تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : ShelernaZ شنبه 19 فروردین 1391, 06:17 ب.ظ
سلام به همه ی دوستای خوبم...من اومدم با اخرین قسمت جونگ مین خشن و هیون لطیف و ساشای بدبخت...امیدوارم که از داستان خوشتون اومده باشه و همینطور از اخرش راضی باشین...راستش من قبلا میخواستم به جای ساشا یه داستان دیگه بذارم ولی دیگه این کارو نمیکنم ... به جای این داستان من داستان نانا رو میارم و میذارم...از همتون ممنونم که تا پایان این داستانم با من بودین و برام نظر میذاشتین...امیدوارم که این قسمت اخری هم برام نظر بذارین...همتون رو خیلی دوست دارم...بیشتر از این حرف نمیزنم بفرمایید ادامه...انگار بعضی ها بد متوجه شدن...من از این وب نمیرم...به جای این داستان نانا رو میذارم...بعد که نانا تموم شد که معلوم نیست کی تموم بشه به داستان دیگه میذارم...اینم از لینک دانلود این داستان




همراه جونگ مین خیلی اروم وارد اتاق شدم...هیون سرش رو بلند کرد و به سمت ما چرخوند...با دیدن ما لبخندی زد و گفت:
اه...جونگ مین تویی؟؟؟چه خوب که اومدی داشتم از بیکاری میمردم...
چشمش به من افتاد و روم ثابت موند...بدون این که صورتش کوچیکترین حالت رو داشته باشه تو چشمام نگاه میکرد...قفسه ی سینم با این کارش دوباره درد گرفت...قلبم به طور وحشیانه ای خودش رو به دنده هام میکوبید...نمیتونستم از توی چشماش بفهمم که داره به چی فکر میکنه...اونم هیچ حرفی نمیزد...اروم به تختش نزدیک شدیم...باز هم حرفی نزد و فقط به من نگاه کرد...این سکوتش داشت نابودم میکرد...به صورتش نگاه کردم...کبودی هاش کمتر شده بود...اروم دهنم رو باز کردم و گفتم:
هیون جونگ...حالت چطوره؟؟؟
جوابی نداد و فقط نگام  کرد...احساس خیلی بدی داشتم...دلم میخواست گریه کنم...سرم رو انداختم پایین و چند تا نفس عمیق کشیدم...جونگ مین وقتی فضای سنگین بین منو هیون و دید اروم گفت:
هیون جونگ این دختر رو نمیشناسی؟؟؟؟
باز هم جوابی از طرف هیون به گوش نرسید...احساس کردم دنیا رو سرم خراب شده...چشمام پر از اشک شد...یه دفعه هیون داد کشید:
اهااااااا...اون دستیار منه...
سریع سرم رو بالا اوردم و بهش نگاه کردم...جونگ مین سریع گفت:
اره...درسته...پس میشناسیش...
هیون به جونگ مین نگاه کرد و گفت:
نه...نمیشناسمش...
جونگ مین:پس از کجا فهمیدی که اون دستیارته؟؟؟
هیون:از روی گردنبندش...
دستمو بالا اوردم و گردنبندمو تو دستم گرفتم و گفتم:
تو این گردنبند و میشناسی ولی منو نمیشناسی؟؟؟نمیدونی من کیم؟؟؟
هیون لبخندی زد و گفت:
راستش نه...اصلا تو رو یادم نمیاد...
یهو جونگ مین داد کشید:
شوخی میکنی؟؟؟این همون کسیه که تو رو از هر کسی بیشتر دوست داشت..همون کسی که به خاطرت با هزار جور مشکل و بدبختی رو به رو شد...همون کسی که توی تمام مشکلات کنارت بود و کنار نکشید...هنوز نمیشناسیش؟؟؟؟
هیون با تعجب به جونگ مین نگاه کرد و گفت:
هی...تو واسه چی اینجوری داد میکشی؟؟؟
جونگ مین:هیون جونگ...درست بهش نگاه کن...تو نمیدونی این دختری که اینجا وایستاده کیه؟؟؟؟اسمش رو نمیدونی؟؟؟؟
هیون دقیق بهم نگاه کرد و گفت:
نمیدونم...اسمت چیه؟؟؟
با بغض گفتم:
ساشا...اسمم ساشاست...
هیون جونگ لبخندی زد و گفت:
اسم قشنگی داری...دورگه ای؟؟؟
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم و بهش خیره شدم...هیون هم زل زد تو چشمام ولی خیلی سریع روشو برگردوند و گفت:
من هنوز هم نمیتونم تو رو به خاطر بیارم...این خیلی عجیبه...من چرا نمیتونم دستیارم رو به خاطر بیارم؟؟؟؟
همون موقع کیو و یونگ سنگ در اتاق رو باز کردن و اومدن تو اتاق...با دیدن من اونجا تعجب کردن...کیو اومد سمتم و گفت:
ساشا تو چرا اینجایی؟؟؟؟مگه دکترت نگفت نمیتونی از جات بلند شی...
انقدر بغضم تو گلوم بزرگ شده بود که نمیتونستم حرف بزنم...جونگ مین به جای من جوابش رو داد:
دکترش گفت که میتونه چند قدم راه بره...اونم لج کرد که بیارمش اینجا...
کیو به هیون جونگ نگاه کرد و گفت:
پس اومده بودی هیون جونگت و ببینی...حالا که دیدیش خیالت راحت شد؟؟؟؟
برگشتم طرفش و تو چشماش زل زدم و گفتم:
هیون جونگم دیگه منو نمیشناسه....
و خودمو پرت کردم تو بغلش و شروع کردم به گریه کردن...کیو اولش انگر درست نفهمید ولی بعد سریع گفت:
چی؟؟؟؟نمیشناسه؟؟؟؟این امکان نداره...اون همه رو شناخته...
و رو به هیون کرد و گفت:
تو این دختر رو نمیشناسی؟؟؟؟
هیون که انگار کلافه شده بود گفت:
نه...نمیشناسم...اون دستیار من بوده ولی من نمیشناسمش...هیچ چیزی ازش به خاطر  نمیارم...
جونگ مین رو به کیو کرد و گفت:
باید به دکترش بگیم...این که او فقط یه نفر رو نشناسه اصلا با عقل جور در نمیاد...
یونگ سنگ رفت و کنار هیون نشست و گفت:
اون دختر برات خیلی مهم و عزیز بود...اسمش کانگ یون اه ست ولی ساشا صداش میکردی...یادت نیست؟؟؟تو خودت اونو پیدا کردی برعکس تمام دستیار های دیگت که خودشون برای مصاحبه پیشت میومدن...تو اونو توی یه هتل پیدا کردی و خودت شخصا اون گردنبند و انداختی گردنش...هیون جونگ تو خیلی دوستش داشتی...
هیون به من که داشتم گریه میکردم خیره شد و گفت:
واقعا؟؟؟؟ولی من اصلا چیزی یادم نمیاد...
جونگ مین از کوره در رفت و گفت:
من میرم دنبال دکترش...
و به سرعت از اتاق بیرون رفت...کیو منو برد نزدیک هیون و بهش گفت:
درست از نزدیک بهش نگاه کن...
هیون:کیو جونگ کم کم دارم از این رفتارتون خسته میشم...دارم میگم نمیشناسمش...چرا تمومش نمیکنین؟؟؟
کیو:اخه این با عقل جور در نمیاد...تو هایرینی که ازش متنفر بودی رو یادت میاد ولی کسی که دوسش داشتی رو فراموش کردی...
هیون روشو برگردوند و گفت:
خب شاید اصلا دوستش نداشتم؟؟؟شاید فقط یه دستیار ساده بوده و شما اشتباه برداشت کردین؟؟؟
وقتی این حرفو زد احساس کردم یکی با پتک داره میکوبه تو سرم و سعی داره منو تو کف زمین فرو کنه...تمام مدتی که توی بیمارستان بودم از همین میترسیدم که بالاخره سرم اومده بود...قلبم از حرکت ایستاده بود و دیگه نمیزد ولی نمیدونم چرا نمیمردم و همونطور به نفس کشیدن ادامه میدادم...شاید قلب فیزیکیم میزد و نفس میکشیدم ولی بعد از اون حرفش من عملا مردم...دیگه چیزی برام مهم نبود و قدرت جنگیدن نداشتم...با اون حرفش من حتی رمق ادامه دادن به زندگیم رو هم از دست داده بودم...من کسی بودم که برای با اون بودن همه چیزم رو داده بودم حتی پدرم رو ولی حالا اون منو نمیشناخت..اگه من واقعا اون کسی که فکر میکردم بودم به این راحتی فراموش نمیشدم...سرم رو بلند کردم و با همون چشمای خیس لبخندی به همه زدم و گفتم:
تمومش کنین...اون یادش نمیاد...این چیزی نیست که بتونین با زور به یادش بیارین...اون درست میگه...احتمالا اون هیچ وقت منو دوست نداشته و همه ی ما اشتباه برداشت کردیم...از این اتفاقا میوفته دیگه...
کیو با صدای بلند گفت:
ساشا معلومه تو چت شده؟؟؟این چه حرفیه؟؟؟اون الان تو وضعیت خوبی نیست...نباید از حرفاش ناراحت بشی...
برام مهم نبود که چی میگن...دیگه هیچ چیزی برام مهم نبود...رومو از هیون برگردوندم و به کیو نگاه کردم و گفتم:
2هفته از بیدار شدنش میگذره...دیگه وضعیتش ثابت شده...
یونگ سنگ اومد کنارم و شونه هام رو گرفت و گفت:
تو چت شده؟؟؟تو کسی نبودی که به همین راحتی جا بزنی...
ساشا:دیگه خسته شدم...حالا میفهمم که من واقعا دیوونه بودم...همیشه این فقط من بودم که برای موندن با اون سعی میکردم و خودمو به اب و اتیش میزدم...اما الان نه توانش رو دارم نه انگیزش رو...دیگه نمیخوام ادامه بدم...
به سمت هیون چرخیدم و گفتم:
اگه میشه گردنبندم رو از گردنم باز کنین...
همون موقع جونگ مین همراه دکتر اومد تو اتاق و داد کشید:
ساشا اگه دیوونه شدی میتونی خودت رو به همین دکتر نشون بدی...
برگشتم سمت جونگ مین و گفتم:
خودت رو مسخره کن...من کاملا جدیم...دیگه نمیخوام به عنوان دستیار هیون جونگ باشم...
جونگ مین:تو واقعا دیوونه شدی...تو اونهمه سختی کشیدی که اخرش اینجوری تموم شه؟؟؟؟اونهمه بدبختی کشیدی که به اخرش این بشه؟؟؟؟تو منو رد کردی که اینجوری ازش جدا شی؟؟؟؟
شونه هام رو گرفت و محکم تکونم داد و گفت:
جواب بده...
همون موقع هیون جونگ با خونسردی تمام گفت:
ولش کن...اون میخواد استعفا بده...برای چی انقدر بهش اصرار میکنی که بمونه وقتی خودش نمیخواد؟؟؟
جونگ مین با این حرف هیون خیلی عصبانی شد...برگشت سمتش و مشتش رو اورد بالا که بکوبه تو صورتش که دستش رو گرفتم و بهش اویزون شدم و دوباره شروع کردم به گریه و گفتم:
اون همین الانش هم کبود و داغونه...اگه دوباره بهش ضربه وارد بشه خیلی دردش میگیره...
جونگ مین محکم منو به عقب پرت کرد طوری که افتادم رو زمین و با عصبانیت گفت:
تو واقعا خیلی بدبختی...
و از اتاق خارج شد...دکتر به کیو نگاهی انداخت و کیو با اشاره بهش فهموند که میتونه بره...اروم از جام بلند شدم و به هیون نزدیک شدم و گفتم:
لطفا گردنبند رو از گردنم باز کن...
هیون شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
هر جور راحتی...
و گردنبند خودش رو از گردنش در اورد و کلیدش رو توی قفل گردنبندم فرو کرد و اروم چرخوند...قفل گردنبندم با صدای تیک کوتاهی باز شد و از گردنم افتاد توی دست هیون...نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر گریه و اروم از اتاقش خارج شدم...دلم میخواست میتونستم بدو ام و با نهایت سرعت از اونجا دور بشم اما نمیتونستم...همونقدر رو هم به زور داشتم میرفتم...به اتاقم که رسیدم خودمو زیر پتوم مخفی کردم و تا تونستم گریه کردم...من کلا 3 هفته توی بیمارستان بودم و بعد مرخص شدم...بعد از مرخص شدنم دنبال کارهای زیادی گشتم ولی پیدا نکردم...دوباره برگشتم تو همون هتلی که توش کار میکردم و خوشبختانه صاحب اونجا دوباره قبولم کرد...با این که براش خیلی عجیب بود که دوباره برگشتم ولی به روم نیاورد و فقط قبول کرد که دوباره برگردم...الان حدودا 2 ماه میشه که دارم توی هتل کار میکنم...حالم از اون موقع که تازه ازشون جدا شده بودم خیلی بهتره...توی هتل دیگه گارسونی و خدمتکاری نمیکنم...توی تالار و رستوران از بچه ها نگه داری میکنم...مامانم هم الان دوباره میره ارایشگاه و کار میکنه...از پس زندگی خودمون بر میایم و از این که با همیم خوشحالیم...من هم سعی میکنم تا جایی که میتونم در باره ی هیون جونگ و دابل اس ففکر نکنم اما این کار کار خیلی سختیه...پوستر ها و اهنگاشون همه جا هست...بیشتر اوقات هم تو تلویزیون میشه اونا رو دید...
جی مین:ساشاااااااا...بیا مدیر کارت دارهههههههههه...
اروم از جام بلند شدم و دفترم رو بستم و توی کیفم جا دادم و به سمت جی مین چرخیدم و لبخندی بهش زدم و گفتم:
بریم...
جی مین:باز هم داشتی خاطراتت رو میخوندی؟؟؟
ساشا:اره...هم میخوندم هم یکم دیگه مینوشتم...راستش اینجوری تخلیه میشم...
مدیر گو رو از دور دیدم و به سمتش دوییدم و گفتم:
با من کاری داشتین؟؟؟؟
مدیر:اره...کانگ یون اه میخوام امروز حسابی حواست به بچه ها باشه...مهمونی قراره کنار استخر برگذار بشه واسه همین خطرناکه...باشه؟؟؟
با این که دوست نداشتم دوباره کنار اون استخر برم لبخندی زدم و گفتم:
باشه...حتما...خیالتون راحت
همراه جی مین به سمت استخر راه افتادم...اون روز هم درست مثل همون روز افتابی بود و هوای خوبی داشت...کنار استخر ایستادم و نفس عمیقی کشیدم...یادم اومد که همونجا بود که به خاطر نگاه های خیره ی جونگ مین توی اب افتادم...چقدر خجالت کشیده بودم وقتی فهمیدم لباس زیرم معلوم شده بود و همینطور چقدر شوکه شده بودم وقتی هیون منو روی دوشش انداخت و برد توی اتاق...وقتی اون گردنبند و انداخت گردنم انقدر خوشحال بودم که نمیتونستم حال خودم رو توصیف کنم...وقتی هم که گردنبند و از گردنم باز کرد انقدر ناراحت بودم که باز هم نمیتونستم حال خودم رو توصیف کنم...یه دفعه دلم برای همشون تنگ شد...برای هیونگ جونی که هر وقت گریه میکردم همراهم گریه میکرد...برای یونگ سنگی که با فکر و ارامش توی مشکلات راهنماییم میکرد...برای کیو جونگی که همیشه مثل برادر کنارم بود...برای جونگ مینی که هم ازارم میداد و هم دوستم داشت...و در اخر برای هیون جونگی که زندگیم رو مختص به خودش کرده بود...دلم برای همشون تنگ شده بود...دست کوچیک یه بچه رو که داشت دامنم رو میکشید احساس کردم...خم شدم و بهش نگاه کردم...یه دختر بچه ی کوچیک و دوست داشتنی...روی دوتا پام نشستم و گفتم:
با من کاری داری؟؟؟
دختر بچه:بیا عقب تر...اینجوری میوفتی تو اب
خندیدم و بغلش کردم و بلند شدم و گفتم:
راست میگی...من قبلا هم این تو افتادم...دلم نمیخواد دوباره توش بیوفتم...
با اون دختر به سمت بقه ی بچه ها رفتم و کنارشون نشستم و دختر رو پایین گذاشتم و لبخندی زدم و گفتم:
خب امروز من از شما مراقبت میکنم و باهاتون بازی میکنم شما هم باید قول بدین که بچه های خوبی باشین و کنار من بمونین و مامان و باباهاتون رو اذیت نکنین باشه؟؟؟
بچه ها همه قبول کردن به جز یه پسر بچه که درجا گفت:
ما برای چی باید به حرف تو گوش بدیم؟؟؟تو هیچ نسبتی با ما نداری...فقط یه خدمتکاری...
از گستاخی پسر بچه حرصم گرفت اما باز هم لبخند زدم و گفتم:
من هیچ نسبتی باهاتون ندارم ولی ازتون بزرگتر که هستم...نیستم؟؟؟؟
همه ی بچه ها سرشون رو به علامت مثبت تکون دادن اما اون پسر بچه باز هم غر زد و گفت:
من هیچوقت به حرفای تو گوش نمیدم...تو قیافت عجیبه...من ازت خوشم نمیاد...
و شروع کرد به دوییدن...دنبالش دوییدم و گفتم:
ندو خطرناکه...بیا اینجا...هر کاری که تو بگی میکنیم...باشه؟؟؟اروم باااااااش...کنار استخر نرو...میوفتی توش هااااااا...بیا اینور...
لبه ی استخر ایستاد و گفت:
هر کاری که من بگم میکنی؟؟؟
همونطور که نفس نفس میزدم ایستادم و دستم رو به کمرم گرفتم و گفتم:
وای خدا...من نمیتونم زیاد بدو ام...
پسر بچه با لج بازی گفت:
هر کاری که بگم میکنی؟؟؟
ساشا:اره...هر کار که تو بگی...فقط از لبه ی استخر فاصله بگیر...
پسر بچه اومد طرفم و دستم رو گرفت و گفت:
با من بیا...
و دستم رو همراه خودش کشید طرف بچه ها و پیشنهاد یه بازی رو داد من هم با خوشحالی قبول کردم...تا غروب با بچه ها بازی کردم و همه چیز خیلی خوب بود تا این که اون پسر بچه با یه پسر دیگه دعواش شد و دوتاییشون شروع کردن به دوییدن توی سالن و دور استخر...من که دل تو دلم نبود که نکنه بیوفتن تو استخر دنبالشون دوییدم و هی التماس کردم که اروم باشن و ندون ولی هیچکدومشون گوش نمیدادن...دوتا پسر بچه لبه ی استرخ با هم درگیر شدن و من هم در تقلا برای جدا کردن اونها بودم که با صدای اشنایی که اسمم رو صدا زد تعادلم رو از دست دادم و توی استخر افتادم...دفعه ی قبل که تو استخر افتاده بودم تو قسمت کم عمق بود و راحت تونسته بودم بلند شم و بایستم اما اینبار تو قسمت عمیق اب افتاده بودم...شنا هم که بلد نبودم...با خودم گفتم:
 اون صدا...قبلا اون صدا رو شنیده بودم...صدای کی بود؟؟؟؟
همونطور که برای نجات خودم تقلا میکردم به خودم لعنت فرستادم و با خودم گفتم:
لعنت به تو دختر...تو حتی نمیدونی که اون صدا صدای کی بود ولی به خاطرش خودت رو توی این بدبختی انداختی...حالا حتی اگه نجات هم پیدا کنی همه مسخره ت میکنن...همون بهتر که همینجا بمیری...
و دست از تقلا برداشتم اما خیلی سریع دستی دور کمرم حلقه شد و منو توی بغلش گرفت و تا کمر از اب بیرون اورد...به خاطر ابی که تو چشمم رفته بود نمیتونستم درست صورت کسی که توی بغلش گرفته بودتم رو ببینم...اون شخص هم تند نفس میکشید و سرفه میکرد...بعد از چند سرفه گفت:
دختره ی احمق...تو که یه بار قبلا این تو افتاده بودی چرا حواست رو جمع نکردی؟؟؟؟شنا هم که بلد نیستی...
چشمام رو به سرعت باز کردم و به صورتش خیره شدم...کسی رو که میدیدم باور نداشتم...دستم رو روی صورتش کشیدم که مطمئن بشم واقعیه و توهم نیست ولی واقعی بود...با لکنت گفتم:
تو...اینجا...چیکار...میکنی؟؟؟؟
زل زد تو چشمام و گفت:
مگه تو قراردادت ذکر نشده بود که نمیتونی استعفا بدی؟؟؟؟با این وجود تو استعفا دادی و به اون راحتی ترکم کردی؟؟؟
اینبار اشک هام بودن که بهم اجازه ی دیدن صورت مورد علاقم رو نمیدادن...همونطور که گریه میکردم گفتم:
منو میشنسی؟؟؟منو یادته؟؟؟
همونطور که منو از استخر بیرون میبرد گفت:
اره...هم میشناسمت ...هم میدونم که یه تنبیه حسابی لازم داری...
روی لبه ی استخر نشوندتم...یونگ سنگ و کیو کنارم نشستن و گفتن:
وای ساشا ما دوباره توی همچین موقعیتی همدیگه رو دیدیم...همینجا...
من که همونطور گریه میکردم سرم رو به علامت مثبت تکون دادم...اینبار صدای جونگ مین بود که باعث شد به سمتشون برگردم:
ساشا شیرجه ی فوق العاده ای بود...موندم با این استعدادت چرا نتونستی بری المپیک...
نگاهی بهش انداختم و محکم بغلش کردم که هیون محکم دستم رو کشید و گفت:
هی...من هنوز اینجام هاااااا...حواست باشه...
هیونگ بلند خندید و گفت:
اره حالا که تورو یادش اومده میدونه که چه کارایی از دستت بر میاد واسه همین میخواد حواسش و حسابی بهت جمع کنه...
به هیون خیره شدم و گفتم:
واقعا یادت اومده؟؟؟
هیون لبخند دختر کشی زد و گفت:
گفتم که اره...
سرم رو انداختم پایین...هیون جونگ گردنبند رو دوباره انداخت گردنم و گفت:
اگه یه بار دیگه به اون راحتی بازش کنی میکشمت...
اروم بغلم کرد و از توی استخر بیرون اومد و گفت:
بیاین بریم توی یه اتاق به اندازه ی کافی جلوی اینهمه ادم ضایع شدیم...
همه خندیدن و باهامون اومدن...من دوباره دستیار شخصی هیون جونگ شدم و برگشتم کنارش...جونگ مین خیلی زود با یکی از دوستای ایون اه دوست شد...بقیه ی اعضای دابل اس هم داستان خودشون رو دنبال میکنن...

این بود از این داستان...میدونم که اخرش خوب نشد ولی هر کاری کردم نتونستم بهتر از این تمومش کنم...امیدوارم که شما هم خوشتون اومده باشه...من واقعا تمام سعیم رو برای این داستان کردم...راستش دلیل این که به جای این داستان داستان دیگه ای نمیذارم بند 6 قوانین نویسندگی وبمونه که وقتی خوندمش خیلی بهم بر خورد...شاید به نظر شما ناراحتی من بیخود باشه ولی خب من نمیتونم ناراحتیمو کنترل کنم...داستان های دیگمو توی وب خودمون میذارم ادرس وب رو هم همینجا براتون میذارم...اونهایی که داستان من رو دوست داشتن میتونن بیان اون وب و داستان منو بخونن...البته داستان های دیگه ای هم برای خوندن اونجا هست...باز هم از همه ممنونم که کنارم بودن...




آپلود سنتر عکس رایگان

این قسمت رو من با این اهنگ نوشتم...دوست داشتین دانلود کنین و گوش بدین


دسته بندی : let me be the one ,


نمایش نظرات 1 تا 30

» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin