تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : AmanDa سه شنبه 8 فروردین 1391, 11:55 ب.ظ

سلام 2_3 تان گلم!سال نوتون مبارک!امیدوارم سالی پر از موفقیت درپیش داشته باشین،اون قدری که دلتون برای گذشته تنگ نشه!به خاطر تاخیرات نجومی ام واقعا" متاسفم!خیلی وقت بود این قسمتو نوشته بودم ولی وقت نمیشد بذارمش!برین بخونین!

لطفا" نظرتونو در مورد این قطعه بهم بگین،برام خیلی مهمه!

دورتر از آنی که صدای قدم های قلبم را که به دنبال احساس تو می دود ،بشنوی...

دورتر از احساسی که به دریا سپردم...

دورتر از عشقی که در خاک مدفون کردم...

دورتر از ابر،دورتر از خورشید...

به اندازه ی لحظه ای که شکستم...آرام وبی صدا...در تنهایی محض...

و همچنان منتظرم...

منتظر روزی که بازگردی...ومن در مقابل تو....

چشم در چشم...

بادی که می وزد،بوی دریا می دهد...

آن گاه تبرم را بالا میبرم وبر فرق سرت فرود می آورم...

باد بوی خون میگیرد... و انعکاس سرخش در چشمان آرام من...

خاک تشنه ،جوانه می زند...گل های سرخی که بوی عشق می دهد...بوی نفس های تورا...نفس هایی که به صورتم می خورد...

نگاهم به چهره ای که در کنارم است...او غرق در خواب ومن غرق در رویای انتقام...


با زنگ زدن گوشیش کنار جاده نگه داشت...

-بله؟

-پاشو بیا اینجا کارت دارم!

-کجا؟

-خونمون!دیر نکن!

-کیو جونگ من الان کار دارم نمی تونم بیام!

-غلط کردی!این وقت صبح چه کاری؟نکنه باز یکیو آوردی خونه؟!

-من اصلا" تو سئول نیستم!فعلا" بای!

-الو سونگ مین...سونگ م...

گوشیو قطع کرد وروی صندلی کنارش انداخت و با شدت نفسشو بیرون داد...نگاهی به ساعتش انداخت...هنوز 7صبح بود...

گوشیش دوباره زنگ خورد...

-ما الان رسیدیم رئیس ولی...

-خودم می دونم...صب کنین تا من برسم...

وبا آخرین سرعت به راه افتاد...

جلوی ایستگاه نگهبانی ایستاد...

یکی از سربازا که ماسک سیاه بزرگی به صورتش زده بود جلو اومد وبا صدایی گرفته گفت:کارت شناسایی وجواز ورود...

سونگ مین کارت شناساییشو درآورد:عجله دارم!

سرباز با دیدن اسمش تعظیمی کرد وقبل از اینکه درهای آهنی رو باز کنه ماسکی شبیه مال خودش رو به سونگ مین داد...

سونگ مین دستشو از توی ماشین کنار زد:نیازی نیست....

- اما رئیس...

-درو باز کن می خوام برم!

با باز شدن درهای آهنی جلو رفت و وارد دهکده ی قرنطینه شد...

کامیون های مواد غذایی کنار اولین سوله ایستاده بودند...راننده های ماسک زده کنار هم جمع شده بودند وشکایت می کردند...

از ماشین پیاده شد وبه طرفشون رفت...حتی لباس مناسب نپوشیده بود...

-چه خبره؟چرا اینجا جمع شدین؟

- مردم توی سوله جمع شدن !درا رو باز نمی کنن،می خوان با شما حرف بزنن!از صبه اینجا علافیم!

سونگ مین با پوزخند گفت:تو که همین نیم ساعت پیش گفتی رسدیم!

وبه طرف در بزرگترین سوله ی دهکده رفت و در زد:درو باز کنید ...من کیم سونگ مین هستم!

صدایی از سوله نیومد...بار دیگه در زد...

اینبار دریچه ی بالای سوله باز شد و کسی از بالا سونگ مینو برانداز کرد...

بعد از چند لحظه در آهنی بزرگ با صدای بلندی بزرگ شد وسونگ مین داخل رفت...

بوی بدی توی فضای داخل سوله پیچیده بود ولی جلوی خودشو گرفت که واکنشی نشون نده...

نفس کشیدن توی اون هوا خیلی براش سخت بود...صدای بسته شدن درهای آهنی رو از پشت سرش شنید...وانداختن چفت میله ای روش...

با این که همه ی افراد دهکده توی اون سوله جمع شده بودن ولی کسی اون اطراف دیده نمی شد...

چند بار دور خودش چرخید ولی چیزی ندید که ناگهان احساس کرد کسی پشت سرشه...

تا خواست پشت سرش رو ببینه پارچه ی سیاهی روی سرش انداخته شد وبدون اینکه بفهمه از حال رفت...

....................................................................................................................

سئول_بیمارستان تخصصی مغز واعصاب_2008

لباسا وکفشاشو درآورد و لباس مخصوص بیمارستان رو پوشید...روی تخت دراز کشید ومنتظر دکتر موند...

پرستار جوانی وارد شد ولبخند بزرگی تحویلش داد...شاید سعی می کرد قبل از شروع درمان سختش بهش انرژی مثبت بده!

- روز بخیر آقای کیم!من پرستار یونگ هستم!

هیون جونگ به زور لبخند زد:روز بخیر!

درحالیکه وسایل لازم برای تزریق سرم رو از بسته ش بیرون می آورد:برای شروع درمانتون لازمه این سرم به طور کامل وارد خونتون بشه!

-در جریانم!

-پس حتما" این رو هم میدونین که تا 24 ساعت نباید با کسی تماس بدنی داشته باشین!گوشی همراهتون رو هم خاموش کنین وبه ایستگاه پرستاری بدین!بعد از پایان مرحله ی اول هم باید تا14 ساعت تحت نظر باشین!لطفا" قبل از شروع به نزدیکانتون خبر بدین...

نگاه هیون جونگ به پنجره ی اتاق بود...صدای پرستارو می شنید ولی چیزی از گفته هاش نمی فهمید...به نور خورشید که زیرکانه از لابه لای پرده های فلزی به درون اتاق می تابید خیره شده بود...چند طلوع دیگه ی خورشید رو می تونست ببینه؟!100؟!50؟!10؟یا این آخرین بار بود؟!

پرستار یونگ:آقای کیم؟!آقای کیم؟!...آقای ...!

در اتاق باز شد ودکتر جوانی وارد اتاق شد...

نگاه هیون جونگ به سمت دکترش که یک زن بود برگشت!انتظار چنین چیزی رو نداشت...نمی خواست حالا که تصمیم به درمان بیماریش گرفته بود روی زندگیش ریسک کنه!

دکتر دستشو به سمتش دراز کرد:من سئو الا دکتر معالجتون هستم!از این به بعد تحت نظر من درمان میشین!

هیون جونگ بلند شد وروی صندلی نشست:ولی من یه دکتر زن نمی خوام!

دکتر سئو به روی خودش نیاورد ...ومشغول بررسی چارت درمانی هیون جونگ شد...

هیون جونگ با تحکم بیشتری گفت:من نمی خوام یه زن معالجه م کنه!

دکتر به پرستار اشاره کرد که بیرون بره... پرستار یونگ نگاهی شکاکانه به دکتر وسپس به هیون جونگ کرد وبیرون رفت...

دکتر سئو نزدیک اومد وبا لحن آرومی گفت:وقت تمام دکترهای متخصص پره!فقط وقت من آزاد بود که پرونده ی شمارو به من تحویل دادن!

در حالیکه روشو به طرف دیگر برگردونده بود:یا دکترمو عوض کنین یا از این بیمارستان میرم!

-ببینین آقای کیم!این بیمارستان مجهز ترین بیمارستان سئول ویه بیمارستان تخصصی برای درمان بیماری شماست!بهتره که همین جا درمان بشین!

هیون جونگ روشو برگردوند ونگاهی کوتاه به الا انداخت:مهم بیمارستان نیست...من نمی تونم جونمو دست یه زن بسپارم!

الا بدون اینکه واکنشی نشون بده ، چند قدم نزدیک تر اومد تا جایی که صورتش با صورت هیون جونگ کمتر از 10 سانتی متر فاصله داشت و...

در اتاق باز شد وپرستاری سراسیمه خودشو به دکتر سئو رسوند:یه بیمار تصادفی داریم...همین الان رسوندنش...وضعیتش وخیمه  ولی هیچ کدوم از دکترا قبول نکردن عملش کنن...

دکتر سئو بدون اتلاف وقت پرستارو کنار زد واز اتاق خارج شد...وپرستار به دنبالش...

بعد از چند دقیقه هیون جونگ که کنجکاو شده بود از رو تخت پایین اومد و به دنبال اتاق عمل از اتاق بیرون رفت...

...................................................................................................................................................

فستیوال هنر های شرق_سئول_2009

- ترس در چشمان هیو این موج میزد...به زانو افتاد وبه حالت التماس به شیرا زل زد...

اما برق شمشیر چشمانش را کور کرده بود...فقط و فقط آن را میدید...

شیرا:لبخند بزن مرد جوان...امروز روز شادی توست...روزی که آرزوی دیدنش را داشتی...

هیو این با فریاد گفت:نـــــــــــــــــــــه...خواهش می کنم آن شمشیر را از خود دور کن...شیرا...مرا ببخش....

- باد سردی می وزید وموهای شیرا در آن به رقص مرگ در آمدند...

قطره ای اشک از چشمان درخشانش گریخت وروی زمین پوشیده از برف افتاد...برف آب شد وبه جایش نیلوفر رویید...

هیو این: ...

-....

-....

هیونگ جون:خوب واسه چی می خواد خودشو بکشه؟!برگرده بره سر خونه زندگیش ،با این یارو هیو اینم ازدواج کنه!

یونگ سنگ:نمی تونه برگرده ...غرورش جریحه دار شده!

- خوب این هیو این به غلط کردن بیوفته، راضیش کنه...مجبورن 60 ساعت همدیگرو نگاه کنن...

- خوب قشنگیه تئاتر به همین نگاهاست دیگه...

-آخه وقتی به ما نگاه نمی کنن ما از کجا بفهمیم نگاهشون قشنگه؟!یه چی میگیا...

-باشه بابا...2دقیقه صبر کن الان تموم میشه....

صدای تشویق تماشاگرا بلند شد و پرده ی صحنه بسته شد...

یونگ سنگ:اه...نذاشتی ببینم آخرش چی شد...

- آخرشو از دوستت می پرسی...پاشو بریم که پاهام بی حس شد از بس رو این صندلیا نشستیم!

به زحمت از لابه لای صندلیا راه باز کردن وخودشونو به اتاق بازیگرا رسوندن...

اتاق پر از سر وصدای آدما بود...

یونگ سنگ به هیون جونگ گفت که بیرون منتظر بمونه و خودشو به زور تو اتاق جا کرد...بعد از چند دقیقه به همراه یکی از بازیگرای تئاتر که نقش هیو این رو بازی می کرد برگشت...هنوز لباس نمایش تنش بود وفقط نصف آرایش صورتش رو پاک کرده بود...

یونگ سنگ در حالیکه دستشو می کشید از اتاق بیرون آوردش...اون هم درحالیکه اعتراض می کرد سعی داشت با دستمال تر صورتش رو پاک کنه...

هیون جونگ جلو رفت:حداقل میذاشتی صورتشو پاک کنه!

یونگ سنگ:حالا اونو میشه بعدا" پاک کرد،ما عجله داریم!

برگشت وپسر جوون رو به طرف هیون جونگ هل داد:خوب با هم آشنا بشین،این کیم هیون جونگ دوستمه واین هم کیم هیونگ جون دوستمه!

هیون جونگ وهیونگ جون از تشابهی که در اسماشون وجود داشت لبخندی زدن و با هم دست دادن...

با هم به کافه تریای دانگاه رفتن...هراز گاهی یکی از بچه های دانشگاه هیونگ جون رو میدید وبراش دست تکون میداد...

هیونگ جون:خوب فکر کنم می خواستین با من حرف بزنین،میشه شروع کنیم؟!الان برنامه ی بعدی شروع میشه!

هیون جونگ:ما می خوایم یه آموزشگاه موسیقی تاسیس کنیم ولی...

هیونگ جون سری تکون داد:ولی استاد موسیقی ندارین!درسته؟

هیون جونگ سرفه ای عصبی کرد:خوب نه...ما چندتا استاد داریم ولی فکر نمی کنم کافی باشه!برا همینم...

هیونگ جون:فکر نکنم بتونم کمکی بکنم!من درحال حاضر یه شغل مناسب دارم!

یونگ سنگ با تعجب پرسید:مگه نگفتی دیگه نمیری مهد کودک؟!

-اممم..خوب چرا...ولی یه کار دیگه پیدا کردم!متاسفم!

با عجله از روی صندلی بلند شد ورفت...

هیون جونگ و یونگ سنگ همچنان به هم خیره شده بودند...

با آخرین سرعت از پله ها بالا رفت ...به طرف اتاق بازیگرا رفت تا لباساشو عوض کنه ولی قبل از اینکه وارد شه متوجه کسی شد که از پشت سرش صداش می کرد...

روشو برگردوند وبا خانم میانسالی روبه رو شد که به نظر خیلی ثروتمند میومد...

جلو اومد وعینک سیاهشو از رو چشمش برداشت:من گونگ سوریانگ هستم!

دستشو به طرف هیونگ جون دراز کرد ولی هیونگ جون سرجاش خشکش زده بود...

اون زن چقدر شبیه کابوسای هرشبش بود...


دسته بندی : NEVER AGAIN ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin