تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : sahar سه شنبه 8 فروردین 1391, 08:49 ب.ظ

فعلا دلتنگی تنها نصیب من از همه ی زیبایی توست …

این روزها می گذرند…. ولی من به این سادگی از این روزهای تلخ نمی گذرم 

چشمانم شب ترین است دلم ...

فعلا دلتنگی تنها نصیب من از همه ی زیبایی توست

سلام..سلام به دوستای خوب خودم

خوفین؟؟ چه خبرا؟؟ خوش میگذره

دلم برای همتون تنگ شده بود... من دوباره اومدم با یه داستان دیگه بابت اینکه دیر امدم اول از همه معذرت می خوام

و بابت نظرهای خوب وقشتگتون ممنونم ... خوب زیاد منتظر تون نمیزارم سریع برید ادامه برای خواندن داستان

راستی نظر فراموش نشه... بدوید ادامه ببینید چه میشه


وقتی گوشی رو قطع کردم به خوم گفتم این دلشوره ها واون حرف الکی نبود اول نمی خواستم برم گفتم اون که دیگه با من رابطه ای نداره اون الان نامزد داره ولی بعد به خودم گفتم نه اون به خاطر

من این کارو کرده پس باید برم وبهش حالی کنم که  باهم رابطی نداریم با عجله اماده شدم به سمت بیمارستان راه افتادم وقتی رسیدم از ماشین پیاده شدم و داخل بیمارستان شدم و شماره اتاق رو پرسیدم وبه طرف اتاق حرکت کردم وقتی به اونجا رسیم دستگیره در رو گرفتم می خواستم برگردم ولی تمام شجاعتم رو جمع کردم ودر رو بازکردم کیو روی تخت دراز کشیده بود به سمتش رفتم تا منو دید بلند شد بی اراده اشک توچشمام سرازیر شد می خواستم خودم کنترل کنم ولی نمی توانستم پا هام نای نداشت منو دید با خوشحالی گفت

کیو:اومدی منتظرت بودم

 بهش نگاه کردم وبا عصبانیت گفتم

سحر: این چه کاریه که کردی ؟؟ هااان اگه میمردی چی؟؟ می خواستی تا تمام عمر با عذاب زندگی کنم این طوری منو دوست داشتی

 کنار تختش نشستم بهم گفت :

کیو:گریه نکن.. ببخشید نمی خواستم اذیتت کنم

بهش نگاه کردم وگفتم دیگه

سحر: این کارو نکن تو دیگه نامزد داری همه چی تموم شده واین کار رو بس کن این سرنوشت ما بوده ونمی توانیم باهاش بجنگیم

وبغلش کردم

سحر:من همیشه دوست داشتم ودارم تا اخر عمر فقط تو توی قلبم می مونی پس دیگه اینکار رو نکن با خوشی به زندگیت ادامه بده وخودت رو زجر نده اینجوری منم عذاب می کشم  و نمی توانم تحمل کنم

کیو بهم نگاه میکرد با تعجب گونه اش رو بوسیدم گفتم

سحر: اگه منو دوست داری این حرف های که بهت  زدم رو قبول کن و تموم کن

کیو:اگه تو اینو می خوای... باشه وهمین کار رو میکنم و توروتوی قلبم برای همیشه نگه میدارم.

ازش خداحافظی کردم و بیرون اومدم به سمت خانه راه افتادم  .

از این ماجرا شش ماه یا بیشتر می گذاشت من  دیگه کیو رو فراموش کرده بودم وجونگی توی این مدت بهم خیلی کمک کرده بود تا بتوانم اون خاطرات رو فراموش کنم

اونروز هیچ کاری نداشتم و داشتم سر به سر ته مین میذاشتم وباهم تلویزیون نگاه می کردیم که زنگ در خونه به صدا دراومد به سمت ایفون رفت هانی پشت در بود در رو بازکردم هانی اومد  توی حیاط رفتم توی حیاط بهش سلام کردم منو بغلم کرد .صورتش نشون میداد که خیلی خوشحال بود و که اومده اینجا  تا منو برای عروسی دعوتم کنه وکارت عروسیش رو بهم داد و بهم گفت منتظر من هستش ومنو بوسید  وبهم گفت نمی خوای بهم تبریک بگی نکنه حسودیت شده من که اصلا نمیدونستم چی بگم بهش نگاه کردم وگفتم بهش گفتم منو حسودی؟؟ نه بهت  تبریک میگم امیدوارم خوشبخت بشی باهاش و ازم خدافظی کرد ودوباره با صدای بلند فریاد زد منتظرتم سحر  باید بیای و در خونه رو بست وسوار ماشین شد ورفت منم رفتم داخل ته مین که داشت تلویزیون رو نگاه می کرد گفت

ته مین:چه خبره؟؟

سحر:عروسی هانی  واومده بود دعوتم کن ورفت

ومنم رفتم توی اتاق وروی تخت نشستم و به کارتی که بهم هانی داده بود وداخل پاکت بود نگاه کردم واز توی پاکت کارت رو در اوردم خیلی قشنگ بود بازش کردم اسم هانی و کیو  توی کارت نوشته شده بود .. کارت روسریع  بستم وروی میز گذاشتم نمی خواستم همه چی به یاد بیارم ونمی خواستم کارت دوباره نگاه کنم ولی بی اختیار دوباره کارت از روی میز برداشتم وبه کارت نگاه کردم به اسم های که توش نوشته شده بود و روز عروسیشون هیجدهم بود یعنی دو هفته دیگه نمی  توانستم باور کنم در همین حال که داشتم به کارت نگاه میکردم که گوشیم زنگ خورد کارت بستم وگوشی رو برداشتم جونگی پشت خط بود

جونگی: سلام سحر.. خوبی

سحر: سلام.. مرسی.. شما خوبین؟؟

جونگی: مرسی... خبر رو شنیدی؟ اازدواج کیو رو؟

سحر : اره.. میدونم

جونگی: چه جوری فهمیدی؟

سحر: الان هانی اینجا بود وکارت عروسیش رو بهم داد ومنو دعوت کرد

جونگی: میایی عروسیش سحر

سحر: نمیدونم.. خوب برای چی زنگ زدی؟؟

جونگی: خوب می خواستم برای مهمونی امشب که  تولد هیونگ دعوتت کنم

سحر: منو دعوت  کنی؟؟ من که فقط یه بار بیشتر یا دوبار ندیدمش

جونگی: خوب ازم خواسته که بهت زنگ بزنم ودعوتت کنم

سحر: نه من نمیام نمی خوام کیو رو دوباره ببینم واز قول من بهش تبریک بگو

جونگی: باشه هر جور مایلی ...بهت فشار نمیارم بهش میگم ولی ناراحت میشه

سحر: معذرت میخوام

جونگی: خوب خداحافظ

سحر: بای





» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin