوری گریه و زاری کنی هم خودت رو اذیت میکنی هم بقیه رو...
اروم سرم رو تکون دادم اما سرم رو بالا نیاوردم...همونطور رو به پایین نگه داشتم و اروم و بی صدا پیش خودم اشک ریختم...پهلوم درد میکرد و تیر میکشید...تازه اون موقع درد وحشتناکش رو حس کردم... اه کوتاهی از دردش کشیدم که از گوش جونگ مین جا نموند...سریع اومد و شونه هام رو به سمت تخت هل داد و گفت:
اگه دراز بکشی دردش کمتر میشه...شیشه رفته بود توش و شیشه ها رو تازه در اوردن ولی هنوز بخیه نکرنش...واسه همین اینجوری درد میکنه و میسوزه...دستت هم با شیشه بریده...اونم باید بخیه بشه...اروم دراز بکش و بزار ما هم اروم باشیم...
هیونگ دستم رو گرفت و لبخند خیلی زورکی ای بهم زد...نمیتونستم به چیزی غیر از هیون جونگ فکر کنم...به روزی که با هم گذرونده بودیم فکر کردم...با این که اولش خیلی برام دردناک بود ولی اخرش رو هیون برام از عسل هم شیرین تر کرده بود...با فکر کردن به کارهایی که با هم انجام داده بودیم اشک هام اروم اروم از گوشه ی چشمم روی گونم میریخت...هیونگ وقتی دید اونجوری هم اروم نمیشم و باز هم گریه میکنم اروم اشکام و پاک کرد و گفت:
من میرم ببینم از هیون جونگ خبر جدیدی بهم میرسه یا نه...گریه نکن باشه؟؟؟؟
سعی کردم لبخند بزنم اما نتونستم و فقط بغضم رو ترکوندم...چند تا نفس عمیق کشیدم تا اروم تر بشم و جونگ مین دوباره عصبانی نشه ولی نتونستم کامل موفق بشم...همین که سعی میکردم حرف بزنم بغضم میشکست...به چشمای هیونگ خیره شدم و با نگاهم ازش تشکر کردم...هیونگ که دید اینجور بیقراری میکنم اروم موهام رو بهم ریخت و از اتاقی که توش بودم بیرون رفت...یکم که اروم تر شدم متوجه سوزشی سمت راست صورتم شدم...تا اون موقع سوزش رو حس نکرده بودم...اروم دستم رو بالا اوردم و روی صورتم کشیدم و متوجه پارگی طولانی و نسبتا عمیق روی صورتم شدم...سوزشش به خاطر اشکام بود ه روی زخمم میریخت...جونگ مین اهی کشید و گفت:
اونم با شیشه بریده...بهش دست نزن...قراره بخیه بزننش...نمیدونم چرا تا حالا نیومدن؟؟؟فقط یه دستمال گذاشتن روش و رفتن...
دوباره اهی کشید و گفت:
تو هم ادمی نیستی که دستمال رو صورتت بمونه...انقدر کولی بازی در اوردی که دستمال زیر پاهای من له شد...
خودم هم از این که تا اون موقع درد و سوزش صورتم رو حس نمیکردم تعجب کردم...تو دلم گفتم"هایرین...میبینی چه بلایی سرم اوردی؟؟؟الان خوشحالی؟؟؟اگه کشتن من خوشحالت میکرد منو تنهایی میکشتی...لعنتی چرا به هیون جونگم اسیب رسوندی؟؟؟میخواستی من با زجر بمیرم؟؟؟؟میخواستی دق مرگ بشم؟؟؟باید بهت تبریک بگم...چون اگه یه خبر از هیون جونگ به من نرسه همین اتفاق برام میوفته...من بدون اون میمیرم"تا اون موقع هر وقت میشنیدم که یه زن میگفت مردش براش مثل هوا میمونه که باعث میشه زنده بمونه ازش بدم میومد و موهای تنم سیخ میشد اما خودم هم از همون دسته ادم ها بودم...هیون جونگ برام از هوا هم حیاطی تر بود...هیون جونک برام خون تو رگهام بود...چیزی بود که قلبم رو به تپش مینداخت و باعث میشد به زدنگیم ادامه بدم...جونگ مین یکم بهم نگاه کرد و بعد اروم رفت سمت در و گفت:
میرم به پرستار بگم بیاد زخم رو صورتت رو یه کاریش بکنه...نمیخوام جاش بمونه...بعدا هیون جونگ سرم غر میزنه...
نگاش کردم و گفتم:
میشه بعدش بری ببینی هیون جونگ چطوره؟؟؟
جونگ مین دوباره اخم کرد و با صدای بلندی گفت:
نه...نمیشه...هیونگ رفت دیگه...من برای چی برم؟؟؟
و از اتاق بیرون رفت و درو محکم پشت سرش بست...دوباره اروم سرم رو روی بالش گذاشتم و چشمام رو بستم...اشکام همونطور روی صورتم میریختن و زخم صورتم هم همونطور میسوخت طوری که دیگه سوزشش غیر قابل تحمل شده بود...دستم رو اوردم بالا که اشکام رو از روی زخمم پاک کنم تا شاید یکم از سوزشش کم بشه...همون موقع یه پرستار اومد تو اتاق و با دیدن اون صحنه چیغ بلندی کشید و گفت:
بهش دست نزنننننن...دستت کثیفه اگه به زخمت دست بزنی عفونی میشه اونوقت دیگه جاش از بین نمیره...
از این که اونطوری سرم جیغ کشیده بود شکه شدم...جونگ مین هم سریع اومد تو اتاق و با دیدن من و حالتم چشم غره ای بهم رفت...با این که میفهمیدم همه ی اون کار ها رو برای من و به خاطر من انجا میده باز هم نمیتونستم فکرم رو از هیون جدا کنم...ته دلم از جونگ مین ممنون بودم که کنارم مونده بود ولی باز هم ازش دلخور بودم که نمیرفت از هیون جونگ خبر بگیره...پرستار زخم صورتم رو برام شست و بعد از اون دکتر اومد تا زخم هام رو برام بخیه کنه...جونگ مین مدام به دکتر میگفت که بخیه ها رو کوچیک بزنه تا بعدا هیچ اثری ازشون نمونه اما من به تنها چیزی که فکر میکردم هیون جونگ بود...وقتی شروع کرد به بخیه زدن واقعا از شدت درد دلم میخواست بمیرم اما سریع این فکر به ذهنم رسید که"هیون جونگ هم الان همین قدر درد میشه؟؟؟؟نکنه دردش از این هم بدتر باشه؟؟؟اصلا الان کجاست و تو چه وضعیتیه؟؟؟"با این فکر ها باز هم گریم گرفت...با رختن اولی قره ی اشکم روی صورتم جونگ مین و دکتر هردو سم داد کشیدن...
دکتر:گریه نکن نخ بخیت اگه با اشکت خیس بشه نمک میگیره اونوقت بیشتر دردت میاد و میسوزه...
جونگ مین:مگه بهت نمیگم گریه نکن چرا تو مخت نمیره؟؟؟؟چرا هر کاری که بهت میگم نکن تو بر عکسش رو انجام میدی؟؟؟
از این که تو اون موقعیت اونجوری دعوام میکرد و بهم زور میگفت دلم شکست و داد کشیدم:
تو چرا انقدر به من زور میگی؟؟؟؟من دارم از نبود هیون جونگ دیوونه میشم اونوقت تو نگران صورت منی؟؟؟؟من دارم از بی خبری سکته میکنم اونوقت تو سر من داد میکشی؟؟؟؟چرا نمیفهمی که قلب من با هیون جونگ میزنه؟؟؟تا وقتی نفهمم اون کجاست و حالش چطوره و اونو نبینم اروم نمیشم...چطور میتونی ازم بخوای اروم باشم و گریه نکنم در حالی که من حتی نمیدونم هیون جونگ الان کجاست و حالش چطوره؟؟؟؟
جونگ مین جلوم صاف ایستاد و زل زد تو چشمام و با صدای گرفته ای گفت:
تو چطور میتونی انقدر سنگدل باشی؟؟؟؟چطور میتونی انقدر اونو دوست داشته باشی اما عشق منو نسبت به خودت درک نکنی؟؟؟؟چطور میتونی اهمیت دادن های منو زور گفتن در نظر بگیری اما کار های خودت رو اهمیت دادن؟؟؟؟یعنی میخوای بگی هیون جونگ رو از خودت هم بیشتر دوست داری؟؟؟؟
انقدر اعصابم بهم ریخته بود که اصلا حرفاش رو درک نمیکردم...بعد از تموم شدن حرفاش داد کشیدم:
اره...من هیون جونگ رو از خودم هم بیشتر دوست دارم...نمیبینی؟؟؟نمیبینی از دوریش دارم دیوونه میشم؟؟؟اگه من برای تو عشقتم هیون جونگ برای من همه چیزمه...عشقمه...نفسمه...زندگیمه...چطور میخوای تو این موقعیت من به فکر خودم باشم؟؟؟اگه واقعا عاشق من بودی درکم میکردی...
دکتر که از جر و بحث ناگهانی ما شکه شده بود گفت:
ببخشید که بین دعواتون میام اما اگه نخ بخیت خشک بشه کارمون خیلی سخت و دردناک میشه...خواهش میکنم اروم باشین و بذارین کار تمیز تموم بشه...
جونگ مین با شنیدن این حرف پشتش رو به من کرد و گفت:
باشه...میرم برات از هیون جونگت خبر بگیرم پس اروم باش تا بتونن صورتت رو بخیه بزنن...
و بعد خیلی سریع از اتاق خارج شد...میدونستم زیاده روی کردم اما دست خودم نبود...اصلا نمیتونستم خودم رو کنترل کنم...تنها کاری که تونستم بکنم این بود که به حرفش گوش بدم و اروم بشم تا بخیه کردن صورتم تموم بشه...بخیه ی دستم رو اصلا احساس نکردم چون همش ضعف میکردم و بیهوش میشدم ولی بخیه کردن پهلوم دمار از روزگارم در اورد...انقدر درد داشت و میسوخت که حد نداشت...یکی از زخم های پهلوم انقدر عمیق بود که دکتر نتونست همونطوری بخیه بزندش و گفت که باید برم اتاق عمل تا اونجا برام بخیه بزننش...دکتر از اتاق رفت بیرون و گفت که اتاق عمل رو خیلی سریع برام اماده میکنه...داشتم از درد میمردم...از اونجایی که دست دکتر به زخمم خورده بود زخمم به شدت میسوخت و درد میکرد...همون موقع هیونگ با لب و لوچه ی اویزون وارد اتاق شد و روی صندلی کنار تختم نشست...با دیدنش درد م و فراموش کردم و مثل کبک پریدم سمتش و دستش رو تو بغلم گرفتم و گفتم:
بگو...بگو هیون جونگ کجاست...
هیونگ یکم اینور و اونور و نگاه کرد و بعد گفت:
اون الان تو ای سی یو ه ولی انگار میخوان بیارن  بیرون ببرنش تو اتاق مراقبت های ویژه...هنوز خبری از حالش بهمون ندادن...
سریع پرسیدم:
جونگ مین کجاست؟؟؟
هیونگ:اون همونجا موند تا اگه خبری از حال هیون جونگ اومد دستش برات بیاره...
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم و بعد اروم پرسیدم:
هایرین چی؟؟؟اون کجاست؟؟؟
هیونگ اهی کشید و گفت:
انگار حال اون خیلی وخیمه...تو ای سی یو بهش کلی دستگاه و این چیزا وصل کردن...میگن که ضربه ی خیلی شدیدی به سرش وارد شده...انگار وقتی ماشین ها به هم برخورد کردن اون پرت میشه تو شیشه ی جلو ی ماشین...شنیدم که یکی از پرستارا میگفت شاید اصلا امیدی بهش نباشه...
نمیتونستم حرفی در مورد هایرین بزنم...با این که ازش بدم میومد توی اون لحظه دلم براش سوخته بود...به نظرم اون مدل مردن سزاوار هیچ کس نبود...دلم میخواست زنده بمونه و سر عقل بیاد...هیونگ یکم صداش رو صاف کرد و گفت:
با جونگ مین دعوات شده بود؟؟؟خیلی عصبانی بود...
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم اما دیگه چیزی نگفتم...بعد از یه ربع دکتر دوباره اومد و گفت:
اتاق عمل حاضره...باید هرچه سریع تر اون زخمت رو بخیه بزنیم وگرنه اب جذب میکنه و عفونی میشه...اون زخمت خیلی عمیقه...ممکنه روده و یا کلیت هم اسیب دیده باشه...باید بریم اتاق عمل تا متوجه بشیم چقدر بریدگی به بدنت اسیب زده...
وقتی داشتن تختم رو به سمت اتاق عمل میبردن به هیونگ گفتم:
اگه خبری از هیون جونگ شد بیا تو اتاق و بهم بگو...
هیونگ:دیوونه ای؟؟؟اونجا بی هوشت میکنن...
ساشا:خب به هوشم بیار و بهم بگو...اگه از هیون خبر نداشته باشم ممکنه دیگه به هوش نیام...
باز هم صدای زنگ دار و بم جونگ مین تو گوشم پیچید که گفت:
من همین الان بهت خبرش رو میدم که بتونی به هوش بیای...
با این که درد امونم رو بریده بود باز هم تو جام نیم خیز شدم و گفتم:
بگو...
جونگ مین:هیون جونگ بی هوشه...اگه میخوای زودتر به هوش بیاد اروم باش و بذار مثل ادم زخمت رو درمان کنن...
و بعد روشو ازم برگردوند و رفت یه گوشه ی سالن ایستاد...میدونستم ازم ناراحته اما از این که بالاخره یه خبر از هیون بهم رسیده بود خوشحال بودم...دم در اتاق عمل برای اخرین بار سرم رو برگردوندم که جونگ مین رو ببینم اما دیدم با هیونگ دارن با هم پچ پچ میکنن...دوباره ترس برم داشت که نکنه همه چیز رو بهم نگفته باشه...توی اتاق عمل وقتی میخواستن بی هوشی رو بهم بزنن از یه پرستار پرسیدم:
کیم هیون جونگ که تو ای سی یو بوده حالش چطوره؟؟؟ازش خبر دارین؟؟؟
پرستار که فکر نمیکرد من اشنایی شخصی با هیون داشته باشم سرش رو تکون داد و گفت:
اره خودم از نزدیک دیدمش...حتی تو اون حالت هم خوش قیافه بود...
کلافه شدم و گفتم:
حالش چطوره؟؟؟به قیافش چیکار داری؟؟؟
پرستار:حالش اصلا تعریف نداشت...الان بیهوشه اما ممکنه با هر شک کوچیکی بره تو کما...امیدوارم قوی باشه و به هوش بیاد...اگه بره تو کما معلوم نیست کی ممکنه به هوش بیاد...تازه ممکنه حافظش هم از دست بده...
من با شنیدن اون حرفا بدون این که بهم داروی بیهوشی رو تزریق کنن خودم بیهوش شدم...هیون جونگم تو چه وضعیتی افتاده بود...

دوستان اگه غلط زیاد داره ببخشید...نصف شب تایپ کردن همین بدبختیا رو داره دیگه...
آپلود سنتر عکس رایگان

دسته بندی : let me be the one ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin