تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Fati khanoomgol سه شنبه 15 فروردین 1391, 11:24 ب.ظ

سلام به همه دوستای گلم خوبین؟؟؟

سیزده بدرتون پساپس مبارک...تولد جونگ مین هم مبارک.

عید خوش گذشت بهتون؟؟

خوب اینم پارت بعدی...خیلی سعی کردم تا قبل 13 حتما بذارم ولی نشد..از این بابت معذرت.بفرمایین ادامه..امیدوارم دوسش داشته باشین.





قسمت دوازدهم

نزدیکی های ظهر بود و هر دوشون توی اتاق های خودشون بودن...آنیسا گوشه ای از اتاقش نشسته بود و به فکر فرو رفته بود...هر از چند لحظه ای آهی عمیق میکشید و دوباره توی سکوت خودش غرق میشد.گاهی اوقات هم ناخودآگاه لبخندی به روی لبهاش مینشست که انقد عمیق بود که حتی با ریزش اشکهاش هم از لبش دور نمیشد...

سرش رو که بلند کرد چشمش به ساعت خورد...نزدیک ناهار بود اما اون هنوز هیچ کاری نکرده بود...مهمون عزیزی داشت که باید بهش میرسید..حالا دیگه تنها نبود..و این تنها نبودن رو مدیون دوست جدیدش بود...با لبخند از جاش بلند شد و اشکهاش رو پاک کرد...جلوی آینه ایستاد و سر و وضعش رو مرتب کرد..لبخندی زد و گفت:

-یعنی آخر این بازی، قشنگ تموم میشه؟؟؟

با همون لبخند از اتاقش بیرون رفت و وارد آشپرخونه شد.مشغول آشپزی بود که به گوشیش پیام اومد....گوشیش رو برداشت و نگاهی بهش انداخت.از طرف یه دوست بود...

-روزی که ه دنیا آمدم در گوشم طنین افکند که تا آخر عمر با تو خواهم ماند...گفتم کیستی؟؟گفت:غـــم!خیال میکردم غم عروسکی است که می توان با ان بازی کرد،ولی حلاا فهمیدم که خود عروسکی هستم بازیچه دست غم.....

بعد از خوندن پیام ناخودآگاه دلش گرفت...چرا انقدر غمگین و نا امید بود؟؟تا مدتی قبل نمیتونست احساسش رو درک کنه ولی حالا که خودش هم عاشق شده بود کاملا احساسی رو که یه دوست داشت میتونست لمس کنه...دکمه پاسخ رو انتخاب کرد و نوشت:

-چرا انقدر غمگین دوست من؟

-وقتی که یار ازت دور باشه و تو اوج تنهاییت نتونی حتی سرت رو شونه هاش بذاری...غم ناخوداگاه میاد و جای یار رو پر میکنه...

نمیدونست چی باید بگه...اصلا نمیدونست چه کاری از دستش برمیاد...دلش میخواست میتونست کمکی بهش بکنه تا این روح غمگینش رو شاد کنه...اما افسوس که هیچی بلد نبود...جواب داد:

-چرا تنها؟؟بلند شو برو بیرون کمی هوات عوض شه...

-بیرون رفتن که بدون یار صفایی نداره...

-از این حرفات منظوری داری؟؟

-نه...فقط نمیدونم چرا با اینکه صبح صدات رو از برنامه شنیدم اما محتاج صداتم...

-من الان کار دارم...اما شب میتونی زنگ بزنی حرف بزنیم..باشه؟؟

-باشه...به کارت برس.روز خوش!

گوشیش رو کناری گذاشت و به کارش برگشت..اما تو دنیای تفکراتش غرق شده بود...حالت عجیبی بود....یکی از یارش فاصله داشت و غمگین...یکی نزدیک اما خیلی دور...برگشت و به اتاق بسته جونگ مین خیره شد...نمیدونست چه چیزی توی وجود این بشر وجود داره که این چند وقته حتی یادش باعث آرامشش شده...دلش میخواست راز این غم توی چشمهاش رو کشف کنه...همین طور راز آرامشی که از حضورش به آنیسا میداد...چشمهاش رو بست و اهی کشید...پشت میز نشست و سرش رو روی دستهاش گذاشت و دوباره به فکر فرو رفت...

***

روی تختش دراز کشیده بود و به سقف اتاقش خیره شده بود...دلتنگی تماما وجودش رو پر کرده بود اما هیچ راهی برای خلاص شدن از این دلتنگی عجیب که بلای جونش شده بود نداشت...بلند شد و روی تختش نشست...نگاهش به گیتار گوشه اتاق افتاد..دلش هوای زدن کرد اما...تمام ترانه هایی که بلد بود بوی غم میدادن...انگار که تمام وجودش با غم عجین شده بود...بیخیال نواختن اهنگ شد و بلند شد تا از اتاقش خارج بشه...مثل همیشه لبخندی زد و سعی کرد ظاهرش قلب آشفته و پریشونش رو لو نده...همین که به نزدیکی های آشپزخونه رسید آنیسا رو دید که پشت میز نشسته و سرش رو روی دستهاش گذاشته و چشمهاشم بسته...انگار توی افکار عمیقی غرق بود.همونجا ایستاد و به آنیسا خیره شد...اون هم مثل خودش تنها بود و غمگین...یادش به روزی افتاد که خواب پدرش رو دیده بود...چقدر آشفته و پریشون بود...و امروز صبح...که با کوچکترین بهانه ای بغضش ترکید و اشکهاش روونه صورتش شدن....کاش میتونست دوست خوبی براش باشه..و بتونه این تنهایی رو از وجودش دور کنه...اما چطور؟؟وقتی خودش تنهای تنها بود....

به سمتش رفت و دستش رو روی شونش گذاشت...

-آنیسا؟؟

چشمهاش رو باز کرد و با دیدن جونگ مین لبخندی زد و سرش رو از روی دستهاش بلند کرد...

-بله؟؟

جونگ مین در حالی که صندلی رو به روی انیسا رو عقب میکشید تا روش بشینه گفت:

-خوبی؟؟

لبخندی زد و گفت:خوبم...تو چی؟

-منم...

-غذا آمادست...الان میکشم.

و از جاش بلند شد تا میز رو آماده کنه...جونگ مین سر جاش نشسته بود و به چهره معصوم آنیسا نگاه میکرد...لبخند ملیحی روی لبش داشت که قیافش رو نمکی تر میکرد...همونطور که به آنیسا خیره بود ذهنش به دوردست ها سفر کرد...خودش هم نفهمید چه مدت اما همین که به خودش اومد متوجه شد آنیسا رو به روش نشسته و با خنده بهش خیره شده...خودش رو جمع و جور کرد و با اخمی ساختگی به آنیسا نگاه کرد و گفت:

-چیه؟؟چرا همین طوری زل میزنی به ستاره ملی و میخندی؟؟

آنیسا با صدای بلند خندید و گفت:

-جونگ مین خیلی باحالی!!!4ساعته زل زدی به من و رفتی تو دریای تفکراتت غرق شدی بعد میگی چرا من بهت زل زدم؟؟؟

جونگ مین با همون اخم گفت:

-خانم اعتماد به نفس!کی گفته من به تو زل زده بودم؟؟

-چشمات!!

-چشمام غلط کردن...من به همخونه ام زل زده بودم نه به تو!!

دوباره صدای خنده آنیسا توی فضای خونه پر شد و جونگ مینهم اخم ساختگیش رو از هم باز کرد و مشغول خوردن غذا شد.

دو ساعت بعد آنیسا با ذوق و شوق به در اتاق جونگ مین کوبید و صداش کرد.جونگ مین در رو باز کرد و با دیدن قیافه شاد انیسا ناخودآگاه لبخندی زد و پرسید:

-چی شده آنیسا؟؟انگار خیلی خوشحالی.

-اوهوم.داره بارون میاد...میشه با هم بریم پشت بوم؟؟؟؟

جونگ مین با صدای بلند خندید و گفت:

-مگه بچه ای؟؟

-زیر بارون ایستادن کار بچه ها نیست!!!

-باشه باشه....بریم...

در اتاقش رو بست و با هم به سمت پشت بوم راه افتادن.آنیسا زیر بارون بالا پایین میپرید و جیغ میکشید...جونگ مین هم یه گوشه ایستاده بود و با خنده به کارهای بچه گانه آنیسا نگاه میکرد.بعد ا اینکه کمی تنهایی بالا و پایین پرید و جیغ کشید به سمت جونگ مین رفت و دستهاش رو گرفت و به سمت خودش کشید...با هم زیر بارون دور هم میچرخیدن و میخندیدن....انقدر زیر بارون ایستادن و بالا و پایین پریدن تا اینکه خسته شدن...هر دو به پایین برگشتن و مستقیم به اتاقهاشون رفتن تا لباسهاشون رو عوض کنن.

آنیسا مقابل آیینه ایستاد و به صورت خیسش خیره شد...لبخندی گوشه لبهاش نقش بست...لحظات قبل درست مثل یک فیلم توی ذهنش ثبت شدن...لحظه ای که دستهای جونگ مین رو توی دستهاش گرفته بود با وجود تمام سردی هوا،گرمایی عجیب تو وجودش خونه کرده بود..به دستهاش نگاه کرد...دستهایی که تا چند لحظه قبل مهمون دستهای کسی بودن که حالا جزئی از زندگیش شده بودن..دستهاش رو آروم به صورتش نزدیک کرد و بویید...احساس میکرد دستهاش عطر خاصی به خودش گرفته...لبهاش رو روی دستهاش گذاشت و بوسه ای آروم اما عمیق به روی دستهاش زد...بعد از چند دقیقه لباسهاش رو عوض کرد و با حوله کمی موهاش رو خشک کرد و اونا رو روی شونه هاش ریخت و از اتاقش خارج شد..همزمان با اون جونگ مین در حالی که حوله اش روی گردنش بود از اتاقش خارج شد...با هم چشم تو چشم شدن و هر دو همزمان با هم لبخندی تحویل هم دادن....آنیسا به سمت پنجره رفت و دستهاش رو تکیه گاه صورتش کرد به آسمونی که به شدت داشت میباریدخیره شد...جونگ مین هم به کنارش اومد و هر دو توی سکوت چند دقیقه ای به ریزش قطره های بارون خیره شدن تا اینکه آنیسا گفت:

-کاش منم مثل شیشه پنجره بودم....!

-چرا؟

-چون اون وقت با هر بار بارون اومدن،هر چی گناه و دلتنگی داشتم با خودش میشست و میبرد....

جونگ مین به نیم رخ آنیسا چشم دوخت و گفت:

-تا حالا به شیشه پنجره بعد از بارون دقت کردی؟؟

آنیسا همون طور کهبه بارون خیره شده بود گفت:

-نه...چطور؟؟

جونگ مین نگاهش رو از آنیسا گرفت و اون هم به بارون خیره شد و گفت:

-بعد از هر بار بارون اومدن....لکه ها اب و حتی خاک روی شیشه باقی میمونن...

این بار آنیسا به سمت جونگ مین برگشت و جونگ مین هم توی چشمهاش زل زد و گفت:

-پس بارون هم نمیتونه دلتنگی شیشه رو کامل از بین ببره....

آنیسا نفهمید توی عمق نگاه جونگ مین چی بود...اما هر چی که بود آرامشی رو به قلب آنیسا هدیه داد که تا به حال هیچ کس جز پدرش نتونسته بود این آرامش رو بهش هدیه کنه....آروم چشمهاش رو بست و توی دلش گفت:

-ازت ممنونم جونگ مین...

به سمت پنجره برگشت و به آسمون خیره شد و دوباره توی دلش گفت:

-خدایا...ممنون که این عشق قشنگ رو مهمون خونه قلبم کردی..بهت قول میدم انقدر خوب از مهمونم پذیرایی کنم که برای همیشه تو خونه دلم موندگار بشه...

لبخندی زد و هر دو توی سکوت به ریزش عاشقانه قطرات بارون خیره شدن...


تو سال جدیدی منو از لطفتون بی دریغ نکنین.


دسته بندی : طلسمی به نام زندگی ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin