تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Fati khanoomgol دوشنبه 7 فروردین 1391, 07:52 ب.ظ

سلام به همه دوستای گلم خوبین؟

خوب من دوباره اومدم...امیدوارم از داستان خوشتون بیاد..

و اینکه این داستان تا 8 9 پارت دیگه تمومه...قبلا هم گفته بودم که کوتاهه...لطفا نظراتتون رو دریغ نکنین..به خدا تو ی عید با زحمت میام نت.همتونو خیلی دوست دارم...این قسمت شروع جریانات اصلی داستانه..



قسمت دهم

تمام تنش از ترس به لرزه افتاده بود...آروم آروم جلو رفت و متوجه در نیمه باز اتاق جونگ مین شد...چراغ مهتابی اتاق روشن بود ...آروم در رو بیشتر باز کرد و متوجه پسر قدبلندی شد که توی اتاق بود...آروم و پاورچین وارد اتاق شد و محکم زد از پشت کسی که داخل اتاق بود..

-تو کی هستی؟؟؟

-آخخخخخخخ....

همین که برگشت آنیسا دستش رو روی دهنش گذاشت....

-چقدر دستتون سنگینه خانم خجسته...!

آنیسا دستش رو از روی دهنش برداشت و با خجالت سرش رو پایین انداخت و گفت:

-معذرت میخوام آقای پارک...فک کردم دزده!

جونگ مین با صدای بلند خندید و گفت:

-اشکال نداره...عوض تمام دفعاتی که من شما رو ترسونده بودم رو درآوردین!

-آنیسا همون طور که سرش پایین بود گفت:

-خیلی درد میکنه؟

-چی؟

-کمرتون...آخه خیلی محکم زدم...

-آره خداییش دستتون خیلی سنگینه...

آنیسا که نزدیک بود گریش بگیره سرش رو بلند کرد و گفت:

-ببخشید آقای پارک..به خدا...من...فکر کردم دزده..نمیخواستم شما رو بزنم...

-اتفاقی نیفتاده که که خانم خجسته شما اینهمه خودتون رو ناراحت میکنین...منم شوخی کردم اصلا درد نداره...نگا کنین

بعد شروع کرد به بالا پایین پریدن و قر دادن که باعث خنده آنیسا شد و مانع از ریخته شدن اشکهاش...

-راستی شما چرا بیدارین؟؟

-ها؟؟راستش...چیزه..آهان..عصری یکم زیاد خوابیدم..به همین خاطر خوابم نمیبره...

-از این به بعد سعی کنین عصرها کمتر بخوابین تا شبها بتونین راحت به خواب برین.

-چشم.راستی شما اینجا چیکار میکنین؟؟

-اوفففف....به زور از دست هیون فرار کردم..راستش هفته بعد قراره برای ضبط فیلمبرداری به تایلند بریم....حدود دو هفته اونجاییم.این هفته رو بهمون استراحت دادن...همه بچه ها رفتن پیش خانوادشون اما من دلم میخواست بیام اینجا...هیون به زور از یقه ام چسبیده بود که همراه اون برم ولی من فرار کردم.

آنیسا لبخندی زد که نشون از خوشحالیش بود...از ته دل خوشحال بود که قراره یک هفته جونگ مین کنارشش بمونه....

-شما که با این قضیه مشکلی ندارین  خانم خجسته؟؟

-ها؟؟نه..نه چه مشکلی...

-ببخشید که از وقتی با شما قراراد بستم همش میزنم زیر حرفم و زود زود میام...ولی این روزها واقعا تنها جایی که آرومم میکنه همین اتاقمه...

-اشکالی نداره...راستش خیلی هم خوشحال شدم..آخه من اینجا خیلی تنهام...همش توی خونه حوصله ام سر میره..خیابونا رو هم زیاد نمیشناسم میترسم تنهایی برم بیرون.

جونگ مین لبخندی زد و به سمت آنیسا اومد و دستش رو روی شونش گذاشت و گفت:

-از این به بعد روی من حساب کنین.هر وقت کاری داشتین بهم بگین.باشه؟؟

-ممنون...فقط...اگر میشه..لطفا...شماره تلفنتون رو بهم بدین..

-آه...ببخشید یادم رفته بود بهتون بدمش.این شماره ایه که برای دوستانمه...

-ممنون.

آنیسا بعد از گرفتن شماره شب بخیر گفت و به اتاقش برگشت.

همین که پاش به اتاقش رسید خنده آروم و قشنگی کرد و شماره رو نگاه کرد و روی قلبش گذاشت.زود شماره رو توی گوشیش سیو کرد و گوشیش رو کنارش گذاشت و دراز کشید.

-خدایا...ازت ممنونم که اینهمه زود از تنهایی درم آوردی...اما...بهم کمک کن...نمیخوام عاشق کسی بشم که حق دوست داشتنش رو ندارم...خدایا..نذار عذاب بکشم...

آروم زیر پتو خزید و اون شب تلخ در عین حال خیلی شیرین رو هم به پایان رسوند.

صبح با سر و صدایی که شبیه خوردن ظرف و ظروف به هم دیگه بود از خواب بیدار شد.چند دقیقه روی تختش نشست و کسالت خواب رو از خودش دور کرد...یادش افتاد که که جونگ مین هم توی خونه است...لبخندی گوشه لبش خونه کرد و آروم بلند شد و لباسهاش رو عوض کرد و بیرون رفت.قبل از اینکه به روشویی بره تا دست و صورتش رو بشوره قایمکی به آشپزخونه سرک کشید و جونگ مین رو در حالی که پیش بند بسته بود و داشت چیزی درست میکرد دید.لبخندش عمیق تر شد و به روشویی رفت.آبی به سر و صورتش زد و شاد و سرحال و پر انرژی وارد آشپزخونه شد و سلام بلندی داد.طوری که این بار جونگ مین از جاش پرید.

آنیسا خنده ای از ته دل کرد و گفت:

-اینم دومین تلافی....مثل اینکه این روزا برعکس شده و به جا ی اینکه شما من رو بترسونین من شما رو میترسونم.

جونگ مین هم خندید و گفت:

-فقط مواظب باشین سکته نکنم که اون وقت ستاره ملی می افته روی دستتون و خونم میفته گردنتون.

-میگم آقای پارک...احیاینا اعتماد به نفس کم ندارین من بدم خدمتتون؟؟؟

جونگ مین با قیافه ای جدی و عاری از شوخی گفت:

-خیلی ممنون...اعتماد به نفس نیست حقیقت محضه.

و بعد روشو برگردوند و ریز ریز به آنیسا که از تعجب دهنش باز مونده بود خندید.آنیسا توی دلش گفت:

-ایششش پسره از خود راضی!!!

پشت میز نشست و در حالی که اطراف رو نظاره میکرد گفت:

-دارین چی درست میکنین؟؟

جونگ مین دوباره با همون لحن جدی گفت:

-میبینین که...صبحانه!!!

آنیسا دوباره توی دلش گفت:

-این چرا یهویی عین برج زهرمار میشه؟؟

و بعد آروم گفت:

-میبینم که دارین صبحانه درست میکنین...اما چی؟

جونگ مین برگشت و نگاهش رو به آنیسا دوخت و گفت:

-پن کیک!

آنیسا از طرز نگاه جونگ مین خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت.جونگ مین که از اذیت کردنش لذت میبرد ریز ریز میخندید...

تا چند دقیقه سکوت بینشون برقرار شده بود که جونگ مین شروع کرد به زیر لب زمزمه کردن یه آهنگ....

آنیسا که تا اون لحظه سرش پایین بود سرش رو بالا آورد و به جونگ مین که پشت بهش ایستاده بود خیره شد...چقدر صداش دلنشین بود و آشنا...حس میکرد بغض عجیبی توی این صدای بم وجود داره که پیدا کردن مفهموش کار راحتی نیست...همون طور خیره به جونگ مین نگاه میکرد و به صداش گوش میکرد که یهو ناغافل جونگ مین به سمتش برگشت و باهاش چشم تو چشم شد...آنیسا انقدر هول شده بود که یهو از جاش بلند شد و از اشپزخونه دویید بیرون...وارد اتاقش شد و در رو محکم بست و همونجا پشت در روی زمین نشست.دستش روی قلبش بود...ضربان قلبش به هزار رسیده بود...حس میکرد تا چند لحظه دیگه قلبش میزنه بیرون...ناخودآگاه اشک از چشمهای معصومش پایین ریخت...نمیدونست برای چی انقدر هول شده فقط میدونست که داره بازی عشق براش آغاز میشه....بازی که بهتر از هر کسی میدونست چقدر براش سختی و شکست در بر داره....

آروم و بی صدا همونجا پشت در گریه میکرد....نگاهش به عکس پدرش خیره بود...حس میکرد که نگاه پدرش غمگینه...چشمهاش رو روی هم فشار داد و آروم زیر لب گفت:

-بابا...من سر قولم هستم...من خوشبخت میشم بابا....اونطوری غمگین نگاهم نکنین...اگه شما هم غمگین باشین من داغون میشم...

دوباره خیلی زود میام تا داستان هم زودتر تموم شه.

دسته بندی : طلسمی به نام زندگی ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin