تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Sareh ! جمعه 11 فروردین 1391, 06:41 ب.ظ
سلام بر همگی ... ممنون از اینکه داستانم رو می خونین ...

جمله ی منتخب :
خواهش می کنم ... اوپا ... بیدار شو ... خواهش می کنم ...

بفرمایید ادامه ...

جونگ به شدت سرفه می کرد ... این بیماری توی تنفسش هم اختلال درست کرده بود . پرستار اکسیژن رو بهش وصل کرد ... بعد از چند لحظه تنفسش درست شد و جونگ هم اروم شد .

 

یونگ از بیرون اتاق داشت این چیزا رو میدید ... اشک توی چشماش جمع شده بود ... جونگ اصلا وضع خوبی نداشت ... با این حساب نمی دونست عملش موفقیت داره یا نه ...

دکتر از اتاق در میاد . یونگ سریع میره سمتش – چطوره ؟؟؟

دکتر یه نگاه به یونگ میندازه – خیلی دیر شده ...

یونگ – ما پول عملش رو جور کردیم ...

دکتر – اصلا وقت نداریم بفرستیمش ژاپن ... نمی دونیم هم تا اونجا دووم میاره یا نه .

یونگ اخم می کنه – حالش اینقدر بده ؟؟؟

دکتر سر تکون میده – متاسفانه بله .

یونگ – خیلی خوب ... خواهش می کنم بگین ... الان چی کار باید بکنیم ؟

دکتر – نمی دونم ... به نظرم همچنان میتونه عملش موفقیت امیز باشه ... اما نمی تونیم بفرستیمش .

یونگ – پس دکترش باید بیاد اینجا ؟

دکتر – فکر نمی کنم قبول کنه ... اما ... شاید من بتونم عملش کنم .

یونگ می ترسه – اما ... شما که تخصصش رو ندارین .

دکتر – گاهی اوقات که یه بیمار اورژانسی دارم این کار رو می کنیم ... دعا کنین که نتیجه بده .

یونگ هیچی از حرفای دکتر نمی فهمید ایستاد و به دور شدن دکتر نگاه کرد ...

 

_______________________________

 

کیو همه ی کار ها رو کرده بود و به سمت اتاق جونگ حرکت کرد ... به اتاق که نزدیک شد یونگ سنگ رو دید که روبری اتاق روی یه صندلی نشسته بود و به شدت توی فکر بود . طوری که اصلا متوجه کیو نشد .

کیو دستش رود روی شونه ی یونگ سنگ می ذاره – چی شده ؟

یونگ سنگ از تماس کیو می پره – ها ؟

کیو اخم می کنه و کنارش می شینه – چی شده یونگ ؟؟؟ جونگ چطوره ؟

یونگ سرش رو تکون میده – نمی دونم .

کیو – حرف بزن دیگه ... مردم از نگرانی ...

یونگ – خیلی بد شده ... حالش خیلی بد شده . دکترش می گه فقط یه راه برای بهبودیش هست که اونم نسبتیه ... معلوم نیست تاثیر داشته باشه یا نه ...

کیو – ی... یعنی چی ؟

یونگ نگران بهش نگاه می کنه – منم نفهمیدم ... کیو ... جونگ خوب میشه ؟؟؟ تازه ... تازه بهش اکسیژن زدن ... می فهمی یعنی چی ؟

کیو چشماش درشت تر از حد معمول شد – چ... چی داری میگی ؟؟؟ جونگ ... وضعش اینهمه خراب نبود ... من مطمئنم ...

یونگ سر تکون داد و نگاهش رو از کیو گرفت – اون خیلی داغون شده ... خیلی .

کیو جرات بلند شدن و داخل شدن به اتاق رو نداشت ... اروم می پرسه – عملش می کنن ؟

یونگ سر تکون داد – اره ... اما می گفتن عمل سختیه ... دکتر خودش عملش می کنه ... میگه فرستادنش به ژاپن خطرناکه .

کیو اخم می کنه – یعنی می تونه عملش کنه ؟؟؟ کی ؟

یونگ – گفت ممکنه بتونه ... نمی دونم کی ... اما خیلی زود ...

 

____________________________________

 

یک روز بعد

 

کیو سعی داشت از پشت تلفن هیون رو متقاعد کنه – لازم نیست تو بیای ... تو خونه بمون .

هیون – نمیخوام ... باید اونجا باشم کیو ... نگرانم .

کیو – ما پیششیم ... عملش خیلی طول می کشه . وجود تو چیزی رو حل نمی کنه ... هیون جونگ ... داداش ... خونه بمون . یونی خونه ست ؟

هیون – اره ... اینجاست .

کیو – پس خوبه ... همونجا بمون . خواهش می کنم ...

هیون اه می کشه – خیلی خوب ... هر چیزی شد خبرم کنین ... باشه ؟

کیو – خیالت راحت باشه ... خبرت می کنم .

اینو گفت و قطع کرد .

یونگ – چی شد ؟

کیو – کلافه م کرد ... می خواست بیاد اینجا ... هیون هنوز روحیه ش خوب نشده .

یونگ – اره ... خوب شد نذاشتی بیاد .

کیو – اوهوم ... یونی هم پیششه ...

یونگ – مینسا چی ؟

کیو – اون که صبح زود از خونه زد بیرون ... گفت باید بره یکمی پول در بیاره .

یونگ – اها ... خیلی خوب ساعت چنده ؟

کیو به ساعتش نگاه می کنه – 10 .

یونگ – تا یک ساعت دیگه عملش شروع میشه ...

کیو – من ... خیلی به این جور عملا اعتقاد ندارم ... اصلا قبولش ندارم .

یونگ اخم می کنه – چاره ی دیگه ای هم نداریم ... چون باید فیلم عملش رو به طور زنده واسه اون دکتره بفرستن ... خیلی طول می کشه ... می دونی که ... اون دکتره حتما واسش سخته که عملی رو که یکی دیگه داره انجام میده هدایت کنه .

کیو سر تکون میده – امیدوارم عملش خوب باشه ...

یونگ – منم همین طور .

 

___________________________

 

یونی و هیون توی خونه نشسته بودن . سکوت تنها چیزی بود که بینشون بود . تلفن یونی زنگ می خوره . مینسا بود ... جواب میده – چی شده ؟

مینسا – اونی ... یه مشکلی پیش اومده ...

یونی سر پا می ایسته – چه مشکلی مینسا ؟

مینسا – ماری حالش بد شده ... سان شی قاطی کرده ... اوضاع بدیه .

یونی – چی میگی ؟؟؟ درست حرف بزن ببینم .

مینسا یه نفس عمیق می کشه – رفته بودن سر کار ... ماری داشته می دویده که می خوره به یه سنگی و میفته ... حال خودش خیلی بد نیست ولی ... بچه ش ... سقط شده ...

یونی – چِـــــی ؟ سان شی ... اون چی ؟

مینسا به گریه میفته – اون دیوونه شده ... منو مقصر می دونه ... میگه من باید حواسم بهش می بود ... اونی ... خواهش می کنم بیا ... من نمی دونم باید چی کار کنم ...

یونی – خیلی خوب خیلی خوب ... آدرس رو بده .

بعد از گرفتن ادرس قطع می کنه .

هیون – چی شده ؟

یونی – من باید برم ... یه مشکلی واسه بچه ها پیش اومده ...

هیون – اما ... کجا ؟؟ چه مشکلی ؟

یونی – خیلی مهم نیست ... درستش می کنم ...

اینو گفت و سریع اماده شد و بدون اینکه در رو درست ببنده می زنه بیرون . 

هیون اه کشید – حالا من تنها تو خونه چی کار کنم ... وای ... جونگ مین ...

اینو گفت و سرش رو بین دستاش گرفت ... این قدر عصبی بود که ارامبخش خورد و روی تختش دراز کشید ... خیلی طول کشید تا خوابش برد ...

 

___________________________

 

ساعت 2 بعد از ظهر بود ... هنوز خبری نشده بود . کیو توی سالن بیمارستان داشت قدم می زد ... یونگ هم روی صندلی نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود .

گوشی کیو توی جیبش داشت می لرزید ... اصلا نگاهش هم نکرد ... فقط گوشیش رو در اورد و باتری رو ازش جدا کرد .

یونگ – کی بود ؟؟؟

کیو – نمی دونم ...

یونگ استرس کیو رو می فهمید ... بیشتر از این سوال نپرسید ... دوباره به در اتاق عمل جونگ مین خیره شد ...

 

___________________________

 

از بس این شماره رو گرفته بود خسته شده بود ... زنگ می زنه به پرستار دخترش که بیاد و خودش هم میره تا اماده بشه .

نگران تر از اونی بود که خنده های دخترش اونو به ذوق بیاره . نکنه اتفاقی افتاده بود ... نمی تونست درست فکر کنه ...

تا پرستار اومد سریع از خونه زد بیرون ... چیز زیادی تا پایان مرخصیش هم نمونده بود . فقط یه روز دیگه .

 

20 دققیقه بعد

 

جلو در خونه پارک می کنه ... نمی دونست چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه ... ماشین رو پارک می کنه و میره توی مجتمع . داشت به خاطر می اورد ... طبقه ی 4 واحد 12 .

میرسه پشت در ... تعجب می کنه ... در باز بود . شاید بهتر می بود که اول یه سر به بیمارستان جونگ می زد اما جرات رفتن به اونجا رو نداشت ... با وجود اینکه در باز بود زنگ می زنه . چند لحظه صبر می کنه اما کسی پشت در نمیاد .

بازم صبر می کنه ... بالاخره خودش رو متقاعد می کنه که بره توی خونه ... خیلی اروم وارد میشه . یکم که جلوتر میره متوجه یه صدایی میشه  ... سعی می کنه منبع صدا رو پیدا کنه ... یکی داشت ناله می کرد ... گوشاش رو تیز می کنه ... صدا از توی یکی از اتاقا بود ... میره سمت اتاق .

در رو که نیمه باز بود اروم باز می کنه ... یکی از اون پسرا بود ... توی خواب داشت ناله می کرد ... نارشا نمی دونست باید چی کار کنه ... میره نزدیکش و اروم صداش می زنه – اوپا ... اقا ... بیدار شو ...

بی فایده بود .

بازم صدا می زنه و اینبار هیون رو تکون میده اما هیون باز هم به جز ناله واکنش دیگه ای نشون نمیده .

نارشا کلافه شده بود ... 10 دقیقه ای میشد که داشت هیون رو صدا می زد . یه لحظه متوجه یه چیزی میشه ... چشمای هیون ... اون داشت گریه می کرد ... خدای من ... باید چی کار می کرد ... 

گریه ی اروم هیون شدت می گیره ... به هق هق افتاده بود ... چیزی که باعث میشد نارشا هم به گریه بیفته ... نمی دونست باید چی کار می کرد ... هیون چنان گریه می کرد که دل سنگ هم اب می شد ... نارشا به التماس افتاده بود – خواهش می کنم ... اوپا ... بیدار شو ... خواهش می کنم ...

هیون بی توجه به التماس های نارشا فقط گریه می کنه ...

 

 

___________________________

 

هیونگ خیلی بی حوصله بود ... نمی دونست تا کی توی این بیمارستان میمونه ... بدتر از اون این بود که نمی دونست زندانش چه قدر طول می کشه ... خیلی سخت بود این که ندونه عاقبتش چی میشه ... مشکل اینجا بود که هیچ امیدی به پایان خوب این زندگی نداشت ... خنده ش می گرفت توی خانوادشون فقط برادرش تونسته بود به یه جایی برسه ... و همین هم باعث می شد که ته دلش یه دلیل برای خوشحالی داشته باشه .

به طرز عجیبی دلش برای پسرا تنگ شده بود ... این بی خبری دیوونه ش کرده بود . نمی دونست الان توی چه حالی هستن ... نمی دونست جونگ مین خوب شده بود یا نه ... اون پلیسه به نظر ادم بدی نمی اومد ... امیدوارم بود که پسرا رو نگرفته باشه ... هنوز بدنش درد می کرد ...

 

__________________________

 

به طرز عجیبی بعد از این که نارشا هیون رو توی اغوش گرفته بود و سرش رو روی سینه یه هیون گذاشته بود هیون اروم شده بود . خیلی زود توی اغوش همدیگه ارو شده بودن و نارشا هم به خواب رفته بود ... هیون اروم چشماش رو باز کرد ... نمی دونست چرا اما می دونست بعد از مدت ها با ارامش داره بیدار می شه ... خیلی زود دلیل این ارامش رو توی اغوشش پیدا کرده بود ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


دسته بندی : we are gonna to fall down but ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin