تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Negin سه شنبه 8 فروردین 1391, 11:40 ب.ظ

بچه هااااااااا   شرمندهههههه...این قسمته بسییییییییی کمهههههههه....چون ادامه همون پارته...خییییییلی کمه ولی بازم این قسمتم بزووور گذاشتممممم...

الان من از دسته میهن این شکلیم :

بفرمائیدددددددد ادامههههههه...


راستشو بگو ذوق مرگ شدی؟ اره؟.... اره؟ ...زنده ای بابایی...؟

نكنه تمام برنامه های تو و میونگ رو به گند كشیدم ..؟

هیون- نه بابا

پس چیه بی ذوق ...

هیون به من نگاه كرد...

با خودم گفتم یعنی بد شانس تر از من هم پیدا میشه

هیون- یعنی نمی تونید پولو برام جور كنی ؟

هیون بابایی ..پول از من مهمتره ..

هیون- نه...... نه بابا... قدمتون رو چشم.... حالا كی میاید؟ ....

از بچگیتم همیشه همین طور بی خاصیت بودی ...

نه ذوقی....... نه خنده ای ........همیشه خودم لباتو كش میوردم كه بخندی ...

خوب اینم از تربیت به درد نخور منه ...ولی دستم درد نكنه بازم یه نره غول تحویل جامعه دادم..

از خنده ریسه رفته بودم ..هیون بهم چشم غره می رفت ...

فردا شب من پیشتم ....تشكا رو بنداز كف سالن كه دارم میام بابایی .....

هیون - بابا خواهش می كنم انقدر شوخی نكنید..

یهو جدی شد..

چی شده هیون..هیچ وقت انقدر با اضطراب حرف نمی زدی..

هیون- چیزی نیست بابا... به این پول احتیاج دارم

پسرم شرمنده.... همه اونی كه تو با نك دارم كمتر از اون مقداریه كه می خوای ...اگه می خوای اونو برات بفرستم

هیون- چقدر هست...؟

700 تا البته فعلا...

باز به من نگاه كرد ....سرمو تكون داد...

هیون- نه پدر كمه...

میونگ سون كجاست ؟

هیون- دانشگاه ....

پدرش مادرش هنوز برنگشتن

هیون- نه

ناراحت نشیا ...ولی این دختر اصلا به درد تو نمی خوره

هیون- بابا باز شروع نكنید ؟

هیون اون اخلاق و منشش با تو فرق می كنه..تازه بدتره از همه می دونی چیه ؟

هیون- چیه بابا؟

اون به شوخیای من نمی خنده....

هیون- شما كه اونو ندید...فقط از پشت تلفن صداشو شنیدید..

بعد از یه عمر می فهمم كی از حرفام می خنده... كی از من بدش میاد ...

هیون- اون از شما بدش نمیاد..

باشه بازم به خاطر تو می گم قبول ..

پس من فرداشب میام ..شاید بتونم به یكی از دوستام تو سئول رو بندازم كه این پولو برات جور كنه

هیون- ممنون بابا پس من فرداشب منتظرتم ....

فدای تو گل پسر ..مراقب خودت و عروس مثلا گلم باش

هیون- بابا

باشه عروس كاكتوسم ...

دیگه بلند زدم زیر خنده...

كسی اونجاست هیون..؟

هیون- نه نه ..

چرا چرا كی بود یالا بگو .......

هیون هول كرده بود.....میونگ سونه...تازه امده .....ولی از خجالت فرار كرد رفت یه اتاق دیگه

ولی صدای خندش ...

هیون- نه بابا خودش بود

نمی دونم تو چه اصراری داری منو خرفت نشون بدی

هیون- بابا این چه حرفیه ؟

مگه غیر از اینه؟

هیون یه لحظه ساكت شد....

هیون-با با خواهش می كنم

باشه فهمیدم..الان دپرس شدی ...حالا جون بابا اون نیش بی مصرفو باز كن كه با خیال راحت گوشی رو بزارم ........باز شد؟

هیون- اره بابا

هیون نمی دونم چرا همش احساس می كنم ناراحتی ...

هیون- نه بابا شما فقط بیا........ چیزی نیست...

باشه پسرم ...نمی خوای چیزی از اینجا برات بیارم ..؟

هیون- نه ممنون

باشه پس برات یه شاسخین میارم كه دیگه شبا نترسی ...هیون دیگه خندش گرفت در حالی كه خم شده بود و دستشو با ناراحتی

جلوی دهنش گرفته بود...لبخند زد ...

...

هیون- خداحافظ بابا

خداحافظ 

....تماس قطع شد...

هیون- شنیدی كه ..پدرمم نداره ....

دست چپمو گذاشتم رو پیشونیم ...و چشمامو بستم ....این اوج بد بیاری بود....اون از باباش... اینم از خودش ....این وسط یه نفر داره منو سر می دونه ..حالا

كی؟...

خب اینم از این قسمتتتتتتتتتتتتتتتت...خوب بودددددددد؟؟؟؟خب دیه تموم شد...برین خونه هاتون...هه هه هه

دوستوووووووووووووون دارمممممممممممممممممممممممممم...خیلی زیااااااااد...


دسته بندی : Love & Fire ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin