تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : .:❤.R@I-IA.❤:. دوشنبه 7 فروردین 1391, 10:24 ب.ظ

سلام برو بکس...خوبین؟؟تعطیلات خوش میگذره؟

من که حالم گرفتهیه ویروسه ...افتاده تو لب تاپم هی هنگ میکنه!!!چند بار داستان تایپ کردم پریده!!اعصاب نذاشته برام....فکر کنم باید ویندوزشو عوض کنم

حالا شما برین ادامه منم یه فکر به حال خودمو این لب تاپ بکنم!!!

پ.ن:فاطی جونم و نیلو جونم....من داستاناتونو با گوشی خوندم ولی هنوز نظر نذاشتم....گفتم که لب تاپم ویروسی شده یه پنجره بیشتر باز نمیکنه....هنگ میکنه.....خلاصه ببخشید


-به نظرت الان کجا رفته؟؟
هیون سرش را بین دستهایش گرفت و گفت:
-نمیدونم یون هی....نمیدونم!!!خدا کنه بلایی سرش نیاد!
-نگران نباش...چیزی نمیشه!یه جایی برای موندن پیدا میکنه!
-با کدوم پول؟؟نشنیدی کیم گفت همه ی حساب هاش بسته شدن؟
یون هی دستش را دور گردن هیون جونگ انداخت و او را به خودش نزدیک کرد و گفت:
-میدونم هیون...ولی حتما یه جای سئول یه دوستی آشنایی چیزی داره که پیشش بمونه!در ضمن آبا که از آسیاب بیفته ما هم میتونیم کمکش کنیم!
-چجوری یون هی؟؟این دوتا مامور لعنتی که جلو درمون رژه میرن!تلفونامونم که شنود میشه!چجوری میخوایم پیداش کنیم؟؟
-یه راهی پیدا میکنیم حالا!امروز خیلی خسته شدی...برو بگیر بخواب...منم یه کم فکر میکنم یه راهی پیدا میکنم....باشه عزیزم؟؟
هیون جونگ سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و به طرف اتاق خواب رفت...اعصابش خیلی خورد بود.....اصلا دلش نمیخواست جای جونگمین باشد...یک شبه تمام سرنوشت و زندگیش عوص شده بود....

باید خدا را شکر میکرد حداقل این گوشی موبایل برایش باقی مانده بود...تمام کنتکت هایش را زیر و رو کرده بود ولی همه از کارمند های کارخانه بودند....مطمئن بود اگر مدارک کیم آنقدر قانع کننده بود که توانسته بود قاضی را قانع کند پس تمام کارمند های کارخانه را هم راضی کرده بود...
دستش را لای موهایش فرو برد و آنها را به هم ریخت و کنار خیابان نشست....هوا داشت کم کم تاریک میشد...به جرات میتوانست بگوید امروز بدترین روز زندگیش است...البته نه بدتر از روزی که خبر مرگ خانواده اش را شنید...چقدر شرمش میشد که انقدر بی عرضه بود که نتوانسته بود میراث خانوادگی اش را نگه دارد...حتی از خودش خجالت میکشید...
نفس عمیقی کشید و به آسمان خیره شد و آرام گفت:
-میبینی بابا؟میبینی به چه روزی افتادم؟؟من میدونستم عرضه ی مراقبت از کارخونه ی تو رو ندارم....چرا رفتی؟؟چرا منو تنها گذاشتی؟از این که پسر بی عرضه ای مثل من داری خجالت میکشی نه؟؟میدونم....حقم داری....ولی وضعیت همینجوری نمیمونه!قول میدم همه چیزو مثل اولش کنم!اگه اسم من پارک جونگمینه...پسر پارک جونسو...همه چیزو عوض میکنم!
-جونگمین؟؟؟
سرش را بلند کرد و به کسی که اسمش را صدا زده بود نگاه کرد...از روی زمین بلند شد و گفت:
-آقای لی؟(همون مردی که رئیس خدمتکارا بود)
-جونگمین تو اینجا چیکار میکنی پسرم؟
-من....راستش من...چیزه....
لی لبخند تلخی زد و گفت:
-میدونم....توی اخبار دیدم...
-اخبار؟؟
-آره....اخبار همه چیزو نشون داد....گفت تو از مدیریت عزل شدی!
-وای همینم کم بود که عالمو آدم بفهمن!
-مسئله ی به این بزرگی بایدم عالم و آدم بفهمن!یه کارخونه ی معمولی نیست که!کارخونه ی هیونداس!
جونگمین درحالی که قیافه ی مظلومی به خودش گرفته بود گفت:
-شما که باور نمیکنین؟؟
لی خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
-من سالهاست که تو و پدرتو میشناسم...اگه اتهام فقط مال تو بود شاید باور میکردم...ولی حالا که به پدرتم اتهام زدن عمرا باور کنم!!
-خیلی ممنون از اعتمادی که نسبت بهم دارین!
-آخه پسرم...تو واقعا غیر قابل اعتمادی...یعنی بی عرضه ای!
-نظر لطفتونه!
-مگه راست نمیگم؟؟
جونگمین سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت...چون میدانست حق با آقای لی است...
لی جلو رفت و دستش را پشت جونگمین انداخت و گفت:
-خب دیگه....فعلا بیا بریم خونه ی من...اونجا...
-نه!نمیتونم مزاحمتون بشم...
-مزاحم نیستی پسرم...بیا..
-نه آقای لی...ولی یه خواهشی ازتون دارم...
-بگو پسرم...
-میخوام برام یه کار پیدا کنین!همینطور یه خونه ی کوچیک...
-میخوای کار کنی؟
-پس چیکار کنم؟بیکار بشینمو ببینم اون مردک عوضی کارخونه ی منو مدیریت میکنه؟؟
لی لبخندی زد و گفت:
-باشه...تا فردا برات هم خونه پیدا میکنم هم کار....ولی به شرطی که امشبو بیای پیش من!
جونگمین لبخندی زد و گفت:
-ممنونم آقای لی...خیلی لطف دارین...

سویانگ روی تختش نشسته بود...دلش شور میزد....نمیدانست جونگمین الان کجاست و چکار میکند...چند ساعتی بود که در اتاقش زندانی بود....کیم در را از پشت قفل کرده بود...
صدای باز شدن در توجهش را جلب کرد....از روی تخت بلند شد و به خدمتکاری که وارد اتاقش میشد نگاه کرد....خدمتکار جلو آمد و سینی غذا را روی میز گذاشت....تعظیمی کرد و خواست برود که سویانگ دستش را گرفت و گفت:
-تو تازه استخدام شدی؟؟
-بله خانوم...
-موبایل داری؟؟میتونی چند لحظه بهم قرضش بدی؟
-نه نمیتونه!
سویانگ سرش را بلند کرد و به پدرش که در قاب در ایستاده بود نگاه کرد...
سویانگ:میخوام بدونم کجاست!
کیم:کجا میخواد باشه؟احتمالا شبو تو خیابون بمونه!ایکاش یخ بزنه بمیره!
با تمسخر خندید و روی تخت سویانگ نشست...سویانگ که دست به سینه ایستاده بود گفت:
-میشه بگی مشکلت باهاش چیه؟؟چرا اینهمه اذیتش میکنی؟
کیم آهی کشید و گفت:
-به تو ربطی نداره...در ضمن بهت بگم بهتره اون پسره رو از ذهنت بیرون کنی چون نمیذارم ببینینش.
-تا کی میخوای منو اینجا حبس کنی لعنتی؟بلاخره که ولم میکنی برم!
-نه عزیزم برا چی باید ولت کنم؟؟تو برای من پول میسازی سویانگ!چجوری میتونم ولت کنم؟؟
-منظورت چیه؟؟
-منظورم اینه که حالا که به کمک تو از شر جونگمین خلاص شدم...بهتره برم سراغ کیو جونگ!
-به کمک من؟؟؟
کیم خندید و گفت:
-آره دیگه!اگه تو نبودی اون احمق تمام فکر و ذهنشو میذاشت رو کارخونه!اونوقت میفهمید من دارم براش پرونده سازی میکنم!ولی تو همه ی فکر و ذهنشو گرفته بودی!
سویانگ چیزی را که میشنید باور نمیکرد....یعنی آشنایی او با جونگمین زیر سر پدرش بود؟؟؟؟؟تمام این سالها او جونگمین را ندیده بود....ولی بعد از مرگ خانواده اش کیم او را با جونگمین آشنا کرد...عجیب تر از این منظور پدرش از کیوجونگ را نمیدانست...
-منظورت چیه که میری سراغ کیو؟
-یعنی تو با کیوجونگ ازدواج میکنی....من قبلا با پدرش صحبت کردم....اونم موافق این ازدواجه.
سویانگ با عصبانیت فریاد زد:
-چییییییی؟؟من با کیو ازدواج نمیکنم!
-چرا...میکنی.
-نه!نمیکنم!
-خودتم میدونی حرفت اعتباری نداره!هرچی من بگم همون میشه!

سویانگ پوزخندی زد و گفت:

-اینو دیگه کورخوندی!!من با کیوجونگ ازدواج نمیکنم پدر!!حتی کیوجونگ هم موافق نیست!تو واقعا فکر کردی من قبول میکنم؟؟

کیم از روی تخت بلند شد و در حالی که از اتاق سویانگ خارج میشد گفت:

--لازم نیست تو قبول کنی...از اولش هم من ازت نخواستم که قبول کنی....مجبوری باهاش ازدواج کنی دخترم!

این را گفت و در را قفل کرد....

با رفتن کیم سویانگ خودش را روی تخت انداخت و سرش را توی بالش فرو برد....فقط گریه کردن بود که میتوانست کمی آرامش کند...

مشتش را روی بالشت کوبید و در حالی که گریه میکرد گفت:

-چرا؟؟آخه چرا هر بلایی هست سر من میاد؟؟

.

.

.

.

-چطوره؟خوشت اومد؟

جونگمین خندید و گفت:

-خوشم نیاد هم باید قبول کنم....

لی:در مقایسه با خونه ی قبلی....خیلی کوچیکه!شاید اندازه ی اتاق اسپارک بشه!

با شنیدن نام اسپارک جونگمین رنگ به رنگ بود....نمیدانست او اکنون در چه حالی است و کجاست و کیم چه بلایی میخواهد سرش بیاورد...

آقای لی دستش را روی شانه ی جونگمین گذاشت و او را از افکارش خارج کرد و گفت:

-چون از شهر بیرونه اجارش خیلی کمه....من میتونم پرداخت...

-نه نمیخواد....تا همین جاش هم لطف کردین...

-وظیفه م بود پسرم....حتی یک دهم لطف هایی که پدرت به من کرده هم نمیشه.راستی در مورد کار....من توی جاهای اداری نفوذی ندارم که...

-نمیخوام وارد کار اداری بشم....فعلا باید یه مدت از شهر دور باشم تا همه فکر کنن واقعا نمیخوام کارخونه رو پس بگیرم...اگه بخوام کارامو علنی انجام بدم کیم جلومو میگیره...یه کار غیر اداری سراغ ندارین؟؟مثلا تو یه رستوران یا...

-همین نزدیکی ها یه کارواش هست که صاحبشو میشناسم....میتونم ازش بخوام اونجا بهت کار بده...

جونگمین لبخندی زد و گفت:

-ممنون میشم آقای لی.

لی:خواهش میکنم....در ضمن نمیخوای بری و وسایل شخصیتو از خونه  بردارین؟

جونگمین در حالی که خانه ی نقلی جدیدش را از نظر میگذراند گفت

-نمیخوام با این کار خودمو کوچیک کنم....

لی:ولی بدون وسایلت که....

لی حرفش را با دیدن کارت اعتباری که دست جونگمین بود خورد و گفت:

-مگه حساب هات بسته نشدن؟؟

-درسته....لی این حساب به اسم خودم نیست....البته خیلی هم توش پول نیست متاسفانه....ولی برای تجهیز کردن این خونه برا زندگی و اجاره ی چند ماه کافیه.

لی با شنیدن این حرف لبخندی زد و گفت:

-خیلی خوبه!

-آره....اونقدرا هم که شما فکر میکنین بی عرضه نیستم!!
 .

.

.

.

هیون با دیدن سویانگ به طرفش دوید و او را در آغوشش گرفت و گفت:

-کجایی تو دختر؟

سویانگ از آغوش هیون جونگ بیرون آمد و گفت:

-پدر توی اتاقم زندانیم کرده بود....مثلا میخواست کنترلم کنه....ولی بعدش دید تا ابد که نمیتونه اون تو نگهم داره!

هیون:یعنی الان تنها ومدی اینجا؟؟

-البته که نه!

به زنی که پشت سرش ایستاده بود اشاره کرد و گفت:

-این زنه رو استخدام کرده ازم مراقبت کنه مثلا!!!

هیون جونگ هم به پشت سرش اشاره کرد و گفت:

-اون مرده هم مراقب منه که نرم دنبال جونگمین.

-ازش خبر داری؟؟

هیون جونگ دستش را پشت کمر سویانگ انداخت و گفت:

-بیا بریم دفتر من صحبت کنیم.....اینجا امن نیست.

.

.

.

.

دفتر هیون جونگ

هیون جونگ قهوه اش را در دستش گرفت و گفت:

-فکر کنم موبایلش هنوز دستشه...ولی نمیتونیم باهاش تماس بگیریم....همه ی تلفون ها شنود میشن....البته یون هی گفت امروز اگه بتونه از خونه ی یکی از دوستاش باهاش تماس میگیره....

-اگه بتونه؟

-آره...یکی از این مامور ها هم همه جا دنبال اون میره!خیلی نگرانشم....نکنه کیم یه بلایی سرش بیاره؟؟

سویانگ آهی کشید و گفت:

-نگران نباش....اون فعلا سرش مشغول تنظیم ازدواج من و کیو جونگه!

هیون که داشت قهوه اش را به آرامی سر میکشید با شنیدن این حرف تمام قهوه از دهانش بیرون پاشید و به سرفه افتاد....

سوانگ زود جلو رفت و گفت:

-حالت خوبه؟

هیون با دستمالی دور دهانش را تمیز کرد و گفت:

-تو و کیوجونگ....ازدواج میکنین؟؟

-من که تا بالای دار هم لازم باشه میرم ولی به این ازدواج تن نمیدم!نه این که از کیو بدم بیاد....اتفاقا خیلی دوسش دارم...ولی...اون برام مثل یه برادر میمونه هیون!

-میدونم....معلومه پدر یه نقشه ای هم برای اون داره...

سویانگ لبخندی زد و گفت:

-میدونی هیون....اولین باری بود که از دهن کس دیگه ای شنیدم به کیم بگه پدر.....خیلی خوشحالم که یه خانواده دارم.....خیلی!

هیون جونگ هم لبخندی زد و گفت:

-منم همینطور....

.

.

.

.

روی کاناپه ی جدیدش نشست و به تلوزیون کوچکی که تازه خریده بود نگاه کرد و گفت:

-به این میگن از عرش به فرش رسیدن!!!اون تلوزیون 3D بزرگ و اون کاناپه ی راحت کجا!این آت و آشغالا کجا!!

همان لحظه صدای زنگ موبایلش بلند شد....نگاهی به شماره ی ناشناس انداخت و جواب داد:

-بله؟؟

-......

-الو؟؟

-جونگمین؟؟

مطمئن نبود درست شنیده یا نه....ولی امیدوار بود حدسش درست باشد...با تعجب گفت:

-یون هی؟؟تویی؟


بچه ها نمیدونین با چه مصیبتی این پستو گذاشتم!!!جون اسی(اسپارک)نظر بدین

اسی سیبیلو رو حال کنین

 

 


دسته بندی : EVEANJELINE ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin