تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Fati khanoomgol پنجشنبه 10 فروردین 1391, 02:51 ق.ظ

سلام به همه دوستای گلم خوبین؟

عید خوش میگذره با تعطیلاتش؟؟امیدوارم ایام به کام باشه..خوب اینم یه قسمت دیگه...سعی میکنم تند تند بنویسم که زودی تموم شه...

دوستتون دارم یه عالمه...




قسمت یازدهم

جونگ مین با تعجب مسیر دوییدن آنیسا رو نگاه میکرد.

-این چرا همچین کرد؟؟؟نکنه شوخی های منو جدی گرفت؟؟؟

پیش بند رو از دورش باز کرد و به سمت اتاق آنیسا رفت.پشت در ایستاد...صداهای نامفهومی که همراه با گریه شده بودند به گوشش میخورد...با خودش فکر کرد یعنی شوخی من انقدر بد بود که اینطوری اون رو به گریه انداخت یا خودش دلش پر بود و منتظر بهانه؟؟؟

میخواست در بزند که منصرف شد...ترجیح داد تنهاش بذاره شاید بتونه با خودش کنار بیاد و آروم بشه...همون طور که اونجا ایستاده بود سرش رو تکون داد و آهی کشید...که همزمان بویی وارد بینینیش شد..و درست لحظه ای بعد از اون...صدای جیغ جونگ مین فضای خونه رو پر کرد!!

-سوخــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــت!

و به سمت آشپزخونه دویید...اما از پن کیک چیزی جز یک جزغاله باقی نمونده بود.با حسرت به پن کیکی که کلی براش زحمت کشیده بود نگاه کرد که صدای وحشت زده اون رو به عقب برگردوند.

-چی شد؟؟؟

چشمهای آنیسا سرخ سرخ بود و صورتش هنوز خیسی خود را حفظ کرده بود.انگار با عجله اشکها پاک شده بودند چون نصفشون روی صورتش خودنمایی میکردند.

جونگ مین سعی کرد اتفاق چند دقیقه قبل را یاد آنیسا نندازد به همین خاطر با لحن مظلومی گفت:

-پن کیکی که کلی براش زحمت کشیدم سوخت!!!

آنیسا نفس راحتی کشید و گفت:

-منو ترسوندین آقای پارک!!فکر کردم چی شده...

-اتفاق از این بالاتر که کل زحمتم به باد فنا رفت؟؟؟

قیافه جونگ مین انقدر بامزه و خنده دار شده بود که آنیسا پقی زد زیر خنده...

حالا نوبت جونگ مین بود که با تعجب او را نگاه کند.

-به چی میخندین؟؟به بر باد رفتن زحمتام؟؟

-نه..به..قبافتون...آخه قیافه ستاره ملی موقع ناراحتی و مظلوم نمایی خیلی با نمک و خنده دار میشه.

لبخندی گوشه لب جونگ مین رو پوشوند...مطمئن شد که به خاطر شوخی های جونگ مین ناراحت نشده...و از قبل دلش گرفته بوده...

-پارک جونگ مین همه جوره بانمک و تو دل بروئه!!

آنیسا هم ته مانده های خنده اش رو کرد و گفت:

-آقای ستاره ملی....چقدر بهت بی توجهی کردن که مجبور شدی خودت اینهمه خودت رو تحویل بگیری ها؟؟؟

-به من بی توجهی کردن؟؟؟من شب و روزم پره از توجه دیگران..اینو ببین...!

-خودتو ببین!

-خودمو قبلا دیدم..معرکه ام خودم میدونم!!

-والا من که چیزی نمیبینم...!

-چشم بصیرت میخواد که تو نداری!(فک کنین جونگ مین بدونه چشم بصیرت چیه)

-تو داریش دیگه؟؟؟

-معلومه که دارم!

--کمتون نشه یه وقت؟؟

-نه..خیلی ممنون.

آنیسا لبخندی زد و توی دلش گفت:

-چقد رخوبه وقتی اینطوری میخندی...قیافه غمگین و جدی بهت نمیاد.

-به چی فکر میکنین؟؟؟

به خودش اومد و متوجه شد جونگ مین تو چند قدمیش ایستاده و روی صورتش خم شده و نگاه شیطنت بارش رو بهش دوخته.

آنیسا ناخودآگاه چند قدم به عقب رفت و بعد با لبخند شیطونی گفت:

-شما برو مدرک فضولیتو از دانشگاه هاروارد بیار بعد من بهت میگم به چی فکر میکردم!!!

وبراش زبون درآورد و از کناارش رد شد و به سمت یخچال رفت.

-حالا نمیشه کوتاه بیای و از همین دانشگاه سئول باشه؟؟

آنیسا به سمت جونگ مین برگشت و با لبخند به چشمهاش خیره شد و گفت:

-نچ!!به کمتر از هاروارش رضایت نمیدم!!

جونگ مین هم زبونش رو بیرون آورد و گفت:

-من بدون مدرک هاروار هم فضولیمو میکنم!!!

آنیسا به زور خنده خودش رو نگه داش و گفت:

-منم جواب فضولیهات رو نمیدم!!!!

-نده!!اصلا نیازی به جوابای تو ندارم!!

آنیسا به صورت کش داری گفت:

-معلومــــــــــه!!

و بعد به سمت ماهی تابه ای که روی گاز بود رفت و اون رو برداشت.محتویاتش رو بیرون ریخت و تمیز شستش.و بعد دوباره اون رو روی گاز گذاشت و کمی توش روغن ریخت.از یخچال 2تا تخم مرغ درآورد و نیمرو درست کرد.بعد از اینکه کارش تموم شد نیمرو رو روی میز گذشات و در حال نشستن به جونگ مین که همونجا جلوی در آشپزخونه ایستاده بود گفت:

-شما که به ما صبحانه ندادین...بفرمایید حداقل نیمرویی که من درست کردم رو بخورین!!

-من با لحن قبلیت راحت ترم!!

آنیسا با تعجب سرش رو بلند کرد و به چشمهای جونگ مین که با حالت خاصی بهش نگاه میکردن خیره شد.

-متوجه...منظورتون نمیشم!!

جونگ مین در حالی که به سمت میز می اومد گفت:

-مثلا الان باید میگفتی متوجه منظورت نمیشم!!!!

آنیسا با حالت گنگی بهش نگاه کرد و سرش رو کمی کج کرد و گفت:

-باز هم متوجه نشدم!!

جونگ مین خندید و گفت:

-بابا تو چرا انقدر باهوشی آخه؟؟؟تو تست هوش آی کیوت چقدر بود؟؟

آنیسا صاف نشست و حالت جدی به خودش گرفت و گفت:

-نیمروتون سرد شد آقای پارک.

جونگ مین که تا اون لحظه نیشش باز بود لبخند از روی لبهاش محو شد و آروم شروع به خوردن صبحانه اش کرد.آنیسا هم ریز ریز بدون اینکه جونگمین متوجه باشه به حرص خوردن و ضایع شدنش میخندید.

بعد از خوردن صبحانه جونگ مین از جاش بلند شد و بی هیچ حرفی شروع به جمع کردن میز کرد.آنیسا که صورت جدی و اخموی جونگ مین رو دید ناخودگاه خودش هم اخم کرد.هر چند دقیقه یک بار به صورت اخموی جونگ مین نگاه میکرد و اخم هاش بیشتر تو هم میرفت..تا اینکه دیگه نتونست تحمل کنه و گفت:

-ببخشید!

جونگ مین که تا اون لحظه حواسش به آنیسا نبود سرش رو بلند کرد و به آنیسا نگاه کرد.

-چی؟

-گفتم...ببخشید!

-بابت؟

-ناراحتتون کردم...!

جونگ مین سرش رو خاروند و گفت:

-کی؟؟

-همین چند دقیقه پیش!!ببخشید که ناراحت شدین...

جونگ مین لبخندی زد و گفت:

-من ناراحت نیستم خانم خجسته...فقط دلم میخواد شما تعارفات رو بذارید کنار.من و شما با هم چند وقت یک بار روبه رو میشیم....پس بهتر نیست با هم روباط دوستانه داشته باشیم؟؟

آنیسا از شنیدن اسم دوست ناخودآگاه لبخندی لبهاش رو زینت داد.مدتها بود که دوستی نداشت...و حالا احساس جدیدی از داشتن دوست پیدا کرده بود..احساسی که هنوز برای خودش هم ناشناخته بود...

با لبخند به جونگ مین نگاه کرد و گفت:

-پس از این به بعد..دوست؟؟؟!!

جونگ مین هم متقابلا لبخندی تحویل آنیسا داد و دستش رو به سمتش دراز کرد و گفت:

-دوست!

بعد از مرتب کردن آشپزخونه هر دو به پذیرایی رفتن و مشغلو تماشای تلویزیون شدن.وسط های موزیک ویدوئیی که در حال پخش بود آنیسا به سمت جونگ مین برگشت و گفت:

-راستی آقای پارک...

اما جونگ مین نذاشت حرفش رو تموم کنه و با اخم بهش خیره شد.

-چی شد؟؟

-کجای دنیا دیدین دو تا دوست اینطوری رسمی با هم حرف بزنن؟؟

آنیسا خنده ای کرد و گفت:

-ببخشید..خوب هنوز عادت نکردم دیگه!!چی صدات کنم خوب؟

-اسب!!!

آنیسا با تعجب و چشمانی که نزدیک بود از حدقه دربیاد گفت:

-اسب؟؟؟

جونگ مین لیوان قوه اش رو روی میز گذاشت و دست به سینه به انیسا نگاه کرد و گفت:

-به جز اسم خودم چیز دیگه ای هم وجود داره که بخوای باهاش منو صدا کنی؟؟؟

آنیسا این بار با صدای بلند تری خندید و گفت:

-باشه...حالا اخم نکن جونگ مین!!خوبه؟؟

جونگ مین با شیطنت گفت:

-خوبه آنیسا!

دوباره مشغول تماشای تلویزیون شدن که توی همین لحظه چشمان آنیسا دوباره گشاد شد...تا حدی که حتی جونگ مین از گوشه چشمش تونست اوون رو تشخیص بده و ناخودآگاه به سمتش برگشت و با نگاه پرسش گرش بهش خیره شد.

آنیسا از جاش بلند شد و به سمت تلویزیون رفت...انگشت اشاره اش رو روی صفحه تلویزیون قرار داد و به سمت جونگ مین برگشت و گفت:

-این هیون جونگ شی نیست؟؟

جونگ مین با تاسف سری تکون داد و گفت:

-نه..اون روح هیون جونگ شیه!!!!

آنیسا بدون اینکه به طعنه جونگ مین محل بذاره برگشت و یه بار دیگه به تبلیغی که رو به اتمام بود نگاه کرد و گفت:

-بالاخره فهمیدم کجا دیدمش!!!

و با خنده به سر جاش برگشت.بعد از چند دقیه دیگه هر کدومشون به اتاق خودشون رفتن و دوباره افکار به ذهن هردوشون هجوم آوردن...


نظراتتون واقعا دور از تصورمه...خیلی بی انصافید..تنها چیزیه که میتونم بگم.


دسته بندی : طلسمی به نام زندگی ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin