تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ELHAM* سه شنبه 15 فروردین 1391, 12:00 ق.ظ

و من هنوز تو را

مثل "تمام شدن مشق شبم"

دوست دارم…

♥ ♥ ♥ ♥

تولد نقش اصلی مبــــــــــــــــارکــــــــــــــــــــــ........



: خودم دیدم...نونا هم دید...دردش اومد

با شدت پتو رو کنار زد : چـــــــــــــــی؟؟!!

هیونگ ناله ای کرد وسرش رو از زیر پتو بیرون آورد : زهرمار چی....چرا نمیخوابین شما دو تا...اه

با غرغر پتو رو روی سرش کشید و زیرش گوله شد!

شونه سایون رو گرفت و سمت خودش چرخوند...سایون نگاهشو از هیونگ گرفت و با لبخند به جونگمین خیره شد: میری پتو بیاری؟

جونگمین لبهاش رو تر کرد و آروم گفت : م...منظورت از اینکه دیدی...چی بود؟

: عمو من پتو میخوام...یخ زدم

جونگمین بازدم محکمی کرد و پتوش رو روی سایون کشید : خوبه؟

: اوهوم

: حالا جواب سوالمو بده

: کدوم سوال؟

جونگمین به حال گریه افتاده بود....نگاهی به سقف کرد و چشماشو بست : خداااا

: ها؟

دوباره نگاش کرد : عمو هیون اومد پایین دنبالت نه؟

: آره...

: خب...حالا هرچی دیدی برام تعریف کن

: همشو؟

: سایووووون

سایون دستای کوچیکش رو روی لبای جونگمین گذاشت و انگشتش رو به نشونه سکوت روی بینیش.....

جونگمین نگاهی به هیونگ که زیر پتوش وول میخورد انداخت....سرش رو تکون داد و به سایون خیره شد..دستش رو از روی دهنش برداشت و ریز خندید....جونگمین کلافه شده بود....روی تختش نشست : سایون حرف بزن

سایون پتو رو تا زیر چونش بالا کشید....پاهاش رو روی هم انداخت و به سقف نگاه کرد : عمو هیون اومد پایین...

جونگمین سریع کنارش خوابید و گوشهاش رو نزدیک لبهاش گرفت

: من بغل عمو یونگ سنگ بودم.....عمو منو زمین گذاشت....عمو هیون دستمو گرفت...خاله مین جی دست عمو یونگ سنگ رو گرفت...رفتن تو اتاق....من عمو رو کشیدم سمت در...اون به اتاق نونا نگاه میکرد....بعد رفتیم پشت در اتاقش....

نفسهای جونگمین نامنظم شده بود.....به سایون نگاه کرد : بعدش

سایون آب دهانش رو قورت داد : اوووم... بعدش نونا درو باز کرد....من دوییدم تو اتاقش....رو تختش غلت زدم....بعد برگشتم کنار نونا....عمو هیون با نونا حرف میزد....نونا آروم یچیزی گفت....عمو هیون یهو شونه هاشو گرفت...نونا دردش اومد

جونگمین ابروهاش رو تو هم کشید : چی گفت؟

سایون با خنده نگاش کرد : عمو هیون خیلی عصبانی بود....دندوناشو رو هم فشار میداد...آروم گفت...من نشنیدم

جونگمین سرش رو محکم روی بالشتش گذاشت و به سقف خیره شد..سایون سمتش چرخید و به پهلو خوابید : بعد اومدیم پایین....عمو سردت نیست؟

گوشه ی پتو رو روی سینه جونگمین کشید....جونگمین نگاش کرد و لبخند کم رنگی زد : نه...سردم نیست....

پتو رو کامل روی سایون کشید و از تخت پایین رفت...در بالکن رو باز کرد .... لبه بالکن ایستاد و کمی خم شد.... وقتی چراغ اتاق نانا را خاموش دید عقب رفت.... همونجا نشست و به ستاره ها چشم دوخت........

_____________________________

 " از حرفاش سر در نمیاوردم...میگفت همه راهها رو رفتن...چندین بار به بهانه های مختلف اقامتش رو تمدید کرده اما اینبار اداره مهاجرت هرطور شده برش میگردونه....من فقط تو اتاق میچرخیدم.....نمیدونستم باید چیکار کنم....جینا هم ساکت نشسته بود و حرفی نمیزد..میدونستم زیرچشمی به حال پریشونم نگاه میکنه و متعجبه...ولی مجال نگران شدن واسه برداشت درست یا غلط اون نداشتم.....کلافه جلوش نشستم...

: چرا نمیشه به خاطر کار تمدیدش کرد؟

: نمیدونم....اونا قوانین خودشون رو دارن....ما از هیچکدوم سر درنیاوردیم....کلی بند و تبصره و این چرندیات جلومون گذاشتن و گفتن تا چند روز دیگه باید برگرده کشورش...همین

به مبل تکیه دادم و چشامو بستم....نمیتونستم ذهنمو جمع و جور کنم.....یونگمی هیچ حرفی به من نزده بود و هنوزم داشت کارهای شرکت رو انجام میداد...آخه چرا؟ چرا بهم نگفت؟ چرا ازم کمک نخواست؟ این قدر مغروره؟....شاید هنوز بهم اعتماد نکرده....امکان نداره...دو ماه کافی نبود واسه شناختنم؟! .... اینا فکرایی بود که اون لحظه بهم حمله ور شده بودن...تا اینکه جینا رشته افکارم رو پاره کرد....با سوالی که بیشتر بهمم ریخت

: من درک میکنم ... این که براش نگرانید...اما نمیفهمم چرا....چرا اینطور پریشون و مضطرب....با رفتن اون یه نفر دیگه متونه جاش رو بگیره...پستی که اون داره پر از متقاضیه...غیر از اینه؟

با عصبانیت از جام بلند شدم و انگشت اشارمو سمتش گرفتم : چی راجبه من فکر کردی شین جینا؟ فکر کردی منم مثه اون مدیرای بی لیاقت کارمندمو فقط واسه رسیدن به اهدافم میخوام و آخر مثه یه آشغال پرتشون میکنم بیرون؟ هان؟ چی فکر کردی ؟؟

و حقیقت همینجا بود...بلند بلند دروغ میگفتم...داد میزدم و دروغ میگفتم....من همون مدیری بودم که هیچ وقت وضعیت کارمندام برام مهم نبود....آدمی که فقط به بستن قراردادهاش و برپا کردن نمایندگیهای بزرگ فکر میکرد....به محض دیدن کم کاری یا هرچیزی فردی دیگه رو جایگزین میکردم....اما امروز با پررویی تمام داد زدم و همه چیز رو انکار کردم.....علاقه ای که بهش دارم روز به روز بیشتر میشه و کیم هیون جونگ مغرور داره بخاطرش هر کاری میکنه.....این روزا  از خودم میترسم....

جینا سرش رو پایین انداخت....اما پوزخند روی لبهاش از دیدم پنهون نموند....لو رفتم...به همین سادگی....

سری تکون داد و جلوم ایستاد : خوشبحال کارمنداتون...باید به داشتن همچین مدیری افتخار کنیم...

دستام تو جیبم بود...سرتاپا نگاهی بهش انداختم....

: اگه با من کاری ندارین مرخص شم

اون لحظه بود که حسادت رو تو چشماش دیدم....حسادتی که لبهاش رو به لرزه درآورد....دستای مشت شدش رو دیدم.... چشمایی که قلبش رو رسوا کرد....اما چه اهمیتی داشت....اون اولین کسی نیست که عاشقم شده....مثه بقیه فراموش میکنه....مکث طولانی شد...پشت میزم برگشتم : میتونی بری....

دستش به دستگیره نخورده بود که صداش زدم....به سختی سمتم برگشت.....حالا لرزش پلکهاش هم خودنمایی میکرد....حلقه اشک....هه چه مسخره...

: ممنون که اومدی....در ضمن بحث امشب....میخوام بین خودمون بمونه....تو همین اتاق

: حتما آقای کیم

لحنش برای اولین بار تنم رو لرزوند........

دیروقت بود که سوار آسانسور شدم ...وقت رفتن بود....دوباره دیدمش....جای قبلی...تو آسانسور....تعظیم کوتاهی کرد و به دیواره تکیه داد

: حالت چطوره؟ بهتری؟

با صدایی که به زور میشد شنید گفت : ممنون....خوبم هیون جونگ شی

: نگران نباش...همه چی درست میشه

همونطور که انتظار داشتم برگشت و نگام کرد....خستگی بیشتر از تعجب تو چشماش موج میزد....

: منظورتون رو نمیفهمم

: گقتم هر مشکلی داری درست میشه....نگرانی چیزی رو حل نمیکنه

: من....من مشکلی ندارم

خنده ای کردم و دستمو تو جیب بردم : خوبه....عالیه!

ولی با دیدن دوباره ی صورتش خنده رو لبام خشک شد....سریع دستمال رو از جیبم در آوردم و زیر بینیش گرفتم

: سرتو بالا بگیر...زیاد نه...فقط واسه کم شدن خونریزی

دستشو روی دستمال... و روی دستم گذاشت...مثه یه تکه یخ سرد بود : چیزی نیست .... بعضی وقتا خون دماغ میشم...برام عادی شده

دستمو آهسته عقب کشیدم....دستمالو همونطور نگه داشت و لبخند بی حالی زد

: خانم لی فردا اینجا نبینمت

: بله؟

: گفتم فردا نمیای شرکت....روشنه؟

: اما...

: اما و اگر نشنوم لی یونگمی....فردا بیای اخراجت میکنم

بمحض باز شدن در آسانسور بیرون زدم...حتی برنگشتم پشت سرمو ببینم....دیگه برام مهم نیست ...مهم نییت کسی شک کنه یا نه....کسی از این علاقه باخبر شه یا نه....

 روز بدی بود....اما آخرش خوب تموم شد...چند دقیقه پیش با پدر مشورت کردم....اونم متعجب از اصرار من برای نگه داشتن یه کارمند دو رگه....اما راهنماییم کرد....امیدوارم کارا خوب پیش بره........."

 

: ناناااااا

از جاش پرید...پتو رو کنار زد و به ساعت نگاه کرد...با باز شدن در اتاق دفترچه رو زیر بالشتش مخفی کرد و پتو رو روی شونه هاش کشید

: کی تو این هوا با تاپ میخوابه که تو خوابیدی؟

با غیض به جونگمین نگاه کرد : بهت یاد ندادن قبل از وارد شدن در بزنی؟ شاید نخوام همینم بپوشم...

جونگمین با شیطنت نزدیکش نشست...نانا عقب رفت و واسه نخوردن به جونگمین سرشو رو بالشت گذاشت...جونگمین هنوزم با خنده نگاش میکرد...سرش رو کنار گوشش برد... اما تا دهن باز کرد حرف بزنه داد بلندی زد و عقب رفت...سایون دستاش رو محکمتر دور گردنش گرفت و آویزون شد ..نانا با خنده روی تخت نشست : صبح بخیر فرشته نجات

سایون پاهاش رو دور کمر جونگمین حلقه کرد : چیکارت داشت نونا؟ میخوای بزنمش؟

: سایون خفم کردی...برو پایین از پشتم..آی گردنم....آآآآآی....

نانا جلو رفت و دستای سایون رو از دور گردنش برداشت : لازم نیست...اندفعه رو عفو کن....دفعه بعد با هم میکُشیمش!

سایون از پشت جونگمین پایین رفت .... درحالی که میدویید بیرون داد زد : صبحانه منتظرتونههههه.....

نانا خندید و سرجاش نشست....بالشتش رو بغل گرفت....جونگمین نگاهش یجا ثابت بود....تازه متوجه پتویی شد که دورش نبود

: شونه هات...

بالشت رو محکم تر به خودش چسبوند : هوم؟

جونگمین دستش رو روی شونه هاش گذاشت .... به چشماش خیره شد :  تو خواب خودتو بغل میکنی؟ گرچه که این ردا مال دستای تو نیست....

نانا سرش رو پایین انداخت : ظاهرا سایون همه چی رو مو به مو گفته

*صبحوونه نمیخورین؟

هردو سرشون رو بلند کردن و به یونگ سنگ که توی چارچوب در ایستاده بود خیره شدن

: ببخشید...انگار بد موقع اومدم!

نانا سریع سرش رو تکون داد: نه نه...الان میایم...

جونگمین منظورش رو فهمید...عقب رفت...نانا سریع بلند شد و سوییشرتش رو پوشید و بیرون رفت...یونگ سنگ با سوال ابروهاشو تو هم کشید و به جونگمین نگاه کرد

جونگمین از روی تخت بلند شد: چیز مهمی نیست...

مین جی لقمه ای گرفت و به سایون داد...سایون با دهن پر به جونگمین نگاه کرد : عمو هیون کجاست؟ بهم قول داد صبح باهم بازی کنیم

جونگمین سرش پایین بود و با قاشق توی قهوه ش بازی میکرد

: عموووو

با صدای بلند سایون قاشق از دستش افتاد و سرش رو بلند کرد: چی میگی تو؟

هیونگ : میگه هیون کجاست؟

: هیون.......رفت خونش...گفت میره لباساشو بیاره...واسه مراسم امشب

نانا به سرفه افتاد...فنجون قهوه ش رو یه ضرب سر کشید و محکم به سینش کوبید...همه با تعجب نگاش میکردن

: جشن امشبه؟

هیونگ : خسته نباشی

: وای به کل فراموش کردم....

مین جی: چرا هول کردی؟ نکنه لباس نداری؟

: چی؟ لباس؟ آره...یعنی نه...نمیدونم باید ببینم

: من ویونگ سنگ بعد از صبحونه میریم خرید...دوست داشتی بیا

سایون : منم بیـــــــــــــــــــــام ؟

مین جی لبخندی زد و موهاشو بهم ریخت : بیا عزیزم

با دیدن هیون جلوی خونه سریع پیاده شد و سمتش رفت...

: چه عجب بالاخره اومدی

هیون رمز رو زد و داخل رفت : بخاطر تو نیومدم...

: میدونم اومدی لباس ببری...اونجا که کت وشلوار نداری...داری؟

برگشت و پوزخندی بهش زد : میدونی چیه؟ بیشتر شبیه مامانمی تا یه دوست

با خنده سری تکون داد و سمت کمدش رفت...

جینا  کاور لباس رو میون دستاش فشار داد تا به اعصابش مسلط بشه....دوباره لبخندی زد و پشت سرش ایستاد

هیون یکی یکی کت هاش رو چک میکرد و هر دفه سری از تاسف تکون میداد : نه....هیچ کدوم خوب نیست...ظاهرا باید رفت خرید...همین که برگشت کاوری جلوی چشماش دید....جینا دستش رو پایین آورد و لبخندی زد : واسه همین اومدم

هیون سرش رو کج کرد و به کت خیره شد : بد نیست...

جینا با خوشحالی کاور رو باز کرد و هیون رو مجبور کرد تا ست رو بپوشه...

همونطور که کراواتش رو مرتب میکرد از اتاق بیرون اومد...جینا از روی مبل بلند شد و دستاش رو به هم کوبید : محشر شدی هیون جونگ..خیلی بهت میاد

هیون به خودش نگاهی انداخت و سر آستینش رو درست کرد : اوهوم...بد نیست...یادم بنداز باهات حساب کنم....

ریز میخندید و سمت اتاقش برمیگشت که فریاد جینا بلند شد : کیم هیون جونگ خیلی احمقی که نمیفهمی این یه هدیــــــــــــه ست

: وااااااو....وقتی عصبانی میشی خیلی میترسم مامانجون

: کیم هیون جوووووووووووووووووووووونگ......با قدم های بلند سمتش رفت و یقه کتش رو چسبید...همونطور که از عصبانیت میلرزید گفت : هیچ وقت نفهمیدی چه حسی بهت داشتم!! هیچ وقت.....

کتش رو رها کرد و سمت در خروجی رفت : امشب منتظرم باش....

______________________

دستی رو دور کمرش حلقه کرد....دستی دیگه رو روی پاش گذاشت که دائم به زمین ضربه میزد : سونمی؟

: هوم

: نگرانی؟

میون بازوهاش برگشت و نگاش کرد : من؟ نـ....نه

: کاملا پیداست!

: خب ..... یکم

: استرس نداشته باش....همه چی ردیفه....ما هم آماده ایم واسه جشن....مگه نه؟

: اوهوم

: به اون لباس خوشگلت فکرکن...همون که واسه پوشیدنش کچلم کردی!

سونمی لبخندی زد و سرشو رو شونه کیو گذاشت : زود گذشت کیوجونگ...

کیو حلقه دستش رو محکمتر کرد و بوسه ای رو موهاش زد : میخوای یه آهنگ برات بزنم؟

: همون که دوستش دارم؟

ازش جدا شد ... با مهربونی به چشماش نگاه کرد و آروم گفت : همون که دوستش داری

______________________________

سایون از روی مبل پایین پرید : عمو هیونه...خودم باز میکنم

نانا کیفش رو برداشت و از اتاقش بیرون اومد....مین جی هم همراه یونگ سنگ آماده رفتن شدن....جونگمین وسط هال دراز کشیده بود و کانالهای تلویزیون رو بالا پایین میکرد

: سلام سلام...

جونگمین نیم نگاهی انداخت : سلام...یه دست کت شلوارم واسه من میاوردی!

هیون خندید و به نانا نگاه کرد : جایی میری؟

مین جی : میریم خرید...هیچکدوم لباس درست حسابی نداریم...لبخندی زد و دست یونگ سنگ رو گرفت : نانا زود بیا

یونگ حرفی نزد...فقط خندید و شونه هاشو بالا انداخت و دنبال مین جی بیرون رفت

هیون کاور لباسش  رو کنار گذاشت و ساکی که دستش بود رو به نانا داد : اینو ببین...اگه خوشت نیومد باهاشون برو

نانا نگاهی به داخل ساک انداخت...جونگمین بلند شد و کنارشون رفت....سایون قد بلندی میکرد تا بتونه توی ساک رو ببینه

: نمی پوشی؟

نگاهی به جونگمین کرد....جونگمین با اشتیاق جوابش رو داد : چرا معطلی؟

نانا لبخندی زد و به اتاق رفت...هیون و جونگمین هم بلافاصله سایون رو که دنبالش میدویید گرفتن!

.

.

.

: کیم نانا تموم نشد؟

: این....این خیلی....

هیون پشت در ایستاد : خیلی چی؟

: خیلی قشنگه اما یکم.....

جونگمین با کلافگی نفسشو بیرون داد و سمت در رفت : دوساعته یه لنگه پا واستادیـــ....

با باز کردن در و دیدن نانا ادامه حرفشو فراموش کرد......

هیون هم داخل شد و سوت بلندی کشید : فوق العاده ست...خیلی بهت میاد

جونگمین بی اختیار سمت سوییشرتش رفت و رو شونه ی نانا انداخت : ولی انگار یکم.....

هیون جلوتر رفت و سوییشرت رو از رو شونه هاش برداشت: مطمئن باش این پوشیده ترین لباسیه که امشب میبینی

سایون به پاهای برهنه نانا نگاه میکرد و با شیطنت میخندید...جونگمین با عصبانیتی ساختگی نگاش کرد : آی بچه!

: خودتی

: به چی نگا میکنی؟

: به همون چیزی که شما دوتا نگا میکنین.....زبونشو واسه جونگمین درآورد و مثه جت پا به فرار گذاشت....نانا لبش رو گزید و روی تخت نشست

جونگمین دستی به موهاش کشید و به نانا خیره شد : میشه درستش کرد

نانا سرش رو بلند کرد: چی رو؟

بدون حرفی سمت کمد نانا رفت

: دنبال چی میگردی جونگمین؟

شالی رو بیرون کشید و سمتشون برگشت: این

هیون کنار نانا نشست : جونگمین گند میزنی به استایلش...

: مهم نیست

: جونگمین

برگشت و خیره شد به چشماش : لطفا دخالت نکن هیون...نمیخوام دوست دخترم  اینطوری میون مهمونا بیاد.

هیون نتونست حرفی بزنه....انتظار همچین جوابی نداشت...به نانا نگاه کرد : خودت چی دوست داری؟

نانا شال رو از جونگمین گرفت و روشونه هاش انداخت : اینطوری بهتره.....

و لبخندی زد : ممنون هیون....اصلا حوصله خرید رفتن نداشتم

جونگمین با رضایت لبخندی زد : ممنون داداش...خیلی قشنگه

: قابلی نداشت...یه هدیه بیشتر نیست

میشد بهت و ناراحتی رو به وضوح در چهره هیون دید....جونگمین دستشو رو شونه هیون گذاشت : بهتره بریم یه دست لباس واسه من انتخاب کنی هوم؟ نانا تو هم لباستو عوض کن ..اوه اوه...به یونگ سنگ زنگ بزن بگو منتظر نباشن، بدبختا زیر پاشون علف  سبز شد!
خنده ای زورکی کرد و همراه هیون بیرون رفت.......

عکس درخواستی جونگمین


دسته بندی : Bittersweet ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin