تبلیغات
(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

(¯`·.¸¸¸.·´¯)**SS501 Stories**: (¯`·.¸¸¸.·´¯)**

نویسنده : sahar یکشنبه 20 فروردین 1391, 03:12 ب.ظ

نازنینم

عشقم را نه از روی جملات نامه هایم بلکه

از چشمانم بخوان .

کلمات ، عشق باشکوه مرا حقیرو کوچک میکنند .

برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتاب ها نرو

جوابش را در قلبت خواهی یافت

سلام....سلام....هزار تا سلام

خوفین؟؟ چطولین؟؟ خوش میگذره

با درس و مدرسه چه می کنی بهتون خوش میگذره..... دلم براتون تنگ شده بود

دوباره با یه قسمت دیگه اومدم....خوب زیاد منتظر تون نمیزارم برید ادامه ومثل همیشه منتظر نظرهای خوبتون هستم


صبح با صدای ساعت روی میزم بلند شدم و با چشمهای خواب الودم به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت هشت بود وساعت رو قطع کردم وچون خیلی خوابم می اومد دوباره خوابیدم که یهو از خواب پریدم وبه ساعت نگاه کردم ساعت ده صبح بود بلند شدم وجام رو درست کردم وکارهای که همیشه میکردم رو انجام دادم وبه طبقه پایین رفتم هیچ کس خونه نبود به سمت یخچال رفتم تا یه کم اب بخورم یه کاغذ به در یخچال بود برداشتم روش نوشته بود که پدرم امروز توی رستوران کار زیاد داره وازم خواسته بود وقتی بیدارشدم به کمکش برم منم اب خوردم ویه چیزی اماده کردم وخوردم و رفتم به سمت رستوران پدرم راه افتادم تا به پدرم کمک کننم اون روزنمیدونم چرا منتظر زنگ جونگی بودم ودلم می خواست باهاش حرف بزنم وببینم حرفی که بهم زده اند درست یانه ولی اونروز اصلا گوشیم زنگ نخورد وبه پدرم توی رستوران کمک کردم و وقتی تموم شد با هم به خونه برگشتیم بهش شب بخیر گفتم به سمت اتاقم رفتم ولباس هام رو عوض کردم ویه دوش گرفتم واینقدر خسته بودم که نای وایستادن رو پاهام رو نداشتم وتوی رختخوابم رفتم ونفهمیدم کی خوابم برد چند روزی گذشت وداشتم به مراسم عروسی هانی نزدیک می شد منم تصمیم رو گرفته بودم به عروسیش برم وبهش ثابت کنم بدون اون می توانم زندگی کنم وخوشحال هستم که بدون اون هستم روز قبل عروسی هانی وکیو گوشیم زنگ خورد گوشی رو برداشتم جونگی بود که بهم زنگ زده بود با تعجب جوابش رو دادم وبا هاش احوال پرسی کردم وازش پرسیدم

سحر: چرا این همه مدت بهم  زنگ نزدی

جونگی: کار داشته ومتاسفم ...راستی به عروسی کیو میایی یا نه؟؟

 سحر:اره فردا میام پس اماده باش فردا راس ساعت هفت میاد دنبالت تا با هم بریم میخواستم بگم مگه با دوست دخترت جسیکا نمیای که ترسیدم ناراحت بشه قبول کردم وازش خداحافظی کردم فردا بلند شدم وکارهام رو کردم ی دلم میگفت برم یه دلم می گفت نه ..ولی تمام شجاعتم رو جمع کردم و اماده شدم ساعت هفت جونگی اومد دنبالم دم در خونه و تا باهم بریم سوار ماشین شدم  با هاش احوال پرسی کردم یکم ناراحت بود ازش پرسیدم

سحر: چیزی شده ؟؟

جونگی:نه...چیزی نشده

 تا اینکه رسیدیم از ماشین پیاده شدیم وباهم به داخل سالن رفتیم جلوی در مادر هانی وایستاده بود با پدر وبرادرش وطرف دیگه هم خانواده کیو که تا حالا ندیده بودمشون وایستاده بودن به جونگی گفتم

سحر: بیا بریم تا سلام کنیم

 باهم به سمت مادر هانی رفتیم تا مادر هانی منو دید بغلم کرد ومنو بوسید بهش سلام کردم وبهش تبریک گفتم وبهم گفت که

مادرهانی:خوشحالم که منو اینجا می بینمت ...این اقای خوشتیپ کیه که همراهمته؟

سحر: منم همین طور....یکی از دوستانمه

ورو به پدر وبرادر هانی کردم وبهشون

سحر: به هر دوتا تون تبریک میگم

 که لی جون برادر هانی بود پرسید

لی جون: چرا ته مین و بقیه نیومدن

سحر: کار داشتن نتوانستن بیان و ازم خواستن تا  من بیام وتا بهتون تبریک بگم

 مادر هانی :خوب بفرمایید برید داخل سالن

 ازشون خداحافظی کردم می خواستم داخل برم که جونگی دستم رو کشید گفت

جونگی: بیا  باهم بریم به خانواده کیو هم سلام کنیم

 سحر: نه خودت تنها برو

 جونگی:باید باهام بیایی

 وباهم به سمت اونا رفتیم جونگی به مادرکیو وپدرش سلام کرد وتبریک گفت و منو بشهون معرفی کرد منم بشون تبریک گفتم وبعد با جونگی به داخل سالن که محل برگزاری عروسی بود رفتیم خیلی قشنگ بود با جونگی به سمت یه میز کنار سالن رفتیم ونشستیم چند دقیقه نگذشته بود که هیونگ –هیون- یونگی به طرف میز ما اومدن بهشون سلام کردم واز شون خواستم اگه میشه پیش ما بشینن واونهام  قبول کردن و کنار ما نشستند یه نیم ساعتی گذشت که دیدم که دختری از دور به سمت ما میاد دقت کردم دیدم جسیکاست داره میاد که هیونگ بهم گفت

هیونگ: داری کجا رو می بینی؟؟

 وبرگشت دید که جسیکا داره میاد ورو به جونگی کرد وگفت

هیونگ:  داداش جسیکا داره میاد

ویونگی برگشت رو به بقیه کرد

یونگی:این چقدر سیریشه؟؟؟ ول کن هم نیست

 ولی جونگی هیچ چیز نمی گفت.تا اینکه به میز ما رسید وبه همه سلام کرد ورو به جونگی کرد وگفت

جسیکا: اوپا کی اومدی؟؟ حالا چرا اینجا نشستی بلند شو بریم اونجا بشنیم

 ورو به من کرد گفت

جسیکا: اشکالی نداره

سحر: نه هر جور خودش دوست داره... عیبی نداره

هیونگ : اره... راست میگه برو داداش ما هستیم

 جونگی بلند شد و با جسیکا سر یه میز دیگه نشست. بعد از نیم ساعت مراسم شروع شد اول کیو وارد شد همه براش دست زدن صورتش نشان میداد خیلی خوشحاله وبعد از چند دقیقه هانی با پدرش وارد سالن شد و دست هانی رو توی دست کیو گذاشت باورم نمی شد که دارم مراسم ازدواج کیورو می بینم  اونم با یکی دیگه کسی که این همه مدت بهم می گفت دوستم داره هردو به هم تعظیم کردن ورو به کشیش وایستادن وپدر با صدای بلند اعلام کرد وگفت  کسی هست که با این ازدواج مخالف باشه کسی جواب نداد من می خواستم بگم من مخالفم ولی نمی توانستم این حرف رو بزنم وداشت دعا رو می خواند من تمام خاطرات داشت  از جلوی چشمانم می گذشت باورم نمی شد که این اتفاق داره می افته وقتی به خودم اومدم کشیش اون دور رو زن وشوهر اعلام کرد اشک توی چشمانم حلقه زده بود نمی خواستم گریه کنم و خودم رو کنترل کردم و بعد هانی وکیورو به همه تعظیم  می کردن  سرم رو برگردوندم دیدم جونگی رو دیدم که داره با جسیکا میگه میخنده بد جوری احساس بدبختی کردم دیگه نمیتوانستم تحمل کنم از همه معذرت خواستم و ازپشت میز بلند شدم وبه سمت بیرون دویدم تا اینکه از سالن بیرون اومدم به خوم لعنت می گفتم که برای چی اومدم اینجا ودوباره دویدم نمی خواستم کسی منو این جوری ببینه اینقدر دویدم که از اونجا به حد کافی دور شدم.



» Fixed Post ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -25 ( پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep 10 ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......51 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» نویسنده ها همه بخونین. رمزشو چرک نویس کردم برین بگیرین.ادرس رو گذاشتم بچه ها ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» my love life part -24 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 26 ( سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 )
» Se7en ep13 ( دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 )
» red line 27!!!!!!! ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» Love & Fire ep8 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 24 ( یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 )
» not alone.......50 ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» Bittersweet.part 25 ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» my ove life part 23 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
» Love & Odium_ep6 ( پنجشنبه 31 فروردین 1391 )
موضوعات

لینکستان

نظرسنجی

بنظرتون وب رو به کدوم سرور منتقل کنیم؟ (سرعت نت خودتون رو هم در نظر بگیرین)



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

[ Copy this | Start New | Full Size ]

درباره ما


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن... و از داستان های ماهم لذت ببر

ایجاد کننده وبلاگ : Mary_Admin