تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : suzan جمعه 11 فروردین 1391, 07:02 ب.ظ
اونیاهاسئوووووووووو...خوبید؟خوشید؟من که نیستم.اعصابم از دست فیلم یونگی خورده.
با نزدیک شدن به مدرسه ها چه میکنید؟من که این داستانم که تموم شه فقط یه داستان دیگه میذارم و بعد میییرررررررررررررم تا تابستون.

نمیخواستم بیام ها اما چون میدونستم پردیسی فعلا نیست دیگه اومدم
اون موقع ها که فقط خواننده بودم همیشه باخودم فکر میکردم چطور یه نویسنده دلش میاد دبل اس رو اذیت کنه چه برسه به اینکه بکشه.سر داستان یکی دونفر کلی گریه کردم....نویسنده های قدیمی فکر کنم یادشون باشه چقدر سرشون غر زدم....حالا خودم  تا یکی رو نکشم روزم شب نمیشه
فرشته جون اینم لینک دانلود اون ویدئو که میخواستی
http://www.zomgupload.com/umf8d22c8of5.html
بریم ادامه مطلب که کلی ور ور هم کردم
راستی چرخ گوشت باخودم نیاوردم
دیگه اینکه مریمی جون میدونم دارم خیلی ور میزنم اما چون قسمت آخره سخت نگیر....معذررررررت(قبول نکردی با چرخ گوشت میام سراغت)


وای اون روزی داستان یه بنده خدایی رو خوندم،توش یونگ سنگ رو زدن فقط کتک زدن،واییییییی...اصلا حالم داغون شد... بعد با خودم فکر کردم یه چیز به این سادگی اینطوری حال من رو بهم ریخت، اون وقت داستان من چه کرده؟بیچاره خواننده های داستان
دیگه اینکه بنده به این نتیجه رسیدم من داستان جنایی ننویسم بهتره.البته WBA خوب بودا اما این یکی...
راستی این قسمت هم مسابقه داره و برنده و جواب مسابقه و لینک داستان رو روز دیگه براتون میارم.
رای به دبل اس برای جام جهانی 2014 رو فراموش نکنید

و اما در آخر.چون قسمت آخره نظرات رو تاییدی نمیکنم.بخش نظرات در اختیار شماست.خودمم تا یک ساعت بعد از گذاشتن داستان تشریف دارم
نمیشه من هنوز باید ور ور کنم.آخه اگه صبر کنم تا تابستون میمیرم.مشکل اینه که خارج از اینجا آدم کم حرفو گوشه گیری هستم و توی جمع نمیجوشم واسه همین حرف تو دلم زیاد میمونه.
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
راستی ببخشید چهارشنبه نیومدم.تقصیر سوجین بود که خبر جم میوزیک رو بهم داد.توپولی در جم میوزیک
جیییییییییییییییییییییییییییییییغ
کلی حرف تو دلم مونده.ایشالا در آینده
خیلی دوستتون دارم
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

بخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخل
تازه چرخ گوشتم با خودم نیاوردم
------------------------------------------
 


هیون به ارومی چشماش رو باز کرد...جونگ رو که دید چشماش تا حد آخر باز شد...سعی کرد تکون بخوره اما اونقدر محکم بسته بودنش که مچ دست و پاش زخم شد..دهنش هم درد میکرد.چطور جونگ باهاش همچین کاری کرده بود؟

جونگ بلند شد،دستش رو دو طرف صندلی گذاشت و صورتش رو نزدیک برد وبا لحن تهدید آمیزی گف:خوب نگاه کن جویی...من وبخاطر میاری؟

هیون با اخم نگاه کرد:جویی؟چرا به اون میگفت جویی..چندلحظه فکر کرد و بعد انگار دنیا رو سرش خراب شده...هنوز اون ماسک رو به صورتش داشت و حالا جونگ اون رو با جویی...کسی که چهره این اتفاقات بود اشتباه گرفته بود... با وحشت سعی کرد حرف بزنه اما نتونست و تنها موجب خنده جونگ مین شد.سعی کرد خودش رو باز کنه اما گرمای خون رو روی مچ دست و پاش حس کرد.

جونگ همونطور که با دست دیگش اسلحش رو نوازش میکرد گفت:بهت قول میدم خیلی طول نکشه... و اسلحه رو به سمت هیون گرفت.هیون با التماس به چشماش نگاه کرد.مرگ براش اهمیتی نداشت... خیلی وقت بود از این زندگی دست کشیده بود اما چیزی که قلبش رو میفشرد و راه نفسش رو تنگ میکرد ترس از آینده بود...اگه به دست جونگ کشته میشد و بعد جونگ تمام حقیقت رو میفهمیدچی؟...حتی تصورشم وحشتناک بود... اشک به ارومی روی گونه هاش میغلطیدن...سرش رو چندبار تکون داد و سعی کرد با نگاهش منصرفش کنه اما جون با پوزخند تیری به بازوش شلیک کرد...

-این برای هیونگ جون بود...برادر عزیزی که مجبورم کردین خودم توی قبر بذارمش....

تیری به بازوی دیگش شلیک کرد:اینم برای کیوجونگ عزیزم بود...برادری که خودشو برای برادرش فدا کرد

تیر بعدی پای چپ و راستش بود:اولی برای یونگ سنگ بود که با تمام مظلومیتش اونطور شکنجش کردین و جسمش رو نابود کردین... و دوم...-اشکاش به ارومی پایین اومدن و صداش لرزش پیدا کرد- برای ایون اه بود...خواهر برادرم...دختری که با تمام وجودم دوستش داشتم اما بخاطر کیوجونگ هرگز حرفی از علاقم نزدم...اما شما عوضی ها اونو ازم گرفتین...و این یکی هم برای هیون جونگ هیونگ...برادری که نابودش کردین..خوردش کردین...دیگه چیزی ازش باقی نمونده فقط بخاطر شما...   و تیری رو مستقیم توی قلبش شلیک کرد.

هیون حس کرد داره خفه میشه... تیر نایش رو سوراخ کرده بود.  جونگ به طرفش رفت ،باز کرد و روی زمین انداختش.با پوزخند لگدی بهش زد و هیون به سمت راست چرخید.جونگ با دیدن دست باندپیچی شده جویی وحشت تمام وحودش رو گرفت.به ارومی نشست و باند رو باز کرد.سوراخی به اندازه چاقو وسط دستش بوجود اومده بود.جویی رو چرخوند...دستاش میلرزیدن و از حقیقتی که ممکن بود بفهمه قلبش به درد اومده بود...یقه لباسش رو باز کرد و ماسک رو کشید... با دیدن هیون جونگ که چهرش از درد درهم کشیده شده بود اما هنوزم لبخند میزد به هق هق افتاد.

-ه..هیونگ...!!!

هیون جونگ که دیگه رنگش تقریبا کبود شده بود دست جونگ رو محکم گرفت و سعی کرد حرف بزنه اما به سرفه افتاد.جونگ گوشیش رو درآورد تا به امبولانس خبر بده اما هیون گوشی رو از دستش کشید و پرت کرد و به زحمت آخرین کلمات از دهنش خارج شد:نذار گیر بیفتی...

چشماش بسته شد ،سرش به سمت مخالف چرخید و باریکه خونی از گوشه دهنش خارج شد.جونگ چندلحظه به ناباوری به هیون نگاه کرد.باورش نمیشد برادرش رو با دستای خودش اونطور وحشیانه کشته...چندبار نفس عمیق کشید و سعی کرد نذاره کنترلش رو از دست بده...تلفن هیون رو برداشت و به پلیس خبر داد و خودش به سرعت اونجا رو ترک کرد.

وقتی به قدر کافی دور شد تلفنش رو دراورد و شماره یکی از خبرچین هاش رو گرفت و بهش چیزی گفت.

به سمت محل قرار رفت و روی صندلی منتظر شد...تو اون لحظه حس میکرد ذهنش خالی شده و به هیچ چیز نمیتونست فکر کنه.سنگینی دستی رو روی شونش حس کرد.برگشت و با انتظار به خبرچینش نگاه کرد.

مرد همه چیز رو درمورد هیون ،تصمیماتش،قتل های که انجام داده بود و... برای جونگ گفت و اونجا رو ترک کرد.

جونگ بی هیچ حرفی بلند شد و مستقیم به فرودگاه رفت و یه بلیط به کره برای پرواز بعدی گرفت.

نیمه شب بود که به خونه رسید.وارد خونه که شد اصلا نفهمید مین جی روی مبل خوابش برده،به اتاقش رفت...دیگه طاقتش تموم شد،فریاد بلندی کشید و هرچی رو میزش بود رو زمین ریخت،طبقش رو گرفت و پرت کرد.طبقه شکست واتاق از بوی عطرهای شکسته پر شد.تا بیست دقیقه بعد تنها کارش فریاد کشیدن و شکستن وسایل اتاقش بود.

مین جی که با فریادای جونگ بیدار شده بود در آستانه در با چشمانی اشکبار به جونگ نگاه میکرد.در نهایت جونگ پاش روی یه شیشه شکسته رفت و از درد روی زمین زانو زد،صورتش رو پشت دستاش پنهان کرد و فریاد کشید...دیوونه شده بود...کشتن هیون تقریبا دیوونش کرده بود...این موصوع خارج از ظرفیتش بود.

مین جی به طرفش رفت... دستش رو دور شونه جونگ حلقه کرد و با صدای ظریفی گفت:اروم باش عزیزم...اروم باش...

جونگ محکم مین جی رو به طرفی هل داد و با فریاد گفت:از اینجا گمشو بیرون...نمیخوام ببینمت...همش تثقصیر تو و امثال توئه... برو بمیر تا راحت شم...

مین جی با گریه:جونگ خواهش میکنم...بدون تو نمیتونم...

جونگ:پس بمیر تا بتونه....   بازوی مین جی رو گرفت واز خونه پرتش کرد بیرون.

............................................................................................................................


جونگ از دور شاهد مراسم خاکسپاری هیون بود که در کنار قبر یونگ و هیونگ و کیو به خاک سپرده شد.دلش راضی نمیشد نزدیک تر بره...از هیون خجالت میکشید...از پسرا خجالت میکشید...مین جی از راه دور بهش نگاه میکرد...توی این سه روز حتی یه لحظه هم رفتار جونگ از ذهنش دور نمیشد...خوابو خوراکش داغون شده بود،زیرچشاش گود رفته و سیاه بود.روشو برگردوند و سعی کرد از ریزش اشکاش جلوگیری کنه.

با پایان یافتن مراسم جونگ به سرعت اونجا رو ترک کرد...براش مهم نبود که خبرنگارا چی بگن فقط میخواست آخرین کارش رو انجام بده.تلفنش رو درآورد  وشماره یکی از نزدیک تری افرادش رو گرفت...بی هیچ حرفی منتظر شد.

-کار انجام شد...مادر جوجه ها هم به بچه هاش پیوست...

جونگ گوشی رو قطع کرد و لبخند رضایت آمیزی زد.به قبرستون برگشت...حتی پرنده هم پر نمیزد.جسم بلندی که با پارچه پوشونده بود برداشت و به سمت قبر ها رفت...به آرومی بوسه ای بر سنگ هر کدوم زد...به درخت روبروشون تکیه داد و زیر لب گفت:زندگی چقدر بدون شماها سرد و بی معنیه...ما 5 روح در یک بدن هستیم...نمیدونم چطور تاالان تنها گذاشتمتون اما میام  تا باز هم باهمدیگه به روی استیج بریم.

پارچه رو باز کرد و جسم فلزی تیزی رو که بی شباهت به سیخ کباب نبود برداشت.با لبخند گفت:به زودی میبینمتون برادرای من...

بی هیچ تردیدی جسم رو داخل بدن خودش فرو کرد...آهی کشید چندلحظه بعد همونطور که نشسیته به درخت تکیه داده بود  ولبخند به لب داشت چشماش بسته شد.

مین جی که یمدونست جونگ مین بعدا خودش به تنهایی به قربستون میره به اون سمت حرکت کرد...باید برای اخرین بار باهاش حرف میزد چون زندگی بدون اون رو نمیخواست...از راه دور جونگ مین رو دید که به درختی تکیه داده...لبخندی زد وبه طرفش رفت.چندبار صداش زد اما جوابی نشنید...دستش رو روی گونه جونگ گذاشت...چقدر بدنش سرد بود.کمی زاویش رو تغییر داد و با وحشت به جونگ زل زد...چطور ممکن بود...چطور ممکن بود عشق زندگیش اینطوری اینجا با چشمای بسته افتاده باشه.

تردیدی برای کاری که میخواست انجام بده نداشت.روی زمین زانو زد و از پشت جونگ مین رو در آغوش گرفت...به ارومی گردنش رو بوسید و زمزمه کرد:منو تو بالاخره ماله هم میشیم...

جونگ رو محکم تر به خودش فشرد و با دست آزادش جسم فلزی رو مجکم تر فشار داد و وارد بدن خودش کرد...اما هیچ دردی حس نمیکرد... تنها حس خوش آیندی بود که سراسر وجودش رو دربرگرفته بود...به ارومی چشماش بسته شد و سرش روی شونه جونگ مین افتاد...

دو روز بعد وقتی علت مرگ خودکشی اعلام شد جونگ مین و مین جی رو در یک قبر مشترک در کناراعضای دیگه دبل اس به خاک سپردن.


..........................................................................................................................


(عکسشون رو درست زدم دیگه؟آخه گروهشون رو نمیشناسم.از شمیم جون که اسم خواننده پرسیدم از بین اونایی که گفت این گروهه رو انتخاب کردم.خودشونن دیگه؟)
یک سال بعد

ژیا با تعجب به ژیا نزدیک شد و دره گوشش زمزمه کرد:هیرو چرا امروز اینقدر خوش اخلاق شده؟نکنه دوست دختر گرفته به ما نگفته؟

ژیا با شک هیرو رو که مشغول تمرین بود از نظر گذروند و گفت:فکر نکنم...به نظرم دیشب جادوگره شخصیتش رو تغییر داده.

هردوشون نیشخندی زد و پشت سر هیرو براش زبون انداختن

.

.

شبکه خبر سئول

با بالا رفتن آمار قتل و سرقت های مسلحانه که همه به وسیله افراد کاملا حرفه ای و بی رحم انجام شده کشور را به وحشت انداخته و این موضوع خبر از ورود گروه مافیایی دیگری به کشور دارد

قانون پایستگی قدرت مافیا

قدرت مافیا نه خود به خود از بین میرود و نه خود به خود به وجود می آید بلکه تنها از گروهی به گروه دیگر و از فردی به فرد دیگر منتقل میشود
----------------------
مسابقه این قسمت
1-وقتی هیون جونگ واسه اولین بار اعضا رو دید از یه نفرشون میترسید.اون کیه؟
2-سوتی کلیپ لاویا چی بود؟(با عرض معذرت.خودت اجازه صادر کردی)
3-I want to be in a relationship but I don't want to get married
 این سخن از کدوم گل پسره؟
4-اگه یونگ سنگ و جونگ مین خواننده نمیشدن میرفتن سراغ چه کاری؟
.................................
خب اینم از داستان من.امیدوارم خوشتون اومده باشه
از تمام کسانی که تااینجا تحمل کردن و خوندنش واقعا ممنونم
دوستتون دارم خیلیییییییییی زیاد
(هیییییی دلم برای مین جی تنگ میشه)





به نظرتون یونگ سنگ اون قسمت شکنجش روبخونه چی میشه؟

دسته بندی : I'm not me ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin