تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : SohA دوشنبه 7 فروردین 1391, 07:51 ب.ظ
two lives one dream ep 3

خواستم دستمو از دستش بیرون بکشم ولی نمیزاشت...به خودم اومدم و دیدم پشت ساختمون کلابم...جونسو جلومه...صورتشو توی تاریکی زیاد نمیدیدم...چشماش برق میزد...فشاری روی کمرم اومد و مجبورم کرد بدنم به جونسو بچسبه...نمیدونم چرا یاده دو سال پیش افتادم...موقعی که اولین دوست پسرمو گرفتم و بعد از چند ماه فهمیدم بهم خیانت کرده...حرفاش یادم نرفته...بعدش هم مرگ مادرم...اگه بابا...اون میتونست نجاتش بده ولی بازم اصرار میکرد دیگه راهی برای برگشتش وجود نداره...دیگه هیچ حسی توی بدنم نداشتم...هر وقت یاده گذشته میفتم اینطوری میشم...هوا سردتر شده بود و لباسم مناسب نبود...لبای جونسو روی گردنم بود...با این که تنش و لباش داغ بودن ولی سردی رو توی تنم حس میکردم...
اولین بار بود که جلوی جونسو رو نمیگرفتم...حتی نمیتونستم دستمو بالا بیارم...هنوز تمام فکرم پیش اون پسر توی کلاب بود...ولی نمیتونست خودش باشه...اون فقط یه خوابه...یه رویا...
جونسو سرشو بالا اورد و به صورتم نگاه کرد و گفت: جی یون...امشب از همه ی شبا خواستنی تر شدی...
به یه لبخند اکتفا کردم...خواست لبمو ببوسه...ولی سرمو برگردوندم و بهش اجازه ندادم...
جی یون: رژم خراب میشه...خودتم میدونی اینجا جاش نیست...
ولی جونسو ول کن نبود...به عقب رفتم ولی خوردم به دیوار...
جی یون: بس کن جونسو....با توام...میگم بس کن...
لباشو روی لبم گذاشت...انگار با بوسه هاش تمام قدرت رو از تنم بیرون کرده بود...دستامو روی سینش میفشردم و به عقب هلش میدادم ولی فایده ای نداشت...نمیتونستم دربرابرش کاری بکنم...دستام از روی سینش پایین افتاد...
موقعی که حتی فکرشم نمیکردم ازم جدا شد و به عقب رفت...سرم پایین بود...دستمو روی شونم گذاشتم...سوزشه خفیفی رو روی گردنم و شونم حس میکردم...
جونسو: جی یون....من....من...دسته خودم نبود...ببخشید...
حرفاش برام اهمیتی نداشت...این اولین بارش نبود...اون بیش از حد منو میخواست...اولین پسری که در برابر من تمام سعیشو میکردم احساسشو کنترل کنه...جلو اومد و خواست دستمو از روی شونم برداره و بهش یه نگاه بندازه که دستشو پس زدم....نمیدونم چرا احساس ضعف میکردم...سرم گیج میرفت...میفهمیدم که جونسو داره باهام حرف میزنه ولی یک کلمه هم نمیفهمیدم چی میگه...احساس میکردم الانه که بیفتم...فقط تونستم دستمو به طرف جونسو دراز کنم تا دستشو بگیرم و نیفتم...همون موقع افتادم توی بغلش و دیگه چیزی یادم نمیاد...
 
 
 
 
از زبان هیون:
 
بعد از خوندن اهنگ از روی سن پایین اومدم...دخترای جدیدی به کلاب اومده بودن...طبق معمول با لباسای باز و زننده...یه نگاه به سر تا پاشون انداختم...صدای اوپا گفتنشون روی مغزم بود...ناگهان یه دختر جلو اومد...
-اوپا امضا میدی؟
لبخندی مصنوعی زدم و گفتم: البته...
هودونگ که بغلم بود یه ماژیک داد دستم...انتظار داشتم یه ورق بده دستم تا براش امضا کنم...ولی روی سینش رو نشون داد...با یه لبخند که میدونستم دخترا دیوونشن بهش نزدیک شدم و در ماژیک رو باز کردم و روی بلوز اون دختر و جایی که گفته بود امضا کردم...سرمو بلند کردم و به چشماش خیره شدم...انگار مثل یه مجسمه خشک شده بود...خندیدم و ماژیک رو دادم دست هودونگ و از کلاب خارج شدم و به دیوارش تکیه دادم...تا اخر شب باید چندتا اهنگ دیگه هم میخوندم...فعلا نوبت دی جی بود...سرمو به دیوار تکیه دادمو چشمامو بستم...
صدای یه مردی رو میشنیدم...انگار داشت یه نفر رو صدا میزد...به طرف صدا رفتم...یکم اونور تر یه دختر توی بغل اون مرد افتاده بود...
جونسو: جی یون؟ جی یون خوبی؟...
جی یون؟ یعنی.....یعنی میتونه اون باشه؟....خواستم برم جلو و به بهانه ی کمک بهش صورت دختر رو ببینم...همون موقع اون مرد یه دستشو زیر گردن جی یون و اون یکی دستشو زیر زانوهاش گذاشت و بلندش کرد...اون لحظه بود که صورتشو دیدم....خودش بود...ولی چرا فرق داشت؟ یعنی اون دختر که من تو خوابم میبینم یه شخص واقعیه؟...ارایشش غلیظ بود و لباسش باز...ولی اون جی یون این طوری نبود...
صورت معصوم و خندونش هنوز توی ذهنمه...سعی کردم به طرفش برم ولی پاهام قفل کرده بود...همون مرد جی یون رو از اون جا دور کرد...به خودم اومدم و به اطراف نگاه کردم...با دستم به پیشونیم زدم و به طرف جلوی کلاب دوییدم...اثری ازشون نبود...
هودونگ: کجایی پسر؟ دو ساعته دنبالت میگردم...بیا داره نوبتت میشه...بدو...
هنوز به جاده ی خالی نگاه میکردم...ولی دوباره به داخل کلاب برگشتم......
 
 
از زبان جی یون:
 
چشمامو باز کردم...بابام بالا سرم بود...دیشب چی شده بود؟ هیچی یادم نمیومد...چشمامو باز و بسته کردم...
پدر: بهتری؟
سرمو برگردوندم و بهش نگاه نکردم...
پدر: خیلی وقته لب خندونتو ندیدم دخترم...چرا دیگه بهم مثل قبل لبخند نمیرنی؟
جی یون: من کجام؟
پدر: بیمارستان...یه پسر که گفت اسمش جونسوئه اوردت اینجا...میگفت دوست پسرته...
جی یون: اره...
پدر: خوشحالم به جز من کسه دیگه ای هم داری...


دسته بندی : two lives one dream ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin