تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ShelernaZ پنجشنبه 17 فروردین 1391, 06:07 ب.ظ
سلاااااااام به همه ی دوستای خوبم...من طبق قولم اومدم با این داستانم برای جبران جمعه ی قبل...وای دوستان این داستان کم کم داره رو دور میوفته...من منتظرم که داستان اصلی شروع بشه و همه ی اعضا به طور کامل وارد داستان بشن...اونوقت مطمئنم که از داستان خوشتون میاد...خب دیگه بفرمایید ادامه

آپلود سنتر عکس رایگان



هیونگ ابروهاش رو بالا داد و گفت:
تو هم اسمت ناناست؟؟؟؟چه جالب...
لوسی لبخند زد...همین که اومد دعوتش کنه تو با صدای داد نانا نیم متر به هوا پرید:
کیوووووو...اشغال بی مصرف این اویزون چیه که فرستادی پیش من؟؟؟؟
کیو بلند شروع کرد به خندیدن و گفت:
هیونگ رسیده؟؟؟؟از دیدنش خوشحال نشدی؟؟؟؟
نانا:چرا...انقدر خوشحال شدم که دلم میخواد جفت پا تا زانو برم تو حلقش...
کیو دوباره خندید و گفت:
مشکلت چیه؟؟؟
نانا:مشکلم اینه که اون از خونشون فرار کرده و کل ایندشو نابود کرده و اومده اینجا...اومده اینجا که باز گیتار بزنه...
کیو:خب...این انتخاب خودشه...تو باید خوشحال باشی...تو همیشه دوست داشتی تو یه گروه باشی تا تکی کار کنی...با این که میتونی شعر اهنگ هات رو بنویسی نمیتونی اهنگشون رو بسازی...هیونگ میتونه اون کارو برات بکنه...من سرم شلوغه...اگه مشکلی داشتی دوباره بهم زنگ بزن...
و قطع کرد...نانا لگد محکمی به دیوار کوبید که لوسی رو خیلی شکه کرد...هیونگ با خونسردی گفت:
خب...حالا میتونم بیام تو یا نه؟؟؟خسته شدم...
لوسی سریع به سمتش برگشت و گفت:
وای معذرت میخوام حواسم به نانا پرت شد...بفرمایید تو...
هیونگ لبخند بچه گانه ای زد و گفت:
وای نانا تو خیلی مهربونییییییییییی...
نانا با شنیدن این حرف برگشت جلوی هیونگ و یقه ی بلوزش رو جمع کرد و گفت:
من کی با تو مهربون بودم؟؟؟؟
هیونگ:منظورم تو نبودی...اون نانا...
نانا نگاهی به لوسی که داشت لبخند میزد انداخت و گفت:
اگه قراره تو سئول و با من بمونی باید بدونی که اون لوسیه...ما لوسی صداش میکنیم...
و بعد یقه اش رو ول کرد و رفت روی صندلی نشست و یه سیگار روشن کرد...هیونگ با تعجب به لوسی خیره شد و گفت:
چرا لوسی صدات میکنه؟؟؟؟
لوسی خندید و گفت:
اخه اسمامون قاطی میشد...واسه همین نانا برام این اسم و انتخاب کرد...
هیونگ همونطور که اروم میومد تو گفت:
خب حالا چرا این اسم؟؟؟
نانا با حالت کلافه ای گفت:
چون اون درست عین یه سگه...
هیونگ با شنیدن این حرف بلند بلند شروع کرد به خندیدن...خندش انقدر جالب و خنده دار بود که لوسی هم همراهش شروع کرد به خندیدن...هیونگ همونطور که میخندید رفت و رو به روی نانا روی صندلی نشست و گفت:
مطمئنی که درست اسم انتخاب کردی؟؟؟اخلاق تو خیلی بیشتر به یه سگ میخوره هاااااا...البته اگه تو سگ باشی اسمی مثل لوسی بهت نمیومد...اسمت باید یه چیزی مثل وحشی یا شکاری یا مشکی خیلی اگه بهت لطف کنم رکس میشد...نانا اروم سیگارش رو لبه ی جا سیگاریش گذاشت و از جاش بلند شد و به سمت هیونگ رفت و یقش رو گرفت و بلند داد کشید:
حالا که انقدر مطمئنی بذار یکم از اون خلق و خوی سگیمو نشونت بدم...
و بعد محکم از خونه پرتش کرد بیرون...لوسی سریع به سمت هیونگ دویید و از روی زمین بلندش کرد و بعد رو به نانا کرد و گفت:
نانا تو خیلی بدجنسی...اون اومده که کنار تو باشه اونوقت تو باهاش اینطوری رفتار میکنی؟؟؟
نانا رو به هیونگ گفت:
برگرد خونتون...
هیونگ:نمیخوام...من برنمیگردم...
نانا:من با تو یه گروه نمیزنم...برگرد خونتون...
هیونگ:نمیخوام...
لوسی:نانا...چرا اینکارو میکنی؟؟؟
نانا فریاد کشید:
من به خاطر خودش این کارو میکنم...این بی لیاقت تک فرزنده و تنها وارث کارخونه ی پدرشه...اون ایندش اونجا خیلی روشنه...ولی اومده اینجا و داره با من تباهش میکنه...
هیونگ فریاد کشید:
نانا فکر نکن چون خیلی دوست دارم بهت اجازه میدم که کنترلم کنی و تو تصمیماتم دخالت کنی...من تصمیم گرفتم که چیزی رو که دوست دارم دنبال کنم و این کارو میکنم...هیچ کس هم نمیتونه نظرم رو تغییر بده...قبل از این که بیام پیش تو کلی با کیو حرف زدم...اون هم اولش مثل تو بود ولی بعد درکم کرد...تو هم درک کن...
نانا وقتی جدیت هیونگ رو دید سرش رو پایین انداخت و از جلوی در کنار رفت...هیونگ و لوسی هم اومدن تو و لوسی در و بست و سریع به سمت اشپزخونه رفت...نانا اروم به هیونگ نزدیک شد و دستش رو گرفت و گفت:
ممنونم که برگشتی...
هیونک دوباره خنده ی منحصر به فردش رو سر داد و دستش رو توی موهای نانا فرو کرد و بهمشون ریخت و گفت:
قابلی نداااااااااشت...
لوسی با صدای بلندی گفت:
خب حالا دیگه بشینییییییین...اول غذا میخوریم و بعد جشن میگیرییییییییم
هیونگ با ذوق به سمت لوسی چرخید و گفت:
جشن میگیریم؟؟؟؟به خاطر من؟؟؟؟وای لوسی تو خیلی باحالیییییییی...
لوسی خنده ی زورکی کرد و بعد اروم گفت:
راستش جشن به خاطر اینه که من کار پیدا کردم ولی خب میتونیم اومدن تو رو هم بهش اضافه کنیم...
هیونگ رفت و روی صندلی نشست و گفت:
جفتتون عین همین...فقط یکم فرق دارین...نانا بلند شروع کرد به خندیدن و گفت:
فکر کردی من با کسی که شبیه خودم نباشه همخونه میشم؟؟؟
هیونگ اهی کشید و گفت:
باز خوبه مثل تو وحشی نیست...
نانا مشتش رو بالا اورد و اومد بره طرف هیونگ که لوسی جیغ کشید:
نانااااااااااا...اون بیچاره رو ول کن و بیا به من تو کارا کمک کن...
نانا:چییییییی؟؟؟به تو کمک کنم؟؟؟؟؟
هیونگ بلند زد زیر خنده و گفت:
واااااااای نانای مخوف میخواد بره تو کارای اشپزخونه کمک کنههههههه...
نانا:خفه شو تا نزدم ناقصت نکردم...
نانا و لوسی و هیونگ اون شب رو به دلایل مختلفی جشن گرفتن و نانا هم به زور اجازه داد که هیونگ اون شب رو تو هال خونه ی اونا بخوابه تا روز بعد برای خودش یه خونه پیدا کنه...لوسی هم با کلی خوشحالی و ذوق اون شب رو خوابید...صبح نانا اومد و لوی رو از خواب بیدار کرد که واسه کارش دیرش نشه...لوسی هم خیلی سریع اماده شد و به سمت محل کارش رفت...نانا و هیونگ نشستن که با هم صبحانه بخورن...هیونگ یه لقمه گذاشت تو دهنش و بعد گفت:
اول از همه باید یه بیسیت پیدا کنیم...
نانا با ناامیدی گفت:
و یه درامر...فکر نمیکنم که کیو بیاد...
هیونگ اهی کشید و گفت:
با این حال بیا اونو اخر انتخاب کنیم و اول یه بیسیست پیدا کنیم...
نانا سرش رو به علامت موافقت تکون داد و گفت:
ولی چجوری پیداش کنیم؟؟؟؟تو اشنا داری اینجا؟؟؟
هیونگ خندید و گفت:
نا سلامتی من مال همینجام هااااا...معلومه که اشنا دارم...امروز با هم میریم پیش اشناهام و بهشون سفارش میکنیم که یه بیسیست خوب تو سن و سال خودمون بهمون معرفی کنن...راستش اصلا حال ندارم با بزرگتر از خودم کار کنم...
نانا همونطور که لقمش رو میجویید گفت:
خب بگو همسن خودت...منو چرا پیر میکنی؟؟؟؟
هیونگ خندید و گفت:
باشه کوچولوووووووووو...
نانا خندید و بعد اروم گفت:
راستش دلم خیلی برات تنگ شده بود...خیلی زیاد...
هیونگ لبخند زد و انگشتش رو اروم به لپ نانا زد و گفت:
همیشه میدونستم عاشق منی...
نانا:چی؟؟؟؟؟شوخیت گرفته؟؟؟؟من فقط گفتم دلم برات تنگ شده بود...اونم به خاطر این که کسی رو نداشتم که سرش غر بزنم و کتکش بزنم...
هیونگ سرش رو تکون داد و گفت:
ارههههه...میدونمممممممم...راستی حالا که اومدی سئول نمیخوای بری هیون جونگ رو ببینی؟؟؟؟
قاشقی که تو دست نانا بود از دستش ول شد و افتاد روی میز و با سر و صداش سکوت بین نانا و هیونگ رو پر کرد...نانا سریع خودش رو جمع و جور کرد و قاشق رو دوباره برداشت و گفت:
هی...من واسه چی باید برم و اون عوضی رو ببینم؟؟؟
هیونگ:دلت واسش تنگ نشده؟؟؟؟
نانا:کی دلش واسه اشغالی مثل اون تنگ میشه؟؟؟
هیونگ:من...من خیلی دلم براش تنگ شده...
نانا اروم به هیونگ نگاه کرد و بعد گفت:
خب برو ببینش...چرا نمیری؟؟؟؟
هیونگ:نمیخوام...الان امادگیش رو ندارم...اما خب دلم براش تنگ میشه...تو که میدونی من چقدر دوسش داشتم...
نانا:همه دوسش داشتیم...
و دوباره سکوت...چند دقیقه بعد نانا از جاش بلند شد و به سمت ظرف شویی رفت و گفت:
وقت نداریم که با این چرت و پرتا پرش کنیم...پاشو بریم...
هیونگ لبخندی زد و باقی مانده ی قهوشو هم خورد و از جاش بلند شد و همراه نانا از خونه بیرون رفت...همونطور که هیونگ گفته بود رفتن پیش اشناهاش و بهشون سفارش کردن که براشون یه بیسیست جدید پیدا کنن...چند نفر رو هم همون موقع دیدن ولی قبولشون نکردن چون یا سنشون خیلی بالا بود و یا مهارت کافی رو نداشتن...با هم رفتن استدیو یی که نانا اجاره کرده بود و اونجا یکم استراحت کردن...نانا اهی کشید و گفت:
فکر نکنم پیدا کردن یه بیسیست جدید کار راحتی باشه...
هیونگ سرش رو به نشونه ی موافقت تکون داد و گفت:
اره...از اونی که فکر میکردم سخت تره...
نانا:اگه نتونیم پیدا کنیم چی؟؟؟؟
هیونگ:پیدا میکنیم...
نانا:ولی من که اینطور فکر نمیکنم...حداقل از اشناهای تو که بعید میدونم...
هیونگ یکم فکر کرد و بعد گفت:
بیا اعلامیه درست کنیم و پخش کنیم...
نانا با شنیدن این حرف لبخندی زد و گفت:
اره...موافقم...بیا بریم وسیله هاش رو بگیریم و برگردیم همینجا و مشغول شیم...ما وقتی واسه از دست دادن نداریم...
هردو با انرژی از استدیو بیرون رفتن...لوسی با تمام انرژی روی کارش تمرکز کرده بود و حتی وقت غذا خوردن هم نداشت...وقتی ساعت کاریش تموم شد مثل قحطی زده ها به نزدیکترین همبرگر فروشی پناه برد و یه همبرگر برای خودش گرفت و به سمت خونه راه افتاد...هیچ صدایی از توی خونه به گوش نمیرسید با خودش گفت:
حتما کارشون طول کشیده که هنوز نیومدن...
کلید رو تو قفل چرخوند و رفت تو...لباساش رو عوض کرد و خودش رو روی تختش انداخت...یهو یاد هیون سو افتاد...سریع گوشیش رو برداشت و بهش زنگ زد ولی اون جواب نداد...یکم ناراحت شد ولی درجا خودش رو متقاعد کرد:
حتما داره کار میکنه و نمیتونه جواب بده...بهتره مزاحمش نشم...
صدای باز شدن در نظرش رو جلب کرد...سریع از اتاق بیرون رفت و نانا رو با کلی کاغذ دید...سریع رفت طرفش و کمکش کرد و گفت:
اینا دیگه چین؟؟؟؟هیونگ جون کجاست؟؟؟چرا کمکت نمیکنه؟؟؟
نانا همونطور که نفس نفس میزد گفت:
اون برای خودش یه خونه گرفت...رفت خونش...اینا اعلامیه ان که من و هیونگ درست کردیم...
نانا روی صندلی نشست و لوسی هم رو زمین نشست و اعلامیه ها رو دورش پخش کرد و گفت:
دارین دنبال یه بیسیست میگردین؟؟؟؟
نانا:اره...به چند نفر از اشناهای هیونگ هم گفتیم ولی فکر نکنم اونا شخص مناسبی رو بتونن بهمون معرفی کنن...واسه همین خودمون دست به کار شدیم...
لوسی خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
این خیلی خوبه...منم میتونم تو پخش کردنشون کمکتون کنم...
نانا لبخندی زد و سیگارش رو روشن کرد و گفت:
امیدوارم هر چه زودتر یکی رو پیدا کنیم...اونجوری میتونم برات درست و حسابی بخونم...
لوسی لبخندی به نانا زد و گفت:
مطمئنم که به زودی اون شخص پیدا میشه و تو میتونی باهاش معروف بشی و خودت رو به همه ثابت کنی...
نانا لبخندی زد و به لوسی خیره شد...به نظر میرسید که بیصبرانه منتظر اون روزه...

آپلود سنتر عکس رایگان

آپلود سنتر عکس رایگان

دسته بندی : se7en ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin