تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : sahar پنجشنبه 10 فروردین 1391, 03:17 ب.ظ

می دونی زیباترین خط منحنی دنیا چیه ؟

 لبخندی که بی اراده رو لبهای یک عاشق نقش می بنده تا در نهایت سکوت فریاد بزنه : دوستت دارم

سلام سلام....سلام....سلام

خوفین؟؟ چطولین؟؟

چه خبرا؟؟ تعطیلات خوش میگذره؟؟

دلم براتون تنگ شده بود من اومدم بایه قسمت دیگه از داستانم ..امیداوارم تا اینجا خوب بوده باشه....خوب دیگه زیاد حرف نمیزنم برید ادامه .. فقط یادتون نره نظر بزارید و منتظر نظرهای زیباتون هستم... بدو ادامه


 

گوشی قطع کردم و کارت رو برداشتم و توی کشو گذاشتم و روی صندلی  نشستم وداشتم فکر میکردم که به عروسی هانی برم یا نه واینکه اگه برم می توانم تحمل کنم یا نه داشتم با خودم کلنجار میرفتم که مادرم برای ناهار صدام کرد منم جوابش رو دادم الان میام وبه خودم گفتم بس کن ... بی خیال خیلی مونده تا اون روز و بلند شدم ورفتم طبقه پایین  تا ناهار بخورم بعداز نیم ساعت یا بیشتر از سر میز بلند شدم ودوباره برگشتم توی اتاقم و روی تخت دراز کشیدم وبه همه چیز داشتم فکر میکردم به همه اتفاقات گذشته وحرف هانی وعروسیش داشتم فکر میکردم نفهمیدم کی خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت چهار بود بلند شدم ونشستم و پایین رفتم مادرم می خواست بره بیرون خونه یکی از دوستاش وشب هم قرار بود با دوستاش برن سونا وشب رو اونجا بمونن و مادرم بهم گفت که ته مین هم با دوستاش  رفته خوش گذرونی معلومه نیست امشب بیاد یا نه وپدرم هم تا دیروقت سرکاره و دیر میاد خونه وازم خداحافظی کرد ورفت. منم تنها موندم تو خونه حوصلم سر رفته بود بلند شدم تا بیرون برم  و رفتم توی اتاق واماده شدم و از خونه بیرون زدم نمیدونستم کجا برم داشتم فکر میکردم که کجا برم بعد چند دقیقه فکر کردن تصمیم گرفتم به جونگی زنگ بزنم وبگم با هم بریم شهر بازی ولی یادم اومد که امروز تولد دوستش هیونگ بود بیخیال شدم وبه راهم ادامه دادم تا اینکه تصمیم گرفتم برم پارک سئول به طرف پارک سئول حرکت کردم بعد از ربع ساعت یا بیشتر به اونجا رسیدم ورفتم داخل پارک  و روی یه نیمکت  که روبروش یه دریاچه کوچیک با یه منظره قشنگ بود نشستم وبه دریاچه نگاه میکردم  ودختر وپسر های که با خوشحالی از کنارم رد می شدن نگاه میکردم و در افکارم فرو رفته بودم و به همه چیز داشتم فکر میکردم که با زنگ گوشیم به خودم اومدم گوشیم رو از توی کیفم در اوردم و به شماره نگاه کردم جونگی بود گوشی رو برداشتم بهش سلام کردم وبهش گفتم برای چی زنگ زده گفت که گوشی رو نگه دارم یکی کارم داره باتعجب پرسیدم کی بهم گفت چند لحظه صبر کنم تا خودش حرف بزنه بعد می فهمم به خودم گفتم یعنی کی با من کارداره بعد چند دقیقه گوشی رو هیونگ گرفت بهم سلام کرد وخودش رو معرفی کرد من که اون شناختم بهش سلام کردم سحر:چه کاری باهام داره

هیونگ: از جونگی شنیدم به تولد امشبش که  دعوتت کردم نمیای وزنگ زدم تا خودم مستقیم در خواست کنم وهمه بچه ها  از اومدنت خوشحال می شن که منو ببینن وازت می خوام که درخواستم رو به عنوان یه دوست رد نکنی وبیایی

 سحر:من به جونگی گفتم که بهت بگه  که نمی توانم بیام به خاطرکیو و چون نمی خوام توی تولدت اونو ببینم وبازم برای دعوت دوبارت ممنونم وتولدت رو بهت تبریک میگم و منم خوشحال می شدم همه بچه های گروه روبتوانم  ببینم ولی به این دلیل نمی توانم بیام وامیدوارم بهت خوش بگذره

هیونگ: باید بیایی این چیزا حالیم نمیشه...  جونگی رو می فرستم دنبالت

 وگوشی رو به جونگی داد بهش گفتم

سحر:واقعا نمی توانم بیام .. دنبالم نیا

 که گوشی رو یکی دیگه از بچه های گروه گرفت و یونگی بود

یونگی:سحر ازت خوام  که حتما بیایی

 ودوباره گوشی رو جونگی گرفت وبهم گفت

جونگی:به خاطر بچه ها بیا..چون خیلی دوست دارن دوباره ببیننت

ومن که نمی دونستم چی بگم قبول کردم وادرس رو گرفتم اول هیونگ می خواست بیاد دنبالم قبول نکردم خودم ادرس رو گرفتم وبهش گفتم که تا ساعت هفت که مهمونی برگزار میشه اونجام وگوشی روقطع کردم از روی نیمکت بلند شدم وبه سمت مرکز خرید رفتم نمیدونم چرا قبول کرده بودم شاید به خاطر اینکه زیاد اسرارکرده بودن بود یا به خاطر اینکه بتوانم کیو رو ببینم  خودمم نمی دونستم بعداز مدتی به مر کز خرید رسیدم نمی دونستم که چی باید بخرم به طرف مغازه ها رفتم ومغازه هارو نگاه کردم وداشتم تصمیم بگیرم برای هیونگ چی بگیرم که وارد یه مغازه شدم بوتیک لباس بود و به لباس ها نگاه میکردم که تصمیم گرفت براش یه لباس بخرم ویه تی شرت رو انتخاب کردم وخریدم و از مرکز خرید  بیرون اومدم به سمت خونه حرکت کردم و یه ساعت بعد به خونه رسیدم و به سمت اتاقم رفتم و یه دوش گرفتم ولباسی که می خواست برای مهمونی بپوشم رو تن کردم ویه کم ارایش کردم واز خونه بیرون اومدم و یه تاکسی گرفتم وادرس رو بهش دادم و بعد از نیم ساعت یا بیشتر به  یه ساختمان ویلای خیلی قشنگ بود  که ماشین وایستاد و از ماشین پیاده شدم  وتوی حیاط پر از چراغ بود که درخت های بیرون رو با هاش تزئین کرده بودن از ماشین پیاده شدم می خواست برم توولی  می ترسیدم که کیو رو ببینم نمی دونستم چیکار کنم تصمیم گرفتم برگردم و در راه به جونگی زنگ بزنم وازش معذرت بخوام وبگم برام کاری پیش اومده ولی در همین حین که داشتم میرفتم یکی منو صدا کرد برگشتم دیدم یونگی داره صدام می کنه

یونگی: سحر سحر کجا میری ؟؟

برگشتم ونگاهش کردم وبهش گفتم

سحر:جای نمی رفتم  می خواستم بیام تو که منوصدا کردی؟؟

یونگی: خوب خوش اومدی ...همه منتظره ات هستن بریم تو .





» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin