تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ShelernaZ دوشنبه 14 فروردین 1391, 09:23 ب.ظ
سلام به همه ی دوستای خوبم...خوبین؟؟؟سیزده به در خوش گذشت؟؟؟؟من اومدم با قسمت بعد با این که نظرات خیییییییییییلی پایین بود ولی خب من گذاشتم به حساب این که سیزده به در بوده...ولی اگه نظرات این قسمت بالای 40 نباشه قسمت بعد رو شنبه نمیذارم...جدی جدی گفتم...خب دیگه حرف نمیزنم بفرمایید ادامه...

آپلود سنتر عکس رایگان



روز بعد هیونگ مامانم و اورد پیشم که تنها نباشم...مامانم با دیدن من روی تخت بیمارستان انچنان زد زیر گریه که قلبم اتیش گرفت...احساس کردم که در حقش گناه کردم...این که اونو تو این روز انداخته بودم عمدی نبود ولی میدونستم که در حقش خیلی کوتاهی کردم...این که باعث شده بودم اون بابامو از دست بده خودش یکی از گناه هایی بود که تا اخر عمرم نمیتونستم احساس گناهش رو فراموش کنم...چشمام پر از اشک شده بود اما سعی کردم که لبخند بزنم و به مامانم گفتم:
مامنم...عزیزم چرا اینجوری گریه میکنی؟؟؟مگه من مردم؟؟؟
ممانم اومد طرفم و سرم رو محکم تو بغلش گرفت و همونطور که گریه میکرد گفت:
اخه چرا تو همش تو این موقعیت هایی؟؟؟؟چرا سرنوشتت انقدر پر از درده؟؟؟؟مگه تو زندگی قبلیت چیکار کرده بودی که انقدر باید زجر بکشی؟؟؟؟من وقتی تو رو حامله شدم از خدا خواستم که کمکم کنه تا تورو سالم به دنیا بیارم و سالم بزرگ کنم...اما همش سرت بلاهای مختلف میاد...نکنه مشکل منم که تو انقدر زجر میکشی؟؟؟
دست مامانم رو که دور گردنم حلقه شده بود رو محکم گرفته بودم و با هم کلمه ای که میگفت بغضم میشکست گریه میکردم...همه ی این ها تقصیر من بود ولی حالا مامانم خودش رو مقصر میدونست...من جدا بدترین دختری بودم که مامانم میتونست داشته باشه...از خودم متنفر بودم...هیونگ که دید من و مامانم اونجور گریه میکنیم بغض کرده بود و با چشمای پر از اشکش به منو مامانم خیره شده بود ولی طرفمون نمیومد...از این که مارو به حال خودمون گذاشته بود ازش ممنون بودم...بعد از مدتی کیو هم اومد تو اتاق...وقتی دید منو مامانم اونجوری داریم تو بغل هم گریه میکنیم رو به هیونگ کرد و گفت:
از کی تاحالا دارن اینجوری گریه میکنن؟؟؟
هیونگ که اروم یه گوشه ایستاده بود و به ما نگاه میکرد با صدایی که از شدت بغض دورگه شده بود گفت:
از وقتی مامانش رو اوردم همینجوری دارن گریه میکنن...
کیو عصبانی شد و گفت:
اونوقت تو اینجا ایستادی و بغض کردی؟؟؟چرا ارومشون نکردی؟؟؟مامانش شاید بتونه انقدر گریه کنه ولی ساشا ممکنه ضعف کنه...تازه یه دندش هم شکسته...حتما بعد از این که ساکت بشه به خاطر درد وحشتناکش دوباره گریش میگیره...
هیونگ چشماش رو مالوند تا اشک هاش رو پاک کنه و گفت:
به خاطر بچه بازی و خودخواهی یه نفر دیگه این دونفر دارن نابود میشن...این اصلا عادلانه نیست...
کیو:عادلانه هست یا نه مهم نیست...بیا بریم ارومشون کنیم تا دختره از دست نرفته...
هیونگ سرش رو تکون داد و به سمت ما اومدن...کیو مامانم رو بغل کرد و از من جدا کرد و هیونگ اروم کنار من نشست و سعی کرد که ارومم کنه...کیو همونطور که مامانم رو بغل کرده بود گفت:
مادر اگه اینطوری گریه کنین ساشا بیشتر اذیت میشه و بیشتر درد میکشه...خواهش میکنم اروم باشین...
مامان:من همسرم رو به تازگی از دست دادم...نمیتونم اونو هم از دست بدم...اگه این اتفاق بیوفته من حتما خودکشی میکنم...
کیو:این چه حرفیه؟؟؟ساشا حالش خوب میشه...فقط به استراحت و ارامش احتیاج داره...خواهش میکنم این حرف ها رو نزنین...
مامان:من نمیدونم که چرا همش باید ساشا رو روی تخت بیمارستان ببینم؟؟؟مگه اون چقدر جون داره که این همه بلا سرش میاد؟؟؟خودت قضاوت کن...
کیو که به خاطر زجه های مامانم بغض کرده بود اروم گفت:
من واقعا شرمنده ام...همه ی اینا به خاطر اینه که ساشا با ما اشنا شد...همش تقصیر ماست که نمیتونیم درست ازش مراقبت کنیم...ولی مادر قسم میخورم که از این به بعد بیشتر مراقبش باشم...ساشا برای همه ی ما عزیزه...خواهش میکنم اروم باشین...
مامانم همونطور تو بغل کیو گریه میکرد ولی بعد از شنیدن اون حرف ها کم کم اروم شد...من و هیونگ اروم به کیو و مامانم نگاه میکردیم و من اروم اروم اشک میریختم...باز هم درد لعنتی زیر قفسه ی سینم شروع شده بود...یکم که گذشت دردش خیلی بیشتر شد...با هر نفس احساس میکردم که یه نفر داره ریه هام رو تیکه تیکه میکنه...میخواستم اروم بشم و گریه رو تموم کنم اما به خاطر درد نمیتونستم...نمیخواستم اه بکشم که بقیه بفهمن درد دارم و نگران بشن مخصوصا مامانم اما دردش واقعا طاقت فرسا بود و داشت داغونم میکرد...تند تند و کوتاه نفس میکشیدیم که کمتر درد بگیره اما با هر دقیقه ای که میگذشت دردش 100 برابر بیشتر میشد...مامانم اروم شده بود و هیونگ براش یه لیوان اب اورده بود که بخوره...کیو هم کنار مامانم نشسته بود و همچنان به اروم کردنش ادامه میداد...من اروم رو تختم نشسته بودم و از درد اروم و ساکت فقط اشک میریختم...هیونگ نگاهی به من انداخت و بعد گفت:
بس کن دیگه...گریه نکن...برات خوب نیست...مامانت هم اروم شده...
نمیتونستم حرف بزنم...درد داشت دیوونم میکرد...سرم رو انداختم پایین...شدت اشک هام بیشتر شد...کیو که دید اینطوریه گفت:
اروم باش...میخواستم بهت یه خبر مهم بدم...چرا اینجوری میکنی؟؟؟؟
دلم میخواست خبر رو بشنوم اما هیچ کاری جز گریه نمیتونستم بکنم...همش خدا خدا میکردم که از اتاقم هر چه زودتر برن بیرون تا من بتونم به دکتر یا پرستار بگم که دارم از درد میمیرم اما انگار قصد رفتن نداشتن...مامانم که دید هنوز گریه میکنم گفت:
بس کن دیگه...بچه بازی در نیار...منم اروم شدم...دیگه تمومش کن...
دردم کل قفسه ی سینم رو گرفته بود و دیگه نمیتونستم نفس بکشم...دلم نمیخواست بفهمن ولی دیگه کارام دست خودم نبود...احساس کردم دارم خفه میشم...دهنم رو باز کردم که نفس بکشم اما نمیتونستم قفسه ی سینم رو تکون بدم...ناخواسته جیغ کشیدم و گفتم:
اااااااااااااااااااااااااااه
انقدر بلند جیغ کشیدم که هیونگ و مامانم کپ کردن...همونطور اشک میریختم اما نمیتونستم گریه کنم...اصلا نمیتونستم نفس بکشم...کیو که دید اونجوری دارم به خودم میپیچم سریع به خودش اومد و تند پرستار ها رو خبر کرد...از شدت کمبود اکسیژن میلرزیدم و خودم رو به تخت میکوبیدم...دردم واقعا دیوونه کننده شده بود...دیگه هیچچی نمیفهمیدم...پرستارا ریختن تو اتاقم و همه رو بیرون کردن...بهم چند تا مسکن خیلی قوی زدن تا دردم رو کم کنن اما داشتم خفه میشدم...یکی از پرستار ها با یه سوزن سوراخ کوچیکی وسط قفسه ی سینم به وجود اورد...همین که سوزن رو در اورد نفس عمیقی کشیدم و به دنبالش شروع کردم به گریه کردن...خیلی طول نکشید تا خوابم برد...تو عمرم اونقدر درد نکشیده بودم...بعد از اون بود که فهمیدم مردن چقدر دردناک میتونه باشه و همینطور چقدر سریع...نمیدونم چقدر خواب بودم ولی چشمام داشت اروم اروم باز میشد...جلوشون رو نگرفتم و گذاشتم که باز بشن...اولش نمیتونستم درست جایی رو ببینم ولی یکم که گذشت تصاویر جلوم واضح شدن و تونستم صورت مامانم رو ببینم...داشت مجله رو ورق میزد...دهنم رو باز کردم که صداش کنم اما قفسه ی سینم انقدر درد میکرد و سنگین بود که به زور تونستم صدام رو بیرون بدم...خیلی بریده و تقریبا اروم گفتم:
ما...ما...ن...
مامانم وقتی دید بیدار شدم سریع دکمه ی پرستار رو فشار داد تا بیان تو اتاق...پرستار سریع اومد و وقتی دید بیدار شدم به مامانم گفت:
همین الان به دکتر خبر میدم تا بیاد...
و سریع از اتاق بیرون دویید...مامانم اومد و کنار تختم نشست و اروم موهام رو نوازش کرد و گفت:
متاسفم که باعث شدم اونطوری بشی...دیگه اونطوری گریه نمیکنم...قول میدم...لطفا اروم باش و بذار زودتر خوب شی...
باز هم داشت ازم عذر خواهی میکرد...میخواستم باهاش حرف بزنم اما هیچ قدرتی نداشتم که بخوام ازش استفاده کنم و کامل حرف بزنم...دکتر سریع اومد تو اتاق و کنار تختم نشست و مشغول معاینه کردنم شد و بعد رو به مامانم کرد و فت:
الان خوبه...ولی باید خیلی اروم باشه و صبر کنه تا دندش درست جوش بخوره وگرنه از درد میمیره...
بعد رو به من کرد و گفت:
مگه بهت نگفته بودن که باید اروم باشی؟؟؟نگفتن که دنده ای که قبلا شکسته بود دوباره شکسته؟؟؟نگفتن که بیشتر از قبل دردت میگیره اگه اروم نباشی؟؟؟؟
اروم سرم رو به علامت مثبت تکون دادم...دکتر داد کشید:
پس چرا گوش ندادی...میدونی که نزدیک بود بمیری؟؟؟میدونی که چقدر همه ی دوستات و مادرت ترسیده بودن؟؟؟چرا اینکارو با خودت میکنی؟؟؟
حتی جون نداشتم که گریه کنم...احساس میکردم که اشک هام خشک شدن...تنها کاری که تونستم بکنم این بود که به زور دهنم و باز کنم و بگم:
م...متا...س...فم
مامانم سریع گفت:
متاسف نباش...تقصیر تو نبود...تقصیر من بود...من اومدم و باعث شدم که اون گریه کنه...همش تقصیر من بوده...
دکتر:پس خواهشا حواستون رو جمع کنین...اون خیلی ضعیف شده و احتیاج به ارامش و استراحت داره...
و بعد از اتاق خارج شد...به مامانم نگاه کردم و لبخند بی جونی بهش زدم...مامانم هم اروم لبخندی بهم زد و کتار تختم نشست و موهام رو نوازش کرد و گفت:
خوشحالم که حالت بهتره...هممون رو خیلی ترسوندی...اون پسرا هم داشتن سکته میکردن...انگار خیلی دوستت دارن...
لبخند زدم و اروم و بریده گفتم:
چند...و...وقت...ه؟؟؟
مامانم سریع گفت:
2 روز...2 روزه که خوابی...بهت مسکن های خیلی قوی زده بودن اون هم به مقدار زیاد...
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم و به رو به روم خیره شدم...مامانم اروم پشت تختم رو بالا اورد تا بتونم بشینم و خودش مشغول شونه زدن موهام شد...همونطور که موهام رو شونه میزد گفت:
اون پسرا خیلی دوست داشتنی ان...مخصوصا هیونگ جون و جونگ مین...تو این دو روز همش میومدن و بهت سر میزدن...کیو جونگ هم خیلی بهت سر میزد...یونگ سنک دیشب رو اینجا کنار من موند تا تنها نباشم...همشون خیلی مهربونن...ولی باز هم هیون جونگ نیومد...خیلی ازش  ناامید شدم...
همین که اسم هیون جونگ رو اورد به یادش افتادم...کیو جونگ اون روز میخواست بهم یه خبر بده اما من نتونستم به حرفش گوش بدم...2 روز هم گذشته بود...داشتم برای شنیدن اون خبر دیوونه میشدم...رو به مامانم کردم و با نگاهم بهش التماس کردم و گفتم:
به...کیو...زنگ...بزن
مامان:میخوای ببینیش؟؟؟؟الان؟؟؟اون همین نیم ساعت پیش اینجا بود...
ساشا:خواهش...میکنم...
نمیتونستم صبر کنم تا دوباره خودش بیاد اینجا...یا این که بقیه ی پسرا بیان...من باید میفهمیدم که چه خبره...شاید بیدار شده بود...شاید خبر منو گرفته بود...شاید خواسته بود که منو ببینه...دلم براش تنگ شده بود...همونطور نگران هم بودم...شاید بلایی سرش اومده بود...مامانم به کیو زنگ زد و گفت:
گفت سریع خودش رو میرسونه...چیکارش داری که نمیتونستی صبر کنی تا خودش بیاد؟؟؟؟
اروم گفتم:
هیون...جونگ...
مامانم گفت:
میخوای از اون خبر بگیری؟؟؟لازم نکرده...اون حتی به دیدنت هم نیومد...برای چی میخوای از اون خبر بگیری؟؟؟این بار دومشه...
باز هم اروم گفتم:
تو...هیچ...چی...رو...نمیدونی...
کیو بعد از یه ربع رسید...همین که منو دید منو بغل کرد و گفت:
خدا رو شکر که بهتری...داشتم به خاطرت سکته میکردم...
لبخندی زدم اما زود ناپدید شد...تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
خ...خبری...که...م...می...میخواستی...ب...بهم بدی...در باره...ی...هیون...جونگ...بود؟؟؟
کیو ابروهاش رو داد بالا و فکر کرد تا یادش بیاد در مورد چی حرف میزنم...یکم فکر کرد و بعد گفت:
اهان...اره...میخواستم بهت بگم که بیدار شده...دکترا داشتن معاینش میکردن...
از ته دلم خوشحال شدم...به زور خندیدم و بعد گفتم:
الان...چطوره؟؟؟؟
کیو خندید و گفت:
خوبه...ما همه رفتیم دیدنش...فقط کبودی زیاد داره...زیر چشماش و همینزور روی گونش...از تنش که بگذریم بهتره...همش هم غر میزنه...
مامان:مگه هیون جونگ هم تو بیمارستانه؟؟؟
کیو رو به مامانم کرد و گفت:
شما نمیدونستین؟؟؟ساشا و هیون جونگ با هم بودن وقتی تصادف پیش اومد...هیون وضعیتش زیاد خوب نبود واسه همین تو ای سی یو بود...بعد هم رفت اتاق مراقبت های ویژه...اما الان تو بخشه...
مامانم با ناباوری گفت:
واقعا؟؟؟خب به من میگفتین که برم دیدنش...وای...من تازه داشتم به خاطر این که نیومد دیدن ساشا ازش گله میکردم...
کیو خندید و گفت:
اون هنوز هم تو هپروته...ما نمیتونیم زیاد باهاش حرف بزنیم...اما دکترا میگن خطر از بیخ گوشش رد شده...
سرم رو بالا اوردم و گفتم:
میخوام...ببینمش...
کیو نگام کرد و گفت:
متاسفانه تو الان نمیتونی ببینیش...تو نمیتونی از تختت پایین بیای...باید استراحت کنی تا وقتی که حالت بهتر بشه...بعد میتونی بری ببینیش...
نا امید شده بودم و دلم میخواست گریه کنم اما چاره ای نبود...سرم رو انداختم پایین و اروم گفتم:
از...من...چیزی نپرسید؟؟؟
کیو:راستش نه...اون تا وقتی که بهش یه چیز یا کس رو یاد اوری نکنی یادش نمیاد...واسه همین هم ما در باره ی تو حرف نزدیم تا وقتی که خودت بتونی بری و ببینیش و قافل گیرش کنی...
تعجب کردم و گفتم:
خودش چیزی رو یادش نمیاد؟؟؟؟
کیو:خب راستش دکتر گفته که از اونجایی که اون تخت فشار عصبی شدیدی بوده این قضیه عادیه...ولی همین که مارو دید شناخت...دکتر گفته مشکلی نیست...
ساشا:خانوادش...اومدن دیدنش؟؟؟
کیو نفس عمیقی کشید و گفت:
اره...مامانش کلی گریه زاری کرد باباش هم همینطور و خلاصه که مشکلاتشون در حال حاضر فراموش شده...
خیالم یکمی راحت تر شده بود...حالا که خانوادش که یه مدت طولانی ندیده بودشون و باهاشون مشکل داشت رو شناخته بود پس منو هم حتما میشناخت...کیو دستش رو روی سرم گذاشت و گفت:
تو هم باید زودتر خوب شی تا با هم بریم دیدنش...باید قوی باشی و تمام سعیت رو بکنی...
لبخندی زدم و سرم رو به علامت مثبت تکون دادم..کیو روی صندلی نشست و مشغول حرف زدن با مامانم شد منم چشمام رو بستم تا یکم بخوابم...با این که 2 روز خوابیده بودم باز هم خوابم میومد...یکم به حرفای کیو فکر کردم و بعد صورت قشنگ هیون رو تو ذهنم تجسم کردم...کیو گفته بود که زیر چشماش و گونش کبود شده...صورت خوشگلش کبود شده بود...اگه من اونطوری میدیدمش حتما گریم میگرفت...من تحمل نداشتم که صورت هیون کوچیکترین خراشی بگیره حالا همون صورت کبود شده بود...تنش هم همین...اون شونه های پهنش...بازوهای خوش فرمش و سینه ی برجستش...حتما خیلی درد میکرد...با فکر کردن به این چیزها بیشتر دلم میخواست که ببینمش...با همین فکرا خوابم برد...خواب هیچ چیزی رو ندیدم...فقط یه پرده ی سیاه جلوی چشمام دیدم...توی روزای بعد جونگ مین میومد پیشم و باهام حرف میزد و مجبورم میکرد که اروم بشینم و تکون نخورم...چند بار با هم دعوامون شد ولی خب دوباره زود با هم اشتی کردیم...دو هفته از به بیدار شدن هیون میگذشت و من هنوز روی تخت بودم...داشتم برای بلند شدن از روی تخت بال بال میزدم...دکتر اومد و معاینم کرد و گفت:
نمیگم که میتونی کاملا از جات بلند شی و بدویی ولی میتونی از تختت پایین بیای و یه مقدار راه بری...نمیخوام بیام ببینم داری توی راهرو ها یا تو حیاط راه میری...هنوز مونده تا بتونی اونقدر راه بری...
از دکترم بدم میومد...زیادی سخت گیر بود...توی اون دو هفته زندگیمو برام جهنم کرده بود...جونگ مین هم که از اون بدتر...دکتر که بیرون رفت به مامانم و جونگ مین که تو اتاقم بودن گفتم:
میخوام راه برم...احساس میکنم فلج شدم...
مامانم چشم غره ای بهم رفت و گفت:
باز که شروع کردی...
عصبانی شدم و گفتم:
دکتر گفت میتونم چند قدم راه برم...از بس پاهام رو بیحرکت نگه داشتم که احساس میکنم هیچ حسی ندارن...
رو به جونگ مین کردم و گفتم:
میخوام راه برم...کمکم کن...
جونگ مین اهی کشید و دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت:
نمیخوام دوباره دعوامون بشه...اروم پاشو...
انقدر خوشحال شده بودم که حالیم نشد چجوری بلند شدم...پاهام رو گذاشتم رو زمین...اومدم روشون وایستم اما نتونستم...داشتم میوفتادم که جونگ مین کمرم رو گرفت و کمکم کرد تا دوباره روی تخت بشینم و گفت:
انگار واقعا داری فلج میشی...
پوزخندی زدم و گفتم:
فکر کردی واسه خنده گفتم؟؟؟؟
جونگ مین چشم غره ای رفت و گفت:
زبون درازی نکن...دستت رو بنداز دور گردن من و بهم تکیه بده...
دستمو دور گردنش حلقه کردم و با کمکش بلند شدم...خونی که توی رگهای پام حرکت میکرد رو حس میکردم...اروم همراه جونگ مین از اتاق خارج شدم و توی راهرو راه افتادیم...هر قدمی که برمیداشتم حس پاهام بیشتر میشد اما قدرتی نداشتم که بتونم روی پاهام بایستم...همونطور که راه میرفتیم یاد هیون جونگ افتادم...به جونگ مین زل زدم...عصبانی شد و گفت:
باز چی میخوای که اینجوری نگام میکنی؟؟؟؟
با جدیت تمام گفتم:
منو ببر اتاق هیون جونگ...میخوام ببینمش...دیگه نمیتونم صبر کنم...
جونگ مین:چی؟؟؟دیوونه شدی؟؟؟اینجوری میخوای بری؟؟؟
اشکامو که روزها بود نگهشون داشته بودم روی گونم ول کردم و گفتم:
خواهش میکنم...من دارم برای دیدنش میمیرم...
جونگ مین یکم به چشمام خیره موند و بعد سرش رو پایین انداخت و گفت:
لعنتی اینجوری نگام نکن و همچین چیزی رو ازم نخواه...
بلوزش رو محکم تو مشتم گرفتم و گفتم:
خواهش میکنم...
جونگ مین:دکترت گفت نمیتونی زیاد راه بری...
ساشا:اگه راه نرم کاملا فلج میشم...میبینی که چجوری شدم...
جونگ مین ساکت شد و گفت:
همه چیزش پای خودته...
پریدم بغلش کردم و گفتم:
ممنونم...تو بهترینی...
همراهش به سمت اتاق هیون رفتم...دل تو دلم نبود...انقدر تند تند میزد که جونگ مین هم صداش رو میشنید و گاهی زیر چشمی به من نگاه مینداخت...اتاقش طبقه ی سوم بود...سوار اسانسور شدیم و رفتیم طبقه ی سوم...هرچی نزدیک تر میشدیم بیشتر از قبل براش بی قرار میشدم...مثل یه بچه شده بودم...داشتم براش دیوونه میشدم...پشت یه در ایستاد و همونطور که سرش پایین بود گفت:
این اتاقشه...اتاقش خصوصیه...فقط خودش توشه...
ساشا:خب پس چرا ایستادی؟؟؟بریم تو دیگه...
جونگ مین:خودت درو باز کن...
دستمو روی دستگیره ی در گذاشتم ولی دستم به خاطر هیجان زیاد میلرزید...یهو ترسیدم که نکنه منو نشناسه یا این که به خاطر وضعیتی که توشه ازم متنفر شده باشه...اگه اونطوری میشد من چیکار باید میکردم؟؟؟نمیتونستم به اگه و نکنه اکتفا کنم...باید با حقیقت رو به رو میشدم...نمیتونستم ازش فرار کنم...نفس عمیقی کشیدم و دستگیره ی درو چرخوندم...اتاقش خیلی روشن بود...اونجا بود...روی اون تخت...دلم میخواست داد بکشم و بهش بگم"هیون جونگ...من اینجام" ولی اگه اینو میگفتم اون چیکار میکرد؟؟؟؟

آپلود سنتر عکس رایگان

آپلود سنتر عکس رایگان

دسته بندی : let me be the one ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin