تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : zhila جمعه 11 فروردین 1391, 10:39 ب.ظ
سلام و علیکم
من پس از مدتها پیدام شد...!میدونم یکم دیره اما عید همگییییییی مبارککککککککککککککک
برید ادامه که زیاد گذاشتم

هیونگ با شدت کیفش رو رو میز کوبوند و دست جونگ رو گرفت و از کلاس برد بیرون.
جونگ:هوییی!چته وحشی دستم رو شکوندی!به جای سلامته؟
هیونگ:القاب خودتو به من نده.جونگ مین بهت نیاز دارم.کمکم کن
جونگ قیافه جلبی به خودش گرفت و:اهم....خوب چه کاری از دستم بر میاد.
هیونگ با خوشحالی :خوب ببین...شب کریسمس تولد هیورینه.میخوام یه کار خارق العاده انجام بدم.
جونگ یه دونه زد تو سرش و:خاک تو سر دوست دختر زلیلت کنم!بزار دوستیتون  به یه سال بکشه بعد از این کارا بکن!
هیونگ سرش رو مالید و :برو بابا!دارم از کی کمک میگیرم!
جونگ دستش رو گرفت و:خوب بابا!چرا از دخترا سوال نمیپرسی؟اینجور که بیول میگفت دوستیشون خیلی قدمیه.برو از اونا بپرس راهنماییت میکنن.
هیونگ سرش رو خاروند و:باشه.ولی نمیشه تو از بیول بپرسی من از بقیه؟
جونگ:ایششششش....باشه مپرسم. 
.........................................................................
-بیول؟بیول با توام!ااااا وایسا دیگه نفسم برید!!!
بیول:چیه؟چی میخوای؟
جونگ:وای....چقد....چقدر تند راه میری!
بیول:جونگمین کارتو بگو میخوام برم کتابخونه!
جونگ:ببین بیول این هفته تولد هیورینه.هیونگ میخواد واسش کادو بگیره تو میدونی هیورین چی دوست داره؟
بیول:اِِِِشما ها از کجا فهمیدین؟خب هیورین....هیورین گردنبند خیلی دوست داره.هر مدلی که باشه.
جونگ:اهان...که اینطور...مرسی بیول.بعد سریع گونه ی بیول رو بوسید و فرار کرد.
بیول:پارک جونگگگگگگگگگگگگگگگگ میننننننننن!سواستفاده گر!!!!!!!!
..............................................................................................
هیورین:
سرما بیشتر شده  و هوا رو به سردی می ره.کم کم برفا شدت بیشتری پیدا میکنن و رسیدن کریسمس رو خبر میدن.فردا کریسمس بود.روزی به یاد موندنی و پر از خاطره!تقریبا  از یه هفته بعد از دوستیمون،اقای چانگ رو مرخص کردم و پیاده همراه هیونگ میرم مدرسه.چهار ماه از دوستیمون میگذره و هروز صبح میاد دنبالم و سه تایی باهم میرم مدرسه.هوا به شدت سرده و منم سرماییم و تحمل اینهمه سرما رو ندارم.اما تحمل میکنم.هیونگم سعی میکنه با کاراش گرمم کنه.وقتی دستای یخ زدم رو تو دستاش میگیره و غر میزنه  که چرا دسکش نمیپوشم تا ته قلبم گرم میشه.گرمایی که با هیچ وسیله ی گرمایی نمیتونم بدست بیارم.جونگم سعی میکنه با اذیتاش بخندونتمو گرمم کنه.هیونگ داره کم کم منو از اون قالب یخیم در میاره.خودشم میگه از اوله دوستیمون تا حالا خیلی تغییر کردی!!اره خودمم حس میکنم.قبلنا زندگیم بی هدف بود!یه زندگیه تکراری بی هدف مضخرف!اما الان وظعیتم فرق میکنه.صبحا به عشق دیدن هیونگ زیر پنجره ی اتاقم بیدار میشم.تک تک نفسام رو به خاطر وجود اون میکشم.اه ه ه ه ه !من چم شده؟چرا اینجوری شدم؟یعنی هیونگم همین حسو به من داره؟حتما داره!حتما!
سرم درد میکنه.چقدر دلم تنگ شده.واسه مامان.واسه بابا.واسه اون جمع سرد خانوادمون که خیلی کم پیش میومد گرم بشه!ولی با همه اینا بازم مامان داشتم.بازم مامان پیش خودمون بود و اینهمه حرف پشت سرش نبود.بغض داره خفم میکنه!به اتاق بزرگ و خوشگلم نگاه میکنم.ست طوسی صورتی سفیدی داره.از نظر مالی هیچی کم نیست.حساببم همیشه پر بوده!اما اون چیزی که هیچ وقت پر نبود دل من از محبت مامان و بابا بود.سرم رو گذاشتم رو میز و به عکس تولد پارسالم خیره شدم.الان که نگاه میکردم دلتنگیم بیش تر میشد.ای خدا...چرا هیچ وقت گریه ام نمگیره؟الان واقعا محتاج گریه ام!خدایا یه کاری کن گریه کنم.ازت خواهش میکنم. 
با ویبره ی گوشیم از جام میپرم.اینقدر تو افکارم غرق شده بودم که ازیه همچین چیز کوچکی ترسیدم.حوصله جواب نداشتم.با بیحوصلگی گوشیم رو برداشتم که دیدم هیونگه.اس ام اس زده بود که ((پرده رو بزن کنار)).دیگه به اینکاراش عادت کرده بودم.از رو دیوار خانم یونگ میپرید و می یومد تو بالکن اتاقم.تو اون لحظه وجودشه یه نعمت بود واسم.با خوشحالی رفتم جلو اینه و دستی رو موهام کشیدم.برق لبی رو که هانا اوندفعه برام خرید بود زدم و پرده رو کشیدم.صحنه ای که میدیدم برام غیر قابل هضم بود نمیتونستم باور کنم این هیونگ؟با بهت رفتم جلو و در رو باز کردم.هیونگ درحالی که موها و پالتوش از برف سفید شده بود کیک بدست تو بالکن استاده بود.در باز کردمو با لکنت گفتم:هیونگ....تو.....تو.....یادت بود؟تولد منو یادت مونده بود؟
کیک رو گذاشت رو میز تو بالکن و دستام رو تو دستای سردش گرفت و :تولدت مبارک عشقه من.بعد بغلم کرد و به خودش چسبوند.
زبونم بند اومده بود.داشت گریه ام میگرفت.با بغض نفس عمیقی کشیدم و عطر تنش رو به سمت ریه هام سوق دادم.عزیز ترین کسم تولدم رو یادش مونده بود.واقعا خوشحالم کرده بود.
اروم از خودش جدام کرد و صورتم رو تو دستاش گرفت و به ارومی لباش رو رو لبام گذاشت.
اولش شکه شده بودم.باورم نمیشد.این اولین بوسمون بود!ولی دست هیونگ که دور کمرم حلقه شد منو وادار به همراهی کرد.همینطور که همدیگه رو میبوسیدم صدای جونگ رو از پایین شنیدم که :هیاااا!کیم هیونگ جون ما این پایین یخ زده ایم. بعد تو داری دوست دخترت رو بوس میکنی!خودخواه!
به پایین نگاه کردم.همه جمع بودن.مین جی،هیون،یونگ،بیول،هانا،جونگ.
با لبخند به هیونگ نگاه کردم و دستش رو گرفتم و:بیا بریم پایین عزیزم.الان اینا میکشنمون!   
..............................................................
به محض اینکه در رو باز کردم بیول یک کیک رو محکم کوبوند تو صورتمو و بقیه هم خندیدن.خودمم خنده ام گرفته بود ولی برای اینکه حال بیول رو بگیرم دنبالش راه افتادمو باقیمونده ی کیک رو صورتم رو بهش مالوندم.اونم هی جیغ جیغ میکرد و کمک میخواست.اخرش هیونگ اومد جدامون کرد.جفتمون از نفس افتاده بودیم.به قیافه هامون نگاه کردم.خیلی خنده دار شده بودیم.نصفه موهای من تو دستای بیول .یقه ی لباس اون تو دستای من!هیونگ موهای منو از تو دستای بیول در اورد و:همنشینی با جونگمین رو تو هم اثر گذاشته هاااا!کندی موهاشو!!!!
صورتم و شستم و رفتم پیش بچه ها.
یونگ:خب اول کیک بخوریم بعد کادوها!!!
جونگ:شکمو دودیقه صبر کنی هیچی نمیشه!!!!خب اول از همه کادوی من!
هیونگ:اِِ جونگ اول کادوی من که دوست پسرشم!
جونگ:نخیر!اول ماله من کار دارم!
من:باشه،باشه.هیونگ بزار اول کادوی جونگ رو باز کنم!
جونگ زبونی انداخت و اومد کنارم رو کاناپه نشست.
کادوش یه xbox بود!محشر بود!با لبخند بهش نگاه کردمو گفتم:از کجا میدونستی  اینو دوست دارم؟
یه لبخند دختر کش زد و:به من میگن پارک جونگمین.بعد سریع از دستم کشید و:الان وصل میکنم همه بازی کنیم.خیلی حال میده!
کادوی بعدی ماله هیونگ بود!یه گردنبد قلبی شکل که تاریخ امروز به اضافه ی دوتا h.واقعا قشنگ بود.با خوشحالی نگاش کردمو :هیونگ این محشره!فوق العاده اس عزیز دلم.
هیونگ لبخندی زدو :قابل تو رو نداشت عزیز دلم.
کادوها رو به ترتیب باز کردم.بچه ها سنگ تموم گذاشته بودن.کادوها فوق العاده بود.بعد از باز کردن کادوها به اسرار یونگ کیک و شامپاین خوردیم.
جونگ:خب حالا که همه شامپاین خوردیم و داغیم چه طوره بازی کنیم؟
من:جونگمین رقصشو بیار مسابقه بزاریم.
جونگ:باشه رقصشو میارم کی پایه اس با من مسابقه بده؟
من:من!من میخوام مسابقه بدم.
بیول:منم هستم.                   هیونگ:منم همین طور!
جونگ:هیون تو نمیای؟
هیون:چون دلم نمیخواد ببیازید نمیام!
جونگ:بشین سرجات.بگو جرئتشو ندارم!
هیون:برای رو کم کنیم که شده منم هستم!
هانا:من....منم بازی!
جونگ:مین جی؟یونگ شما نمیاید؟
یونگ:من حال ندارم!
مین جی:منم بازیتون رو نگاه میکنم.
جونگ:باشه بابا!باشه!نیاین!خب دوتا دوتا بازی میکنیم!هر کی باید یه دست با همه بازی کنه!
من:باشه من اماده ام!ست اول با تو جونگ!
جونگ:باشه بزن بریم!
ست اول رو جونگمین برد.ست دوم منو هیونگ بودیم که اونم برد.ست سوم هیون بود.هرچی سعی کردم ببرمش نمیشد.اونم برد دیگه داشت گریه ام در میومد.ست چهارم و پنچم با بیول و هانا بودم که اونا قیافه ی منو دیدن یه کاری کردن من ببرم.بیشتر به خاطر خنده اش رفته بودم وگرنه منو چه به رقص!
جونگ با زرنگی تمام همه مون رو برد.حتی هیون رو که تا اون موقعه میدون دار بود اونم برد.وقتی بازری تموم شد جونگ جیغ بلندی زد و رفت سمت هیون و:خودت گفتی تا یه هفته تمام مشقام رو مینویسی!این یه هفته از فردا شروع میشه کیم هیون جونگ!
هیون بیخیال رو صندلی نشست و:من یه چیزی گفتم تو چرا باور کردی؟برو بابا دلت خوشه!من درسای خودم رو نمینویسم بیام درسای تو رو بنویسم؟
جونگ با حرص :از اولشم میدونستم ادم این کار نیستی برای اینکه حالت رو بگیرم این مسابقه رو گذاشتم!
من:اِِِِبچه ها بسه!یه شب اومدیم خوش باشیم.نمیشه دعوا نکنید؟؟؟
تقریبا ساعت 10 بود که همشون.موقع رفتن هیونگ دوباره لبام رو بوسید و:هیورین مرسی از اینکه به دنیا اومدی.مرسی از اینکه دوست دختر منی.مرسی از اینکه.......
من:شیششششش هیونگ اروم.منم اروم لبام رو گذاشتم رو لباشو و:هیونگ خیلی دوست دارم.به خاطر امشب ممنون.واقعا شب خاطره ای بود عزیز دلم!مرسی عزیزم.
اونم چشمکی زد و رفت.
...............................................................................
زمان حال:
دفتر خاطرات رو بست و با شدت پرتش کرد رو میز.اشکاش رو پاک کرد و رفت تا بخوابه.از این وضعیت خسته شده بود!زندگی با خاطرات!اخه اینم شد زندگی؟برق و خاموش کرد و بدون توجه به مین جی رفت خوابید!
.........................................................................
-جونگمین حالش چطوره؟خوبه؟
جونگ:بستگی داره از نظر تو خوب چی باشه؟
-جونگ جدی ام!دوست پسر داره؟حال روحیش چطوره؟
جونگمین:فعلا دوست پسر نداره.اما یکی تو زندگیش هست.حال روحیشم بهتر شده.میگزرونه.
-میخوام ببینمش!
جونگ:نه الان نه!الان موقعش نیست!بزار وقتش شد بهت میگم!
-باشه باشه.ممنونم جونگ.ممنون!


دسته بندی : LAST WINTER ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin