تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Sareh ! دوشنبه 14 فروردین 1391, 02:34 ب.ظ
سلااااااااااااام ... خوبین ؟؟؟ پایان تعطیلات رو ... اممم ... تبریک میگم . هه هه

جمله ی منتخب :

سعی می کنه توضیح بده – من با اون نخوابیدم .

بفرمایید ادامه ...

 

به طرز عجیبی بعد از این که نارشا هیون رو توی اغوش گرفته بود و سرش رو روی سینه ی هیون گذاشته بود هیون اروم شده بود . خیلی زود توی اغوش همدیگه ارو شده بودن و نارشا هم به خواب رفته بود ... هیون اروم چشماش رو باز کرد ... نمی دونست چرا اما می دونست بعد از مدت ها با ارامش داره بیدار می شه ... خیلی زود دلیل این ارامش رو توی اغوشش پیدا کرده بود ...

با این وجود دوباره خوابید . دوست داشت بازم بخوابه ... یادش نبود اون دختر کیه ... با این که قیافه ش خیلی براش اشنا بود اما اصلا مهم هم نبود ... دوباره چشماش رو بست و خیلی زود خوابش برد ...

 

_____________________________

 

7 ساعت از زمان شروع عمل گذشته بود ... کیو و یونگ سنگ یک لحظه هم ارامش نداشتن ... هیچ کس نمی دونست سرنوشت این عمل ممکن بود چی بشه ... .

کیو به یونگ که روبروش به دیوار تکیه داده بود نگاه می کنه – یونگ سنگ  ...

یونگ به کیو خیره میشه – هیچی نگو ... کیو جونگ ... اگه جونگ مین سالم از اون اتاق اومد بیرون که ما موفق شدیم ... و اگه ... اون موقع نه تقصیر توئه و نه هیچ کس دیگه . مطمئن باش خود جونگ هم اینو درک می کنه ...

یونگ لبخند می زنه و ادامه میده – اما من مطمئنم که سالم میاد بیرون .

کیو هم سعی می کنه لبخند بزنه – امیدوارم .

یونگ میره سمتش و دستش رو روی شونه ش می ذاره – میشه دیگه این همه نگران نباشی ؟؟؟ جونگ خوب میشه ... باور کن .

کیو سرش رو تکون میده – می دونم ... منم می دونم که اون خوب میشه ... فقط یکمی استرس دارم . یک سال بیشتره که صداش رو نشنیدم .

یونگ – من که اصلا صداش رو نشنیدم .

کیو – یکم دیگه صبر کنی میشنوی ...

یونگ ابروهاش رو میده بالا و لبخند می زنه – ببین کی داره از امید حرف می زنه .

کیو می خنده – اون خوب میشه . من خیلی شبا خوب شدنش رو تو خواب دیدم ... می دونم که ...

 

کیو حرفش رو با باز شدن در اتاق عمل نیمه تموم میذاره . خیلی ناگهانی همه چیز برملا شد ... یونگ و کیو سعی داشتن چیزی از صورت دکتر بفهمن ...

هیچ کدوم قدرت پرسیدن نداشت ... دکتر هم به اونا خیره شده بود .

یونگ دهن باز می کنه – دکتر ...

دکتر به یونگ نگاه می کنه – فکر می کنم ... می تونه صحبت کنه .

لبخند عمیقی روی صورت کیو و یونگ نقش بست که خیلی زود به فراموشی سپرده شد .

دکتر – اما زمان خیلی کوتاهی .

یونگ به کیو نگاه می کنه که هر لحظه امکان غش کردنش بود – من...منظورتون چیه ؟

دکتر – نمیشه به این سادگی توضیح داد ... بیاین توی اتاقم .

دکتر راه میفته . کیو هم پشت سرش حرکت می کنه که دست یونگ اونو گرفت .

یونگ – لازم نیست تو بیای .

کیو با نگرانی و عصبانیت به یونگ خیره میشه .

یونگ – تو همین جا باش ... قول میدم که همه چیزو...

کیو دست یونگ رو از بازوش هل میده و پشت سر دکتر میدوه .

یونگ سرش رو با عصبانیت تکون میده و اون هم پشت سرشون میره .

 

_____________________________

 

نارشا دیوونه وار داشت رانندگی می کرد ... باورش نمیشد که روی تخت اون پسر خوابش برده بود ... رقت انگیز تر از اون هم این بود که تا چشماش رو باز کرد با چشمای اون پسر مواجه شد که داشت با تعجب نگاهش می کرد و بعد از اون صحنه ای که هیچ وقت از جلو چشماش دور نمی شد ... دختری که در اتاق رو باز کرد و اونا رو روی یه تخت با هم دید ...

چطور کنترلش رو این همه از دست داده بود . چطور ممکن بود ؟؟؟ اون سابقه نداشت که با مردی به این شکل روی یه تخت بخوابه .  از عصبانیت فرمون ماشین رو فشار میداد ... نفهمید مسیر نیم ساعته رو چطور توی 10 دقیقه گذرونده بود .

تا رفت داخل پرستار رو مرخص کرد و دخترش رو محکم بغل کرد وروی تخت نشست – کوچولو ... من چی کار کردم .

صداش می لرزید – من ... چطور اونجا خوابم برد ... وای ... واااااای ... حالا اون چی فکر می کنه ... اصلا اگه این حرفا به گوش یونگ بخوره چی ...

داشت دیوونه میشد و اصلا هم حواسش به این نبود که دخترش ازترس داشت گریه می کرد .

 

_____________________________

 

فلش بک ... نیم ساعت قبل

 

ده دقیقه ای میشد که بیدار شده . نمی دونست اون دختر اونجا چی کار می کرد ... این همون پلیسه بود ... چطور توی بغلش خوابیده بود ... اصلا چطور اومده بود توی خونه ... نکنه داره خواب می بینه ... اصلا نمی تونست تمرکز کنه . به چشمای دختر خیره شده بود ... چقدر این احساس پیشش خوشایند بود ...

یهو متوجه شد که دختر چشماش رو باز کرد ...

توی یه لحظه به هم خیره شدن ... همون موقع در اتاق باز شد و یونی که داشت هیون رو صدا میزد وارد شد .

یونی با تعجب ایستاده بود و به اون دوتا خیره شده بود . هیون کوچکترین حرکتی نمی تونست بکنه ... همه منتظر یه تلنگر بودن .

یونی – اممم ... اوپا ... م...ب...ببخش...ید ...نمی دونستم ... مهمون دارین .

هیون – نه ... چیزه ...

این وسط فقط نارشا بود که سکوت کرده بود و در واقع فقط همون هم بود که تمام ماجرا رو می دونست .

 

پایان فلش بک

____________________________

 

یونگ – خیلی خوب دکتر ... مشکل کجاست ؟

دکتر عینکش رو از روی چشماش بر داشت – بهتون که گفتم ... می تونه صحبت می کنه ... البته امیدوارم . اما ... معلوم نیست تا کِی .

کیو – خوب ... منظورتون چیه ؟

دکتر – ببینین ... اینو بهم بگین جونگ مین آسم داشته ؟

کیو سر تکون داد – خیلی خفیف ... گاهی اوقات که انفولانزا می گرفت شدیدتر میشد .

دکتر – این قضیه هم مثل آنفولانزا می مونه ... جونگ تا یه مدت هیچ مشکلی نخواهد داشت ... معلوم نیست تا کِی ...  یک سال ... دو سال ... معلوم نیست ... شاید یک ماه دیگه حالش بد بشه و شاید تا 5 سال دیگه چیزیش نشه ...

یونگ سنگ – خوب ؟؟؟

دکتر – اون زمانی قدرت تکلمش رو از دست میده که نا امید بشه ... به خودش فشار بیاره ... در ضمن ... خیلی باید مراقب باشه ... آسمش که شدید بشه ... یعنی قدرت تکلمش هم رو به تحلیل میره .

کیو – خوب اقای دکتر ... یعنی ... منظورم اینه که ... اگه دوباره ... این اتفاق افتاد ؟

دکتر – دوباره میشه عملش کرد ... اما اون زمان این قدر شانس ندارین ...

کیو سرش رو بین دستاش گرفت و نفس عمیقی کشید .

یونگ – کِی بهوش میاد ؟

دکتر – نهایتا تا فردا می تونین ملاقاتش کنین ... البته تا یک هفته نمی تونه صحبت کنه .

 

____________________________

 

هیون سعی می کنه توضیح بده – من با اون نخوابیدم یونی .

یونی لبخند می زنه – مگه من چیزی گفتم ؟

هیون – اون اینجا چی کار می کرد ؟

یونی تعجب می کنه – اون رو تخت تو بود ... از من می پرسی ؟

هیون – باور کن یونی ... من نمی دونم چه جوری اومده بود اونجا ...

یونی – اوپا ... ادم که با دوست دخترش می خوابه که لازم نیست توضیح بده .

هیون اخم می کنه – یونی خواهش می کنم ... من با اون نخوابیدم .

یونی – پس میشه بگی اصلا میشناسیش یا نه ؟

هیون – آره ... میشناسم ولی ...

یونی – ولی چی ؟

همون موقع تلفن هیون زنگ می خوره . به شماره که نگاه می کنه تازه یادش میاد که جونگ عمل داشته – یونگ سنگ ... چی شد ؟

یونگ – اممم ... خوبه .

هیون – یعنی چی خوبه ؟؟؟ عملش ؟

یونگ – عملش هم ... موفقیت امیز بوده . فقط باید صبر کرد تا به هوش بیاد .

هیون – واقعا این قدر خوبه ؟؟؟

یونگ سعی می کنه لبخند بزنه – معلومه .

هیون – پس ... چرا این جوری حرف می زنی ؟

یونگ می خنده – فقط ... فقط شکه شدم ... همین .

هیون بالاخره می خنده – اره اره ... منم شکه شدم ... این ... این عالیه .

 

____________________________

 

ساعت 7 بعد از ظهر بود که کیو و یونگی می رسن خونه ...

همین که واد خونه میشن یونی به سرعت خودش رو به در می رسونه – واقعا ... داره خوب میشه ؟

کیو لبخند می زنه – اره .

یونی – حرف هم زده ؟

یونگ می خنده –  چی داری میگی ؟ اون هنوز به هوش نیومده .

هیون – کیوجونگ ... واقعا ... واقعا می تونه صحبت کنه ؟

کیو لبخندش کمرنگ تر شد و سر تکون داد – اره . فقط یه چیزایی هست که باید بگم .

...

همه دور میز نشسته بودن .

یونگ – بهتره که ... یونی ببخشید که این حرف رو می زنم ... اما بهتره که تا خودش نخواد ... شما جلوش اقتابی نشین .

یونی اخم می کنه – چطور ؟

کیو توضیح میده – اون شرایطش الان زیاد خوب نیست ... دکتر گفته که به هیچ وجه نباید عصبی بشه . نباید به خودش فشار بیاره ... فکر می کنم بدونین که اون اوایل یکم توی تنفس مشکل داشت .

یونی – آره  ... اما حتی آسم هم نبود ... خودم باهاش رفتم دکتر . گفتن خیلی خفیفه .

کیو سر تکون داد – اره اما الان شرایط فرق کرده ... به خاطر اینکه عملش یکمی طول کشید ، دکترش گفته نباید ... به هیچ عنوان نباید به خودش فشار بیاره . وگرنه ... دوباره به قبل بر میگرده .

یونی چشماش درشت میشه – یعنی ... ؟

هیون صداش می لرزه – نگو که دوباره نمی تونه حرف بزنه .

کیو – متاسفانه درسته .

هیون سرش رو بین دستاش می گیره – وای ...

یونگ – بچه ها چرا متوجه نشدین ... گفت فقط باید یکمی مراقبش باشیم . نباید اذیتش کنیم . این کار سختی نیست که .

هیون – اخه تو که اونو نمیشناسی . جونگ ادمیه که همه چیزو تو خودش می ریزه .

یونگ – خوب نذاریم این کار رو کنه .

کیو – ما ... باید همه ی تلاشمون رو کنیم . یونی ... من معذرت می خوام . اما حق با یونگ سنگه . نباید جلوش افتابی بشی .

یونی اروم سر تکون میده – می دونم .

کیو – در مورد ... در مورد اون پولا ...

یونی با اخم به کیو نگاه می کنه – اوپا ... بس کن .

کیو لبخند می زنه – فقط می تونم بگم ممنونم .

یونی – من واسه شما اون کار رو نکردم ... واسه خودم بود .

 

_______________________________

 

اتفاقایی که افتاده بود توی ذهنش داشت مرور میشد ... در واقع چیز زیادی یادش نمی اومد . روی تخت روان بیمارستان بود . داشتن می بردنش . تنها چیزی اخرش دید چهره ی یونگ و کیو بود که داشتن با فاصله همراهیش می کردن .

به سختی چشماش رو باز می کنه . نمی دونست ساعت چنده . نگاهش به بیرون پنجره میوفته . هوا تاریک بود ... چشماش رو بست و خیلی زود دوباره به خواب رفت ...

 

_______________________________

 

هیون و کیو توی اتاق خوابیده بودن . یا حداقل اینطوری به نظر می اومد که هر دو خواب هستن .

هیون – کیو جونگ ؟

کیو – هوم ؟

هیون – امروز ... یه اتفاقی افتاد .

کیو سمت هیون می چرخه . نور مهتاب توی صورت هیون افتاده بود – چه اتفاقی ؟

هیون از نگاه کردن به کیو طفره میره – امروز ... وقتی شما خونه نبودین یکی اومد . یعنی ...

کیو – کی اومد ؟

هیون – اون پلیسه رو یادته ...

کیو – اون اینجا اومد ؟

هیون – یونی مجبور بود بره پیش دوستاش . مینسا هم نبود ... فقط من تو خونه مونده بودم . من خوابم برد ... قبلش درست یادم نیست و فقط یادمه که خوابم برد و بعدش که بیدار شدم ... دیدم اون دختر توی بغل منه ... یا شایدم نه . من تو بغل اون بودم ... کیوجونگ ... یونی هم اینو دیده ... من باید چی کار کنم ؟ من هیچی یادم نیست .


دسته بندی : we are gonna to fall down but ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin