تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : AlmA:grEEn aPPle جمعه 18 فروردین 1391, 02:52 ب.ظ

سلام..
من هر روز 3 تا 5 قسمت از داستان رو میزارم برای اینکه داستان های دوستان دیگه ام خیلی زیر مطالبم نره
نگارش داستان رو عوض کردم  یعنی قسمت هایی که از زمان سوم شخصه کتابی نوشتم



ساندرا روی تخت غلتی زد و اروم چشمانش را باز کرد و به ساعت نگاه کرد 7 صبح بود.. وقت کافی برای رسیدگی به کارهایش داشت... دست کیوجونگ را از روی شکمش برداشت و بلند شد..پتو رارویش کشید و موهایش را از روی صورتش کنار زد... خم شد و بوسه ی کوچکی بر لبان کیوجونگ زد و به حمام رفت

دوش سر صبح خیلی سرحالش میکرد به خاطر مراسم دیشب خیلی خسته بود برای همین مدت بیشتری زیر دوش ماند تا خواب کاملا از سرش بپرد از حمام که آمد کیوجونگ هنوز خواب بود لباسایش را پوشید.. موهای خیس بلندش را باز گذاشت و آرایش ملایمی کرد و به اتاق سانی رفت تا ببیند بیدار شده است یا نه

سانی مثل یک فرشته ی کوچولو خوابیده بود ..ساندرا به صورت معصومش چشم دوخت و صورتش را آروم نوازش کرد ..همین دیشب تولد سه سالگیش را  جشن گرفته بودند و کل خانواده را دعوت کرده بودند...ساندرا نگاهی به گوشه ی اتاق سانی انداخت که پر بود از عروسک و لباس های دخترونه که برایش کادو آمده بود ولی مهمتر از همه ی کادوی پدر سانی بود  یک ماشین صورتی!! با اینکه ساندرا مخالفت کرده بود و میگفت که ممکنه بهش آسیبی برسه ولی چون سانی توی مغازه عروسک فروشی از این ماشین خوشش آمده بود کیوجونگ بدون هیچ حرفی آن را برایش خرید و روز تولدش بهش داد تا بتواند توی حیاط خانه رانندگی کند و دور بزند..

ولی همش این نبود  یک انگشتر با سه ردیف برلیان کادوی دیگر کیوجونگ برای همسرش بود وقتی ساندرا به دیشب فکر میکرد که شوهرش جلوی همه او را به عنوان بهترین همسر و مادر دنیا خطاب کرد و جلویش زانو زد و انگشتر را وارد انگشتش کرد میخواست از شدت خوشحالی بزند زیر گریه میدونست که لایق این همه خوبی و محبتش نیست این را همیشه به کیوجونگ هم میگفت...

از وقتی که این فرشته کوچولو پایش را به دنیایشان گذاشته بود زندگیشان رنگ و بوی دیگری گرفته بود با اینکه ساندرا میدانست که این بچه....

با تکانی که سانی خورد  از فکر و خیال بیرون آمد و سعی کرد که به گذشته ها فکر نکند.. وقتی مطمئن شد که سانی خوابت است به سمت اشپزخانه رفت

چای سبز دم کرد چون به توصیه ی دکترش برای تناسب اندامش باید مینوشید با اینکه طعم خوبی نداشت..نان ها را تست کرد... اب پرتقال و شیر را هم از یخچال بیرون آورد.. کیک های برنجی راروی میز گذاشت و برای کیوجونگ استیک با تخم مرغ  درست کرد.. خلاصه یه میز صبحانه ی مفصل چید دوباره به ساعت نگاهی انداخت نزدیکای 8 بود به اتاق خوابشان رفت و کنار تخت نشست دستای کیوجونگ را گرفت و صدایش کرد

-عزیزم دیگه وقتشه که بیدار شی ساعت هشته

کیوجونگ غلتی زد ولی بیدار نشد

ساندرا دستانش را فشار داد و دوباره گفت:عزیزم دیرت میشه ها!ساعت 9 جلسه داری..

اما بازم کیوجونگ عکس العملی نشان نداد ساندرا میدانست که بیدار است و دارد فیلم بازی میکند چون خوابش خیلی سبک بود.. بلند شد تا برود که کیوجونگ دستش را گرفت و انداختش روی خودش

-هی کیم کیوجونگ میدونستم بیداری بچه نشو و ولم کن

-فقط یه کم توی بغلم باش مامانی خواهش میکنم

-تو که دیشب تا صبح منو محکم بغل کرده بودی و نمیزاشتی که از جام تکون بخورم

-اگه دست من بود دوست داشتم از صبح تا شب توی بغلم باشی و موهات رو نوازش کنم..ساندرا دیگه چیزی نگفت و سرشو روی سینه کیوجونگ گذاشت

چند دقیقه بعد با صدای گریه ی سانی هر دو بلند شدند

ساندرا:حتما بازم نمیتونه از تختش بیاد پایین

کیوجونگ:برو پیشش منم بعد از اینکه دوش گرفتم میام پایین

ساندرا با عجله به اتاق دخترش رفت درست حدس زده بود سانی به خاطر اینکه تختش محافظ داشت نمیتوانست پایین بیاید و گریش گرفته بود...ساندرا بغلش کرد و  به پشتش زد تا آرام شود..وقتی ساکت شد دست و صورتش را شست و یک پیراهن کوتاه خوشگل تنش کرد و او را سر میز صبحانه برد

کیوجونگ هم یک ربع بعد پایین آمد و به سانی گفت

-توت فرنگی کوچولو نمیخواد یه بوس به بابا بده؟

ساندرا خندید و به سانی کمک کرد تا از صندلیش پایین بیاید.سانی دوان دوان به سمت پدرش رفت و خودش را  توی بغل کیوجونگ انداخت.

کیوجونگ بلندش کرد و چرخاندش.. صدای قهقه ی سانی کل خانه را پر کرد و با لهجه ی کودکانه اش گفت:بسه بابایی

-حالا نمیخوای دستمزد بابایی رو بدی؟

سانی لب های کوچکش را غنچه کرد و لپ پدرش را بوسید

-چه بوس خوشمزه ای!!مامان توت فرنگی چی؟

ساندرا ازپشت میز بلند شد و به سمت کیوجونگ رفت و او را بوسید.. همیشه مجبور بود با درخواست هایش موافقت کند چه بخواهد و چه نخواهد!

سانی وقتی این صحنه را دید دستان ظریفش را روی چشمانش گذاشت و جیغ کوتاهی کشید هر دوی آن ها از اینکارش خندیدند

ساندرا:چند دفعه گفتم جلوی سانی این چیزا رو ازم نخواه. خجالت بکش

کیوجونگ:خجالت نداره بالاخره که یه روزی یاد میگیره دوست پسرش رو ببوسه

-کیوجونگ....اره ولی نه الان

ساندرا سانی را از بغل همسرش گرفت و برگشت به آشپزخانه.کیوجونگ هم پشت میز نشست

-به به بازم یه صبحانه ی سلطنتی

-نوش جونت

-حتما به خاطر دیشب خیلی خسته ای میخوای یوری رو بفرستم کمکت؟

-نه نیازی نیس..کار زیادی نمونده از پسش بر میام

بعد از صرف صبحانه کیوجونگ به اتاق کارش رفت و کیف دستیش را برداشت تا برود که ساندرا صدایش کرد

-صبر کن

-چیزی شده؟

-گره ی کرواتت بد شده

.بهش نزدیک شد و کرواتش را تنظیم کرد و ادامه داد

-بازم که خوشتیپ کردی!مواظب باش بوی عطرت هوش از سر دخترهای شرکتتون نپرونه

-تو هم از آمار خاطر خواهام توی شرکت با خبری؟

ساندرا دستش را مشت کرد و آرام  به شانه ی کیوجونگ زد

-خیلی بدی,تو که میدونی نسبت به این موضوع حساسم

کیوجونگ خندید و ساندرا را بغل کرد:دوستت  دارم ساندرا بیشتر از هر چیزی توی این دنیا

همیشه با شنیدن این جمله قلبش تندتر میزد دستش را دور کمر کیوجونگ حلقه کرد و گفت:منم دوستت دارم عزیزم.مواظب خودت باش

کیوجونگ از او جدا شد... سانی با پدرش خداحافظی کرد و کیوجونگ سواbر بی ام و بادمجونی رنگش شد و رفت


هواپیمای نیویورک به کره هم اکنون بر روی زمین نشست از مسافران محترم تقاضا میشود برای تحویل گرفتن چمدان هایشان هرچه سریعتر اقدام کنن.با تشکر

جونگ مین از فرودگاه بیرون آمد.عینک دودیش را برداشت و گفت

بالاخره برگشتم..بعد از سه سال!و لبخند تلخی زد


دسته بندی : Love♥Odium ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin