تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : sahar پنجشنبه 17 فروردین 1391, 04:35 ب.ظ

از دیروزها به دنبالت دویدم و به امید دیدارت به امروز رسیدم ولی افسوس...!

افسوس که تو به فرداها سفر کردی

انیوهاسیوووووووووو....انیووووووووووو

خوفین؟؟چطولین؟؟ چه خبرا؟؟

دلم برای هم تون یه ذره شده بود ... عید بهتون خوش گذشت....با درس و مدرسه چه می کنید؟؟

خوب من اومدم ... اول یه معذرت بابت اینکه نتوانستم داستان رو سر موقع بزارم... خوب با یه قسمت دیگه اومدم تا اینجای داستان چطور بود

خوشحال میشم نظرتون رو بدونم خوب دیگه زیاد حرف نمیزنم برید ادامه برای خواندن داستان فقط یه چیز نظر یادتون نره

منتظر نظرهای قشنگ و خوبتون هستم... بدوووووووووووووووووادامه


هیونگ روی بلندی وایستاد وسط سالن و کیک رو اوردن وهمه شروع به خواندن شعر تولدت مبارک کردن وبراش دست زدن  وبا شمارش همه شمع های روی کیک رو فوت کرد  و دوباره همه براش دست زدن.. وهورا کشیدن به سمت ما اومد واز همه خواست که برن برقصن و یونگی که دست من توی دستش بود من رو باخودش برد همه داشتن میرقصیدن چشمم به جونگی افتاد که با خوشحالی داشت می رقصید نمی دونم چرا از اینکه با اون دختره میرقصید احساس ناراحتی می کردم وناراحت شده بودم ودوباره به این طرف واون طرف داشتم نگاه میکردم که کیورو روبروی خودم دیدم که داشت با هانی می رقصید سرم رو پایین انداختم و نگاهش نکردم در این میان یونگی گفت

یونگی:چه طور یار ها رو هی عوض کنیم

 همه قبول کردن و هر کسی بایه کس دیگه ای می رقصید و یونگی به سمت هانی رفته بود وازش خواست که باهاش برقصه وهیونگ هم رفت با یکی دیگه از دخترا برقصه  ولی جونگی هنوز داشت با جسیکا میر قصید می خواستم برم که کیو به سمتم اومد وبهم گفت

کیو: میشه برای اخرین بار بامن برقصی

 بهش نگاه کردم نمیدونستم چی بگم  ازم دوباره پرسید ومنم قبول کردم داشتیم با هم میرقصیدم ولی من اصلا بهش نگاه نمی کردم بهم گفت

کیو:  چرا بهم نگاه نمی کنمی؟؟

 من هیچی جوابی بهش ندادم وبهم گفت

کیو:این اخرین باری که هم رو می بینیم  میشه بزاری برای اخرین بار صورتت رو ببینم

من به صورتش نگاه کردم لبخندی به لبش بود وبهم گفت

کیو:من تو رو دوست دارم وعشقت رو همیشه توی قلبم نگه میدارم ومی خوام برای همه چیز ازت تشکر کنم و ازت بخوام که منو فراموش نکنی وهمیشه منو دوست داشته باششی ومن در قلبت نگه داری

 همین جوری که بهش نگاه میکردم بغض و اشک در چشاش حلقه زده بود وبهم گفت

کیو: حالا که نمی توانیم  با هم باشیم وهم دیگه رو دوست داشته باشیم ولی می توانیم به عنوان دوست باهم باشیم

 ونظرم رو پرسید منم بهش گفتم

سحر:باشه

خوشحال شد وبهش تبریک گفتم که داره ازدواج می کنه وگفت

کیو: منتظرتم توی مراسم ازدواجم هستم

 و تا اینکه یونگی به سمت ما اومد گفت

یونگی: خوب حالا نوبت منه که با هات برقصم

 و دستم رو گرفت و به یه طرف دیگه سالن رفتیم وبا هم رقصیدم  و یه مدت گذشت  و رقصیدنم مون تموم شد  وازهمه داشتم خداحافظی می کردم وبه سمت جونگی رفتم هنوز جسیکا به جونگی چسبیده بود رو بهش کردم وازش خداحافظی کردم جسیکا که کنارش بود به جای جونگی جوابم رو داد وگفت

جسیکا:خداحافظ

  ویونگی که کنار من وایستاد بود رو به هیونگ کرد گفت

یونگی:نمیدونم این جسیکا چرا به جونگی اینقدر چسبیده و ولشم نمی کنه

 و روبه من کرد گفت

یونگی: میرسونمت خونه.. سحر

سحر: نه خودم میرم..مرسی

 و دوباره خداحافظی کردم واز از اونجا بیرون اومدم که دیدم  هانی وکیو سوار ماشین داشتن می رفتند حواسم به ماشین کیو که با هانی بود که داشتن رد می شد بود که دیدم یکی با صدای بلند دار اسمم  رو صدا می کنه برگشتم دیدم که جونگی اومد وبه من گفت  جونگی:دارم کجا میر و وایستام...الان میرسونتم

 که دیدم جسیکا از دور با هیونگ میاد به طرف ما وبه سمت دیگه نگاه کردم هر کسی از اعضای گروه جونگی با یک یا چند نفر داشتن  میرفتن که دیدم جسیکا وهیونگ به مارسیدن وجسیکا برگشت به جونگی گفت

جسیکا: اوپا کجا رفتی ؟؟ هر جا گشتم دنبالت پیدات نکردم

 جونگی: همین اطراف بودم

 وجسیکا :خوب بیا باهم بریم و منو به خونه برسون

 جونگی چند لحظه سکوت کرد وداشت من من می کرد

جسیکا : چی شد اوپا ..بریم

یونگی :خوب داداش ما خجالتیه یه کم خوب توبا جسیکا برو ومنم سحر رو میبرم ومی رسونم

 ورو به من کرد وگفت

یونگی: نظرت چیه سحر

سحر: راست میگه شما با هم برید منم با اقای یونگی میرم

یونگی :خداحافظ داداش

 وبه سمت ماشین  یونگی رفتیم وداشتم سوار میشدم که دوباره به جونگی نگاه کردم و دیدم سوار ماشین شد و حرکت کرد ورفت منم سوار ماشین شدم و ادرس رو به یونگی گفتم وحرکت کردیم چند دقیقه نگذشته بود که پرسیدم از یونگی که

سحر: جونگی جسیکا رودوست داره یانه؟

یونگی :جونگی جسیکا رو دوست داشت ویه بار هم بهش پیشنهاد ازدواج داده قبل از اینکه با من اشنا بشه ولی اون بهش جواب رد داده ولی بعد از این ماجرا جسیکا به جونگی نزدیک تر شده واز اینکه اون پیشنهاد رد کرده ناراحته وبه هر قیمتی می خواد جونگی به دست بیاره ولی جونگی دیگه زیاد مثل قبل دوستش نداره.

 و دوباره سکوت فضا رو پر  کرد که یونگی سکوت رو شکست وازم پرسید

یونگی:می توان یه سوال بپرسه

سحر: اره

یونگی:سحر توجونگی رو دوست داری یا کیو رو؟؟

 من که نمیدونستم چی بگم

سحر:نمیدونم چی باید بگم

 وبه شوخی گفتم

سحر:خوب من هیچ کدوم شون رو دوست ندارم ولی یکی خیلی دوست دارم

 اونم با تعجب پرسید

یونگی: کی دوست داری ...اون کیه؟

سحر: یه شخص بامزه ومهربون که الان پیش من نشسته

 با تعجب

یونگی: کی؟

من رو مگی با شوخی گفتم

سحر: تو از هر دوشون با حال تری پس من تو رو دوست دارم

یونگی: مرسی....حالاغیر از شوخی بهم بگو؟

سحر: نمیدونم چه کسی رو دلم دوست داره ؟ هنوز نمیدونم

تا اینکه به خونه رسیدیم وازماشین پیاده شم وازش بابت رسوند نم تشکر کردم وبابت شوخی ازش معذرت خواستم  و ازش خداحافظی کردم.یونگی رفت منم رفتم داخل خونه پدرم خونه بود ولی چون دیر وقته رسیده بودم خونه خوابید بود بی سروصدا به اتاقم رفتم ولباس هام رو عوض کردم به سمت رختخوابم رفتم وداخل رختخواب دراز کشیدم وبه حرف های یونگی که راجب جونگی بهم گفته بود فکر میکردم وبه حرف کیو داشتم فکر می کردم که  به خودم گفتم بسه دیگه فکر اینقدر فکر کردی؟ وچشمام رو بستم وخوابم برد.





» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin