تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : SohA شنبه 19 فروردین 1391, 09:08 ب.ظ
سلامممممممممممم به همه...بابت تاخیر ببخشید...نمی دونم بخدا چرا جدیدا هی حالم بد میشه...درسامم که ریخته سرم بدتر شدم...به هر حال معذرت می خوام...مخصوصا از اونایی که داستانامو می خونن و دنبال میکنن...
پ.ن: سوگند جان اون یکی داستانمو من تا قسمت 10 گذاشته بودم الان تا قسمت 3 روی وب هست...بقیه رو هم سریع میزارم تا اون رو هم ادامه بدم ایشالا...


یک روز بعد:
یونگ سنگ: سونگمین؟...چانگ سونگمین؟...
نایونگ: اره...خودشه...
یونگ سنگ: اون مگه استادش نیست؟...
نایونگ: اره...
اشکام پایین ریختن...سها داشت زجر میکشید...می تونستم با تمام وجودم حسش کنم...چطور امکان داشت سونگمین...خواستگار سها باشه؟...
یونگ سنگ: اونا...الان نامزدن؟
نایونگ: پدرش چطور تونست این کار رو بکنه؟...اخه مگه وضعیتشو نمیبینه؟...
به صورت سها نگاه کردم...صورتش خیس بود...ولی کوچکترین صدایی ازش در نمیومد...نمی تونستم اونو اینطوری ببینم...ناخوداگاه از هیونگ جون شی متنفر شدم...اون باعث اینا شده...اگه...اگه اون کارو نمیکرد...سها اینطوری نبود....

از زبان سها:
بهتر از قبل بودم...هر روز سونگمین بهم سر میزد و باهام حرف میزد...میگفت دوسم داره و قول داد منو به حالت اولم بر می گردونه...ولی چطوری؟...من حتی نمی دونم بیماریم چی هست...نایونگ همیشه پیشم بود...از دانشگاه مرخصی گرفته بود و ازم مواظبت میکردم...می دونستم به سونگمین اعتماد نداره...نمی تونستم خودمو گول بزنم...من دیگه به هیچ کس اعتماد نداشتم...
توی خونه نشسته بودم و تنها کارم نقاشی بود...ولی چرا همیشه باید کاغذ هام با اشکام خیس میشدن؟...لبام خشک شده بودن و به زحمت از هم بازشون میکردم...هنوز حرفی نمی زدم...یه روز در میون باید برم بیمارستان...دیگه حالم از هرچی خون داشت بهم میخورد...دلم نمی خواست زنده باشم...
مادرم در اتاقم رو باز کرد و اومد تو...بدون حرفی کنارم نشست و دستمو توی دستش گرفت...دستای گرمش منو یاده اغوش گرم هیونگ می انداخت...چقدر دلم براش تنگ شده بود...
مادر: ما دیگه داریم میریم سها...
-....
مادر: نمی خوای چیزی بهم بگی؟...هنوزم نمی خوای حرفی بزنی؟...
-....
مادر: سعیمونو میکنیم زود از ژاپن برگردیم...تو موقعی که نیستیم سونگمین بهت سر میزنه و به نایونگ گفتم بیاد پیشت...
-نه...
مادر: چی؟...چی نه؟...
-سونگ...مین...
مادر: اون الان نامزدته سها..بس کن...
-اسم....من...هیورینه...نه...سها....................سها...مرد....
مادر: دخترم...از این حرفا نزن...خواهش میکنم...
دستمو از تو دستش بیرون اوردم...به سختی از روی تخت بلند شدم و به طرف میزم رفتم...به عکس خودم و هیونگ روی میزم خیره شدم...وقتی میدیدمش قلبم تیر میکشید...دستمو روی قفسه ی سینم گذاشتم و کمی فشردم تا بتونم نفس بگیرم...مادرم بعد از یه مدت که بهم خیره بود بلند شد و سرمو بوسید و از اتاقم خارج شد...پدرم حتی نیومد تا باهام خداحافظی کنه...
موبایلمو برداشتم و به عکس صفحه نگاه کردم...لبخند کم رنگی زدم...وارد شماره ها شدم تا به نایونگ زنگ بزنم...هر وقت زنگ میزدم میفهمید که میخوام بیاد پیشم...روی اسم هیونگ جون ثابت موندم...دلم میخواست صداشو دوباره بشنوم...دوباره سها صدام کنه...دوباره طعم لباشو حس کنم...ولی...
اهی کشیدم...ناگهان به سرفه افتادم و موبایلم از دستم افتاد...سعی کردم از روی صندلی بلند بشم و به طرف دستشویی برم ولی...نمی تونستم ببینم...اطراف تار بود...سرم تیر میکشید و گیج میرفت...خون از بینیم سرازیر شد و افتادم روی زمین...دیگه توانی برای بلند شدن نداشتم و چشمام بسته شد...

چشمامو باز کردم و دیدم روی تختم...بهم سرم وصل بود...ماسک اکسیژن رو از روی صورتم برداشتم و سعی کردم بلند شم که ناگهان دستای یه نفر منو مجبور کرد دوباره دراز بکشم...چند بار پلک زدم و سعی کردم تشخیص بدم کیه...یونگ سنگ بود...سرمو برگردوندم و چشمامو بستم...
یونگ سنگ: چرا مراقب خودت نیستی؟...چرا نمیری امریکا تا خوب شی؟...
-نه...
یونگ سنگ: چرا؟
بازم حرفی نزدم...کنارم نشست...
یونگ سنگ: بازم هیچ حرفی نمیزنی؟...
چیزی نگفتم...
یونگ سنگ: سها...همه نگرانتن...فقط برای یه مدت کوتاهه...برو امریکا...
ماسک رو برداشتم و دستمو جلو دهنم گذاشتم...حالت تهوع داشتم...
یونگ سنگ: چی شد؟...خوبی؟...
ولی نمی تونستم اصلا تکون بخورم...پلکام داشت سنگین میشد...چشمامو بستم و روی تخت افتادم...

چشمامو باز کردم...تار میدیدم...سعی کردم بلند شم...ولی بازم سرم بهم وصل بود...اهی کشیدم و همون جا روی تخت دراز کشیدم...
سونگمین: بیدار شدی؟...بیا...عینکت...
عینکو گذاشت تو دستم...ولی از دستم افتاد...خم شد و برداشتش و خودش روی چشمام گذاشت...
سونگمین: تا یک ساعت دیگه میرسیم...
نمی دونستم در مورد چی حرف میزنه...به دور و برم نگاه کردم...برام اشنا نبود...
-من...کجام؟...
سونگمین: تو هواپیما...داریم میریم امریکا...
-چی؟...
سونگمین: می دونم...می دونم...این تصمیم تو نیست...ولی نمی خوام ببینم نامزدم داره جلوی چشمام از بین میره...
یونگ سنگ: به هوش اومد؟...خوبی سها؟...
بهش نگاه کردم...اون اینجا چیکار میکرد؟...
همون موقع پشتش کیو جونگ و هیونگ اومدن...نفسم گرفت...به صورتش خیره شدم...مثل اخرین دفعه سرد و خشک...این..هیونگ نیست...هیونگ...اینطوری نبود...اشک تو چشمام جمع شد...ولی سرمو برگردوندم تا اشکامو نبینه...نمی خواستم دوباره جلوش گریه کنم...
ناگهان نایونگ اومد کنارم نشست و دستم رو تو دستاش گرفت و گفت: بهتری؟...
-چرا...همه...این...جا...هستید؟...
نایونگ: یونگ سنگ شی زحمتشو کشید...هواپیمای خصوصیه کمپانیه...3 نفری باید برن امریکا تا کنسرت اجرا کنن...اونم یه کنسرت به خاطر تو...
-منو...بر گردونید...
هیونگ: چذا برای یه بارم شده به خودت فکر نمیکنی؟...
یونگ سنگ: هیونگ بیا باهات کار دارم...
همونطور که بهم نگاه میکرد و نگاهش عصبی بود با یونگ سنگ رفت...
-نایونگ...
نایونگ: فقط یه مدت کوتاه طول میکشه سها...
-منو...برگردون...خواهش....میکنم...

از زبان نایونگ:
دوباره شروع به سرفه کرد...ماسک اکسیژن رو روی صورتش گذاشتم...چشمامو بستم و اشکام سرازیر شد...رو به سونگمین کردم و گفتم: سونگمین شی...می دونم الان نامزدشین و میخواین پیشش باشین...ولی لطفا...لطفا وقتی رسیدیم بعد از یک روز برید...اون داره عذاب میکشه....
فقط سری تکون داد و رفت روی جاش نشست...دکتر شین اومد بالا سرشو بهش یه ارامبخش زد تا اروم بشه...همون جا پیشش نشستم و دستاشو توی دستام گرفتم....کی فکرشو میکرد سها یه روز این شکلی شه؟...چرا باید یه بیماری ناشناخته داشته باشه؟...چرا؟...

از زبان سها:
دو هفته گذشت و من بالاخره از امریکا برگشتم...خیلی بهتر بودم...کنترل نفسم خوب شده و بود و می تونستم حرف بزنم ولی...حرفی برای گفتن نداشتم...داشتم سعی میکردم سونگمین رو باور کنم...سخت بود...با اون کاراش و رفتاراش نمی تونستم به خودم بقبولونم...یه دکتر روان پزشک داشتم که هر روز باید میرفتم پیشش...وقتی حرفامو بهش زدم احساس سبکی میکردم...امیدوارم از این که بهش اعتماد کردم پشیمون نشم....
یونگسنگ: بالاخره داریم بر میگردیم...دلم برای کره تنگ شده...
کیو: اره...ولی من بیشتر دلم برای داداش هیون تنگ شده...
نایونگ قیافه ی دلخوری گرفت و گفت: پس جونگمین چی؟....
کیو: اون که.....
که ناگهان یونگ سنگ جلوی دهنشو گرفت...
یونگ سنگ: منظورش جونگمینم بود...
و بعد اروم به کیو گفت: الان میره به جونگمین میگه...کارت ساختست...
نایونگ: شنیدم چی گفتی سونبه....
خندیدم و از رو تخت بلند شدم....روی تخت نشستم و به پشتم تکیه دادم...بالشمو تو بغلم گرفتم و بهشون نگاه کردم....ولی همه نگاهاشون به من بود...
-چرا....اون طوری بهم...نگاه میکنید؟...
نایونگ: بازم نفس کم میاری؟...
-نه خوبم...نگران نباش...
نایونگ: می دونستی چیزی جز دردسر نیستی؟...
-اره می دونستم...
نایونگ: خوبه که خودت می دونی...
-دقیقا...
سرشو بین دستاش گرفت و گفت: یه مدت حرف نمی زدی راحت بودما...
خندیدم...به صورت هیونگ که به دستای قفل شدش خیره بود نگاه کردم....لبخند کمرنگی روی لباش بود...سرمو رو بالش گذاشتم و چشمامو بستم...نباید بهش فکر کنم...اون دوسم نداره....اون منو دوست نداره...بهش فکر نکن....نفسمو بیرون دادم و تمام سعیمو کردم تا فکرمو مشغول یه چیز دیگه بکنم...
ناگهان هواپیما یه تکون شدید خورد...سرمو با وحشت بلند کردم و به اطراف نگاه کردم...یونگ سنگ بلند شد و به طرف کابین خلبان رفت...بعد از چند دقیقه برگشت و گفت: هواپیما یه مشکل فنی داره...مجبوریم فرود بیایم....
نایونگ: کجا فرود بیایم؟...
یونگ سنگ: نمی دونم...اولین و نزدیکترین جا...
نمی دونم چرا ولی ترسی تو تمام تنم شروع به رشد کرد...میلرزیدم....ولی خودمو زیر پتو قایم کردم تا کسی چیزی نفهمه...از حرفاشون فقط فهمیدم که احتمالا توی ژاپن فرود میایم...البته اگه هواپیما تا اون موقع دووم بیاره...بعد از حدود یک ساعت فرود اومدیم...باید پیاده میشدیم...وسایلای مورد نیازمو برداشتم و گذاشتم تو کوله پشتیم...از روی تخت بلند شدم تا به طرف خروجی برم ولی تعادلم رو از دست دادم و داشتم میفتادم که یه نفر منو گرفت...
سرمو بلند کردم....هیونگ بود.......ولی...چرا منو از تو بغلش بیرون نمیاورد؟....




دسته بندی : the green eye girl ,



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin