تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ShelernaZ شنبه 12 فروردین 1391, 03:50 ق.ظ
سلام به همه ی دوستای خوبم...میدونم بد قولی کردم و داستان نانا رو نذاشتم ولی باور کنین این چند روز خیلی دیوونه کننده بود...الانم که دارین میبینین باز نصف شب اومدم دارم پست میذارم...از دست این پدر مهربان...من خودمو کشتم که نانا رو به موقع اماده کنم ولی نتونستم...واقعا شرمندم...ولی قول میدم تو این هفته بذارمش...حالا نه که خیلی خواننده داره...هه هه...خب دیگه زیاد حرف زدم بفرمایید ادامه
آپلود سنتر عکس رایگان



تو تاریکی نشسته بودم و گریه میکردم...چیزی نمیفهمیدم...نمیدونستم کجام...حتی نمیدونستم که برای چی گریه میکنم...فقط میدونستم که باید گریه کنم...چیزی از دور و برم نمیفهمیدم...یعنی چیزی برای فهمیدن نبود...کاملا تاریک بود...میخواستم از جام بلند شم که تو کل بدنم احساس درد کردم...همون درد باعث شد که یه دفعه چشمام رو باز کنم...کسی کنارم نبود...تو یه اتاق سفید تنها بودم...یاد اون وقتی که تصادف کرده بودم افتادم...احساس تنهایی و ناراحتیم دوبرابر شد...چشمام پر از اشک شد و بغض کردم...سرم رو چرخوندم و چند بار به دور و برم نگاه کردم...هیچ کس تو اتاق نبود که بتونم باهاش حرف بزنم و بهش بگم که دارم از درد و سوزش میمیرم...پهلوم تا زیر شکمم درد میکرد و میسوخت...درد و سوزشش انقدر وحشتناک بود که بلند بلند زدم زیر گریه...داد میکشیدم و زجه میزدم...خودم ناراحت و افسرده بودم اون درد هم طاقت و قدرتمو ازم گرفته بود...به خاطر جیغ کشیدنا و بلند گریه کردنام پرستارا سریع ریختن تو اتاقم و بهم کلی ارامبخش زدن...5 دقیقه نشد که دوباره خوابیدم...یکی داشت باهام حرف میزد...نمیتونستم صداش رو بشناسم...حتی متوجه نمیشدم که داشت بهم چی میگفت...حواسمو جمع کردم که بفهمم چی میگه...صدای نرم و خیلی دلنشینی بود...یه جورایی مردونه هم به نظر میومد...دلم میخواست بدونم صدای کیه...اروم گفتم:
من نمیتونم ببینمت...تو کی هستی؟؟؟
صدای نفسش رو شنیدم که با صدای ارومی گفت:
درد داری؟؟؟؟
حواسم رفت پیش سوالش...یاد درد پهلوم و زیر قفسه ی سینم افتادم...اهی کشیدم و گفتم:
اره...خیلی درد دارم...دلم میخواد بمیرم...از این همه درد کشیدن خسته شدم...
حالت تعجب به خودش گرفت و گفت:
دلت میخواد بمیری؟؟؟به خاطر درد میخوای بمیری؟؟؟
سرم رو انداختم پایین و گفتم:
نه...به خاطر درد نیست...
صدا:چی اذیتت میکنه که میخوای به خاطرش بمیری؟؟؟
تو اون لحظه یادم نبود که چرا دلم میخواست بمیرم...یکم  فکر کردم و سعی کردم به یاد بیارم که چرا میخواستم بمیرم...یهو یاد هیون جونگ افتادم...یاد حرف پرستار درموردش...یاد این که باز من تو بیمارستانم و اون کنارم نیست...یعنی نمیتونست باشه...اون خودش هم تو وضعیت خیلی بدی بود...با یاداوری این چیز ها اشکام دوباره راه افتادن...دوباره اون صدا تو گوشم پیچید:
چرا گریه میکنی؟؟؟
سعی کردم خودمو اروم کنم و گفتم:
چون یکی که خیلی برام عزیزه الان تو وضعیت خیلی بدیه...دارم به خاطرش میمیرم...
صدا:به خاطر اون میخوای بمیری؟؟؟
ساشا:اگه با مردن من حالش خوب میشه اره حاضرم بمیرم...
صدا:تو خیلی بدبختی...
با این حرفش جا خوردم...اروم گفتم:
منظورت چیه؟؟؟
صدا:تو فکر میکنی اگه یه همچین حسی به اون شخص داشته باشی معنیش اینه که عاشقشی؟؟؟
من که کاملا گیج شده بودم گفتم:
اینطور نیست؟؟؟
صدا:معلومه که اینطور نیست...
عصبانی شدم و داد کشیدم:
پس میخوای چیکار کنم؟؟؟کسی که برام حکم زندگیم رو داره تو وضعیت بدیه و ممکنه حتی بمیره...تو این موقعیت میخوای خیلی ریلکس بشینم و با تو گرم بگیرم؟؟؟میخوای به فکر خودم باشم و خونسردی خودم رو حفظ کنم؟؟؟نمیفهمی؟؟؟اگه اون نباشه منم نیستم...
صدا با همون ارامش و خونسردی قبلش گفت:
باید بهش اعتماد داشته باشی...اگه عاشقشی باید باورش داشته بشی...هنوز اینو نفهمیدی؟؟؟عاشق بودن به معنای نابود کردن خودت برای عشقت نیست به این معناست که با باور و اعتماد بتونی کنار عشقت بمونی...
حرفش انقدر گیرا بود که تو کل وجودم رخنه کرد...هیچوقت از این زاویه به عشق نگاه نکرده بودم...همیشه فکر میکردم وقتی عاشق یه نفرم باید همه چیزم رو برای اون شخص بدم...حالا میفهمیدم که واقعا چقدر بدبخت بودم...دلم میخواست بیشتر با اون صدا حرف بزنم که بتونم خالی بشم اما انگار دیگه اون صدا کنارم نبود...حتی نمیدونستم که کی بوده که باهام حرف میزده...تا اون موقع احساس بی وزنی میکردم اما یه دفعه احساس سنگینی غیر قابل تصوری کردم...بدتر از اون احساس میکردم که یکی یه وزنه ی 300 کیلویی رو گذاشته روی قفسه ی سینم و نمیذاره که نفس بکشم...نمیدونم چند وقت خوابیده بودم اما پلکام خیلی سنگین شده بودن...احساس میکردم که کل صورتم پف کرده چون نمیتونستم راحت لبام و تکون بدم...لپ هام هم کاملا بی حس بودن...چشمام رو که از سنگینی تکون نمیخوردن به زور تو کاسه ی چشمم چرخوندم...باز هم تنها بودم و کسی کنارم نبود...هر بار که چشمام رو باز میکردم و کسی رو کنارم نمیدیدم بیشتر از قبل دلم برای مامانم تنگ میشد...دفعه ی قبل که تو بیمارستان بودم هر بار که چشمام رو باز میکردم مامانم کنارم بود به خاطر همین اینقدر احساس تنهایی و ترس نمیکردم...سعی کردم که یه نفس عمیق بکشم اما زیر قفسه ی سینم خیلی درد میکرد و باعث شد اشک تو چشمام جمع بشه...تا جایی که یادم میومد پهلوم با شیشه خیلی عمیق پاره شده بود...ولی من بیشتر از هرجایی زیر قفسه ی سینم درد میکرد...دستم رو به هر زحمتی بود اوردم بالا و به بخیه های روش خیره شدم...یاد صورتم افتادم...با این که تمام مفصل هام خشک شده بود باز هم ارنجم رو خم کردم و انگشتام رو روی باند روی صورتم کشیدم...به نظر میرسید که صورتم رو خیلی با دقت بخیه کرده باشن...همون موقع در اتاقم باز شد و دو نفر با سر و صدای زیاد وارد اتاق شدن...اروم چشمم رو تو کاسه چرخوندم و به صورت هاشون خیره شدم...کیو و جونگ مین بودن...کیو همین که دید بیدار شدم دویید و کنار تختم نشست و دستم که هنوز روی باد روی صورتم بود رو تو دستش گرفت و گفت:
بالاخره بیدار شدی؟؟؟حالت چطوره؟؟؟
از دیدنشون انقدر خوشحال شده بودم که ناخوداگاه اشک کل کاسه س چشمام رو پر کرد...بدون این که پلک بزنم و باعث بشم که اشکام بریزن رو صورتم گفتم:
چند روزه که اینجام؟؟؟
جونگ مین روی تختم نشست و گفت:
یک هفتس...
ساشا:یک هفته؟؟؟من یک هفته خواب بودم؟؟؟؟
کیو:راستش بریدگی پهلوت خیلی عمیق بود...یه قسمتی از گوشتت رو هم کنده بود...مقداری هم به رودت اسیب زده بود...ولی خدا رو شکر اونقدر بد نبود که نشه برات کاری کرد...
ساشا:زیر قفسه ی سینم خیلی درد میکنه...دارم از دردش میمیرم...
جونگ مین:راستش بعد از این که بردنت تو اتاق عمل ازت عکس گرفتن و معلوم شد که یه دنده ی اخرت شکسته...به خاطر همینه که انقدر درد داری...
اهی کشیدم و گفتم:
قبلا هم دندم شکسته بود...
جونگ مین:همون دنده دوباره شکسته...به خاطر همین دردش خیلی غیر قابل تحمل تر از دفعه ی اوله...
کیو:تو یه بار به هوش اومدی اما به خاطر درد زیاد بهت ارامبخش و خواب اور زدن و خوابوندنت...
جونگ مین:ما اینجا نبودیم اما پرستارا میگفتن که بیمارستان رو با جیغ هات رو سرت گذاشته بودی...
سرم رو انداختم پایین و گفتم:
اره...یادم میاد...داشتم از درد میمردم...مرگ رو جلوی چشمام دیدم...
دوباره دستم رو روی باند صورتم کشیدم که کیو گفت:
نگران صورتت نباش...دکتر بهمون اطمینان داد که جای بخیه هات نمیمونه...خیلی ریز برات بخیه زده...
به زور سعی کردم لبخند بزنم اما باز هم موفق نشدم...اروم به جونگ مین خیره شدم و گفتم:
بابت حرف هایی که قبل از رفتنم تو اتاق عمل بهت زدم متاسفم...خیلی عصبی و نگران بودم...حتما خیلی ناراحتت کردم...
جونگ مین زل زد تو چشمام و چند دقیقه بدون کلمه ای حرف فقط نگام کرد...اروم دستش رو اورد طرف صورتم و زیر پلک پایینم کشید و گفت:
با اونهمه اشک تو چشمت میتونی منو درست ببینی؟؟؟؟
ساشا:نه...نمیتونم...به خاطر همینه که سرم رو پایین نمیندازم...چون نمتونم ببینمت...
جونگ مین اروم و بیجون خندید و گفت:
احمق...
دوباره صدای باز شدن در اتاقم به گوشم رسید...صدای قشنگ یونگ سنگ تو کل اتاق پیچید...همین که متوجه من شد گفت:
ساشا بیدار شدی؟؟؟حالت چطوره؟؟؟هنوز هم درد داری؟؟؟میخوای برم و به دکتر بگم بیاد؟؟؟
بعد از اون هیونگ اومد تو و با صدای بلندی گفت:
بیدار شده؟؟؟واقعا؟؟؟من فکر کردم مرده...
از این که دوباره این حرف رو از دهنش میشنیدم خندم گرفت و همین خنده باعث شد که اشکام از چشمام بریزه...میدونستم که حالا که ریختن دیگه نمیتونم جلوشونو بگیرم...وقتی دیدم هر 4 نفرشون چیش منن ته دلم بدجور جوش میزد...با صدای دورگه ای گفتم:
هیون جونگ چطوره؟؟؟
جونگ مین با این سوال من لبخندش رو خورد و به کیو خیره شد کیو هم به یونگ و اونم به هیونگ...هیونگ لبخندی زد و اروم گفتم:
نگران اون نباش...به فکر خودت باش...باید هرچه سریع تر بهتر بشی...
تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
این جواب سوال من نبود...به جونگ مین خیره شدم اما اون روشو ازم برگردوند...فهمیدم از سوالم ناراحت شده...ولی دست خودم نبود...هرچقدرم که بهم میگفتن احمق و بدبختم برام مهم نبود...هیون جونگ برام خیلی مهم بود...از خودم حداقل مهم تر بود...وقتی دیدم جونگ مین بهم جواب نمیده به کیو خیره شدم و گفتم:
هیون جونگ چطوره؟؟؟
کیو اروم لبخند زد و گفت:
همونطور که هیونگ گفت لازم نیست نگران اون باشی...اون حالش خوبه...
کلافه شدم و گفتم:
این هم جوابی نیست که من دنبالشم...میخوام بدونم هنوز هم تو همون حالت بی هوشیه یا این که تغییری تو وضعیتش به وجود اومده؟؟؟
یونگ سنگ که دید انقدر بیتابی میکنم و حاضر نمیشم اروم بشم گفت:
میبینین که اینجوری بیشتر حرکت میکنه و بیشتر به خودش صدمه میزنه...خیلی راحت به سوالش جواب بدین...
سریع گفتم:
خودت بگو...
یونگ سنگ نفس عمیقی کشید و بعد گفت:
چیزی نیست که از گفتنش بترسم...هیون جونگ به هوش اومده ولی دکترا هنوز نمیدونن که چه بلایی ممکنه سرش اومده باشه واسه همین هنوز تحت مراقبته...حالا خیالت راحت شد؟؟؟
راستش با شنیدن اون کلمات احساس کردم که دوتا بال از پشتم زده بیرون...انقدر خوشحال بودم که میتونستم پرواز کنم...کیو خندید و گفت:
میخواستیم از وضعیتش مطمئن بشیم و بعد بهت بگیم ولی خب تو صبر نداری...
اشکام رو که همونطور روی گونم میغلتیدن به زحمت با پشت دستم پاک کردم و گفتم:
از حالا به بعد رو بهش اعتماد میکنم و باور دارم که حالش روز به روز بهتر میشه...
جونگ مین پوزخندی زد و گفت:
زودتر از اینا باید این کارو میکردی...
سرم رو انداختم پایین و گفتم:
میدونم ولی نمیتونستم...من ادمی نیستم که بتونم اونطوری رفتار کنم...میتونی فکر کنی بچم یا بدبختم اما من همینم...
یونگ سنگ خندید و گفت:
کسی فکر نمیکنه تو بدبختی...اون عوضی فقط حسودیش میشه...به دل نگیر...
کیو هم سرش رو به علامت مثبت تکون داد و از جاش بلند شد و گفت:
میرم یه سر بهش بزنم...ممکنه هر لحظه بیدار بشه...من نمیدونم این بیمارستان چی داره که هر کی توش میخوابه زیبای خفته میشه...
خندیدم و به قیافه ی مهربون یونگ سنگ خیره شدم...یونگ سنگ چشمکی بهم زد و دستش رو مشت کرد و گفت:
نگران نباش...فایتینگ
لبخند زدم...خیلی خسته بودم...حالا که فهمیده بودم هیون به هوش اومده تازه احساس خستگی میکردم...یه دفعه یاد هایرین افتادم...با صدای تقریبا بلندی گفتم:
هایرین چی؟؟؟اون حالش چطوره؟؟؟
همه تو سکوت خیلی سنگینی فرو رفتن...با این که دل خوشی از هایرین نداشتم باز هم ته دلم به خاطرش لرزید...با تردید گفتم:
نمرده که؟؟؟
هیونگ با صدای بلندی گفت:
نه بابا...نمرده...
نفسی از روی راحتی خیال کشیدم اما صورت هیچکدومشون حالت خوبی نداشت...فهمیدم که احتمالا بلای بدی سرش اومده...اروم پرسیدم:
چه بلایی سر خودش اورده؟؟؟
جونگ مین اهی کشید و گفت:
ضربه ای که به سرش وارد شد خیلی شدید بود...باعث از بین رفتن یه سری از بافت های مغزش شده و اونم دچار اختلال روانی شده...در حال حاضر تو بخش مغز و اعصابه ولی گفتن به زودی به بیمارستان روانی منتقلش میکنن...
دوباره زیر قفسه ی سینم تیر کشید...با صدای لرزونی گفتم:
یعنی هیچ کاری نمیتونن براش بکنن؟؟؟
جونگ مین سرش رو تکون داد و بعد از اتاق بیرون رفت...اون یه مدت طولانی عاشق هایرین بود...مطمئن بودم که هضم کردن این موضوع براش کار راحتی نبوده...خود من هم برای هایرین ناراحت بودم...اگه اون این بلاها رو سر هیون و بقیه نمیاورد الان نه من و نه هیون توی بیمارستان بستری نبودیم و این بلای وحشتناک هم سر خودش نمیومد...هیونگ اومد کنار من و روی صندلی نشست و دستاش رو تو سینش قفل کرد وگفت:
همه ی این بدبختی ها تقصیر اون بوده...نمیخوام دوباره حرفی ازش بشنوم...اعصابم بهم میریزه...الان مطلب مهم اینه که هیون جونگ حالش بهتره...همین و بس...
حرفاش یکمی تند بود ولی حقیقت داشت...این که هیون جونگ حالش بهتر بود عالی بود ولی چرا هنوز هم تو مراقبت شدید بود؟؟؟چرا نمیتونستم برم و ببینمش؟؟؟باز هم ته دلم نگران بودم و ترس برم داشته بود...امیدوار بودم که اینبار این ترس و نگرانیم بیخود باشه و همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه...

آپلود سنتر عکس رایگان

دسته بندی : let me be the one ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin