تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Negin جمعه 18 فروردین 1391, 01:48 ب.ظ

سلاااااااااام بچه هااااااااااااااااااا

خوبیییییییییییییییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

معذرتتتتتتت ...به خاطره تاخیرممممممممممم

بفرمائید ادامهههههههههههههه...


- پدرت اگه بیاد می تونه این پولو جور كنه .....
هیون- اون خیلی دوست تو کره داره..... ولی نمی تونم قولی بدم ....
- تو اصلا به این فكر كردی كه نامزدت دست ماست ...
فقط با ناراحتی بهم نگاه كرد....
دستی به صورتم كشیدم .....
-خودت نمی تونی از دوستی.... كسی ..این .پولو جور كنی .؟..
هیون- نه چون همین چند وقت پیش از خیلیا برای كارم قرض گرفتم....
لبه ی انگشت اشاره امو گذاشتم لای دندونام و پای راستمو با حالتی عصبی تكون دادم ....
اگه کیو بفهمه ..محاله به بازی ادامه بده ...اون پولشو می خواد....اگرم دست خالی برم پیشش..... كارم تمومه
اسلحه رو تو دستم جابه جا كردم... كمی به جلو خم شدم ....و سر تفنگو به پیشونیم تكیه دادم...
-ببین .... من اون پولو می خوام ....چرا نمی فهمی ...اگه اون پولو ندی....مجبورم نامزد گرامتو بكشم .... بعد ماه به ماه یه تیكه از اون بدن
نازنینشو برات بفرستم ....
كه با چسب دو قلوه بهم بچسبونی ....تا كه بتونی تو قبرش یه چیزی به عنوان جنازه بذاری ...
-حالا بازم می پرسم ...پولو می دی.... یا باز می خوای لجبازی كنی ...
هیون-هه لجبازی ..اصلا ببینم تو خودت تنهایی داری این كارو می كنی؟ ...یا پای یه كله گنده وسطه ...نكنه تو رو یكی از شریكای تجاریم فرستاده كه مثلا
حالمو بگیره
...
نمی دونم چرا هیون از حرفای من نمی ترسید.... شاید به خاطر جستم فكر می كرد همش یه بازیه..
- تو هنوز منو باور نكردی ....نه .....
با حرص سرمو تكون دادم ...باشه ..باشه ..... ..فقط یادت باشه خودت خواستی ..من تا الان خوب به سازت رقصیدم .....بعد از این می خوام با ساز مخالف قر
بیام ...اونم چه قری ...كه چشات از حدقه بزنه بیرون
گوشی رو در اوردم و شماره جونگیوگرفتم ...
- الو.....كجا هستی ...خوب گوش كن ببین چی می گم ....اونی كه می خوام همین الان برام بفرست ...با پست سفارشی هم بفرست كه هیون دو
هزاریش بیفته.... كه ما با كسی شوخی نداریم ...یعنی با هیچ كس شوخی نداریم.......گوشی رو قطع كردم ....
- حالا از الان تا یه ساعت دیگه منتظر باش..قراره كاری كنم كه چار ستون بدنت دچاره یه زلزله 7 ریشتری بشه.....یه چیزی از سونامیم بدتر ....
كمی رنگش پرید ..ولی هنوز معلوم بود حرفامو باور نكرده ...
-پاشو خدمتكاراتو دك كن برن .....
پا شد..
- كجا؟
هیون- مگه نمی گی برم دكشون كنم
- ...صداشون كن ..از كی تا حالا ارباب می ره سراغ نوكر ...
كمی كنترلمو از دست داده بودم با فریاد ...خدمتکار 
خدمتکار با دو خودشو رسوند تو اتاق ..
خدمتکار- بله ؟....
- چند وقته نرفتی مرخصی؟
..دختر به هیون نگاه كرد..
- مگه من با تو حرف نمی زنم ..به من نگاه كن و جواب بده ...
خدمتکار- خیلی وقته ....
- خوب از الان برو تا یه ماه برای خودت خوش بگذرون..تمام حقوقتم محفوظه ...اون یكیتون كجاست ..
خدمتکار- تو باغه ..
- به اونم بگو اونم مرخصه
از حالا تا نیم ساعت دیگه فرصت دارید كه برید.... چون ممكنه اگه زیاد لفتش بدید هیون پشیمون بشه..
دختر به هیون نگاه كرد ....هیون بالاجبار با حركت سر حرف منو تایید كرد ......
-نیم ساعت از حالا شروع شد ...بدو برو ...
خدمتکار- ممنون
خوبه والا مرخصی رو من رد می كنم..انوقت از تو تشكر می كنه...تقصیر خودشم نیستا..تو این دوره زمونه همه بی چشم رو شدن..... یكیشم تو..انگار نه انگار
كه عزیزت تو دستای ماست....... و ممكن هر لحظه بلایی سرش بیاد
فقط پوزخند زد
خدمتکار از خبر خوشحالی مرخصی انقدر ذوق زده بود.... كه اصلا به شرایط پیش امده شك نكرد ........
سر یه ربعی دو نفری اماده شدن ..از خوشحالی سر از پا نمی شناختن ...
چیزی نگفتم و اونام .....سریع از هیون خداحافظی كردن و رفتن
هیون- اینا روم به قول خودت دك كردم ..حالا
- حالا  ...منتظر بقیه اش باش ...
-ای داد بیداد ......دیدی چی شد انقدر رو اعصابم راه رفتی ...كه یادم رفت به خدمتکار بگم برام غذا درست كنه ....
از جام بلند شدم ...
-پاشو راه بیفت...شل و ول راه افتاد....از پشت با سر تفنگ هلش دادم كه را بره ..
-اشپزخونه كدوم طرفه؟
..به طرف اشپزخونه راه افناد...
-رو همین صندلی بشین ....
در حالی كه مراقب بودم دست از پا خطا نكنه در كابینتاو رو یكی یكی باز می كردم ...
حواسم بهش بود...
تا رو مو بر می گردوندم یه تكونی به خودش می داد ....
- نه اینطوری نمیشه ....تو انگار هر جا میشینی میخ داره ....
سریع تو كشوی كابینتا رو كشتم ..یه بسته طناب پیدا كردم ......
به طرفش رفتم
-پاشو ..
از روی صندلی بلند شد
-دستاتو بذار پشت صندلی ..
دستاشو گذاشت ..سریع دست به كار شدم ......و دستاشو محكم بستم ...هر كدوم از پاهاشو هم بستم به یكی از پایه های صندلی ...
-خوب فكر كنم دیگه جات محشر شد ....
حالا با خیال راحتری تفنگو گذاشتم رو كابینت و مشغول درست كردن غذا شدم ....
همونطور كه مشغول بودم...
هیون- تو كه دست و پامو بستی ....چطور می خوای برات پول جور كنم .....تازه اگه پدرم بیاد می خوای چیكار كنی ....
هیون- خودتم می فهمی داری چیكار می كنی ....فردا خدمتكارمم میاد اونو چی؟... اونو چطور می خوای دك كنی ...
سرمو با كلافگی تكون دادمو چشمامو به سقف خیره كردم  ........به طرفش برگشتم...
-تو چرا انقدر حرف می زنی ...
چیزی نگفت

كارمو كه كردم در زود پذو بستم و شعله زیرشو تنظیم كرد ..بعد خودم پریدم رو كابینت ..
در حالی كه پاهامو تكون می دادم بهش خیره شدم ...
هیون- چه مرد هنرمندی ..اولین باره كه می بینم یه مرد انقدر با سلیقه غذا درست می كنه ....
-ببین داری دیگه حوصلمو سر می بریا ...
هیون- تو صداتم مشكل داره ....خندهات مثل دختراست ....
یه لحظه از ترس بهش خیره شدم .....ولی خودمو نباختم ...داشت می رفت رو مخم..از روی كابینت پریدم پایین ....
دستمالی كه باهاش رو كابینتا رو تمیز می كردنو برداشتم و رفتم بالای سرش..داشت بهم پوزخند می زد ...
-هوا به نظرت سرد نشده ..
سرشو تكون داد..
-چرا سرده.... یه ها كن ...
فقط نگاه كرد...
با عصبانیت چونه اشو گرفتم و سرشو به طرف خودم چرخوندم
-می گم ها كن
اروم دهنشو باز كرد ..برای من همین قدر كافی بود.... دستمال انداختم تو دهنش و حسابی چپوندم تو دهنش ...اشكش داشت در میومد .....و دست و پا می
زد
-حالا بلبل زبونی كن ببینم..د یالا ....... بخند ....
رفتم و رو به روش وایستادم ...با سر تفنگ در حالی كه اروم رو سینه اش ضربه می زدم
حالا خوب گوش كن  .....وایمیستیم تا بسته سفارشی بیاد ...بعد ببینم بازم می گی پول ندارم یا نه
....صورتش كم كم داشت قرمز می شد .....اشك تو چشماش راه افتاده بود ..
-بابا مرد به این بزرگی..... گریه چرا..دلت برای بابا جونت تنگ شده ....الهی بمیرم برا اون دل دروازت.....در حالی كه می خندیدم ....ازش دور شدم
تو خیلی منو دست كم گرفتی ....
سرشو كمی متمایل كرد به راست ...چشاش داشت كم كم بسته می شد..حالاصورتش تقریبا زرد شده بود
-برای من ادا در نیار ...محاله كه اون دستمالو از دهنت بردارم ...
كمی ترسیدم ..هر دقیقه بی رمقتر می شد ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب اینم از این قسمتتتتتتتت...نظر بدیناااااااااااا...

دسته بندی : Love & Fire ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin