تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ShelernaZ جمعه 18 فروردین 1391, 05:56 ب.ظ
سیلووووووووووووم به همه ی دوستان...من اومدم با پارت این هفته...ببینین من چقدر دختر خوبیم...داستان ساشا رو هم فردا میذارم...منتظرش باشین...یوووووووهاهاهاهاها...نظر یادتون نره هااااااااااااا...جدی دارم میگم...نظر یادتون نره

آپلود سنتر عکس رایگان


نانا و لوسی جفتشون خیلی خسته بودن و به خاطر همین زود رفتن و خوابیدن...صبح روز بعد لوسی یه سری از اعلامیه ها رو برداشت و همراه خودش از خونه بیرون برد...تو راهش به سمت دفتر مجله به هر جایی که میرسید یه اعلامیه مینداخت...به چند تا از مغازه ها هم چند تا اعلامیه داد تا بچسبونن به ویترینشون...خیلی امیدوار بود و همین بهش انرژی میداد...از طرف دیگه نانا هم از خونه خارج شد و اعلامیه ها رو هر جا که فکر میکرد ممکنه یه بیسیست پیدا کنه پخش کرد...روزا همینطور میگذشتن و خبری از بیسیست جدید نبود...برنامه ی روزانه ی نانا و هیونگ این شده بود که روزا برن استدیو و اهنگ جدید رو بسازن و شب هم بیان خونه ی نانا و لوسی و ابجو بخورن و غر بزنن...برنامه ی روزانه ی لوسی هم که خسته کننده تر از نانا همش دفتر و کار...مدیر قسمتشون هم که همش به لوسی گیر میداد و بهش غر میزند...بعد از تموم شدن کارش تصمیم گرفت بره و هیون سو رو ببینه از اونجایی که خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودن میخواست سوپرایزش کنه و بره رستورانی که توش کار میکرد...توی تاکسی نشسته بود که گوشیش زنگ خورد...به صفحه ی گوشی نگاه کرد...نانا بود...سریع جواب داد:
نانا:لوسی کجایی؟؟؟
لوسی:تو تاکسی نشستم دارم میرم رستورانی که هیون سو توش کار میکنه...راستش خیلی وقته که ندیدمش...میخوام سوپرایزش کنم...
نانا با ذوق خنده ی بلندی سر داد و گفت:
خب منم میام همونجا...یه نفر بهم زنگ زد و گفت میخواد بیسیستمون بشه...منم باهاش اونجا قرار گذاشتم که ببینمش...میخواستم به تو هم بگم که باهام بیای که خودت داری میری...اونجا میبینمت
و گوشی رو قطع کرد...لوسی با شنیدن حرف های نانا و حس کردن خوشحالیش لبخند پررنگی زد و به راننده گفت که تند تر بره...دم در رستوران منتظر شد تا نانا هم برسه و با هم برن تو...10 دقیقه ی بعد نانا هم رسید و پرید لوسی رو بغل کرد و گفت:
لوسیییییییی...بالاخره یه نور امییییییییید...
لوسی محکم بغلش کرد و گفت:
من میدونستم...حالا بیا بریم تو...
با هم رفتن تو...لوسی با چشمش دنبال هیون سو میگشت اما هیچ جا اونو ندید...یکی از گارسون ها به سمتشون اومد و اونها رو به طرف یه میز خالی راهنمایی کرد...وقتی نشستن لوسی به گارسون گفت:
ببخشید جانگ هیون سو که اینجا کار میکنه کجاست؟؟؟
گارسون نگاهی به سر تا پای لوسی انداخت و گفت:
داره استراحت میکنه...کاریش دارین؟؟؟
لوسی لبخندی زد و گفت:
اره...میشه صداش کنی؟؟؟؟
گارسون تعظیمی کرد و به سمت در پشتی رفت...نانا سیگارش رو روشت کرد و یه ابروش رو بالا داد و گفت:
رفتار این گارسونه مشکوک بودا...
لوسی اروم به بازوی نانا زد و گفت:
نه بابا...به خاطر اینه که فکر نمیکرد که دوست دختر هیون سو من باشم...
نانا سرش رو با بیخیالی برگردوند و گفت:
شاید...
لوسی:هیونگ جون کجاست؟؟؟اون چرا نیومد؟؟؟؟
نانا:اووووووف چه میدونم؟؟؟؟گفت میخواد بره جایی کار داره...
لوسی خندید و گفت:
اون دوست خیلی خوبیه...درست مثل کیو...نانا تو خیلی خوش شانسی که همچین دوستایی داری...
نانا لبخند تلخی زد و گفت:
اره...با این که تو هیچ چیزی شانس نداشتم توی دوستام که این دو نفر میشن شانس داشتم...
لوسی منظور نانا رو فهمید و اروم دستش رو روی شونش گذاشت و گفت:
مطمئنم که هیون جونگ برای کارش دلیل داشته...
نانا سریع از ایون حالت بیرون اومد و موهاش رو مرتب کرد و گفت:
مهم نیست...کی به اون عوضی اهمیت میده؟؟؟این پسره چرا نیومد؟؟؟نکنه سر کاری بود؟؟؟؟
لوسی سریع اکنش نشون داد:
این چه حرفیه که میزنی؟؟؟؟نفوس بد نزن..حتما تو ترافیک گیر کرده...
همون موقع هیون سو اومد کنارشون و با تعجب گفت:
نانا...اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟؟
لوسی با خوشحالی به سمتش چرخید و گفت:
سلام عزیزم...اومدم دیدن تو...
هیون سو:چرا اینقدر بیخبر؟؟؟چی شده که اومدی اینجا؟؟؟؟
حالت صورتش اصلا خوشحال به نظر نمیرسید...حتی ناراحت هم دیده میشد...لوسی که از این برخورد جا خورده بود سرش رو پایین انداخت و اروم گفت:
میخواستم سوپرایزت کنم...چی شده؟؟؟از دیدنم خوشحال نشدی؟؟؟نباید میومدم؟؟؟
هیون سو سرش رو پایین انداخت و اهی کشید و گفت:
نه مهم نیست...فردا یه سر بیا خونه ی من میخوام باهات حرف بزنم...
و بعد رو به نانا گفت:
چیزی سفارش دادین؟؟؟
نانا که به خاطر طرز برخورد هیون سو با لوسی خیلی ناراحت شده بود گفت:
ما هر دو یه فنجون قهوه میخوایم...خودت نیارشون...بده یه نفر مودب تر از تو بیاردشون...
هیون سو اخمی به نانا کرد و بعد از میز دور شد...لوسی به خاطر رفتار سرد هیون سو خیلی ناراحت شده بود و بغض کرده بود ولی وقتی قیافه ی خوشحال نانا رو به یاد اورد خودش رو کنترل کرد و لبخندی به نانا زد و گفت:
نگفتی باید منتظر کی باشیم؟؟؟؟
نانا یه دفعه به سمت لوسی برگشت و گفت:
اهان...اره...اسمش...
:پارک جونگ مین...از دیدنتون خوش بختم
با شنیدن صدای گرم پسرهر دو به سمتش چرخیدن و از سر تا پاش رو برانداز کردن...یه پسر قد بلند و خوش قیافه و خیلی خوش تیپ...لوسی سریع از جاش بلند شد و گفت:
شما؟؟؟شما اومدین که بیسیست گروه باشین؟؟؟؟
جونگ مین خنده ی خوشگلی کرد و گفت:
اره...مگه من چمه؟؟؟؟
نانا اروم گفت:
به نظر از اون ادمایی میای که تمام وقتشون رو با زنای مختلف میگذرونن...مطمئنی که بیس میزنی؟؟؟؟
جونگ مین خیلی راحت رو صندلی رو به روی من و نانا نشست و گفت:
من هم بیس میزنم هم بیشتر وقتمو با زنا میگذرونم...
لوسی دقیق به صورتش خیره شد...چشماش برق خاصی میزد و لبخند شیطنت بارش زیبایی چهرش رو دوبرابر کرده بود...بعد از برنداز کردن کاملش از جاش بلند شد و رو به نانا گفت:
نانا اگه این پسره تو گروهتون باشه خیلی خوب میشه...اون خوش قیافه و جذابه...همه ی دخترا عاشقش میشن...هیونگ هم خیلی خوش قیافه و جذابه...تو هم که بامزه و با جذبه ای...فقط باید یه درامیست خوش قیافه پیدا کنیم...
نانا دست لوسی رو گرفت و محکم نشوندش رو صندلی و گفت:
بشین ببینم...مگه همه چیز به قیافست؟؟؟باید ببینم چطور میزنه...اینجور که به نظر میاد اون زیاد ماهر نیست...
دوباره صدای خنده ی جونگ مین به گوش هر دو دختر رسید...به چشمای نانا خیره شد و گفت:
تو به نظر خیلی سختگیر میای...انگار راحت نمیشه باهات کنار اومد...
نانا پکی به سیگارش زد و گفت:
هر جور راحتی فکر کن...حالا از این حرفا بگذریم...اسمت و که گفتی...سن...محل تولد و کلا هر چیزی که باید بدونیم و بهمون بگو...
لبخندی زد و گفت:
خب من 25 سالمه و مجردم...خانوادم بهم اهمیت نمیدن واسه همین هیچوقت خونه نمیرم...کلی دوست دختر دارم و عاشق دخترام...همین...
نانا پوزخندی زد و گفت:
واقعا از این معرفی بلند بالا ممنونم...لطف کردین...
جونگ مین باز هم لبخند زد و گفت:
خواهش میکنم...قابلی نداشت...من نباید بدونم که با کی میخوام هم گروه بشم؟؟؟
نانا صاف نشست و سیگارش رو خاموش کرد و گفت:
اسم من نانا کوماتسو ه...ژاپنی ام ولی خب کره ای بلدم...خواننده ی گروهم...از وقتی 17 سالم بود تو گروه میخوندم...
جونگ مین:پس خوانندمون تویی...خوبه...خوشم اومد...
نانا:ولی من به یه بیسیست تازه کار و اماتور احتیاج ندارم...یه نفر و میخوام که از بقیه بهتر باشه...یا بتونه از بقیه بهتر بشه...فهمیدی؟؟؟
جونگ مین لبخندی زد و گفت:
مشکلی نیست...هر وقت و هرجا که بخوای من میتونم تواناییمو نشونت بدم...فقط کافیه بهم زنگ بزنی...
و کارتی رو به سمت نانا گرفت...نانا کار رو گرفت و تو جیب کتش گذاشت و گفت:
فردا صبح...ادرس استدیو رو بهت اس ام اس میکنم...دیر نکن...
جونگ مین چشمکی زد و گفت:
مشکلی نیست...
بعد رو به لوسی کرد و گفت:
تو چی؟؟؟؟تو هم خواننده ای؟؟؟
لوسی سریع از جا پرید و گفت:
نه...من همخونه ی نانام...از اشناییت خوشبختم...وانگ نانا هستم...
جونگ مین بلند شروع کرد به خندیدن و گفت:
اسم تو هم ناناست؟؟؟چه جالب...
همون موقع دختر لاغر و ریز نقشی با سینی قهوه ها اومد کنار میزشون...به نظر خیلی عصبی و بهم ریخته میومد انگار استرس داشت...قهوه ها رو با لرزش روی میز گذاشت و لیوان های اب رو از روی میز برداشت و اومد برگرده سمت پیشخوان که یکی از لیوان ها از توی سینی افتاد و شکست...دختر نشست روی زمین و سعی کرد تیکه های شکسته ی لیوان رو جمع کنه که دستش رو برید...لوسی با دیدن این صحنه از جاش بلند شد و رفت کنارش روی زمین نشست و دستمالی از جیبش در اورد و دور انگشتش بست و گفت:
باید مواظب انگشتات باشی...اگه همینجوری ادامه بدی نمیتونی به این خوشگلی نگهشون داری...
و به دختر لبخند زد اما دختر با دیدن لبخند لوسی اشکش سرازیر شد و شروع کرد به عذرخواهی کردن...همون موقع هیون سو هم اومد و به دختر کمک کرد تا بلند شه و برگرده به اتاق مخصوص گارسون ها...رفتار دختر از نظر همه عجیب اومد اما لوسی با خودش گفت:
احتمالا خیلی تحت فشاره...واسه همین اشکش در اومد...
بعد از خوردن قهوه گوشی جونگ مین زنگ خورد و بعد از جواب دادنش از جاش بلند شد و گفت:
من باید برم...فردا میبینمتون...یادت نره که ادرس رو بهم اس ام اس کنی...از دیدنتون خوشحال شدم...
و از اونجا رفت...نانا بعد از رفتنش لبخندی زد و گفت:
اون خودشه...اون همون کسیه که ما لازمش داریم...با اعتماد به نفس و مطمئنا با استعداد...لوسیییییی...ما بالاخره بیسیستمون رو پیدا کردییییییییییم...
لوسی لبخندی زد و گفت:
به نظر من هم خیلی خوش قیافه و جذاب اومد...
نانا پشت چشمی برای لوسی نازک کرد و گفت:
میشه از نخ قیافش بیای بیرون؟؟؟؟به دوست پسرت که خیلی مشکوک میزنه بچسب...
با اشاره کردن به هیون سو حالت چهره ی لوسی از این رو به اون رو شد و غم عمیقی توش نقش بست...رو به نانا گفت:
هی نانا...میشه همراه من تا تموم شدن شیفت هیون سو صبر کنی؟؟؟میخوام باهاش حرف بزنم...
نانا:چیییییی؟؟؟؟میخوای تا اون موقع منتظرش بمونی؟؟؟چقدر میخوای اینجا بشینی؟؟؟؟بیخیال...فردا میبینیش...
لوسی:اینجا نه...میخوام بیرون منتظرش بمونم...لطفااااااا
نانا:بیرون...تو این هوای سرد...من و تو...عمراااااااااااااا...
لوسی اویزونش شد:
تورو خدااااااااا...احساس خوبی ندارم...نمیخوام تنها منتظرش بمونم...نانااااااااااااااااااااا
نانا:اووووووووف...خیله خب...فقط چون من رو مود خوبیم قبول میکنم...
لوسی ذوق کرد و پرید بغلش و گفت:
مرسیییی...عاشقتممممممم...
بدون این که هیون سو متوجه بشه بیرون رستوران تا نیمه های شب منتظرش شدن...هم نانا و هم لوسی خیلی خسته شده بودن و لوسی هم خیلی سردش شده بود...نزدیک های ساعت 12:30 در پشتی باز شد و همون دختر لاغر و ریز با سرعت از رستوران خارج شد و شروع به دوییدن کرد...نانا و لوسی با دیدنش از جاشون بلند شدن و به بهش خیره شدن که در دوباره به شدت باز شد و هیون سو هم با سرعت از رستوران خارج شد و بلند داد کشید:
ایون جی وایستا...صبر کن بذار با هم حرف بزنیم...
دنبال دختر دویید و دستش رو گرفت واونو به سمت خودش چرخوند وگفت:
تو چت شده؟؟؟چرا اینجوری میکنی؟؟؟
ایون جی:هیون سو...بیا تمومش کنیم...دوست دختر تو هم خوشگه هم مهربون...نمیخوام بیشتر از این ناراحتش کنم...
همون موقع هیون سو متوجه حضور نانا و لوسی شد و با دیدنشون سر جاش خشک شد...نانا با دیدن اون صحنه ها سیگاری که تو دهنش بود رو انداخت روی زمین و گفت:
فکر کردین دارین چه غلطی میکنین؟؟؟دارین سریال درام بازی میکنین؟؟؟؟
چند قدم بهشون نزدیک دش که باعث د هیون سو شونه های دختر رو ول کنه...نانا اروم پرسید:
هیون سو...میشه بگی این دختر خانم نحیف چیت میشه؟؟؟؟
هیون سو به لوسی خیره شد و بعد به نانا نگاه کرد ولی در اخر روشو از همه برگردوند و گفت:
دوست دخترمه...
نانا با شنیدن این حرف داد کشید:
این یعنی این که تو دو تا دوست دختر داری؟؟؟؟اره؟؟؟؟؟
هیون سو بدون این که به لوسی نگاه کنه سرش رو انداخت پایین و گفت:
اره...
اشک های لوسی بعد از شنیدن اون حرف از دهن هیون سو روی گونش جاری شدن...


آپلود سنتر عکس رایگان

اینم از جونگ مین دوست داشتنیمون:

آپلود سنتر عکس رایگان

دسته بندی : se7en ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin