تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Negin دوشنبه 7 فروردین 1391, 07:56 ب.ظ

سلااااااااااااااااااااااااااام بچه هااااااااااااااااااااااااا... 

خوفیییییییییییییییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟من که عالیییییییییییییییییییییییییییییییم... خییییییییلی خوشچحاااااالم... الان من این قسمتو با هزارو یک بدبختی گذاشتممممم...اینقده سرم شلوغ بود ...ولی به خاطر شما گذاشتمممم...پس لطفا نظر بدیییییییین...و مرسی از کسایی که تا الان بهم نظر دادنننننننن...

...بفرمائیییییییییییید داچتااااااااااااننننننن...

پ.ن:ارمغاااااااااااااااااااااااااان من هنوز تو شوکه اون سوپرایزتممممممممممم........من الان دق میکنمممممممم...جیییییییییییییییییغ.....

 

 


 

با سر در گرمی سرشو گذاشت رو دستاش

هیون- چقدر؟ ...چقدر می خوای ؟

2تا... -

2 هیون- تا چی ؟

2- میلیارد ناقابل ..

از جاش دو متر پرید..........چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- هوی ارومتر ...همچین می گه چی... كه انگار نداره ....

با سرعت امد طرفم ...زود از جام بلند شدم و اسلحه رو به طرفش گرفتم كه وسط راه وایستاد  ....

به جستم نگاه نكن.......خر بشم ماشه رو می كشم ...حالا اروم باش و بشین سر جات ....

هیون- من این همه پولو رو از كجا بیارم

- نیدونم ...این مشكل توه ..نه مشكل من

با تمسخر....ولی بهت حق می دم......اون اژیز انقدر نمی ارزه ..باید اعتراف كنم وقتی دیدم همچین ادمی نامزدته.... دلم برات سوخت ...

سرشو با تاسف تكون داد

-خوب

هیون- خوب چی ؟

-كی پولو اماده می كنی ؟

هیون- چرا نمی فهمی من چنین پولی رو ندارم ...

- نداری؟..زرشك ...باز داری خر می كنی ...به درو دیوار خونه ات یه نگاه بنداز....این خونه هر چی نیرزه ...یه 10 میلیاردی می ارزه ....وقتی یه اتاقت توش 200 میلیون پوله.... می خوای باور كنم چنین پولی رو نداری ...

هیون- باید بهم فرصت بدی ...ببینم می تونم جور كنم یا نه ...

- عزیزم باید جورش كنی ...

- راستی از حالا من و تو می شیم دو روح توی یه جسم ..

اوخ اوخ...با عزض معذرت ..می شیم یه روح تو ...سر تفنگو گرفتم طرفش... دو جسم بی خاصیت بعد طرف خودم با خاصیت ...

یعنی هر جا كه بری منم باید باهات بیام .... تنها جایی كه زیاد منو نمی بینی روت به گلاب..... دس به ابه ...كه اونم اگه تو بخوای من حرفی ندارم....و زدم

زیر خنده ...

به چهرش نگاه كردم عصبانی و بر افروخته بود ....

- برو خدا روشكر كن منو انداختن به جونت ..همه مثل من باحال نیستن ...

یهو بلند شد....از جام پریدم

- كجا؟... كجا ...؟

هیون- با اجازه ات می خوام با یه نفر تماس بگیرم ....

- اجازه ما هم دست شماست..... ولی شرمنده بشین سرجات ..نمیشه ....

هیون- پس چطور پولو جور كنم ..

- از حسابای با نكیت ؟

هیون- چرا فكر می كنی ... باید این همه پول تو حسابم باشه...

-چون هست

هیون- ببین ...

-- چی؟

هیون- ایون می شما موقعی امدید كه من تمام سرمایه امو برای پروژه هتل  دادم ...یعنی چیزی بیشتر از 100 تومن الان نمی تونم جور كنم

...

-بین گفتم تفریح....ولی نگفتم ضد حال ...از این شوخیا با من نكن ..

هیون- می تونی تمام حسابامو چك كنی ....من واقعیتو می گم ...

با عصبانیت از جام بلند شدم

- این كه یك سوم بدهی جونگمینم نیست ..

هیون- جونگمین؟

دوباره سر جام نشستم..

- من این چیزا حالیم نیست.... من پولمو می خوام ...باز با عصبانیت از جام بلند شدم ..

- می فهمی پولمو می خوام.... همه ی 2 میلیاردو تا اخر هفته باید برام جور كنی

هیون- وقتی ندارم چطور این پولو جور كنم

- چه می دونم این خونه رو بفرشت ...

هیون- این خونه برای پدرمه

- وسایل خونه رو بفرش ...

هیون- چرا نمی فهمی ندارم ...

جوش اوردم به صورت نمایشی گلنگدن تفنگو كشیدم و به طرفش رفتم ....

- فكر كردی كم سن و سالم؟ .....فكر كردی چون شوخی می كنم می تونی سرم كلاه بذاری؟ ....با خودت چی فكر كردی كه منو سر می دونی ؟..هان؟...

یقشو گرفتم از روی مبل بلندش كردم ... و وادارش كردم كه زانو بزنه ....سرشو خم كردم ... اسلحه رو گذاشتم رو سرش....

حسابی ترسیده بود..

- باشه هر چی فكر كردی قبول ..بچه ام دیگه؟........ ..نمی فهمم... ..قاطیم.....حالا این قاطی می خواد به زندگی یه ادم خوشبخت پایان بده ..موافقی عزیزم ؟

با زانو زدم رو كمرش كه افتاد كف اتاق ...دست راستشو گرفتمو پیچوندم و گذاشتم رو كمرش ..نیم رخ صورتش رو زمین و نیم رخ دیگه اش به طرف من

ت

ازه كلی

هیون- باور نمی كنه

- انقدر برای بابات خالی امدی كه حرفاتو باور نمی كنه ...

سرشو تكون داد...

هیون- مبلغ كم نیست ..من هیچ وقت اینقدر ازش پول نخواستم ..فكر نكنم الان انقدر داشته باشه

-تماس بگیر.....رو ایفونم بذار می خوام صدای باباتو بشنوم ...

گوشی رو برداشت و شروع كرد به تماس گرفتن

چندبار بوق كشید ....

الو

هیون- سلام بابا

سلام چطوری ؟یادی از این پیرمرد به درد نخور كردی...

هیون- شما از من جونتری ....

اینو كه خودمم می دونم ....بی خود نیست كه دوست دخترام از تو بیشتره... و بلند زد زیر خنده..

-اوه چه پدر لارجی...

هیون- بابا شوخی نكنید..... الان یه كار واجب باهاتون دارم..

چی شده پسرم ....با میونگ سون بهم زدی ..اشكالی نداره... خودم برات یكی بهتر شو میخرم...

هیون- بابا...درباره میونگ سون اینطوری نگید...

باشه چون تو می خوای من چیزی نمی گم ....

هیون- بابا یكم پول لازم دارم ...

باز پولای قلكتو تموم كردی ...

خندم گرفته بود ...تو هر 10 تا جمله اش یه شوخی بود....

هیون- بابا من 2 میلیارد می خوام..

پسرم یعنی پفك نمكی انقدر تو کره گرون شده ...

هیون از اشفتگی با دستش محكم كوبید رو پیشونیش...

پسرم انقدر داری درد می كشی ...؟

هیون- بابا

قربون پسر بی نمكم... الان انقدر پولو ندارم ...حالا واجبه؟ لازمش داری؟

هیون- بله بابا ..خیلیم لازم دارم...

چرا تو همیشه دقیقه نودی هستی ؟

هیون- چطور بابا؟

اخه من تمام كارامو كردم ...نمی خواستم بگم ....یعنی می خواستم تو و نامزدتو غافلگیر كنم ...

هیون عزیزم ..ذوق مرگ شو دارم میام کره....

هیون رنگش پرید و دست راستشو گذاشت روچشماشو تكیه داد به مبل ...

این پارت 1...


دسته بندی : Love & Fire ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin