تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ELHAM* جمعه 18 فروردین 1391, 09:23 ب.ظ

مردمانی هم هستند که دوستشان داریم...

که دوستشان داریم...

که زیاد دوستشان داریم...

نمی دانیم بخشی از «تجربه» مان هستند یا «خاطره» شده اند...

ولی دوستشان داریم...

و هی فکر می کنیم،

هی فکر می کنیم،

هی فکر می کنیم

و نمی فهمیم،

یادمان نمی آید چرا دوستشان داریم...

انگار که...

انگار لج کرده باشیم دوستشان بداریم!

* * * * *

موسیقی بی کلام این پارت (اینم فوق العاده ست) :

A Song Of Swan




عکس درخواستی هیون


سایون دائم بالا پایین می پرید....هیون دستش رو گرفت و کمی خم شد و کنار گوشش چیزی گفت...سایون لبخند پرشیطنتی زد و به هیون نگاه کرد : قول؟

: قول

با رضایت، آروم کنار هیون ایستاد و به لوسترهای بزرگ سالن خیره شد....کیوجونگ به پسرا اشاره کرد که سرجاشون بشینن جونگمین خنده ای کرد و به شونه هیونگ زد : چه جوشیم میزنه...

رو کرد به بقیه و آروم گفت : بریم بشینیم که عروس خانم جیغ جیغو داره میاد!

نانا و مین جی کنار هم نشسته بودن و پچ پچ میکردن.......

یونگ سنگ همونطور که از کنارشون رد میشد آروم گفت : خانما هیس

مین جی برگشت و با خنده نگاش کرد : انقدر نچرخ... با داماد اشتباهت میگیرن

یونگ سنگ خوشحال از تعریف مین جی لبخند شیرینی زد و کنار پسرا نشست...

با باز شدن در سالن همه سرها سمت در برگشت....سونمی درکمال تعجب سرش پایین بود....کیوجونگ لبخندی زد و نفسش رو آروم بازدم کرد...

جونگمین سرش رو کنار گوش هیونگ برد و آروم گفت : یادت باشه بعد جشن حسابی کیو رو با این ست پرنسش دست بندازیم!

هیونگ برگشت و نگاش کرد....سری از تاسف تکون داد ولی خودشم ریسه میرفت : هیچ فرقی نکردی جونگ!

: پس چی فکر کردی....خنده ریزی کرد و به صندلیش تکیه داد....وقتی سونمی با سر پایین از کنارش رد میشد و زیر چشمی نگاش میکرد، جونگمین چشمکی زد و طوری که جلب توجه نشه لب زد : آروم ببوسیش...خودتو کنترل کن! بعد هم سرش رو پایین انداخت و تا تونست خندید!!

سونمی لبش رو با حرص گزید و چشماش رو روی هم گذاشت....وقتی سرش رو بالا آورد صورت خندون و ریلکس کیوجونگ کمی آرومش کرد....دستش رو از بازوی پدرش رها کرد و دست کیوجونگ رو گرفت و کنارش ایستاد.

درحالی که فقط صدای پدر روحانی فضارو پر کرده بود سایون از خستگی روی پای هیون چرت میزد.....هیونگ و یونگ سنگ خیره به کیوجونگ....نگاه نانا به سونمی و لبخند پر معنی کیو....غافل از دو جفت چشمی که نگاش میکردن و آرزوی همچین لحظه ای رو داشتن.....

: سلام عزیزم

با شنیدن صدای جینا به خودش اومد و سریع نگاهشو از نانا گرفت و تازه متوجه چشمای جونگمین شد...چشمایی که با اشتیاق به نانا نگاه میکرد و لبخندی کم رنگ رو مهمون بود...سمت جینا برگشت

: دیر اومدی...فکر کردم واسه اولین بار تو زندگیت یه تصمیم درست گرفتی و نمیخوای بیای!

: مگه میشه عشقمو تو همچین مهمونی تنها بذارم؟

هیون پقی خندید و سایون رو روی پاش نگه داشت تا سر نخوره.....

یونگ سنگ برگشت و با اشاره به هیون گفت که ساکت باشن!

صدای کیوجونگ که گفت " قسم میخورم"شنیده شد......وقتی حلقه ها رو دست هم کردن جونگمین نگاهی به نانا کرد و چشمکی زد...نانا خواست منصرفش کنه اما دیر شده بود چون جونگمین دستاشو دو طرف دهانش گذاشت و بلند گفت : کیم کیوجونگ امروز که تولدش نیست پس درست حسابی  عروسو ببوس که بشه اسمشو جشن عروسی گذاشت!

صدای خنده ی همه بلند شده بود....نانا هم سرش پایین بود و میخندید....کیوجونگ لبخندی زد و به سونمی خیره شد : میدونستم کار خودشو میکنه...

اما سونمی فقط به چشماش خیره بود...انگار که اونجا نباشه....

: خوبی خانمی؟

: کیو زود باش الان از حال میرم!

کیو که رنگ سونمی رو پریده دید سریع روی صورتش خم شد و آروم لبهاش رو بوسید....جونگمین اولین کسی بود که محکم دست زد و سایون با ترس از خواب پرید!

میزها برای پذیرایی در همه طرف سالن آماده بود....هرکسی به سمتی رفت و کیک و نوشیدنی مورد علاقش رو برداشت....کیو کنار سونمی ایستاد و دستهاش رو گرفت : سونمی چت شد یهو؟ به من نگاه کن....

: هوم؟

: چی شده عزیزم؟

سونمی بی مقدمه کت کیو رو جلو کشید و خودشو میون بازوهاش انداخت....کیو که حسابی تعجب کرده بود دستهاشو دورش حلقه کرد و سعی کرد آرومش کنه.....خواست حرف بزنه که با شنیدن صدای جونگمین ساکت شد : سونمی جان دو ساعت دیگه تحمل کن میری خونت هرچی خواستی آخـــــــــــــــ.........خ...پام....

کیو با حرص نگاش کرد و پاشو از رو کفشش برداشت ...سونمی ازش جدا شد و خیلی طبیعی لبخند زد....کیو دوباره با تعجب نگاش کرد....

: نمیخوای بریم پیش مهمونا؟

کیو فقط سرش رو تکون داد و همراهش رفت...جونگمین سمتشون برگشت و گفت : چه میکنه این آغوش گرم!

: باز شروع کردی؟

با خنده سمت نانا برگشت که دست به سینه بهش زل زده بود....جلو رفت و شال روی دوشش رو مرتب کرد و با مهربونی نگاش کرد : نمیدونی چه کیفی میده

: چرا میدونم خیلی لذت بخشه اما سونمی همین الانم حال خوبی نداره ....حالا تو هم هی راه برو تیکه بنداز!

جونگمین ابرویی بالا انداخت و کمی از نوشیدنیش خورد : نمیخوری؟

: نه...

: چرا؟

: صلاح نیست

جونگمین پقی خندید و کمی خم شد : نگو که با یه ذره مست میشی

: جونگمـــــــــــــــــین...

جونگمین صاف ایستاد و اداشو درآورد : جونگمیــــــــــــــــــن

: جونگمین؟

:جونگمین؟

: دددددد....اذیت نکن دیگه

خندید و نگاش کرد : اذیت کردن کیم نانا بیشتر از همه کیف میده

: چیه امشب خیلی خوشحالی؟

: مگه بده؟ تازه امشب قراره یه اتفاق خوب بیفته!

: اتفاق خوب؟

جونگمین رد نگاه نانا رو گرفت...نگاهی که به جینا و هیون ختم میشد....

:اوهوم.....میخوای بریم بیرون؟هوا عالیه

: بیرون سرده

: یبا بریم.....

جامش رو روی میز گذاشت و دست نانا رو گرفت و دنبالش کشید.....هیون در حالی که نوشیدنیش رو سر میکشید شاهد این صحنه بود....فقط صدای جینا تو گوشش میپیجید....و سری که به اجبار تکون میداد!

وقتی پالتوش رو از خدمتکار گرفت دستش روروی جیبش گذاشت تا از بودن حلقه ها مطمئن شه...کنار ماشینش رفت و بهش تکیه داد...نانا ایستاده بود ومیلرزید : دارم یخ میزنم جونگمین...میذاشتی کتمو بردارم!

جونگمین پالتوش رو بالا گرفت : من نمیخوام...واسه تو آوردم...لبخندی زد و سمتش رفت.....پالتو رو روی شونه هاش انداخت و دستش رو گرفت....هر دو به ماشین تکیه زدن.....

: ایمممم

نانا که به ستاره ها نگاه میکرد سرش رو سمتش چرخوند : چیزی گفتی؟

: من؟ نه!

با حالتی خاص نگاش کرد...چشماشو ریز کرد اما تا خواست حرفی بزنه جونگمین از ماشین جدا شد و سمت سالن برگشت : با دو تا نوشیدنی برمیگردم....

.

.

.

: باید برم دستشویی

لیوانش رو به جینا داد و با سرعت بیرون رفت....جینا به مسیر رفتنش نگاه میکرد که هیونگ رو گوشه ای از سالن تنها دید....پوزخندی زد و قدمهای آرومی برداشت....هیونگ خیلی زودتر متوجه نزدیکیش شد.....استرس تمام وجودش رو گرفت....سریع جامی برداشت و تا ته سر کشید....صدای پاشنه های کفشش هر لحظه بیشتر میشد....به سختی تونست نگاهش رو منحرف کنه و به لباسش چشم ندوزه!


: تو آسمونا دنبالش میگردی؟

با شنیدن صدای هیون اونم از فاصله چند سانتی متری از ماشین کنده شد و با تعجب نگاش کرد : ت...تو کی اومدی!

: چی میدیدی اون بالا؟

به آسمون شب نگاه کرد...اما نانا که حس خوبی نداشت به هیون خیره بود.....

هیون : منتظر بودی

: چ...چی؟!

: منتظرم بودی...تمام این مدت....همه ی این سه سال

سرش رو پایین آورد و به چشماش نگاه کرد : مگه نه؟

نانا شکه از حرفهای بی مقدمه هیون،لبهاش رو به هم زد اما صدایی از گلوش خارج نشد!

با نزدیک شدن هیون ،دستاش رو تو جیب پالتوی جونگمین گذاشت و یک قدم عقب رفت....

: میدونم همه این کارا و ظاهرسازیا بخاطر نشکستن دل جونگمینه....باور کن منم میفهممش....اما این دلیل نمیشه که دست از دوست داشتنت بردارم...دلیل نمیشه که باور کنم فراموشم کردی .... باید بهش بگی....بالاخره که میفهمه...میتونه باهاش کنار بیاد...خودت میدونی اینطوری فایده ای نداره....باید باهاش حرف بزنی نانا

: من.....من نمیفهمم راجبه چی حرف میزنی

بازوهاش رو گرفت و کمی خم شد : میدونی دارم چی میگم....لازم نیست بخاطر جونگمین زندگیمونو خراب کنی

: زنـ...دگیــ...مون؟!

: آره....زندگیمون...زندگی منو تو....من دوستت دارم نانا....همیشه دوستت داشتم....تنها دلیل برگشتم تو بودی....میدونی که مثه خودت نمیتونم فراموش کنم...

نانا با ناباوری سری به چپ و راست تکون داد...میون دستای هیون بی حرکت شده بود...فقط به چشماش نگاه میکرد و سعی میکرد حرفاش رو هضم کنه

: حرف بزن نانا...بگو هنوزم دوستم داری... که نمیخوای تنهام بذاری....

آب دهانش رو بزور فرو داد و لبهای خشکش رو از هم باز کرد : گفتی هیچی رو فراموش نکردی

: معلومه که نه

: پس باید اون نامه رو هم به یاد داشته باشی...همون نامه خداحافظی...

هیون سرش رو پایین انداخت...اما هنوز شونه هاش رو گرفته بود : معلومه که یادمه .... اون نامه احمقانه ....

نانا خنده عصبی کرد و ازش جدا شد...بهش پشت کرد و بغضش رو فرو خورد : احمقانه؟! بعد از سه سال برگشتی میگی اون نامه ی احمقانه.....هه...خوب بلدی دست پیش بگیری که پس نیفتی.

: نانا....

: نمیخوام بشنوم هیون جونگ....الان نه...اینجا جاش نیست....

سمت سالن برمیگشت که دست هیون رو دور کمرش حس کرد....لحظه ای ایستاد....اما بعد دستاش رو روی دستش گذاشت و از خودش جدا کرد....اما هیون به این سادگیا کوتاه نمیومد....بازوش رو گرفت و به محض چرخوندنش بی درنگ لبهای سرد و خشکش رو بوسید......تنها عکس العملش مشت کردن دستایی بود که گرمیه پالتوی جونگمین رو حس میکرد.....هیچ حسی نداشت....هیچ حسی......پلکهاش رو روی هم فشار داد و بدن بی جونش رو به دستای هیون سپرد.....حتی نفهمید جعبه ای رو توی جیب  جونگمین میون انگشتهاش گرفته و فشار میده......هیون صورتش رو میون دستاش گرفت و آروم جدا شد....پیشونیش رو به پیشونی نانا گذاشت و به چشماش خیره شد : دیگه نمیخوام از دستت بدم......

وقتی به خودش اومد هیون رفته بود....وسط محوطه بزرگ ایستاده بود...حتی جونگمین هم برنگشته بود....به سختی چرخید و پشت سرش رونگاه کرد....واقعا خبری از جونگمین نبود.................

نمیدونست باید بین ماشینا بگرده و اونجا جونگمینِ بهت زده رو که روی زمین نشسته پیدا کنه!

دوباره متوجه چیزی شد که توی دستش گرفته بود....دستش رو از جیب پالتو بیرون آورد....با دیدن جعبه حس سرما تا سلولهاش نفوذ کرد.....با باز کردن جعبه و دیدن حلقه های داخلش دستش رو روی دهانش گذاشت و به اشکاش اجازه ریختن داد....

هیونگ سعی میکرد فاصله ش رو با جینا حفظ کنه اما اون بی تعارف بهش نزدیک میشد و کنار گوشش زمزمه میکرد.....هیونگ لحظه ای چشماش رو بست....دیگه داشت کم میاورد.....عطر آشنای جینا داشت دیوونش میکرد.....چطور میتونست کسی رو که جلوی چشم همه بهش خیانت کرده بود و با احساسش بازی کرده بود بازم دوست داشته باشه.....به خودش لعنت فرستاد و سمتش برگشت : لطفا تمومش کن جینا

: هیونگ.....من بعد از این همه سال برگشتم...اصلا انتظار ندارم اینطور باهام برخورد کنی

: توقع بیجا داری....خودت خوب میدونی چقدر از دستت عصبانیم

: وااااو واااااو....پسر کوچولوی منو ببین! چه چشمای قرمز و برافروخته ای!!

: بخاطر این مشروب لعنتیه...اما اگه نری مطمئنا تو هم یکی از دلایلش میشی

: هیونگ جون؟

: گفتم برو جینا

: فقط یه جمله

هیونگ نفسش رو بیرون داد و به سمت دیگه ی سالن خیره شد

: هیونگ جون....خودت خوب میدونی که زیاده روی کردی....من هیچ وقت بهت نگفتم دوستت دارم

هیونگ با غیض نگاش کرد : پس چرا اون همه شب کنارم موندی و ...

:ششششش.... انگشتش رو روی لبای هیونگ گذاشت و به اطراف نگاهی انداخت....

: خوب میدونی که این دلیلی بر علاقه نیست

: یه هرزه ای شین جینا....میدونستی چقدر دوست دارم...ولی فقط برای خالی کردن عقده هات ازم سوء استفاده کردی...با احساسم بازی کردی اونم فقط بخاطر از دست دادن هیون.....خیلی پستی جینا.....خیلی پست

جینا لبخندی از روی آرامش زد و گیلاسش رو یه ضرب بالا داد : منو سرزنش نکن....مقصر این سوء تفاهم کسی نیست جز خودت....

هیونگ دستاش رو مشت کرد و با عصبانیت سمت در خروجی رفت

: کیم هیونگ جون...اگه سوء تفاهم ها رفع شده...میدونی که هنوزم میتونیم دوست باشیم.....

: بهتره یکی دیگه رو واسه کثافت کاریات پیدا کنی!

ابرویی بالا انداخت و به صاحب صدا خیره شد : فکر نمیکنم مسائل بین من و هیونگ به شما مربوط بشه آقای هئو!

: هه...خدا رو شکر کن جای من کیوجونگ شاهد زبون ریختنات نبود....وگرنه الان اینجا نبودی....

جینا با بیخیالی نگاهی بهش انداخت و با زدن تنه ای از کنارش رد شد........

.

.

.

سونمی دست  مین جی رو گرفت : نانا رو ندیدی؟

: هر جا هست با جونگمینه....چون اونم نیست

کیوجونگ کنارشون برگشت : ببینم جونگمینو ندیدین؟ میخواست نانا رو سورپرایز کنه....کشت منو که پیانو جور کنم براش

: اوناها...نانا اونجاست.........دامنش رو بالا گرفت و سمتش دویید.....

بادیدن مین جی سعی کرد صداش رو صاف کنه و چهره ای طبیعی به خودش بگیره

: چیزی شده مین جی؟

: جونگمین رو ندیدی؟

: مگه اینجا نیست؟

: نه.....مکثی کرد و دقیق به نانا خیره شد : تو....خوبی؟

: خوبم...

: اما چشمات...

با دیدن جونگمین از سین جیم های مین جی فرار کرد و سمتش رفت : جونگمین...من...من فکر کردم داخلی...اومدم ولی......

با دیدن چشمای جونگمین که قدر یه دفتر حرف توی خودش ریخته بود ساکت شد و فقط نگاش کرد....جونگمین به مهمونا نگاه کرد و آروم گفت : مثه یه خواب خوب بود....ممنون که بیدارم کردی....

یقه پالتوش رو گرفت...همونطور که سمت بقیه میرفت پالتوش رو از روی شونه های نانا کشید....شالش هم افتاد.....نانا سرجاش خشک شده بود......نگاهی به حلقه های پنهون توی دستاش انداخت.....یونگ سنگ سریع کنارش رفت و شالش رو دوباره دورش گرفت.....هیچکدوم حرفی نزدن.....

کیوجونگ خودش رو به جونگمین رسوند : معلوم هست کجایی؟ مگه نمیخواستی واسه مهمونا بزنی؟

: دیگه لازم نیست

: جونگمین مسخره کردی منو؟ من کلی اینا رو پختم که قراره یکی مجلسو گرم کنه....حالا تو میگی...

: باشه....باشه میزنم....پالتوش رو به سینه کیو کوبوند و سمت پیانو رفت...کیوجونگ لبخند ساختگی زد و از همه دعوت کرد که دور پیانو جمع شن : خب امشب میخوام یکی از شاگردای مخفی و صد البته با استعدادمو بهتون معرفی کنم........پارک جونگمیــــــــــن....

میون صدای تشویق مهمان ها....انگشتهای لرزونش رو روی پیانو سر داد....کلیدهارو دونه دونه لمس کرد...چشماش رو بست تا اشکی که توش جمع شده بود روی گونه هاش بریزه.....اشکی که نمیذاشت کلیدهای سفید و سیاه رو خوب ببینه....نگاهی به نانا که میون مهمونا ایستاده بود انداخت.....لبخند کم رنگی زد و نفس عمیقی کشید....

هیون گوشه ای از سالن ایستاده بود......سایون دویید و خودش رو کنار کیوجونگ رسوند.....با نواختن اولین ملودی صدای هم همه کم و کمتر شد........




دسته بندی : Bittersweet ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin