تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : AlmA:grEEn aPPle جمعه 18 فروردین 1391, 04:22 ب.ظ



 کیوجونگ وارد شرکت شد هر کسی که او را میدید به احترامش تعظیم کوتاهی میکرد و رد میشد.به دفترش رفت... منشیش بلند شد و گفت

یوری:اقای کیم تا نیم ساعت دیگه جلسه شروع میشه صورت جلسه روی میز کارتون اماده اس

-بسیار خب

-قهوه میل دارین براتون بیارم؟

-ممنون میشم اگه بیاریش به اتاقم

-بله آقا,حتما

 وارد اتاقش شد ... کتش را در آورد و روی صندلیش نشست ..با دستانش شقیقه هایش رو فشار داد.. به عکس سه نفریشان که روی میز کارش بود خیره شد و گفت:دوستتون دارم

..عکس تصویری از کیوجونگ و ساندرا بود که سانی را در اغوش گرفته بودند زمانی که نوزاد بود

پوشه ی صورت جلسه را برداشت و بازش کرد و مشغول مطالعه اش شد..صفحه ی اول را تموم کرد که گوشیش زنگ خورد.شماره ناشناس بود با این حال جواب داد

-بفرمایید

-کیوجونگ خودتی؟

-ش...ما؟جونگ مین تویی؟؟

صدای خنده ی جونگ مین از پشت تلفن به گوش میرسید:اره خودمم چه خوب شناختیم چه خبر؟

-باورم نمیشه که خودت باشی....وای خدای من چی شد بعد از سه سال یادی از ما کردی؟در همین لحظه یوری با قهوه وارد اتاق شد و فنجان را روی میز گذاشت.. کیوجونگ با اشاره بهش فهماند که داخل اتاق بمانه

-چون برگشتم کره هنوز 1 ساعت هم نمیشه که هواپیمام روی زمین نشسته

-یعنی چی؟برگشتی کره؟الان توی سئولی؟

-اره

-کجای شهری؟

-خیابون تهرانم توی کافی شاپ استار باکس نشستم(استار باکس به کافی شاپ زنجیره ای توی کره اس تهران هم که یکی از معروف ترین خیابون های سئوله واسه همین با هم ترکیبشون کردم)

-باشه الان حرکت میکنم

-منتظرتم خداحافظ

کیوجونگ تماس را قطع کرد.. کتش ررا برداشت و به یوری گفت

-من دارم میرم جایی یه کار خیلی مهم برام پیش اومده میتونی جلسه ی امروز رو کنسل کنی؟

-چی دارین میگین اقای کیم؟میدونین این جلسه چقدر برای شرکت اهمیت داره؟؟

ره میدونم ولی نمیدونم باید چیکار کنم در هر صورت من نمیتونم شرکت کنم زنگ میزنم ایتوک(مدیرعامل) بیاد

-ولی اخه......

-کیوجونگ کمی از قهوه اش را نوشید . ادامه داد: دیگه بهونه نیار من رفتم

یوری با ناراحتی روی مبل نشست و سینی را بغل کرد :حالا به مدیرها چی بگم؟اوووووففففففف که کیوجونگ دوباره وارد اتاق شد وگفت

-اینقدر غز زدی سوئیچ رو فراموش کردم ببرم.راستی یوری تیپ و قیافم چطوره؟

یوری خندید و گفت:مثل همیشه عالی

-میدونستم من رفتم ببینم تو و ایتوک چیکار میکنین

وارد پارکینگ شرکت شد سوار ماشینش شد و رفت.توی راه به ایتوک زنگ زد و با کلی خواهش و تمنا و وعده و وعید راضیش کرد که به جایش توی جلسه شرکت کند و عذرش را موجه کند

جونگ مین با گوشیش بازی میکرد خودش هم نمیدانست برای چی برگشته است..که گذشته را فراموش کند یا انتقام بگیرد..با اینکه کیوجونگ را مثل یک برادر دوست داشت و 6 سال از بهترین روزهای عمرش را با او سپری کرده بود(دوران دبیرستان و دانشگاه)

-مهمون نمیخوای؟

-رشته ی افکار جونگ مین پاره شد ,سرش را بالا آورد و کیوجونگ را دید..ازجایش بلند شد و بغلش کرد

کیوجونگ:چقدر دلم برات تنگ شده بود پسر..خوشحالم که دوباره میبینمت

جونگ مین برای چند لحظه همه چی را فراموش کرد:منم همینطور..برای برگشتن لحظه شماری میکردم

از هم جدا شدن و نشستند

کیوجونگ:چیزی میل داری سفارش بدم؟

جونگ مین:نه ممنونم فعلا فقط میخوام از خودت و کارات بدونم

گپ مفصلی با هم زدند و قرار شد که اگر ماندن جونگ مین در کره قطعی شد برای کار توی شرکت کیوجونگ استخدام شود و به عنوان طراح داخلی شروع به کار کند. این برای کیوجونگ هم که رئیس یک شرکت بزرگ ساخت  ساز بود  فرصت خوبی بود تا هم در کنار دوستش باشد و هم از ایده هایش استفاده کند

بعد از اینکه از بحث کار و اقتصاد بیرون آمدند کیوجونگ گفت:

-میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.

دستش را داخل جیب کتش کرد و موبایلش ر درآورد.. داخل گالریش رفت و عکسی که دیشب از سانی گرفته بود را آورد..گوشی را به دست جونگ مین داد  و گفت:

-عکس دخترمه..خوشگله مگه نه؟

جونگ مین چند لحظه ای به صفحه گوشی خیره ماند و در جوابش گفت :اره خیلی نازه,بهت نمیاد دختر این سنی داشته باشی..میتونم بقیه ی عکس ها رو هم ببینم؟

-البته همشون مربوط به تولد دیشبه

جونگ مین 3,4 تا عکس را رد کرد وقتی ساندرا را توی بغل کیوجونگ دید خون درون رگ هایش خشک شد.. دستش را که روی پایش بود مشت کرد و سعی کرد خودش را خون سرد نشان بده گوشی را به طرف کیو برگرداند و گفت:همسرته نه؟چقدر بهم میاین

-اره اسمش ساندراس

-دوسش داری؟

-معلومه که اره

-چقدر؟؟؟جونگ مین سرخ شده بود کیوجونگ هم فهمید که عصبی شده است

-حالت خوبه؟بیشتر از هرچیزی که فکرشو بکنی... برام خیلی عزیزه

جونگ مین نفس عمیقی کشید:میشه بریم بیرون؟هوای اینجا خیلی خفه اس

-اره بیا بریم...

از کافی شاپ بیرون آمدند و سوار ماشین شدند..کیوجونگ اصرار زیادی داشت که جونگ مین پیش آن ها بماند تا وقتی که برای خودش یک خانه دست و پا کند  ولی جونگ مین بهانه های مختلفی آورد و قبول نکرد...آخر سر هم جونگ مین را به هتل برد و قرار شد که فردا دوباره همدیگه رو ببینند...ساعت 12 شده بود و کیوجونگ در راه برگشت به خانه بود که ایتوک زنگ زد

-سلام گفته باشما من دیگه غیبت هاتو موجه نمیکنم

-باشه بابا!جلسه چی شد؟؟

-خب..راستشو بخوای..ببین کیوجونگ ما تمام تلاشمون رو کردیم

-یعنی چی؟میخوای بگی...

-میخوام بگم  پروژه مونو قبول کردن فردا هم تو تالار اقای هان مهمونی داریم

-زهر مار..سکتم دادی..این عالیه دستت درد نکنه یادم بنداز برات جبرانش کنم

-باید اینکارو بکنی

-خداحافظ .تماس پایان یافت

کیوجونگ تصمیم گرفت که به عنوان عضو جدید شرکت جونگ مین را هم به مهمانی فردا شب دعوت کند... به او زنگ زد و همه چی را هماهنگ کرد,جونگ مین هم قبول کرد

کیوجونگ به خانه برگشت و ساندرا را صدا زد

ساندرا از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:به موقع اومدی عزیزم ناهار حاضره

کیوجونگ گونه ی ساندرا را بوسید و گفت:همه چی درست شد با پروژه موافقت کردن فردا شب یه مهمونی بزرگ داریم

ساندرا از خوشحالی  بغل شوهرشرید و بهش تبریک گفت چون میدانست که برای این پروژه خیلی زحمت کشیده است...



دسته بندی : Love♥Odium ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin