تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ELHAM* چهارشنبه 9 فروردین 1391, 08:14 ب.ظ

نگران نباش، " حال من خوب اسـت "
بزرگ شده ام...
دیگر آنقدر کوچک نیستـم که در دلتنگی هـــایم ، در دردهایم گم شـوم...

آمـوختـه ام،
که این فـاصله ی کوتـاه، بین لبخند و اشک، نامش "زندگیست"
راسـتی،
دروغ گـفتن را نیـز خـوب یاد گـرفتـه ام...
"
حـال من خوب است" ... خوبِ خوب

____________________________

سلام دوستای گلم

شرمنده که باز سه شنبه نیومدم....ولی عذاب وجدان داشت خفم میکرد...نتونستم تا جمعه صبر کنم...

اجازه گرفتم امروز اومدم زیادم آوردم؛ نشد بینش عکس بذارم!

لینک آهنگ پارت قبل هم درست شد...



از آینه نگاهی به هیون انداخت....کمی گیج بود اما بهتر از قبل....سرش رو به صندلی تکیه داده بود و بیرون رو نگاه میکرد....نگاهش رو به نانا داد....اون هم خیره به جاده....غرق فکر...کمی شیشه رو پایین داد....نفس عمیقی کشید.... با هر دو دست فرمون رو گرفت و پاش رو بیشتر روی پدال گاز فشار داد...دوست داشت زودتر برسن و این سکوت آزار دهنده تموم شه.....


صدای جیغ و داد بچه ها تمام محوطه رو پر کرده بود...جونگمین ماشین رو خاموش کرد و با خنده پیاده شد....نانا نگاهی به هیون انداخت : کلیسایی که مسئول نگهداری بچه های بی سرپرسته....جایی که کار میکردم...اگه حالت خوبه و میتونی راه بری پیاده شو...هواش خوبه....لبخندی زد و از ماشین پیاده شد....بچه ها جونگمین رو دوره کرده بودن....اونم نرسیده سربه سرشون میذاشت...هرچی چشم گردوند سایون رو ندید...همون موقع خواهر روحانی به استقبالشون اومد........

جونگمین کنار نانا برگشت و مشغول صحبت با خواهر شد.....هیون به آرومی در رو باز کرد....پاهاش رو بیرون گذاشت...مدتی به اطراف خیره شد....نفس عمیقی کشید و از ماشین پیاده شد....آروم سمت بقیه رفت....نگاهش به ساختمون کلیسا بود....

: منظورت چیه دخترم..میخوای این همه بچه رو ببری سئول؟

: قول میدم مراقبشون باشم....یه جشن کوچیکه....بهشون خوش میگذره.

خواهر نگاهی به بچه ها که مشغول بازی بودن انداخت...

: نمیتونم این اجازه رو بدم...مسئولیتشون با منه...من هم این اجازه رو ندارم نانا

با نا امیدی به جونگمین نگاه کرد.... با دیدن چهره ی گرفته  ی نانا جلو رفت : ما بهتون قول میدیم...نمیذاریم اتفاقی بیفته...فقط یه روز...

خواهر با تحکم حرف قبلش رو تکرار کرد....نانا سرش رو پایین انداخت...دنبال راه حلی برای راضی کردن خواهر روحانی....

جونگمین نزدیک تر رفت وآروم گفت : سایون رو نمیبینم...خوابه؟

نانا سرش رو بلند کرد و منتظر جواب شد

خواهر سری از تاسف تکون داد و به هردوشون خیره شد : از وقتی رفتی...خیلی گوشه گیر شده...فقط میره سر کلاس..همون کلبه کوچیک و یک راست برمیگرده اتاقش....معلمش میگه دیگه نقاشی نمیکشه... یک ماهی میشه که شیطنتهای شو ندیدیم....الانم مثه همیشه تو اتاقشه....

نگاه نانا به ساختمون خوابگاه بود....جونگمین خیلی آروم...طوری که بچه ها نشنون گفت : حداقل بذارین سایون بیاد...خواهش میکنم...مسئولیتش با من...فقط سایون....قبول کنید خواهر...بخاطر خودش...به این تغییر نیاز داره

نانا کارتها رو به جونگمین داد : میرم پیشش...

بدون حرفی اضافه سمت خوابگاه راه افتاد.....هیون کنار باغچه نشسته بود و بچه ها رو نگاه میکرد....

.

.

.

آهسته در رو باز کرد....سرک کشید تا از بودنش مطمئن شه...پشت میزش نشسته بود و مشغول کاری...در رو کامل باز کرد و یک قدم داخل گذاشت

: من سیرم...ناهار نمیخوام

آروم بالای سرش رفت وایستاد....سایون مداد رنگیش رو روی کاغذ گذاشت و روی صندلیش چرخید؛خواست حرف بزنه که با دیدن نانا زبونش بند اومد......نانا با لبخند جلوی صندلیش نشست و نگاش کرد....سایون بی معطلی بغلش پرید و زد زیر گریه....نانا با احتیاط از روی صندلی بلندش کرد....دستاش رو دور گردن نانا محکم کرد و سرش رو روی شونش گذاشت...نانا دستی توی موهاش برد و آروم نوازشش کرد : هی...مگه بهم قول ندادی گریه نکنی؟

همونطورکه بلند گریه میکرد گفت : مگه قول ندادی زود زود بیای اینجا؟

نانا لبخندی زد و بلند شد : وای چه سنگین شدی!

سایون لبخند کوچیکی زد و سرش رو از روی شونش برداشت : من مرد شدم

: معلومه

: نونا بذارم زمین...دستت درد میگیره...نانا آروم روی تختش گذاشت و اشکهاش رو پاک کرد : دیگه نبینم اینجوری گریه کنیا!

بینیش رو بالا کشید و سرش رو تکون داد : تنها اومدی؟

: نخیر...با هم اومدیم

هر دو سمت صدا برگشتن...جونگمین به در تیکه داده بود و با شیطنت نگاش میکرد

سایون اخماشو توی هم کشید و روشو اونور کرد...جونگ آهی کشید و جلو رفت : باز شروع شد...

نانا لبش رو گزید و با حرص به جونگمین اشاره کرد

: ببخشید...تقصیر منه..میدونم...باید زودتر میومدیم...

سایون هنوز نگاش نمیکرد...

: هی....بابابزرگ با تو ام...ببینم میخوای با همین قیافه بیای جشن عروسی؟

هر دو با تعجب نگاش کردن...جونگمین نیشخندی زد و روی تخت نشست : إإإ!!! بالاخره افتخار دادی نگامون کنی

سایون کمی جابجا شد وآهسته گفت : دارین عروسی میکنین؟

جونگمین پقی خنیدید و پشتش زد

نانا با خوشحالی ایستاد و کف دستاش رو بهم زد: جونگمین راضیش کردی؟

ابرویی بالا انداخت و به دستهاش تکیه زد : پس چی فکر کردی؟! به من میگن پارک جونگمین...کم الکی نیستم خانم معلم

سایون خندید و گفت : آره...خیلی الکیه......همراه نانا بلند بلند میخندیدن....جونگمین جلوتر رفت و سایون رو زیر بغل زد : حالا یه دست فوتبال میزنیم ببینیم کی الکیه....پسره پررو!

با رفتن اون دو صدای خنده کم و کم تر میشد....برگشت سمت میز سایون...: که نقاشی نمیکشی!...من که تو رو میشناسم بچه......

نقاشی که مخفیانه مشغول کشیدنش بود برداشت و بیرون رفت ...

جونگمین بین بچه ها میدویید و توپ رو ازشون میگرفت...سایون با جیغ و داد دنبال جونگمین بود...همینطور بقیه بچه ها...نانا کنار  هیون رفت و لبه باغچه نشست....نگاه هیون روی بچه ها ثابت بود....بدون پلک زدن نگاشون میکرد....حتی متوجه نگاه خیره ی نانا هم نبود....اون هم به بازیه بچه ها نگاه کرد و آهسته گفت : فرشته های کوچیک و مهربونین...با این که سرپرستی ندارن همیشه شاد و خوشحالن...سعی میکنن شاد باشن....وقتی کنارشون باشی میفهمی چقدر از بودن با هم لذت میبرن....

روشو به هیون کرد و ادامه داد : آدم وقتی خانواده ای نداشته باشه قدر اطرافیانش رو بیشتر میدونه....میترسه اونارو هم از دست بده....

همین که به نانا نگاه کرد؛نور خورشید میون اشکهاش درخشید...یک پلک .... و اشکی که از مژه ش کنده شد و روی صورتش افتاد...نانا سریع روشو برگردوند....تظاهر به ندیدن بهترین راه بود....جونگمین هر از چندگاهی برمیگشت و نگاشون میکرد....نگاه هیون هنوز به نانا بود....

: اسمش چیه؟

: اسم کی؟

: همون پسر بچه...اونی که از همه کوچیکتر به نظر میاد

نانا لبخندی زد و به سایون خیره شد : منظورت اونیه که به پای جونگمین آویزون شده؟

: آره...

: اسم قشنگی داره

هیون به بچه ها خیره شد که بلند اسمش رو صدا میزدن : سایوووووون....هی سایوووون...پاس بده اینووووور....سایوووون

لبهاش رو تکونی داد...اما نانا زودتر از اون دست بکار شد : سایون...اسمش سایونه....

برگشت و نگاش کرد...هیون دیگه حرفی نمیزد....فقط نگاه میکرد....به بچه ها...به سایون...

نانا نزدیکتر نشست : 5 سالشه....پسر با نمکیه...راستش اوایل اومدنم به اینجا....جای خالیه سایون رو برام پر کرد....همه کاراش...شیطونیاش..خنده هاش...همشون منو یاد سایون میندازه....زبون تند وتیزی هم داره....خنده ای کرد و به جونگمین چشمک زد.....

: سایون من 7 سالشه...اون الان 7 سالشه

نانا برگشت و به صورتش خیره شد...چهره ای که خسته تر از همیشه به نظر میرسید...لبهاش رو تر کرد اما نتونست حرفی بزنه.....با صدای ناله سایون هیون بی مقدمه بلند شد و سمت بچه ها دویید....

جونگمین کنار سایون زانو زد : چرا میای تو دست و پا بچه!! بذار ببینم....خوبی؟ پات زخم نشده؟

: نه عمو..خوبم...فقط باید یه شلوار دیگه برام بخری!

خواست جوابشو بده که هیون نفس زنان کنارشون رسید...دست سایون رو گرفت وبلندش کرد...ساکت بود....سایون هم با تعجب نگاش میکرد....با احتیاط شلوارش رو تکوند....از سر تا پاش رو نگاهی انداخت و مطمئن شد که آسیب ندیده....دستی به صورتش کشید و بالاخره لبخندی زد...سایون هم دستش رو سایبون چشماش کرد و کوچیک خندید....

جونگمین سرش رو سمت نانا برگردوند و با خنده سرش رو تکون داد....نانا راضی از دیدن عکس العمل هیون سمت ماشین رفت و ظرف غذا رو بیرون آورد....

_______________________________

دزدگیر ماشینش رو زد و یقه بارونیش رو مرتب کرد...کیفش رو روی دستش انداخت و قدم زنان وارد بوتیک شد....نگاهی به کت و شلوارها انداخت....سمت ست کراوات ها رفت....لبخندی گوشه لبش نشست....عینک دودیش رو از چشم برداشت و هیون رو با اون کت و کراوات تصور کرد....

بعد از دو ساعت و نیم چرخیدن تو فروشگاهای بزرگ و گرون قیمت بالاخره خریداش رو تموم کرد و به خونه برگشت....کیف و ساکهای خریدش رو توی اتاق گذاشت...همونطور که کمر بارونیش رو باز می کرد به عکس بزرگ هیون که یکی از دیوارهای اتاقش رو پوشونده بود چشم دوخت....بارونیش رو درآورد....جلو رفت و لبهاش رو روی صورت هیون گذاشت...با لبخند عقب اومد....حوله ش رو برداشت و سمت حمام رفت....

_______________________________

: سایون بشین...صندلی ماله نشستنه نه واستادن، گند زدی به روکش صندلیا...بشین دیگه!

سایون با خنده از بین صندلی ها جلو رفت و روی پای نانا نشست...جونگمین با حرص به ماشینش نگاه کرد : هیچی دیگه...کلا باید بدمش کارواش

سایون دهن کجی کرد و خودشو تو بغل نانا جا داد : چقدر خسیسه نونا...زنش نشیاااا

جونگمین با خنده سری تکون داد و از آینه به هیون نگاه کرد....اونم بهش زل زده بود...جونگمین سریع نگاهش رو گرفت و به جاده خیره شد...صداش رو صاف کرد و گفت : سایون رسیدیم خونه جلو عموهای جدیدت آبرو ریزی نکنی

سایون اخماشو تو هم کشید : عموی جدید؟

نانا آهسته گفت : آره...سه تا عموی دیگه تو سئول منتظرتن

: نونا؟

: جانم

: همونایی که میومدن روستا دیدنت؟

: تو یادته؟

: اوهوم...ولی این عمو جدیده رو ندیده بودم...عمو هیون

عقب ماشین سرک کشید و به هیون لبخند زد...هیون هم در جوابش لبخندی زد و سرش رو به شیشه گذاشت...

سایون دستش رو کنار گوش نانا گذاشت و آهسته گفت : چرا حرف نمیزنه؟ نکنه لالـــ...

: ششش...دیگه نزنی این حرفو...

صداش کمی بالا رفت و با حرص پرسید: خب پس چرا حرف نمیزنه؟

هیون از بین صندلی نگاش کرد و آروم گفت : میای عقب بازی کنیم؟ حوصله م سر رفته

سایون سریع خودشو جلو کشید و با هیون چشم تو چشم شد : حرف زد!!

جونگمین ونانا بلند میخندیدن .... و هیون، با لبخندی کوچیک ؛ خیره به چشمای درشت سایون.....

_______________________

با اومدن سایون هیچ کدوم گذر روزها رو حس نمیکردن... پسر بچه ای با شیرین زبونی و بازیگوشیاش تونسته بود آدمهای نگران،مضطرب و گاهی عصبی اطرافش رو آروم تر از هر زمانی کنه....هیون سه چهار روز مونده به عروسی رو به پیشنهاد یونگ سنگ ،خونه پسرا موند....و این به معنی بیشتر بودن با سایون....بودن با نانا....و همینطور فضولی ها و تماس های بیش از پیش جینا ....تا جایی که از زمان ومکان عروسی سر درآورد و کیوجونگ راهی نداشت جز دعوتش به مراسم....میدونست چه بخواد چه نخواد...با دعوت یا بی دعوت...پای جینا به مهمونی باز میشه.....

________________________

 " امروز فقط دوبار تونستم ببینمش...هر بار توی آسانسور....بار اول من برای ناهار میرفتم و اون برای انجام کارهای محول شده....بار دوم هم برمیگشتم پارکینگ که بیام خونه ... و اون ......

حالا از هر زمانی مطمئنترم....از قلبم...و نسبت به عشقی که بی خبر سراغم اومد....حالا میفهمم معنی حرفای مادربزرگم رو وقتی میگفت نمیتونه مریضی پدر بزرگ رو ببینه....وقتیکه عزیزت بیماره و تو میخوای بمیری....وقتی اون سرما میخوره و تو تب میکنی.....وقتی اون نگرانه و تک تک سلولهای بدنت مضطرب از نگرانیش.....وقتی برای بار اول توی آسانسور با رنگ پریده دیدمش ...تمام حرفای مادربزرگ ....تمام کلماتش رو حس میکردم.....ولی کیم هیون جونگ...رئیس آینده شرکت به این بزرگی، چی میتونست بگه؟... به دختری که کارمندشه و اجازه دیدن لبخندش رو به کسی نمیده.....اهمیتی ندادم....چطور میتونستم برای ناهار برم، در حالی که اون زیر فشار کاری داشت له میشد! وقتی سوار آسانسور شدم خواستم بهش سلام کنم...اما انگار خوابش برده بود...همونطور ایستاده سرش رو به دیواره تکیه داده بود...پرونده ها رو میون بازوها وسینه محکم گرفته بود....اما صورت خستش داد میزد چند شب نخوابیده و اون همه کار رو آماده کرده.....از خودم بدم اومد....چرا باید این همه مسئولیت رو به دوش اون میسپردم....آروم کنارش رفتم و به شونش زدم....با ترس چشماش رو باز کرد...با دیدنم هول کرد و تمام پوشه ها از دستش افتاد....با لکنت سلامی کرد و روی زمین خم شد....لبهامو روی هم فشار دادم و چشمامو بستم.....دستام مشت بود....دردش رو توی دستم حس میکردم....سرم رو پایین بردم و نگاش کردم....نفهمیدم چرا...اما بغض بدی داشت....یه تلنگر کافی بود تا بزنه زیر گریه....کنارش زانو زدم و به جمع کردن برگه ها کمک کردم.....با دستای لرزون برگه ها رو از دستم گرفت و همونطور که سرش پایین بود آهسته گفت لازم نیست کمکش کنم....منم مثه خودش بی محلی کردم و به کارم ادامه دادم....

: آقای کیم...خواهش میکنم...الان به سالن غذاخوری میرسید...لطفا بلند شین

: یونگمی شی...به کار خودت برس....لازم نیست بهم بگی چیکار کنم

نگاهش رو حس میکردم...نمیخواستم سرم رو بلند کنم اما نشد....مردمکهاش میلرزید.....چشماش پر اشک شده بود.....مطمئن شدم یه اتفاقی افتاده...برگه ها رو بین پوشه گذاشتم ...باقی پوشه هارو هم از میون دستای لرزونش بیرون کشیدم....مثه یه مجسمه خشک شده بود...اما بدنش میلرزید....شونه هاش رو گرفتم و بلندش کردم.....

لب باز کرد حرف بزنه...اما اشکهاش سریع تر از حرفش بیرون ریخت....سرش رو پایین انداخت...شونه هاش لرزیدن گرفت...زیر لب چیزی میگفت....سرم رو جلو بردم و نزدیک صورتش گرفتم....همونطور بیحال عذرخواهی میکرد و دائم یک جمله رو به زبون میاورد : متاسفم...

: برای چی یونگمی شی؟ اتفاقی نیفتاده....چرا خودتو اذیت میکنی....سرتو بالا بگیر...شونه هاش رو تکون دادم : به من نگاه کن لی یونگمی

آسانسور از حرکت ایستاد....همین که در باز شد سرم رو بیرون بردم....دوباره برگشتم تو....دستم رو سمت شماره ها بردم و روی آخرین طبقه برج زدم...

داشت نگام میکرد....نمیدونم تعجب کرده بود یا نه....پیشونیش از فشار گریه قرمز ورگ به رگ شده بود....هول کرده بودم....تا حالا گریه دختری رو جز تو فیلما ندیده بودم.....

: حالا میتونیم حرف بزنیم....

: من.....من داشتم میومدم دفترتون.....این....این پرونده ها رو تحویل بدم....

بدون حرفی کیفم رو باز کردم و پرونده ها رو توش گذاشتم...ساکت ایستاده بود ونگام میکرد....اما هنوز اشک میریخت....

: صبحانه خوردی؟

چند لحظه به چشماش خیره شد....سرش  رو پایین انداخت و به چپ و  راست تکون داد...با توقف آسانسور دستش رو گرفتم و رو بالکن آخرین طبقه بردمش....روی نیمکت نشوندمش...کیفم رو کنارش گذاشتم : الان برمیگردم...همینجا بمون

دو تا ساندویچ گرفتم و برگشتم.....

: اول غذاتو بخور...وقتی جون گرفتی حرف میزنیم

با حالتی خاص نگام کرد....نمیدونم چی میخواست بگه....واسه چند لحظه فقط نگام کرد....لبخند کم رنگی زد...زیرلب گفت : اگه کسی شمارو ببینه براتون بد میشه...

: کسی ما رو نمیبنه....

: شما....الان باید سالن غذاخوری...پیش بقیه مدیرها باشید...

: یونگمی شی میشه ازت خواهش کنم ساندویچت رو بخوری ونگران من نباشی؟

: متاسفم......

حس کردم به جایه هر تکه نون؛ بغضش رو قورت میده.....به سختی غذا میخورد....

اونو جینا با هم زندگی میکنن....اما نمیدونم چطور جینا همیشه سرحال و خندون بود درحالی که یونگمی....... ازش پرسیدم...دلیل رنگ پریدگی و خستگیش رو....

سعی کرد با چندتا دلیل بیخود جوابمو بده و از پیگیری قضیه منصرفم کنه

: بیخوابی دلیل خستگی هست...اما چرا بی خواب بشی...هوم؟ قبلا هم اینطوری میشدی؟

کمی آب خورد و سرش رو به نشونه منفی تکون داد....گوشیش زنگ خورد....جینا بود که دنبالش میگشت...تعظیم کاملی کرد و دوباره عذرخواهی....انقدر سریع بلند شد و رفت که فرصت نکردم اعتراضی کنم....

تا غروب دیگه ندیدمش....جینا رو اتاقم خواستم.... انقدر زبون ریختم تا بالاخره دلیل پریشون حالی و نگرانی و بیخوابیهای یونگمی رو از زیر زبونش  کشیدم....

"تموم شدن زمان اقامتش در سئول......"

 

حس کردچشماش سنگین شده...دفترچه رو بست و توی کشو گذاشت...سمت کلید چراغ رفت که سایه ای زیر در دید....صدای سایون رو پشت در شنید....با لبخند درو باز کرد...اما برخلاف انتظارش هیون بود که دستش روی در ثابت مونده بود.....سایون از بغلش پایین رفت و  دویید توی اتاق

: دیدم چراغ روشنه....خواستم بگم زودتر بخوابی.....فردا حتما کلی کار داری....

: آ...آآره دیگه داشتم میخوابیدم...تو چرا هنوز بیداری؟

: اومده بودم سایون رو ببرم بالا...

: فکر نمیکردم انقدر زود به هم عادت کنین

سایون کنار نانا برگشت : عمو هیون خیلی مهربونه...کلی بازی بلده نونا

نانا لبخندی زد وموهاش رو به هم ریخت : خوشبحال تو

: نانا...

نگاهش رو به هیون داد....انگار میخواست چیزی بگه و نمیتونست : من...بخاطر اون شب...میدونم خیلی دیر شده...منظورم همون روزیه که اومدی خونم....من راستش.....مست بودم....اگه حرفی زدم که ناراحت شدی....

: تو هر وقت اونطور میشی حرف دلت رو میزنی....من ناراحت بشم یا نشم...خوشحالم که اون موقع بودم و از زبون خودت شنیدم

: نه اینطور نیست....من .... من و جینا....بین من وجینا هیچی نیست...اون فقط یه دوسته....یه دوست قدیمی...همین

جلو رفت و دستش رو  روی سینه هیون گذاشت : هیون جونگ....لازم نیست  واسه من توضیح بدی.....من درک میکنم...بالاخره تو هم مردی و...

بی ارده جلو رفت و شونه هاش رو گرفت...دندوناش رو روی هم فشرد و با عصبانیت تکرار کرد : گفتم هیچی بین ما نیست نانا

: هیون....آروم....دستم....

یک لحظه از حضور سایون که با تعجب نگاشون میکرد غافل شد....سایون جلو رفت گوشه ای از پیرهن هیون رو گرفت و کشید....هیون نگاش کرد

: عمو...دردش میاد...

بلافاصله دستش رو کنار کشید....با ترس به نانا خیره شد....مکثی کرد....دست سایون رو گرفت و از خونه بیرون زد.....

در اتاقش رو بست و خودش رو روی تخت انداخت....شونه هاش هنوزم از فشار دستای هیون درد میکرد.....

___________________________

: سایون امشب پیش کی میخوابی؟

برگشت و به هیونگ نگاه کرد : پیش عمو جونگمین

: اوه اوه...عمرا بذاره بری ر و تختش...بیا کنار خودم بخواب

: خب میرم پیش عمو یونگ سنگ

جونگمین دویید و قبل رفتنش دستش رو گرفت : نری پایینا....یونگ سنگ خودش پیش یکی دیگست...میری ضد حال میشی

سایون لبهاشو آویزون کرد : پس من کجا بخوابم؟

هیون از اتاق بیرون اومد : مگه هر شب کجا میخوابیدی....بیا رو تخت من عمو

سایون آروم پشت جونگمین رفت و شلوارش رو گرفت...خودش رو مخفی کرد و به هیون خیره شد

جونگمین شلوارش رو از بین انگشتاش بیرون کشید : چرا اینجوری میکنه...سایون تکلیف مارو روشن کن...خوابمون میاد

: عمو جونگمین

جونگمین بلندش کرد و اتاقش رفت : شب همگی بخیر

هیون توی تاریکی خونه ایستاد و رفتنش رو نگاه کرد........

آروم و بی سر وصدا زیر پتوی جونگمین رفت : عموووو

: هوووووم

: بیداری؟

: مگه میذاری بکپم!

: من پتو ندارم

: خب برو بیار...

: از کجا؟

: پتوی کیوجونگ....رو تختشه.

: من اونجا نمیرم...عمو هیون خوابیده

سمتش برگشت و با حرص نگاش کرد : خودت میگی عمو هیون....شیر که نیست...برو بیار ؛بذار بخوابم دو ساعت

: میترسم ازش...عصبانیه

جونگمین با تعجب نگاش کرد : عصبی؟ کی گفته؟

: خودم دیدم...نونا هم دید...دردش اومد

با شدت پتو رو کنار زد : چـــــــــــــــی؟؟!!



دسته بندی : Bittersweet ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin