تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : Sareh ! جمعه 18 فروردین 1391, 10:02 ب.ظ
سلاااااااام خوبین ؟؟؟ وای من که دارم از مریضی میمیرم هه هه ...
ببخشید یکمی دیر شد قرار بود دیشب بذارم اما نشد ...

جمله ی منتخب :

شال گردنش رو مرتب می کنه – از جونگ مین گفتم ... از برادرم .

بفرمایید ادامهههه ...


 

هیون و کیو توی اتاق خوابیده بودن . یا حداقل اینطوری به نظر می اومد که هر دو خواب هستن .

هیون – کیو جونگ ؟

کیو – هوم ؟

هیون – امروز ... یه اتفاقی افتاد .

کیو سمت هیون می چرخه . نور مهتاب توی صورت هیون افتاده بود – چه اتفاقی ؟

هیون از نگاه کردن به کیو طفره میره – امروز ... وقتی شما خونه نبودین یکی اومد . یعنی ...

کیو – کی اومد ؟

هیون – اون پلیسه رو یادته ...

کیو – اون اینجا اومد ؟

هیون – یونی مجبور بود بره پیش دوستاش . مینسا هم نبود ... فقط من تو خونه مونده بودم . من خوابم برد ... قبلش درست یادم نیست و فقط یادمه که خوابم برد و بعدش که بیدار شدم ... دیدم اون دختر توی بغل منه ... یا شایدم نه . من تو بغل اون بودم ... کیوجونگ ... یونی هم اینو دیده ... من باید چی کار کنم ؟ من هیچی یادم نیست .

کیو اخم می کنه و با وحشت به هیون خیره میشه – تو ... مطمئنی ؟؟؟ اخه اون اینجا چی کار می کرده ؟

هیون با کلافگی سرش رو تکون میده و به کیو نگاه می کنه – یونی فکر می کنه دوست دخترمه ... من ... واقعا نمی دونم اون اینجا چی کار می کرده ... نمی دونم من بغلش کرده بودم یا نه ... اما مطمئنم که باهاش نخوابیدم ... اینو مطمئنم .

کیو – هیون اروم باش ... اتفاقی نیفتاده . فردا بهش زنگ می زنم . تو خودت رو نگران نکن ... مطمئنا اون می دونه .

هیون – می ترسم ... کار احمقانه ای کرده باشم .

کیو نگران تر از قبل به صورت خوش فرم هیون توی مهتاب خیره میشه . یه لحظه احساس می کنه چقدر هیون گناه داره – مطمئن باش کار احمقانه ای نکردی . هه ... شاید افسون زیباییت اونو هم درگیر کرده . 

اما هیون نگران تر از اونی بود که به عکس العملی جز تکون دادن سرش اکتفا می کنه .

 

______________________________

 

هیونگ اصرار کرد – نگفتی ... جونگ حالش خوبه ؟

نارشا سرش رو تکون داد – اره ... همه خوبن . گوش کن من زیاد وقت ندارم ... الانم با هزار بهونه اومدم اینجا ... یه سری اطلاعات می خوام ... یونگ سنگ ... یادمه گفتی ... گفتی که دوست دختر نداره . نه ؟

هیونگ سر تکون داد – خوب ؟

نارشا – نامزد داشته درسته ؟

هیونگ – اره خوب ؟

نارشا – گفتی هم که نامزدش مرده ... می خوام بدونم ... بعد از اون ... هیونگ جون بعد از نامزدش ... با کس دیگه ای نبوده ؟

هیونگ اخم می کنه – نه . واسه چی اینا رو می پرسی ؟

نارشا – مطمئنی ؟

هیونگ – خوب ... تا اونجایی که می دونم اره ... فقط خودشه و خودش . اصلا چرا اینا رو از من می پرسی ؟ چرا نمیری از خودش بپرسی ؟ تو ... نامزدش نیستی ... چون اگه بودی باید تو رو میشناخت ... ببینم ... نکنه باشی و ... تغییر قیافه داده باشی ؟

نارشا – هه ... خیلی خوب ... فقط می خواستم مطمئن بشم . چون نمی تونستم خودم تعقیبش کنم .

هیونگ – حالا از بقیه اطلاعات میدی ؟

نارشا – من امروز به بیمارستان جونگ زنگ زدم . عمل شده . عملش هم خوب بوده . در همین حد می دونم .

هیونگ چشماش برق می زد – راست میگی ؟ با کدوم پول ؟

نارشا – اونش رو نمی دونم ... اما می دونم که الان همگی حالشون خوبه . ببین من باید برم ... نمی تونم بیشتر اینجا بمونم .

هیونگ – در مورد من ... نمی دونی چند مدت باید توی زندان باشم ؟

نارشا که داشت می رفت طرف در دستش روی دستگیره ثابت موند . سعی کرد تردید نداشته باشه – فکر می کنم ... حدودا 2-3 سالی باشه .

هیونگ چشماش رو روی هم فشار داد – این در صورتیه که بخوام بقیه هم لو بدم ؟

نارشا اروم سر تکون میده – متاسفانه بله .

هیونگ – ممنون .

نارشا بدون اینکه به هیونگ نگاه کنه در رو باز می کنه و میره بیرون .

 

________________________

 

سرهنگ – گفتی دوباره رفته بوده سراغ اون پسر ؟

- بله قربان .

سرهنگ سرش رو تکون میده – بالاخره باید معلوم بشه چی تو سرشه ...

- قربان ... یه چیز دیگه هم هست ... ایشون دوباره درخواست مرخصی دادن .

سرهنگ اروم جواب داد . طوری که انگار داشت با خودش حرف می زد – دوست نداشتم اینجوری نا امیدم کنی نارشا .

اینو گفت و زیردستش رو مرخص کرد . خیلی سریع شماره ی نارشا رو گرفت و ازش خواست خیلی زود خودش رو برسونه اداره .

 

_______________________

 

همه ی بچه ها دور تختش بودن به جز هیونگ جون . به همشون نگاه می کرد ... خسته تر از اونی بود که حتی اگه زبونی برای صحبت داشت باهاشون حرف بزنه .

کیو – هی جونگ مین ... بالاخره عمل شدی ... ببخش که یکمی دیر شد ...

جونگ سعی می کنه لبخند بزنه .

هیون – ما ... همه ی تلاشمون رو کردیم ... اوضاع خوبی نبود ... اما تموم شد .

یونگ – دکتر گفته تا اخر هفته باید صبر کنی ... اما فکر نمی کنم خیلی سخت باشه .

جونگ بازم لبخند زد ... خیلی حرفا داشت که بزنه . اما می دونست فعلا باید سکوت کنه ... دلش می خواست بفهمه بچه ها پول رو چطور گیر اورده بودن ... از هیچی خبر نداشت و این بی خبری دیوونه ش می کرد .

کیو – لازم نیست نگران باشی ... نقشه مون رو عملی کردیم ... همه چیز حله . تو که عمل کردی . بعد از این که کاملا خوب شدی نوبت یونگ سنگه . بعد از اونم دوباره با هم دیگه زندگی می کنیم . این دفه خیلی بهتر ... قول میدم .

جونگ باز هم لبخند زد . می دونست به این سادگی ای که کیو می گفت نیست . می دونست به خواسته ش رسیده و الان هم بچه ها دور و برشن . اما نمی دونست دلیل این ناراحتی چیه ...

 

________________________________

 

نارشا خیلی زود خودش رو به اداره رسونده بود . خوبی نارشا این بود که می تونست همه چیز رو زیر قیافه ی خونسردش قایم کنه . چیزی که حتی سرهنگ هم نمی تونست به خوبی به نمایش بذاره .

سرهنگ به محض دیدن نارشا اون رو به رستوران کوچیکی برد و خیلی زود روبروی همدیگه نشستن .

سرهنگ – می دونی دلیل اوردنت به اینجا چی بوده ؟

نارشا لبخند زد – ترجیح میدم خودتون بگین .

سرهنگ همون طور که قهوه ش رو هم می زد به نارشا خیره شد – واسه این که نمی خواستم فکر کنی دارم بازجوییت می کنم .

نارشا سعی کرد لبخند از روی لبهاش پاک نشه – کار اشتباهی کردم ؟

سرهنگ – پنهان کاری ... و یه چیز دیگه ... اینکه منو دست کم گرفتی .

نارشا – اشتباه می کنین .

سرهنگ – نه ... می دونم تو سرسخت تر از این حرفا بودی ... چرا دوباره رفتی سراغ اون پسر ... کیم هیونگ جون ... ؟؟؟

نارشا – فکر می کنم به سربازی که اونجا بود توضیح دادم قربان ... چهره ش ... خیلی شبیه ... شبیه اونیه که دنبالشم .

سرهنگ اخم می کنه – یه عکس از اونی که دنبالشی به من بدی دو روزه پیداش می کنم . یا حد اقل یه اسم بده . 

نارشا لبخندش عمیق تر میشه – قربان ... اشکالی داره که من رفتم دیدن اون ؟

سرهنگ – پس نمی خوای به من بگی ...

نارشا – شما که می دونین ... من هیچ وقت چیزی رو بروز نمیدم .

سرهنگ اخم می کنه – به خاطر اینه که خیلی شبیه پدرتی ... پدرت رو که خوب میشناسی . حتی اگه مجبور بشه ... دخترش هم میندازه زندان .

نارشا اخم می کنه – من پدری ندارم جناب سرهنگ ... اگه اجازه میدین من باید برم . دخترم تنهاست .

سرهنگ عصبی می خنده – همین کارا رو می کنی که ازت نا امید میشم ... بعد از یه مدت برگشتی سر کارت ولی با یه بچه ... می گفتی بچه ی خودمه ... بهت گفتم پدرش کجاست گفتی پیداش می کنم ... بهت گفتم ببرش بهزیستی گفتی دوسش دارم ... گفتم بذار کمکت کنم گفتی خودم می تونم از پس کارام بر بیام ... الانم دوباره داری قایم موشک بازی می کنی ... این پسره که بستریه پدرشه ؟

نارشا – نه ... معلومه که نیست .

سرهنگ – پس چرا رفتی دیدنش ؟

نارشا بلند میشه – بهتون که گفتم ... شبیه پدر بچه مه .

سرهنگ – نارشا ... بس کن ... من خودم زخم خورده هستم ... نمی خوام دوباره کاری رو که نباید بکنم .

نارشا لبخند تلخی زد – کاش می دونستین چه بلایی سر خانواده مون اوردین ... کاش می دونستین الان کجا هستن ...

سرهنگ اخم می کنه – چی داری میگی پارک نارشا ؟ ... منظورت از حرفایی که می زنی چیه ؟

نارشا شال گردنش رو مرتب می کنه – از جونگ مین گفتم ... از برادرم .

اینو گفت و خیلی زود اونجا رو ترک کرد ...

 

_____________________________

 

ساعت 9:30 شب بود . کسی پیش جونگ نمونده بود . البته این خواست خودش بود . می خواست تنها باشه . کیو یه نگاه به بچه ها میندازه . هیون توی اتاق خوابیده بود و یونگ سنگ هم داشت کانالای تلویزیونو بالا پایین می کرد . یونی و مینسا هم همون روز اونجا رو ترک کرده بودن .

کیو میره توی اتاق جونگ و شماره ی نارشا رو میگیره ... – الو ... سلام .

نارشا – سلام ... می خواستم باهاتون تماس بگیرم ... از دوستتون چه خبر ؟ عمل شد ؟

کیو – اره ... حالش هم خوبه .

نارشا سعی می کنه خودش رو بی خبر نشون بده – چه خوب ... تبریک میگم .

کیو – باید ... باید در یه موردی باهاتون حرف بزنم .

نارشا چشماش رو روی هم فشار میده . خیلی راحت می تونست حدس بزنه – اگه در مورد اون اتفاقه ... باور کنین من خودم هم شکه شدم .

کیو اخم می کنه – نمی فهمم چی میگین ...

نارشا – ببینین ... بهتره که رو در رو صحبت کنیم .

کیو – فردا ساعت 8 خوبه ؟

نارشا – امم ... اون موقع من باید سر پستم باشم ... مرخصیم تموم شده .

کیو – پس ؟؟؟

نارشا - می دونم دیر وقته ... اما اگه اجازه بدین امشب هم دیگه رو ببینیم .

کیو فکر می کنه – خیلی خوب . منتظرتون هستم .

نارشا هول می کنه – خونه ی ... شما ؟

کیو – نگران نباشین ... هیون خوابه .

نارشا – باشه .

کیو قطع می کنه و بر میگرده توی سالن – یونگ سنگ ... مهمون داریم .

یونگ اخم می کنه – این موقع ؟؟؟ کی ؟

کیو – اون پلیسه .

یونگ اخمش بیشتر میشه – واسه چی می خواد بیاد اینجا ؟

کیو – کارش داشتم ... بذار بیاد بعد واسه ت همه چیزو میگم .

یونگ فقط سر تکون داد .

 

________________________

 

نارشا دخترش رو محکم توی بغل می گیره . دوباره خوابیده بود . به خیابون خیره میشه . وقتی مطمئن میشه کسی دنبال نیومده از ماشین پیاده میشه و وارد مجتمع میشه . خیلی زود پشت در خونه می رسه و زنگ رو فشار میده .

کیو در رو باز می کنه و میره کنار .

نارشا – سلام .

کیو – سلام بیا تو .

کیو تازه متوجه بچه ی توی بغل نارشا میشه – این ؟؟؟

نارشا – پرستارش نتونست بیاد بگیرش . مجبور شدم بیارمش با خودم . خوابه .

کیو شونه بالا میندازه و تقریبا داد می زنه – یونگ سنگ .

نارشا میشینه .

یونگ میاد توی سالن – سلام .

نارشا با سر جوابش رو میده و کیو میاد نزدیک نارشا – اون بچه رو بدید به من .

نارشا اخم می کنه – چرا ؟

کیو – ما باید حرف بزنیم ... نگران نباشین . یونگ مراقبش هست .

نارشا با تردید بچه رو به کیو میده و کیو هم اونو توی بغل یونگ می ذاره . ضربان قلب نارشا ده برابر میشه ... یونگ به بچه نگاه می کنه و بعد از اون به نارشا .

کیو – یونگ سنگ ... میشه ...

یونگ سر تکون میده و میره توی اتاق و در رو می بنده .

_____________________


کامنتا کم شده هاااااا ... این داستان داره تموم میشه دیگه این اخریا همکاری کنین مرسیییییییی


دسته بندی : we are gonna to fall down but ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin