تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : sahar یکشنبه 13 فروردین 1391, 04:03 ب.ظ

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید

انیو هاسیووووووو...

خوفین؟؟ چطولین؟؟ خوش میگذره

دلم برای همگی تون تنگ شده بود.. روز سیزده بدر رو بهتون تبریک میگم ..امیدوارم این روز بهتون کلی خوش بگذره بهتون...راستی ممکنه نتوانم دو سه روز داستان رو بزارم چون باید برم جایی ...اگه بودم حتما براتون میزارم

خوب من اومدم با یه قسمت دیگه از داستان... راستی تا اینجا چطور بوده؟؟ خوب زیاد منتظر تون نمیزارم برید ادامه و داستان رو بخونید

راستی نظر یادتون نره


 

ازش پرسیدم که کیو هم هست جوابم رو داد گفت :نه هنوز نیومده بیا بریم نگران نباش و دستم رو گرفت ومنو به داخل ساختمان برد  ودر رو باز کرد و رو بهم گفت

یونگی: خانم ها اول

ومن تو رفته ام و اونم پشت سر من داخل شد . داخل ساختمان خیلی قشنگ بود و بزرگ صدای موزیک همه جا رو پر کرد ه بود وخیلی شلوغ بود هرکسی با یک یا چند نفر مشغول حرف زدن بود و یه سری ها داشتن با هم دیگه میرقصیدن یونگی رو به من کرد وگفت:

یونگی:خوب خوش اومدی از این طرف

و دوباره دست منو گرفت و با خودش به یه سمت سالن دیگه از خونه برد و  منو پشت خودش قایم کرد و رو به میزی که بچه ها وایستاده بودن کرد

یونگی: خوب بچه ها من اومدم؟؟ اگه گفتین با کی اومدم

هیون: خوب بزار ببینم.. با کی اومدی

یونگی:  با مهمون خودمون.. این شما و اینم سحر

هیونگ کنار رفت و منو همگی دیدن وبهم سلام کردن وبهم خوش امد گفتن و بهم یه لیوان نوشیدنی  به تعارف کردن ومنم قبول کردم ونوشیدنی رو گرفتم همه بودن به جز کیو وجونگی به اطراف نگاه کردم دنبال جونگی می گشتم ولی پیداش نکردم یا شاید دلم دنبال کیو می گشت که نمی توانست پیداش کنه و رو به یونگی  کردم وگفتم

سحر:یونگی جونگی کجاست؟؟

یونگی: نمیدونم تا الان اینجا بود که من اومدم بیرون؟ هیون...جونگی کجاست؟

هیون: رفت دستشویی الان میاد؟

هیون: سحر  خوبی؟؟ چه خبرا؟؟

سحر: خوبم مرسی... سلامتی

یونگی: خبر رو شنیدین که جونگی می خواد زن بگیره؟؟

سحر: نه نمیدونستم... کی؟

هیون: داره شوخی می کنه... جدی نگیرید

یونگی: جدی میگم

هیون: حالا کی هست این زن خوش بخت

یونگی: خوب اقا داماد هم اومد

جونگی: چی داری میگی کی داماده

یونگی: خوب تو دیگه.. مگه نمی خوای زن بگیری؟؟

هیون: اره

جونگی: خیلی بی مزه ای... این چه شوخیه

هیون: یونگی  خیلی بی مزه ای

جونگی: سحر نیومد ش

یونگی: اینجاست.. نمی بینیش کنار منه

جونگی : سلام.. خوبی کی اومدی متوجه ات نشدم ببخشید

سحر: سلام.. واقعا داری ازدواج می کنی ؟؟ باکی؟؟ چرا چیزی بهم نگفتی

جونگی: مرسی .. نه بابا دارن شوخی می کنن من وازدواج اشتباه گرفتی

هیون: اره سحر  .. داشتن شوخی می کردن....اخه کی به این زن میده...هه هه....از کیو چه خبر؟؟ امشب میاد

یونگی: اره میاد... اقای تازه داماد

جونگی: خوب هیونگ کجاست؟

هیون :الام میادش

بعد از این همه حرف ها که زدن هیونگ به سمت میزی که ما بودیم اومد وبه همه سلام کرد وتامن دید خوشحال شد و بهش سلام کردم وتولدش رو بهش تبریک گفتم ودر همین که هیونگ داشت می گفت که بیاید بریم برقصیم که یه دختر به سمت میز ما اومد وبه همه سلام کرد وکنار جونگی وایستاد گفت 

دختر:سلام اوپا خوبی خیلی وقته که ندیدمت

و جونگی بهش سلام کرد و

جونگی: سلام جسیکا خوبی منم خیلی وقته ندیدمت 

من تازه فهمیدم که اون اسمش جسیکا.

 جسیکا داشت با جونگی حرف میزد که از جونگی پرسید من کی هستم که هیونگ برگشت به جسیکا گفت این دوست ما سحر هستش و رو به من کرد گفت اینم جسیکا ست توی گروه گرلز جنریشن خواننده است . جسیکا به جونگی گفت

جسیکا: خوب بیا با هم بریم برقصیم... اوپا

دست جونگی رو کشید وباخودش برد و من به جونگی نگاه میکردم که هیونگ رو به من کرد

هیونگ :ناراحت نباش

سحر: ناراحت نیستم

 وهیونگ :خوب جسیکا ..جونگی رو دوست داره و خیلی دوست داره که جونگی باهاش ازدواج کنه ولی جونگی زیاد علاقه ای بهش نداره

 و بعد از چند دقیقه گروه گرلز جنریشن که من نمی شناختم به سمت ما اومدن ودوباره یونگی بهم معرفی کرد ودخترها به پسرا گفتن بیاین بریم برقصیم هم رفتن ولی هیون نرفت وکنار من وایستاد وبهش گفتم

سحر: اگه به خاطر منه این کار رو نکن بروخوش باشه ..من همین جام وجای نمیرم

 هیون: نه ..می مونم

ولی بعد با اسرار من قبول کرد رفت ومنم داشتم از دور بهشون نگاه میکردم که نگاهم به جونگی افتاد که داشت با اون دختره که اسمش جسیکا بود میرقصید و یاد حرفی که هیونگ بهم زده بود افتادم و همین طور بهش نگاه میکردم صورتش ناراحت بود انگار دوست نداشت باهاش برقصه ولی در حال ناراحتی که داشت صورتش لبخند میزد ومیرقصید حواسم کاملا پرت شده بود که با صدای هیونگ به خودم اومدم بهم گفت

هیونگ: سحر کجای؟؟ داری به چی نگاه می کنی ؟؟

سحر: هیچی اینجا.. چیکار میکنی

هیونگ:اومدم پیشت تنها نباشی

 ازش تشکر کردم بعداز نیم ساعت یا بیشتر همه به سمت میز اومدن وایستادن و جونگی و جسیکا هم اومدن همه داشتن باهم حرف میزدن که ناگهان یونگی رو به هیونگ کرد وگفت

یونگی: کیو داره میاد با نامزدش

 ودست براش تکون داد نمی خواستم باهاش رو به رو بشم اومدم که برم یونگی پشتم وایستاد وگفت

یونگی: سحر کجا میری.. من پیشتم نترس اگه حرفی زد من جوابش رو میدم

و دستم رو محکم توی دستش گرفت وپشت من ایستاد کیو به همه سلام کرد تا منودید با نگاه ناراحت موندی به من سلام کرد و هانی هم بهم سلام کرد وگفت خوشحاله که منواینجا می بینه  من می خواست برم ولی یونگی پشتم وایستاده بود ودستم رو محکم گرفته بود جونگی به من نگاه میکرد ودید دستم توی دست یونگی ناراحت شده بود به اجبار وایستادم .





» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin