تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : maryam یکشنبه 13 فروردین 1391, 08:24 ب.ظ

سلام بچه ها سیزده بدرتون مبارك.

امیدوارم این عید بهتون خوش گذشته باشه...و ساله خوبی رو شروع كرده باشید.

بچه ها من میدونم خیلی دیر اومدم..اما وقتی تعداده نظر ها رو دیدم..

حسی برایه داستان گذاشتم برام نمونده...

البته خودمم هم میدونم كه نتونستم نظرات رو بجوابم.اما همشونو خوندم

اما از الان دیگه وقتم ازاد شده و میتونم جواب بدم.و اگر نظرات كم باشه .با عرضه شرمندگی از خدمته دوستانی كه به من لطف دارند

داستان رو فراموش كنید.

دیگه بقیه اش رو نمیذارم.و فقط رویه دختری پاییزی كه تو وب یگانه میذارم تمركز میكنم

بفرمایید ادامه


...

سرم پایین بود...هنوز به كارم...مطمئن نبودم...اما بلاخره انجامش دادم...

- دوست دارم ..هیون....

به من نگریست...از نگاهش خواندم....به چه چیزی میاندیشد..

- راهش اینه....دوستم داری....

سرم را تكان دادم.

من نمیخواستم معامله كنم...من واقعا عاشقش بودم...اما او با من معامله كرد...برگشت به سمتم...

- خوب منم دوست دارم..مین سو....

و مرا بوسید....

اه..............

اما این كلمه ای كه هیون به من گفت چه بود...منظورش از خوب منم دوستت دارم...و بوسه اش كه در حاله انجام دادنش بود...حالم را به هم میزد.نه از او بلكه از خودم.او داشت به حسه من با دیده معامله نگاه میكرد.عشقه زیبایم را داشت با این حس لگد مال میكرد.و من در بوسه او چیزی جز اجبار و معامله ندیدم.

وضعیته من خودش به تنهایی رقت انگیز بود..كه بخواهم با این كار و حسه هیون رقت انگیز ترش هم بكنم. از حرفم پشیمان شدم..من هیون را دوست دارم...اما نه اینطور.دوست ندارم با او باشم. نه اینكه.به خاطره دیگری مرا ببوسد...به خاطره دیگری... به من محبت كند...به خاطره دیگری ..با من دوست شود.و ان دیگری كسانی نبودند جز یونسنگ و پدرش. و هدفه او فقط و فقط دور كردنه من از یونسنگ بود.همانطور كه یونسنگ با فراری دادنه من از كلوپ مرا از پدرش دور كرد.و من چه ساده لوحانه یونسنگ را باور كردم.كه او به خاطره حسه دلسوزی این كار را برایم انجام داده.

والان هیون داشت كاره یونسنگ را تكرار میكرد.بی شك ازدواج كردنه با پیره مرده كثیفی مثله پدره یونسنگ خیلی با ارزش تر از كار در كلوپ است.و البته برایه دختری فقیری مثله من كه دیگر خانواده ای ندارد...این ازدواج موفقیته بزرگی است.اما وقتی هیون از من جدا شد.سرش پایین بود و من نمیدانستم به چه چیزی فكر میكرد..اما هرچه بود اخمهایش به شدت در هم بود...سرش را كه بلند كرد و به من نگاه كرد...متوجه هاله ای از اشك در چشمانش شدم.قلبم ریخت...و من نمیدانستم..در فكره او چه غوغایی نهفته است..اما وقتی لب گشود..با هر كلمه اش غرورش شكست وریخت....و تبدیل شد به یك مرده معمولی...مردی كه انگار داشت عقده هایش را میگشود و من متعجب و وارفته به او گوش سپردم....

چقدر من پست شدم...باز هم اعتراف میكنم...كار در كلوپ مرا هم خویه پدر بزرگ كرده..من چقدر پست شده ام...

- مین سو...

به چشمانش نگاه كردم...

- مین سو...نمی دونی چقدر سخت بود...تا اینجا رسیدیم...فقره كیو جونگ...ترك شدنه هیونگ بوسیله پدرش...انزوایه جونگ مین...ترد شدنه من...و ناملایمتی كه یونسنگ در زندگی با پدرش كشیده...تمامه این خلا ها باعث شد بخایم خودمونو بالا بكشیم.ما از بچكی با درد بزرگ شدیم..الان هم راحت نیستیم...اما حداقل موفقیم..و من نمیخوام..اینو از دست بدیم....مین سو..یونسنگ طاقته سختی نداره..چون سختی زیاد كشیده..تو برامون سختش نكن...

- هیون جونگ..من این كارو نمیكنم.مطمئن باش.

خنده ای عصبی كرد.

- پس این كاری كه داری میكنی اسمش چیه؟

- معذرت میخوام...من همچین قصدی نداشتم...من حسمو بهت گفتم..مثله تمومه طرفدارها كه حسشونو بهت میكن...جدی نگیرش...من فقط میخوام به روستامون برگردم...نمیخوام تو كلوپ باشم...همین....شاید راهش اشتباه باشه..اما مقصد درسته...

- امیدوارم...راهش رو درست كنی..چون پدره یونسگ..همون راهه اشتباه...

- هیون جونگ...

- مین سو...لطفا اگه میخوای با من باشی....از یونسگ دور باش...

تمامه زمین شاید برایه گواه گرفتنه قلبه شكسته ام كم است...كه مطمئن شدم..او هم مثله یونسنگ با من معامله میكند..

- هیون جونگ..من نمیخوام با تو باشم...من فقط حسم را به تو گفتم....باشه من از یونسگ و پدرش دور میشم...منو به روستامون برگردون اگه بتونی كمكم كنی..

برقه چشمانش ولبخندی كه بر لب اورد گواه رضایتمندی او از حرفم بود..

- ازت ممنونم مین سو....

تا خواستم جواب دهم كسی به شدت در را میزد...و فریاد میكشید.هیون جونگ هول شده بود و نمیخواست در را باز كند.صدایی از پشته8 در میامد

- من میدونم اون تو هستید...درو باز كنید...وگر نه پلیس خبر میكنم..

هیون با وحشت به من و من به هیون جونگ خیره شدم...در بین ان فریاد...و كوبیدنه در نمیشد تصمیمی گرفت..بلاخره به حرف امدم

- هیون جونگ...این جونگ مین یا یونسنگ هست...

هیون كه از ترس به نفس نفس افتاده بود گفت بازویم را گرفت وبا عجز به من گفت

- اونها رمز رو دارن...این......این... پدره ..یونسنگه....

واب دهانش را قورت داد...وای خدایه من.گیر افتادم...حالا باید چیكار میكردم...چطور از انجا فرار میكردم...چطور از دسته پدره یونسنگ باید در میرفتم...به هیون جونگ نگاه كردم...داشت با یونسنگ صحبت میكرد...به در نگاه كردم...و به صدایی كه از پشته در میشنیدم..كه همچنان من وهیون را تهدید میكرد ..گوش میدادم...

هیون تلفن را قطع كرد..به سمته در رفت. باورم نمیشد كه میخواهد در را باز كند. به سمتش دویدم...

- خواهش میكنم هیون..درو باز نكن..

به سمتم برگشت...

- متاسفم مین سو... مجبورم...باید تا همسایه ها خبر نشدند در را باز كنم...

اشكم جاری شد...

- خواهش میكنم...

- یونسنگ داره میاد...

به سمته در رفت اما در را باز نكرد و به سمته من برگشت...

- قولت یادت نره....خواهش میكنم...

اما قبل از اینكه من بتوانم حرفی بزنم در را باز كرد...

چشمانم را بستم .اهی كشیدم...و خود را به دسته سرنوشت سپردم...من فنا شده ام...برایه همیشه...

اما با صدایی به خود امدم..هیون جونگ را دیدم...كه دستش را برویه صورته قشنگش گذاشته...و برویه زمین نشسته...و او را دیدم...ان پیره مرد كه عشقه زندگیم را با كشیده ای برویه زمین پرت كرده بود..

به طرفه هیون جونگ رفتم....دستش را گرفتم...و نگاهش كردم...نگاهم كرد...ماننده كودكی چشمش پر از اشك شده بوده بود...با نفرت به پدره یونسنگ نگاه كردم..

- تو هم همین دردو كشیدی كه میخواستی مرد باشی و منو بزنی....

لبخنده تلخی زدم...او هم همینطور...

- دیدی چه زود انتقامت گرفته شد...

- هیون جونگ....

- خفه شید...

به طرفه پدره یونسنگ برگشتیم...با عصبانیت به من نگاه میكرد..ادامه داد..

- دختره هرز...منو بگو فكر میكردم...هیون جونگ میخواد اذیتت كنه...منو بگو میخواستم بهت بگم چقدر دوستت دارم...میخواستم...زنم بشی...از اونجا نجاتت بدم...میخواستم خوشبخت باشی...ولی میبینم..الان باید پسره دوستم رو نجات بدم...باید از هرزه ای مثله تو دور باشه...

با بغض به من نزدیك شد.به طرفم امد...كراواتش را شل میكرد...و دكمه یقه اش را باز میكرد...میدانستم از شدته عصبانیت...دمایه بدنش بالا رفته..و گرمش شده..اما باز از او میترسیدم....من خاطره خوشی از شل كردنه كراواته مردان نداشتم...انقدر در دسته انها ذجر كشیده ام كه با این حركاته بی ربط هم ترسیده شوم...

به هیون نگاه كردم...كه با تنفر وبغض به او نگاه میكرد...نگاهش را از او گرفت وبه من گفت

- برو تو اتاقت..تا نگفتم بیرون نیا...

با این جمله پدره یونسنگ بر افروخته شد.به سمتم امد اما هیون زودتر بلند شد وایستاد و بینه منو او قرار گرفت.هردو چشم در چشمه یكدیگر با فاصله خیلی كمی قرار گرفتند.

- خودتو بكش كنار پسره جلف..

- برو بیرون ...پیره مرده عوضی...

- مین ماله منه..تو لیاقتشو نداری..

- چچ ..اینو....تو الان گفتی هرزه اس ...چطور نظرت عوض شد..

- اون ماله منه...هرزه بودن یا نبودنش رو من تشخیص میدم..

- اوه..دقیقا یادم رفته بود...تو همیشه با هرزه هایی ...پس خوب میتونی ...بفهی....چون خودت هم هرزه ای...

- اره من هرزه ام و تو ویونسنگ هم مثله منید...اگه نبودید...كه اینو اینجا نمی اوردید..و شب رو باهاش باشید...

- خوب .كه چی... حالا كه من و پسرت رو شناختی...میتونی دمی تكون بدی...و بری...

دوباره دسته او بلند شد و به رویه صورته هیون جونگ فرود امد...سره جایه قبلی كه زده بود.با خشم به هیون نزدیكتر شد

- چطور جرات میكنی...به بزرگترت توهین كنی..

هیون كه سعی میكرد صدایش نلرزد گفت

- بزرگتری كه برایه خودش احترام قائل نیست...چطور توقع داره محترم بمونه...

دیگر از كاری كه با هیون كرده بود ..به گریه افتاده بودم...لباسه هیون را از پشت میكشیدم..تا با هم گلاویز نشوند...اما كافی نبود...چون به هم حمله كرده بودند...و یقه یكدیگر در دسته شان بود.

رمزه در زده شد...در باز شد...اول یونسنگ...بعد جونگ مین در استانه در ظاهر شدند..یونگ بدونه هیچ تاملی به طرفه هیون امد..و درست در كناره او قرار گرفت...و من پشته سره ان دو قرار گرفتم..

- به به پسره خائن من هم اینجاست......

- پدر چطور اینجایی؟

- تو منو احمق فرض كردی...بچه!!!!!!!

اما اینبار هیون به طرفم امد..دستم را گرفت...

- اقایه هئو..مین سو...با ما قرار داد داره...اون برایه ما كار میكنه..

- چی؟

جونگ مین در مقابله چشمانه بهت زده من كاغذی را از نمایان كرد..

- بفرمایید...اقایه هئو... این قرارداده سه ساله بینه ما و چو مین سو...میتونید چك كنید.

 

 





» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin