تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : AlmA:grEEn aPPle جمعه 18 فروردین 1391, 04:38 ب.ظ



ساندرا از آغوش همسرش بیرون آمد دستانش را گرفت و گفت:نمیدونی چقدر از شنیدنش خوشحال شدم..بالاخره موفق شدی

کیوجونگ لبخندی زد:اره تلاش شبانه روزیم بالاخره نتیجه داد.توت فرنگی کجاست؟

-فکر کنم داره سرما میخوره بهش دارو دادم الان هم خوابه.ناهار حاضره تا تو لباس هاتو عوض کنی میز رو میچینم

-مواظبش باش..باشه الان میام

موقع ناهار کیوجونگ خیلی دلش میخواست که راجع به جونگ مین با ساندرا حرف بزند همین که خواست لب باز کند موبایلش زنگ خورد

ساندرا:چند بار گفتم موقع ناهار یا شام گوشیت رو با خودت نیار

کیوجونگ موبایلش را از جیب شلوارش در آورد و به شماره نگاه کرد:اوه اوه اقای هانه معذرت میخوام عزیزم دیگه تکرار نمیشه.از سر میز بلند شد و رفت توی هال...

ساندرا به غذای ناتموم کیوجونگ خیره شد:اگه بتونم این عادتو از سرت بندازم هنر کردم

میدانست وقتی برگردد دیگه میلی به غذا ندارد برای همین بلند شد و مشغول جمع کردن میز شد.بعد از ده دقیقه به آشپزخانه برگشت و روی اپن نشست

ساندرا:چرا اونجا نشستی؟بیا پایین واسه اینکارا سنی ازت گذشته

کیوجونگ پوزخندی زد و گفت:همچین میگی که انگار 40 45 سالمه..توی خونه و شرکت از غرغرهای تو و یوری آرامش ندارم.خوش به حال ایتوک و جونگ مین که مجردن!!!!!!

با شنیدن اسم جونگ مین ساندرا احساس کرد که قلبش دارد از حرکت می ایستد..به میز ناهارخوری تکیه داد:گفتی کی؟

-یکی از بهترین دوستام که امروز برگشت کره و رفتم دیدنش

-جو..نگ مین....اسم و فامیلیش چیه؟

-جونگ مین.پارک جونگ مین چطور مگه؟میشناسیش؟؟

-ها؟؟نه...فقط

-ساندرا؟.......عزیزم؟؟......ساندرا؟؟؟

شنیدن این اسم کافی بود تا ساندرا از حال برود..اگه واقعا خودش بود چی؟؟اگه بعد از 3 سال برگشته بود که بیاد و گذشته را جبران کند چی؟نه این امکان نداشت که خودش باشد جونگ مین برای ساندرا مرده بود....

-عزیزم....کیوجونگ.....

کیوجونگ:من اینجام.حالت خوبه؟؟

ساندرا چشمانش را باز کرد و کیوجونگ را بالای سرش دید.گرمی دستش را روی پیشانیش حس کرد

-من خوبم.متاسفم از اینکه نگرانت کردم فکر کنم فشارم افتاده بود

-مطمئنی؟میخوای بریم دکتر؟

-گفتم که خوبم .میشه خواهش کنم یه لیوان شربت برام بیاری؟

-البته.تو استراحت کن تا برگردم

ساندرا چشمانش را بست و سعی کرد به اعصابش مسلط باشه..نه فایده ای نداشت بلند شد و مقابل آینه ایستاد.به صورتش نگاه کرد.. رنگش پریده بود قلبش هنوز هم به شدت میتپید

-بیا عزیزم

ساندرا شوکه شد و سریع برگشت

-ترسیدی؟

-نه!جلو رفت و لیوان شربت را از او گرفت و کمی ازش نوشید

کیوجونگ بهش گفت که روی تخت کنارش بشینه...ساندرا لیوان شربت را روی میز گذاشت وکنار کیوجونگ نشست

-مطمئنی میتونی توی مهمونی فردا شرکت کنی؟

-اره اینقدر نگرانم نباش من خوبم

-باشه.چیزی برای فردا شب نیاز نداری؟

-نه ممنونم.راستی سانی رو چیکار کنیم؟

-اوممممممممم میزاریمش پیش خواهرم

-اشکالی نداره؟

-نه شوهرش رفته ماموریت و تنهاست با سانی سرگرم میشه

-بسیارخوب

-میخوام یه لباس با سلیقه ی خودم برات بگیرم

-ولی من که گفتم چیزی نمیخوام

کیوجونگ انگشت اشاره اش را روی لب ساندرا گذاشت و گفت:مگه قرار نشد روی حرف من حرف نزنی دختر خوب؟هر چی که خریدم برای فردا شب میپوشی.

ساندرا چیزی نگفت..کیوجونگ از روی تخت بلند شد و به سمت کمدش رفت و لباسش را عوض کرد

-سانی رو بیدار کن..امشب برای شام میریم بیرون تو که برنامه ای نداری؟

-نه وقتم ازاده

-خوبه پس وقتی برگشتم میخوام حاضر باشین خداحافظ

-باشه.مواظب خودت باش

کیوجونگ به محض اینکه سوار ماشین شد به جونگ مین زنگ زد

-سلام حاضری؟

-سلام.اره توی لابی هتلم

-باشه من دارم حرکت میکنم.خداحافظ

-منتظرم

کیوجونگ تماس را قطع کرد و پایش را روی پدال گاز فشار داد

جونگ مین دستانش را توی جیب هایش کرده بود و قدم میزد و نقشه اش را مرور میکرد ولی هر دفعه که به پایانش میرسید عذاب وجدان میگرفت هم به این خاطر که ساندرا را خودش از دست داده بود هم اینکه کیوجونگ را مثل برادر نداشته اش دوست داشت و نمیتوانست به خاطر خواسته ی خودش زندگی او را تباه کند.به ساعتش نگاه کرد احتمال میداد که کیوجونگ رسیده باشد...همین که از هتل خارج شد کیوجونگ جلوی پایش ترمز کرد..سوار شد و با هم به سمت مرکز خرید رفتند

هردویشان دو دست کت و شلوار شیک و گران قیمت خریدند..حالا نوبت لباس ساندرا بود

-جونگ مین؟

-بله؟

-میخوام تو برای همسرم لباس انتخاب کنی

-چی؟؟من؟؟ناسلامتی زن توئه...تو به سلیقش بیشتر اشنایی

-من هر چی بپسندم اونم میپسنده.پس زود باش انتخاب کن

-باشه..چرا میزنی؟؟بزار ببینم...........اممممم..........این چطوره؟؟

-خیلی قشنگه.ساندرا توی این پیراهن مثل فرشته ها میشه!(پیراهن دکلته با دامن بادبزنی بود)

-میدونم رنگش رو هم دوست داره

-تو از کجا میدونی؟؟

جونگ مین داشت ساندرا را توی آن لباس تصور میکرد برای همین حواسش به حرفایی که میزد نبود:چیو میدونم؟؟

-اینکه ساندرا رنگ بادمجونی رو دوست داره؟

جونگ مین هول کرده بود و نمیدونست چی بگه:خب...همینجوری حدس زدم و درست از اب دراومد

کیوجونگ دیگه چیزی نگفت و یک کروات همرنگ لباس ساندرا انتخاب کرد و از فروشنده خواست که بسته بندیشون کند..بعد از اتمام خرید از فروشگاه خارج شدند

-ما برای شام میخوایم بریم بیرون خوشحال میشیم تو هم بیای..

-ممنون از دعوتت.ولی مزاحم نمیشم همین امروز هم به اندازه ی کافی بهت زحمت دادم

-چه زحمتی.به عنوان دوست این کمترین کاری بود که از دستم بر میومد در هر حال اگه میومدی بیشتر خوش میگذشت

-باشه برای یه شب دیگه.کلی کار دارم که باید راست و ریسش کنم

-دفعه ی بعد هیچ بهونه ای قبول نیس.. در همین لحظه موبایلش زنگ خورد

-جانم عزیزم؟؟توی راهم..تا 15 دقیقه ی دیگه خونه ام..دوستت دارم.

جونگ مین شیشه را پایین داد تا کمی باد به صورتش بخورد و سعی کرد خودش را به بی خیالی بزند

ماشین توقف کرد و جونگ مین پیاده شد... بازم از کیوجونگ تشکر کرد وسایلش را برداشت خواست برود که کیوجونگ صدایش کرد

-صبر کن..یه چیزی یادم رفته بود

-چی؟

-با اقای هان در رابطه با استخدامت حرف زدم(تماس امروز).گفت فردا شب توی مهمونی باهات صحبت میکنه..باید حسابی توی دلش جا باز کنی

جونگ مین چشمکی زد و گفت:خیالت راحت این کارو خوب بلدم.زودتر برو که منتظرتن.خداحافظ

-باشه خداحافظ

کیوجونگ خیلی سریع خودش را به خانه رساند..ساندرا توی حیاط بود.سانی هم داشت با ماشینش بازی میکرد

-توت فرنگی چه رانندگی ای میکنه!!!

ساندرا:به باباش رفته

-هه هه حاضرین که بریم؟

-آره

کیوجونگ سانی را بغل کرد و از خانه بیرون رفتند..غافل از اینکه جونگ مین هم پشتشان بود.......

جونگ مین در کل راه تعقیبشان کر..د هر وقت قیافه ی ساندرا را میدید یاد اولین باری می افتاد که دیده بودتش...

کیوجونگ و ساندرا و سانی دو سه ساعتی بیرون بودند... بعد از اینکه شام خوردند رفتند شهر بازی..واقعا شب خوبی بود و به هر 3تایشان خوش گذشت اما جونگ مین از اینکه خوشحالی ساندرا را میدید قلبش به درد میامد برگشت هتل و با همون لباس ها روی تختش دراز کشید....



دسته بندی : Love♥Odium ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin